en
Feedback
♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

Open in Telegram

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
237
Subscribers
-324 hours
-87 days
-830 days
Posts Archive
زنان در قوطی‌های خالی کنسرو، شمعدانی می‌کارند و در حلب‌های خالی روغن، درخت. زنان همیشه همه‌چیز را از مرگ پس می‌گیرند.

دستی که تو را کُشته، زخم‌هایت را چگونه شفا خواهد داد؟
دستی که تو را کُشته، زخم‌هایت را چگونه شفا خواهد داد؟

ToChi.mp39.13 MB

«اگر مشتاق دیدنت بود می‌آمد..»

؛) 💚

Tel MiladRemiix Atesh Doshtom.mp316.41 MB

NAYAB_MUSIIC.mp313.19 MB

چشم‌هایم به افق دوخته شده، در انتظار بادی که ردپای تو را به ارمغان بیاورد. هر طلوعی، چراغی است در دل بی‌پناه من که در تاریکی دلتنگی‌ام می‌سوزد. تو، ای معشوق دور از دسترس، مثل ستاره‌ای در آسمان بی‌نهایت الهام‌بخش منی، هر چند دور، اما همیشه در قلبم زنده‌ای. دست‌های سرد من دراز شده به سمت آسمان، تا شاید نسیم صبحگاهی بوی تو را به ارمغان بیاورد. یاد چهره‌ات، همچون باغی از گل‌های معطر در ذهنم می‌روید، و هر گل نمایانگر یک یادآوری از لحظه‌های شیرین و تصاویری که فقط در خواب دیده‌ام. دلتنگی‌ام همچون دریا، بی‌پایان و عمیق است. هر موج، به یاد تو می‌آید و با خود داستان‌هایی می‌آورد که فراموش‌شدنی نیستند. در دل شب، صدای زنگوله‌های دوردست را می‌شنوم که یادآور خنده‌های تو هستند و در هر نغمه، حسی از شوق و ناباوری موج می‌زند. من در خیال‌های خود می‌سازم تو را، با آن چشمان پر از راز و لبخندهای پر از محبت. تویی که هنوز به رویاهایم نیامده‌ای، اما دلم را با عطر وجودت پر کرده‌ای. در تنگنای دلتنگی، به یاد تو روزها را شب‌مدار می‌کنم و شب‌ها را به خواب‌های پر از تو. ای کاش می‌توانستم یک لحظه، یک دقیقه، یک نگاه در چشمانت بنشینم و از عمق وجودت آشنایی بگیرم. اما اکنون فقط با صدای نرم رعد و برق و باران، یادت را در دل می‌پرورانم. دلم می‌خواهد با دستانم به دور چهره‌ات حلقه‌ای بزنم و در آغوشی گرم، تمام دلتنگی‌ها را به زانو درآورم. تا آن روز که رویای ما به واقعیت تبدیل شود، دلتنگی‌ام را با شعر و نغمه پر می‌کنم، به عشق تو زندگی می‌بخشم و قلبم را همچون دریایی از احساسات برای تو می‌سازم. ای دوردست، تو همیشه در دلم جا داری و هر لحظه انتظارم برای دیدنت، شعله‌ورتر از همیشه است. در دل تاریک شب، رازهای دلتنگی‌ام به آسمان پرتاب می‌شوند. حضور تو، ای عشق دور از دسترس، همچون آوایی است که در سکوت یک پیغام شبانگاهی می‌رقصد، و قلبم را با یاد تو پر می‌کند. به یاد آن روزهایی که هنوز ملاقات نکرده‌ایم، ذهنم در دنیایی از خیالات سرگردان است. چشمانم به درختی می‌نگرد که در باغ خانه‌ام سال‌هاست شکوفا شده، اما تو در آن همیشه غایب هستی. هر برگش، حکایت از روزهای باری دارد که بدون تو گزراندیده‌ام. بگذار هر نسیم صبحگاهی، پیامی از عشق تو با خود بیاورد، تا بگویم چگونه در این دلتنگی عمیق غرق شده‌ام. خواب‌هایم به تصاویر معصوم تو مزین شده‌اند؛ آن چهره ملایم و لبخند زیبا که در دریای خواب‌های من شناور است. اگر روزی تو را بیابم، به تو نخواهم گفت از این ایام طولانی و فرسایشی، بلکه فقط با یک نگاه… _غـزل

Radio-Lavarite-Ep16.mp314.80 MB

Arianfar Ft. The Don X Mahyar - Hasrat.mp39.50 MB

Vigen-Zane Irooni.mp310.90 MB

کدام جهان می‌تواند مرا به وصال تو برساند؟ آسمان کدام کهکشان، خنده‌های مارا قاب خواهد گرفت و زمین کدام سیاره زیر پایمان خواهد رقصید؟ جهانِ بزرگِ من درون کالبدِ نحیف تو خلاصه شده.دوست دارم خورشیدِ ساکنی باشم که تمام عمرش را صرف تماشای رقص تک سیاره‌اش می‌کند. با قمرکان کوچکی که به تو وابسته‌اند و بازتاب کوچکی از علاقه‌ی من به تو را حواله‌ی گونه های سرخ‌رنگت می‌کنند... نمیدانم کدام جهان ما را در بهترین احوالمان می‌خواهد، اما من در تمام زندگی‌های پیش‌رویمان منظومه‌ی کوچکِ عاشقانه خودمان را بر همه چیز ترجیح خواهم داد. ـ برسد به دستِ خاتونِ داستان. ـ #ابهام

