♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
Відкрити в Telegram
239
Підписники
-324 години
-87 днів
-830 днів
Архів дописів
کدام جهان میتواند مرا به وصال تو برساند؟ آسمان کدام کهکشان، خندههای مارا قاب خواهد گرفت و زمین کدام سیاره زیر پایمان خواهد رقصید؟
جهانِ بزرگِ من درون کالبدِ نحیف تو خلاصه شده.دوست دارم خورشیدِ ساکنی باشم که تمام عمرش را صرف تماشای رقص تک سیارهاش میکند. با قمرکان کوچکی که به تو وابستهاند و بازتاب کوچکی از علاقهی من به تو را حوالهی گونه های سرخرنگت میکنند...
نمیدانم کدام جهان ما را در بهترین احوالمان میخواهد، اما من در تمام زندگیهای پیشرویمان منظومهی کوچکِ عاشقانه خودمان را بر همه چیز ترجیح خواهم داد.
ـ برسد به دستِ خاتونِ داستان.
ـ #ابهام
«آنجا که من ایستاده بودم، دیگر نه “من” بود و نه ردپایی از خودم؛ تنها سایهای بودم که در امتدادِ بودنِ تو کش میآمد. نمیدانم کدام شبِ بیمهتاب بود که فراموش کردم برایِ خودم پناهی بسازم و سقفِ باورهایم را با دیوارهایِ دلتنگیِ تو ستون کردم.
یادم هست که دیگر نبضِ بودنم نه با تپشهایِ قلبم، که با آرامشِ خیالِ تو میزد. هراسم این بود که نکند غباری بر دامانِ خاطرِ تو بنشیند، نکند خستگیِ دنیا، گوشهیِ نگاهت را تیره کند. تو، آنقدر در متنِ زندگیام پررنگ شدی که خطوطِ وجودِ خودم در رنگِ تو محو شد. اولویتها، دیگر انتخابهایِ من نبودند؛ انعکاسِ خواستههایِ تو بودند. من در آینهیِ چشمانِ تو، خودم را به دستِ فراموشی سپردم، چون گمان میکردم بدونِ حضورِ تو، کائناتِ وجودم از هم میپاشد.
اما تو… آه، تو چه کردی با این قلبی که جز به هوایِ تو نمیتپید؟ تو آن آرزوهایِ زلالی که مثلِ حبابهایِ نقرهای رویِ آبِ زندگیام میرقصیدند را، چنان زیرِ قدمهایِ بیمبالاتِ خود له کردی که گویی هیچگاه نبوده بودند. میدانستی خندههایت، تنهاترین داراییِ من است، اما اخمهایت را دیوار کردی بینِ ما؛ دیواری که آجر به آجرش از سکوتِ من و خودخواهیِ تو چیده شد.
و حالا، وقتی من در حالِ عقبنشینیام، وقتی روحم از این همسفرگیِ سرد به تنگ آمده، تو از من گله میکنی؟ تو که خود را در بلندیِ کاذبی که من برایت ساخته بودم گم کردی؛ تو که فراموش کردی این ابهت و ارزشی که اکنون با آن به من مینگری، وامدارِ عشقی است که من در جانِ تو دمیدم. من به تو “بودن” بخشیدم و تو در پاسخ، “هیچبودن” را به من هدیه دادی.
حالا، ما دو مسافرِ تنهاییم در دنیایی که هر دو در آن گم شدهایم. تو بیمن و من بیخود؛ غریبههایی که روزی تمامِ جهانِ هم بودند و حالا، جز خاطرهای خاکگرفته از «خودِ واقعیمان»، چیزی برایِ بازگشت نداریم…» _غـزل
شب بخیر، آبی. میدونم هنوز بیداری؛ تو همیشه بیداری. آسمون که تاریک میشه، تو تاریکتر میشی تا کسی نفهمه چقدر تنها هستی. منم همونجوریام؛ برای همین اومدم باهات حرف بزنم.
آبی… بگو ببینم. آدمها چرا اینجورین؟
چرا از راه میرسن مثل مهمونِ نصفه شب — با چمدونِ باز، با حسِ «خونهی تو، خونهی منه» — و بعد یه روز صبح که سرت رو بلند میکنی، میبینی نه چمدونی باقی مونده، نه ردِ پایی؟ یه روز با چشمانت زندگی میکنن؛ از دریاچهی نگاهت آب میخورن، از آسمونِ سینت نور میگیرن…
بعد میرسی به قرمزها.
به اونایی که قرمزن، ولی خودشون رو آبی نقاشی کردن. میدونی فرقشون با تو چیه، آبی؟ تو اگر میمونی، آروم میمونی؛ عمیق، بیصدا، پایدار. ولی اونها… گرمای قرمز دارن. با همون گرما میان توی زندگیت — مثل اجاقِ آتیش توی شبِ سردِ زمستون — و تو سادهلوحانه فکر میکنی این همون آرامشِ آبیه. اشتباه. اونها فقط خرقهی آبی به تن کردن و با قرمز دلشون، با تو از آبی حرف زدن. بهت قولِ آسمونِ همیشه دادند، بهت قولِ دریایِ بیطوفان دادند. و تو قبول کردی؛ چون هیچوقت کسی بهت رنگِ خودش رو نشون نداده بود.
ولی قرمز، قرمزه؛ مهم نیست چقدر آبی بپوشه.
یه روز که به اندازهی کافی به بودناَشون عادت کردی — به صداشون، به جایِ گرمِ همیشهکنارِ وجودت — رنگِ واقعیشون رو نشون میدن.
