کافه مستاجر پلاک ۱۲
Відкрити в Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 836
Підписники
+624 години
+527 днів
+10530 днів
Архів дописів
1 838
یکی از دوستان بهم گفت که تلگرامِ پدرسگ اصلاً پشتیبانیِ درستی نداره و اگه اکانتت دیلیت شده و چنلت رفته، دیگه رفته. نمیخوام باور کنم.
1 838
احساس میکنم یه جای قصه جا موندم… انگار از یه جایی به بعد، عقربهها فقط حرکت کردن؛ اما زمان، برای من همونجا وایساد. انگار از یه جایی به بعد، همه جلو رفتن؛ فقط من، توی همون فصل زندگی میکنم و از همون موقع یه چیزی درونم برای همیشه مُرد، دیگه زمان نگذشت؛ فقط روزها از جلوم رد شدن.
1 838
عزیزان من حالم بهتره. با اینکه هنوزم حسِ شوالیهای رو دارم که همهی عمرش رو بیهوده جنگیده، ولی دارم سعی میکنم بپذیرم چی شده و با اتفاقی که افتاده کمکم دارم کنار میام. همیشه بهم میگفتن آدما رو باید توی مشکلات، و توی سفر شناخت. این اتفاق باعث شد خیلیها رو بشناسم. این مدت خیلیهاتون هوامو داشتید. از یک آدمایی حمایت و پشتیبانی دیدم که هیچوقت فکر نمیکردم ببینم. حتی شماهایی که فقط حالمو میپرسیدید، حتی شماهایی که توی چنل قبلیم نبودید و اینجا پیدام کردید، همتون رو دوست دارم و خوشحالم که هستید و بدونید هر مشکلی براتون پیش بیاد، یه گوشهای از دنیا حمایتِ ادمینِ خستهی مستاجر پلاک ۱۲ رو همیشه دارید. امیدوارم هیچوقت چنین حسی که من تجربه کردم رو تجربه نکنید، ولی اگه تجربه کردید بدونید که تنها نیستید. من هستم و تا جایی که بتونم؛ هواتون رو دارم. خیلی مخلصیم.
1 838
تا الان ۶ تا ترک فارسی ساختم با هوش مصنوعی که هر ۶ تا رو گذاشتم. بازم اگه ساختم روی همینا ریپلای میزنم.
1 838
آقا یه کلیپ قدیمی هست از اعترضا، مرده پشتِ وانت با بلندگو میگه: "از خونتون بیرون بیاید کسکشا." بعد پشتِ سرش همه میگن: "از خونتون بیرون بیاید کسکشا." دوباره میگه: "جوابِ مردم رو بدید کسکشا." پشت سرش همه تکرار میکنن: "جوابِ مردم رو بدید کسکشا." من هرموقع چنل قبلیم رو میبینم یادِ این شعاره میوفتم.
1 838
نیاز ندارم کسی آرومم کنه. نیاز دارم یه جایی پیدا بشه که بتونم تمامِ حرفهایی رو که قورت دادم، تمامِ عیبی ندارههایی که عیب داشت، تمامِ مهم نیستهایی که مهم بود رو اونجا خالی کنم. بعضی خشمها از فریاد نزدن و خالی نشدن به وجود میان، نه از عصبانی بودن. چون من نیاز ندارم خشمم رو کنترل کنم. نیاز دارم یه جایی خالیش کنم. انگار از یه جایی به بعد، دیگه از کسی عصبانی نیستی. از خودت عصبانیای که چقدر سکوت کردی، چقدر گذشتی، چقدر فهمیدی و چقدر هیچکس نفهمید. کاش یه کیسه بوکس بود که هرچقدر بهش مشت میزدی، آرومتر میشدی. نه برای خالی کردنِ خشم از دیگران، برای خالی کردنِ خشم از خودت. برای روزایی که از همهچی خستهای، از همهکس دلگیری، و بیشتر از همه، از سکوتی که همیشه به جای فریاد انتخاب کردی، چون بعضی روزا آدم با همهچی و همهکس دعوا نداره، فقط نمیدونه این همه خشم رو کجا خالی کنه و بعضی وقتا، آدم دنبالِ آسیب زدن نیست… فقط یه جایی میخواد تا بتونه دردش رو زمین بذاره.
1 838
ما یه رفیق داریم از سالِ اولِ دبیرستان، یه روز صبح توی مدرسه سر صف بودیم، قبلش یه صدای تصادف و بعدش فریاد شنیدیم، مدیر مدرسه داشت صحبت میکرد، یکی از بچهها گفت: "آقا فکر کنم یکی از دانشآموزا رفت تو دیوار." مدیر گفت: "فکر نمیکنم از بچههای خودمون باشه." یکم بعد در مدرسه باز شد، علی با لباس و شلوار پاره، در حالی که زانوشو نگه داشته بود و ناله میکرد: "آیییی..." وارد شد. الان این همه سال گذشته، با علی قرار گذاشتیم، گفتم من فلان جام، گفت من میام سمتت. یکم پیش یه صدای تصادف و بعدش فریاد، کل محل رو برداشت. کلاً نمیدونم چرا ما هرموقع این بشر رو دیدیم قبلش یه دور رفت تو دیوار.
1 838
زیاد میخوابی که یادت بره و از واقعیت فرار کنی تا حالت از این بیشتر بد نشه، بیدار که میشی از خوابِ بیکیفیت بدن درد و سردرد میگیری و بدخوابی هم به دردات اضافه میشه.
1 838
داشتم برمیگشتم خونه. یه نفر پرید جلوم، لباسشو بالا زد چاقوش رو نشون داد و قاهقاه خندید و گفت: "اینا رو خِفتگیرا به خودشون میبندنااا..." بعد همینطوری که میخندید گفت: "شوخی کردم! هرچی زده بودی پرید نه؟! اگه پرید بیا باهم بکشیم. نیای خِفتت میکنمااا..." بعد در حالِ خنده راهشو گرفت و رفت و از دور همینطوری میگفت: "نمیای؟! بیاااا، بیا باهم بزنیم." دوستان، خایه کردم. یه جوری ریدم تو خودم که گفتم تموم شد، گوشی و کیف پولمو از دست دادم. حتی با اینکه بلافاصله گفت شوخی کردم هنوز تروماتایز ام، حس میکنم یک خِفتگیریِ کامل رو تجربه کردم.
1 838
این مدت یه طوری گذشت که انگار داشتم توی دریای مشکلات دستوپا میزدم، بعد یکی از ساحل داد زد: «نگران نباش، اوضاع درست میشه!» و همون موقع، یه کوسه هم از پشت سرم رد شد.
1 838
بعضی آدما نمیرن. فقط کمکم از پیامهات حذف میشن، از عکسهات، از برنامههای روزانهات. یه روز به خودت میای و میبینی آخرین باری که باهاشون حرف زدی رو حتی یادت نمیاد و این، دردناکترین نوعِ رفتنه.
