uk
Feedback
در سایه‌ سَرو

در سایه‌ سَرو

Відкрити в Telegram

احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
317
Підписники
-124 години
+77 днів
+6730 день
Архів дописів
من فقط یک عمه دارم و اسمش «مه‌لقا» است. یک و نیم، دو سال قبل که عروسی کرد، بارِ این دوری یگانه دختر برای شانه‌های پدربزرگم بسیار سنگین بود. و یادم می‌آید، پدربزرگم تا مدت‌ها این آهنگ ساربان را می‌شنید، زمزمه می‌کرد « تا به کی ای مه‌لقا…» و اشک می‌ریخت.

Ta_Ba_Kai_Aye_Mahleqa_Sarban_ساربان.mp33.43 MB

سر راهته گل کاری کنم یار!

زیر پنجره نشسته‌ام و نامه‌ی رسیده از دوست ایرانی‌ام را می‌خوانم. خوشحالم که هنوز یادم نرفته است که دریافت کردنِ نامه، هر سه شنبه، چه حسی می‌تواند داشته باشد.

برگرفته از صحبت‌های دیروز‌مان: چرا بعد از براورد‌های دقیق به این نتیجه می‌رسیم که در حالِ حاضر، زمین‌ و خانه‌های شهرنو فیض‌آباد، هم‌رنخ با خانه و زمین‌های پنسلوانیا‌ست؟ در شروع درمورد معادن طلای بدخشان که اخیراً زندگی یک تعداد معدن کاران بدخشانی و بسیاری از طالب‌هارا بهتر کرده است، می‌پردازیم. یک خوستی زمانی که پول پیدا می‌کند یا پول‌دار می‌شود، شروع به کار در کابل و مناطق دیگر می‌کند. برای‌ همین‌ست که همیشه شاهد آپارتمان‌های در کابل با اسم «خوست پلازا» و بسیار ولایت‌های دیگر بوده‌ایم. تانگ‌تیل و بقیه بماند… اما چرا با وجود پول‌دار بودن و شدن بدخشانی‌ها، هیچ بدخشان تاور یا فیض‌آباد پلازا در کابل و مناطق نیست؟ یا با دید وسیع‌تر، چرا به گفته‌ی خارجی‌ها اسم بدخشان در کابل، مزار و… برای خاطر آپارتمان‌ها، تانگ‌تیل، رستورانت، و… بولد نیست؟ اگر عمیق‌تر به این مسئله بپردزایم، به این نتیجه می‌رسیم از وسعت دید و ذهنیت یک بدخشانی اطرافی معدن‌کار، که نصف معادنش را بیگانگان غصب کرده‌اند، بدخشان-فیض‌آباد-شهرنو به مثابه‌ی کالیفرنیاست. وقتی یک شهر بزرگی یا راغستانی، از طریق معدن طلایش پول‌دار می‌شود، یک راست می‌آید فیض‌آباد و شروع می‌کند به زمین و خانه خریدن با قیمت‌هایی که در پنسلوانیا نرخِ یک خانه است.

Ustad Nainawaz - Baaz Rooz Amad Ba Payaan.mp34.11 MB

تلفیق مدرنیته با اصالتِ تاجیکی 🌲
تلفیق مدرنیته با اصالتِ تاجیکی 🌲

میو رنجه کنید🪴
میو رنجه کنید🪴

پیام مورسو برای اعضای کانال: دیوخترها و پیوسرها! آدرس خانه بفرستید که برای ادای احترام خدمت‌تان برسم.😌♥️

روز دوم عید را از طرف مورسو خانِ خوش‌تیپ برای شما تبریک می‌گویم.
روز دوم عید را از طرف مورسو خانِ خوش‌تیپ برای شما تبریک می‌گویم.

چه عیدِ ملال‌آوری!