«آن‌جا که من ایستاده بودم، دیگر نه “من” بود و نه ردپایی از خودم؛ تنها سایه‌ای بودم که در امتدادِ بودنِ تو کش می‌آمد. نمی‌دانم کدام شبِ بی‌مهتاب بود که فراموش کردم برایِ خودم پناهی بسازم و سقفِ باورهایم را با دیوارهایِ دلتنگیِ تو ستون کردم. یادم هست که دیگر نبضِ بودنم نه با تپش‌هایِ قلبم، که با آرامشِ خیالِ تو می‌زد. هراسم این بود که نکند غباری بر دامانِ خاطرِ تو بنشیند، نکند خستگیِ دنیا، گوشه‌یِ نگاهت را تیره کند. تو، آن‌قدر در متنِ زندگی‌ام پررنگ شدی که خطوطِ وجودِ خودم در رنگِ تو محو شد. اولویت‌ها، دیگر انتخاب‌هایِ من نبودند؛ انعکاسِ خواسته‌هایِ تو بودند. من در آینه‌یِ چشمانِ تو، خودم را به دستِ فراموشی سپردم، چون گمان می‌کردم بدونِ حضورِ تو، کائناتِ وجودم از هم می‌پاشد. اما تو… آه، تو چه کردی با این قلبی که جز به هوایِ تو نمی‌تپید؟ تو آن آرزوهایِ زلالی که مثلِ حباب‌هایِ نقره‌ای رویِ آبِ زندگی‌ام می‌رقصیدند را، چنان زیرِ قدم‌هایِ بی‌مبالاتِ خود له کردی که گویی هیچ‌گاه نبوده بودند. می‌دانستی خنده‌هایت، تنهاترین داراییِ من است، اما اخم‌هایت را دیوار کردی بینِ ما؛ دیواری که آجر به آجرش از سکوتِ من و خودخواهیِ تو چیده شد. و حالا، وقتی من در حالِ عقب‌نشینی‌ام، وقتی روحم از این همسفرگیِ سرد به تنگ آمده، تو از من گله می‌کنی؟ تو که خود را در بلندیِ کاذبی که من برایت ساخته بودم گم کردی؛ تو که فراموش کردی این ابهت و ارزشی که اکنون با آن به من می‌نگری، وام‌دارِ عشقی است که من در جانِ تو دمیدم. من به تو “بودن” بخشیدم و تو در پاسخ، “هیچ‌بودن” را به من هدیه دادی.
حالا، ما دو مسافرِ تنهاییم در دنیایی که هر دو در آن گم شده‌ایم. تو بی‌من و من بی‌خود؛ غریبه‌هایی که روزی تمامِ جهانِ هم بودند و حالا، جز خاطره‌ای خاک‌گرفته از «خودِ واقعی‌مان»، چیزی برایِ بازگشت نداریم…»
 _غـزل