بدون توضیح، بدون «ببخشید»، بدون حتی یه نگاهِ آخر. میرن. نه مثل مهمونی که مؤدبانه خداحافظی میکنه؛ مثل آتیشی که وقتی میره، کلِ خونه رو با خودش برده.
و این عجیبترین بخشِ ماجراست، آبی: رهگذرن، ولی انقدر عمیق رد میشن که آدم یادش میره فقط رهگذر بودن.
مثل اون پرندههاییان که یه بهار روی شاخهجات میشینن و انقدر آواز میخونن که فکر میکنی خونهشون همینه؛ تو به آوازشون عادت میکنی، به جایِ سنگینیِ پاهاشون روی شاخههات، به دم و بازدمِ صبحهات… بعد یه روز صبح بیدار میشی و میبینی شاخه خشک شده. چون خونهشون جای دیگهای بود؛ از اول هم بود. تقصیرِ توئه که رهگذر رو گذاشتی به اسمِ «خونه».
و وقتی میرن، تمامِ هستیات رو با خودشون میبرن. نه یه تیکهش رو — همهش رو. انگار نه اینکه از زندگیت رفته باشن، که زندگیت رو از تو گرفته باشن و رفته باشن. خاطرهها رو بدون اجازه برمیدارن؛ خوابها رو، رنگِ بیداریِ صبح رو، اون حسِ همیشهیخودمونیکه «یکی هست». جای همهشون فقط یه سکوت میذارن. سکوتِ آبی. و این تنها وقتیه که تو به چشمم میای، آبی: وقتی جایِ خالیِ آدمها رو پر میکنی.
پس این سوالِ منه؛ جوابش رو تو باید بدی:
چرا آدمها اینقدر راحت زندگیِ یکی رو قرض میگیرن و بعد انقدر راحت فراموش میکنن که امانت بود؟ چرا رهگذرها اینقدر مطمئن میرن که ما پشتِ سرشون بمونیم و گوشهنشینِ خاطرههاشون بشیم، و خودشون فرداش صبح قهوهشون رو بخورن و برن سرِ زندگیشون؟
میدونم. جوابِ تو رو دریا داده: بعضیها عمقن، بعضیها فقط سطحن. بعضی میان که بمونن؛ بعضی میان که رد بشن و اسمِ «رفتن» رو بذارن روی قلبِ ما. تو جواب نمیدی، آبی؛ مثل همیشه فقط آروم میمونی. و کمکم دارم میفهمم که شاید همین آروم موندنِ تو، خودش جوابِ همهی سوالاست:
اونکه میمونه، خونهست. اونکه میره، فقط مهمون بود — مهمونی که انقدر طولانی نشست که آدم یادش رفت دعوتش نکرده بوده.
قرمزها میرن تا جای دیگهای بسوزن، آبی؛ تو میمونی تا جایی برای برگشتن باشه. و من اینبار با تو میمونم. دیگه به هیچ قرمزی اجازه نمیدم آبی نقاشی کنه. اگه برگشتن و گفتن «ما از جنسِ تو بودیم»… فقط میگم:
«آبیِ واقعی نمیره؛ آبیِ واقعی وقتی همه میرن، میمونه. پس شما هیچوقت آبی نبودید — فقط یه قرمزِ خسته بودید که اشتباهی به خونِ من خورد.»شبِ تو بخیر، آبی. امشب جوابِ من رو تو دادی؛ با همون سکوتی که هیچوقت ترکم نکرد. 💙 _غـزل
من آبـیم...همون آبیِ آسمونی که همه زیرش راه میرن و هیچوقت سرشون رو بلند نمیکنن ببیننش. همون آبیِ دریایی که نگاهها روش میلغزن و توی عمقش غرق نمیشن. من رنگِ ثانویه هام؛ رنگِ بینِ دو رنگ. همیشه بودهام، بینِ چشمها و جهان، ولی هیچکس برای دیدنِ من توقف نکرده. ولی تو یه استثنا بودی. تو با من حرف میزدی. نمیدونی؟ هر بار صدات رو برای اون بلند کردی، من توی گلوت نشستم. هر کلمهای که براش خوندی، آبی بود. هر شعری که براش نوشتی، با من امضا شد —
جوهرِ قلمت هم من بودم.تو صدات رو بهش دادی؛ تمامِ آبیِ وجودت رو ریختی توی حنجرهش تا به جای تو حرف بزنه.
و من فکر میکردم این عشقه: اینکه رنگی بشی برای صدایِ یه نفر.ولی اون هیچوقت نگاهت نکرد. به چشمِ تو که رسید، از توی چشمهات رد شد و رفت سراغِ آسمونِ پشتِ سرت. براش تو فقط پس زمینه بودی؛ آبیِ محوِ پشتِ قهرمانِ داستان. هر چی بیشتر صدات رو بهش قرض دادی، کمتر دیده شدی. خودت رو دادی تا اون دیده بشه — و اون فقط خودش رو دید، و تو هرگز. _غـزل
آدمهای زنده چگونه آدمهاییاند آبی؟اصلا زنده بودن چگونه است؟ آدمهای من همهشان مردهاند، همهشان یک گوشه جا ماندهاند انگار نوری از وجودشان رفته انگار هستند ولی نیستند. من هم هستم، اما نیستم. میان خندههایم، نوشتههایم درون تنم. جایی جا ماندهام که دور و غریب است، آدمهایم هم جا ماندهاند.
آبی؛ اصلا میشود آدم بود و زنده ماند؟شاید هم زندگی تعریفی جز همین تنفس روزمره نداشته، و تمام تعاریفی که درون قلبمان گنجاندهایم، دروغِ فریبکارانهی ذهنِ پر از وهمِ ماست...
