uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

خانوم شیرین

خانوم شیرین

Відкрити в Telegram

گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم می‌خواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
398
Підписники
-324 години
-57 днів
-2530 днів
Архів дописів
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ‌ تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی🩵
سعدی

photo content
+1

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
سعدی

در جواب اینکه روز اول دانشگاه تا اینجا چطور بود فقط میتونم بگم که:
در جواب اینکه روز اول دانشگاه تا اینجا چطور بود فقط میتونم بگم که:

مهدیس❌ ستاد اذیت کردن دانشجویان✅😭😭🤣
مهدیس❌ ستاد اذیت کردن دانشجویان✅😭😭🤣

photo content
+1

اگر سخن میان من و تو پایان یافت و راه‌های وصال قطع شدند و جدا و غریبه گشتیم، از نو با من آشنا شو.
نزار قبانی

photo content
+1

اگر سخن میان من و تو پایان یافت و راه‌های وصال قطع شدند و جدا و غریبه گشتیم، از نو با من آشنا شو.
نزار قبانی

نفسم به تو بند است بند دلم پاره می‌شود که نباشی انگشت‌هات را پنجره کن و مرا صدا بزن از پشت آنهمه چشم…
عباس معروفی

photo content
+1

نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همین‌جوری دو تا نگاه در هم گره می‌خورد و آدم دیگر نمی‌تواند در بدن خودش زندگی کند، می‌خواهد پر بکشد.
عباس معروفی

چیزی نکو تر نباشد ز دنیا جز عشق و رویا :)

تو می‌دانی از مرگ نمی‌ترسم فقط حیف است هزار سال بخوابم و خواب تو را نبینم...
عباس معروفی

آمده‌ام که سر نهم؛ عشقِ تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی؛ نی شِکنم، شکر برم...

آمده‌ام که سر نهم؛ عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی؛ نی شکنم؛ شکر برم آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعلهٔ نظر برم آمده‌ام که ره زنم؛ بر سر گنج شَه زنم آمده‌ام که زر برم؛ زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کُلَه برد؛ من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر؛ من به کجا نظر کنم؟ اوست گرفته شهر دل؛ من به کجا سفر برم؟ آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می‌کند پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم آنک ز تاب روی او نور، صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور! نمی‌خوری؛ پیش کسی دگر برم

اوست نشسته در نظر؛ من به کجا نظر کنم؟ اوست گرفته شهر دل؛ من به کجا سفر برم؟
مولانا

به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه! نمک را بگذار برای من! میخواهم این زخم تا همیشه تازه بماند!
شمس لنگرودی

به او بگویید هیچ چیز بدی را درباره او هرگز باور نکردم...
لیدیا چکوفسکایا

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی🩵 شیخ بهایی
+1
در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی🩵
شیخ بهایی