شب بخیر، آبی. میدونم هنوز بیداری؛ تو همیشه بیداری. آسمون که تاریک میشه، تو تاریکتر میشی تا کسی نفهمه چقدر تنها هستی. منم همونجوریام؛ برای همین اومدم باهات حرف بزنم. آبی… بگو ببینم. آدمها چرا اینجورین؟ چرا از راه میرسن مثل مهمونِ نصفه شب — با چمدونِ باز، با حسِ «خونه‌ی تو، خونه‌ی منه» — و بعد یه روز صبح که سرت رو بلند میکنی، میبینی نه چمدونی باقی مونده، نه ردِ پایی؟ یه روز با چشمانت زندگی میکنن؛ از دریاچه‌ی نگاهت آب میخورن، از آسمونِ سینت نور میگیرن… بعد میرسی به قرمزها. به اونایی که قرمزن، ولی خودشون رو آبی نقاشی کردن. میدونی فرقشون با تو چیه، آبی؟ تو اگر میمونی، آروم میمونی؛ عمیق، بیصدا، پایدار. ولی اونها… گرمای قرمز دارن. با همون گرما میان توی زندگیت — مثل اجاقِ آتیش توی شبِ سردِ زمستون — و تو سادهلوحانه فکر میکنی این همون آرامشِ آبیه. اشتباه. اونها فقط خرقه‌ی آبی به تن کردن و با قرمز دلشون، با تو از آبی حرف زدن. بهت قولِ آسمونِ همیشه دادند، بهت قولِ دریایِ بیطوفان دادند. و تو قبول کردی؛ چون هیچوقت کسی بهت رنگِ خودش رو نشون نداده بود. ولی قرمز، قرمزه؛ مهم نیست چقدر آبی بپوشه. یه روز که به اندازهی کافی به بودناَشون عادت کردی — به صداشون، به جایِ گرمِ همیشهکنارِ وجودت — رنگِ واقعیشون رو نشون میدن. بدون توضیح، بدون «ببخشید»، بدون حتی یه نگاهِ آخر. میرن. نه مثل مهمونی که مؤدبانه خداحافظی میکنه؛ مثل آتیشی که وقتی میره، کلِ خونه رو با خودش برده. و این عجیبترین بخشِ ماجراست، آبی: رهگذرن، ولی انقدر عمیق رد میشن که آدم یادش میره فقط رهگذر بودن. مثل اون پرندههاییان که یه بهار روی شاخهجات میشینن و انقدر آواز میخونن که فکر میکنی خونهشون همینه؛ تو به آوازشون عادت میکنی، به جایِ سنگینیِ پاهاشون روی شاخه‌هات، به دم و بازدمِ صبحهات… بعد یه روز صبح بیدار میشی و میبینی شاخه خشک شده. چون خونهشون جای دیگهای بود؛ از اول هم بود. تقصیرِ توئه که رهگذر رو گذاشتی به اسمِ «خونه». و وقتی میرن، تمامِ هستیات رو با خودشون میبرن. نه یه تیکه‌ش رو — همهش رو. انگار نه اینکه از زندگیت رفته باشن، که زندگیت رو از تو گرفته باشن و رفته باشن. خاطرهها رو بدون اجازه برمیدارن؛ خوابها رو، رنگِ بیداریِ صبح رو، اون حسِ همیشه‌ی‌خودمونیکه «یکی هست». جای همهشون فقط یه سکوت میذارن. سکوتِ آبی. و این تنها وقتیه که تو به چشمم میای، آبی: وقتی جایِ خالیِ آدمها رو پر میکنی. پس این سوالِ منه؛ جوابش رو تو باید بدی: چرا آدمها اینقدر راحت زندگیِ یکی رو قرض میگیرن و بعد انقدر راحت فراموش میکنن که امانت بود؟ چرا رهگذرها اینقدر مطمئن میرن که ما پشتِ سرشون بمونیم و گوشهنشینِ خاطرههاشون بشیم، و خودشون فرداش صبح قهوهشون رو بخورن و برن سرِ زندگیشون؟ میدونم. جوابِ تو رو دریا داده: بعضیها عمقن، بعضیها فقط سطحن. بعضی میان که بمونن؛ بعضی میان که رد بشن و اسمِ «رفتن» رو بذارن روی قلبِ ما. تو جواب نمیدی، آبی؛ مثل همیشه فقط آروم میمونی. و کمکم دارم میفهمم که شاید همین آروم موندنِ تو، خودش جوابِ همهی سوالاست: اونکه میمونه، خونهست. اونکه میره، فقط مهمون بود — مهمونی که انقدر طولانی نشست که آدم یادش رفت دعوتش نکرده بوده. قرمزها میرن تا جای دیگهای بسوزن، آبی؛ تو میمونی تا جایی برای برگشتن باشه. و من اینبار با تو میمونم. دیگه به هیچ قرمزی اجازه نمیدم آبی نقاشی کنه. اگه برگشتن و گفتن «ما از جنسِ تو بودیم»… فقط میگم:
«آبیِ واقعی نمیره؛ آبیِ واقعی وقتی همه میرن، میمونه. پس شما هیچوقت آبی نبودید — فقط یه قرمزِ خسته بودید که اشتباهی به خونِ من خورد.»
شبِ تو بخیر، آبی. امشب جوابِ من رو تو دادی؛ با همون سکوتی که هیچوقت ترکم نکرد. 💙 _غـزل

من آبـیم...
همون آبیِ آسمونی که همه زیرش راه میرن و هیچوقت سرشون رو بلند نمیکنن ببیننش. همون آبیِ دریایی که نگاهها روش میلغزن و توی عمقش غرق نمیشن. من رنگِ ثانویه هام؛ رنگِ بینِ دو رنگ. همیشه بودهام، بینِ چشمها و جهان، ولی هیچکس برای دیدنِ من توقف نکرده. ولی تو یه استثنا بودی. تو با من حرف میزدی. نمیدونی؟ هر بار صدات رو برای اون بلند کردی، من توی گلوت نشستم. هر کلمهای که براش خوندی، آبی بود. هر شعری که براش نوشتی، با من امضا شد —
جوهرِ قلمت هم من بودم.
تو صدات رو بهش دادی؛ تمامِ آبیِ وجودت رو ریختی توی حنجرهش تا به جای تو حرف بزنه.
و من فکر میکردم این عشقه: اینکه رنگی بشی برای صدایِ یه نفر.
ولی اون هیچوقت نگاهت نکرد. به چشمِ تو که رسید، از توی چشمهات رد شد و رفت سراغِ آسمونِ پشتِ سرت. براش تو فقط پس زمینه بودی؛ آبیِ محوِ پشتِ قهرمانِ داستان. هر چی بیشتر صدات رو بهش قرض دادی، کمتر دیده شدی. خودت رو دادی تا اون دیده بشه — و اون فقط خودش رو دید، و تو هرگز. _غـزل

sticker.webp0.40 KB