Repost from سپیدار
میسوها (پشکم) امروز شاهد صحنهٔ ذبح قربانی بود. بعد از آن، شور و شر همیشگی‌اش را از دست داده و حتی به گوشت ــ که غذای دلخواهش است ــ لب نزده؛ فقط آرام و ساکت گوشه‌ای می‌خوابد. گاهی احساس و درک این مخلوقاتِ خداوند، عمیق تر و بیشتر از ماست.

4_5929545910856987925.mp33.83 MB

پدر می‌خندد و می‌گوید: حوریا مخالفِ قربانی کردن است. و من به زنی فکر می‌کنم که امروز طول خیابان را طی می‌کرد و با صدای بلند گریه می‌کرد. به زنان و مردان بسیاری فکر می‌کنم که در خیابان‌های دیگر، در جاهایی که من ندیده‌ام برای نان می‌گریند.

sticker.webp0.38 KB

.

منظور از زن شدن، هم در کتاب سیمون دوبووار و هم نوشته‌ی من تصویری‌ست که جامعه از زن بودن ساخته است.

پدرم یک رفیق دارد که همسن خودش است اما مجرد. نه تنها پدرم، بله همه رفیق‌های دیگرش هم ازدواج کرده‌اند و اولاد‌های کوچک و بزرگ دارند، اما او این همه سال‌ها مجرد مانده است. براساس تعریف‌های پدرم، در دفتر خارجی کار می‌کند، معاش بسیار بالایی دارد و معمولاً دو ماه یک‌بار سفر خارجی و ماهی چندین بار سفر داخلی دارد. خانه‌اش در چاراهی گل‌سرخ، در آپارتمان پول‌دارهاست و چنان وسایل و اتاق‌های پاک و خوب دارد که آدم گمان می‌کند در آن خانه با او زن و چند دختر بزرگ هم زندگی می‌کنند. پدرم تعریف می‌کند که مادرش فوت کرده‌است، اما خواهر و خواهر زاده‌هایش در کابل زندگی می‌کنند. با وجود اینکه همین آقا خودش سلیقه‌ای بسیار بالایی دارد و خودش خانه‌اش را پاک‌کاری می‌کند اما خواهر و خواهرزاده‌ها دو هفته یک‌بار به خانه‌اش سر می‌زنند، پاک‌کاری می‌کنند و اتاق‌هایش را تنظیم می‌کنند. مادرم همیشه وقتی این قصه‌ها را می‌شنود با نوک زبان چق‌چق می‌کند که به معنای دلسوزی به حال آن پیر پسر است. مادر به این باور است که اگر او مادر داشت به این روز نمی‌رسید. به‌نظر مادرم وضع او به‌رغم پول و سهولتش بسیار غم‌انگیز و فلاکت‌بار است. گهگاهی که پدر دیدنش می‌رود، مادرم برایش غذا می‌فرستد. دیروز به پدرم زنگ زده و گفته‌ است که برایش آش بدخشی بیاورد. پدر می‌گوید خودش هم خیلی آشپز ماهری‌ست اما ظاهراً آش مادرم را پسندیده و هوس کرده‌است. امروز وقتی پدرم از خانه رفیقش برگشت، دیدیم که رفیقش دیگ را بسیار پاک شسته و به رسم ما بدخشانی‌ها دیگ و دیگ‌چه را خالی پس نگردانده و داخل دیگ کلوچه بدخشی گذاشته است. وقتی کلوچه‌هارا داخل دیگ دیدم به یاد آن جمله از کتاب جنسِ دومِ سیمون دوبووار افتیدم که نوشته است: زن به‌دنیا نمی‌آید، بلکه زن می‌شود.

سلام و درود خدمت همه! ما تصمیم بر این گرفتیم که فولدر «برای آزادی» را دوباره بسازیم. این‌بار با تغییراتی در کانال‌های این فولدر. خوشحال می‌شوم در اشتراک‌گذاری این فولدر سهیم باشید، بنویسید و کانال‌ اضافه کنید. سپاس لینک فولدر: https://t.me/addlist/L5Dz5oYOLpJlMTY1

sticker.webp0.35 KB