♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
Відкрити в Telegram
237
Підписники
-324 години
-87 днів
-830 днів
Архів дописів
اتاق آبیاتاق من آبی است؛ آبیِ آن ساعتی از شب که دریا دیگر به چیزی فکر نمیکند. دیوارهایش نقش دارند؛ نه، دیوارهایش زندگی دارند. هر نقش، یک رؤیاست که روزی از پنجرهی ذهنم پرید و روی گچ نشست تا گم نشود. ماهیهای نقاشیام هنوز در همین دیوارها شنا میکنند؛ بعضیشان از خستگی به ته اتاق رفتهاند و بعضی هنوز منتظرند تا جزرومد خوابم آنها را به جایی برساند. روی دیوارها، ماهیهایی هست که هیچوقت صید نشدند، کشتیهایی که هیچوقت غرق نشدند، و دریاهایی که هیچوقت تمام نشدند. من نقاششان نبودهام؛ من فقط اجازه دادهام رؤیاهایم خودشان را بکشند، آنوقت که من خواب بودهام و آنها بیدار. نقشهای روی دیوار، برای من پنجرهاند؛ پنجرههایی به جاهایی که نقشه ندارند. اینجا، در این اتاق، برمودای کوچک خودم را دارم؛ گوشهای که اگر دستت را دراز کنی، ناپدید میشوی. و آن طرف، زیرِ قابِ شکسته، آتلانتیسِ من غرق شده؛ شهری که فقط من میدانم کجاست، چون فقط من آنجا بودهام. دیوارهای اتاق من پر از رؤیاست، اما رؤیاها اینجا غمگیناند؛ مثل رنگ آبیِ خودشان. شاید چون رؤیا، یعنی چیزی که هست و نیست؛ یعنی سایهی چیزی که میتوانست باشد. هر نقش، یک «کاش» است که با قلممو گریه کرده. شبها چراغ را خاموش میکنم و دیوارها روشن میشوند. آنوقت میفهمم که اتاق من یک آکواریومِ وارونه است: من بیرون ایستادهام و رؤیاهایم پشت شیشهی دیوار، با چشمهای خیس، به من نگاه میکنند. و من، هر شب، به آنها وعده میدهم که فردا بیدارتر باشم… و هر شب، دروغ میگویم. اینجا، در اتاق آبی من، دیوارها حرف میزنند؛ اما فقط با کسی که بلد باشد سکوت را بشنود. تو اگر بیایی، صدایشان را میشنوی: صدای موج، صدای بادبان، صدای کسی که آرام آرام، خواب میبیند که بیدار است. _غــزل
«در میانِ پیچوتابِ ریشههای کهن که چون رگهای زمین بیرون زدهاند، جایی که نورِ خورشید به قطرههای الماسگونِ شبنم میرسد و میشکند، موجوداتی ظریفتر از مه و روشنتر از رویا، پنهان شدهاند.
پریانِ کوچک؛ دخترکانِ نور که بالهایشان، نقشِ بالِ شبتابها را بر تن دارد و از تاروپودِ بالِ سنجاقکها بافته شده است.
آنها صدایِ خندهی گلهای وحشیاند که در سکوتِ جنگل به گوش نمیرسند. وقتی تو چشمانت را میبندی، انگار به آنها مجوزِ حضور میدهی. میآیند… با قدمهایی که حتی برگِ خشکی را تکان نمیدهد.
حضورشان بویِ عطرِ گلهایِ شببو میدهد و سرمایِ لطیفی که در میانِ تپشهایِ قلبت حس میکنی، ردِ پایِ پروازِ آنهاست.
میبینی؟ دستهایِ کوچک و شفافشان به سمتِ سبدِ تمشکهایت دراز میشود.
تمشکهایی که از گرمایِ خورشیدِ جنگل لبریز شده بودند، حالا زیرِ نوازشِ انگشتانِ پریان، درخششِ جادویی میگیرند. آنها تمشک را نمیجوند، آنها عطر و شیرینیِ خاطرهی تو را از میوهها میمکند.
وقتی یکی از آن تمشکهایِ کوچک را برمیدارند، لرزشی از سرِ ذوق در تنشان میپیچد و غباری از ذراتِ نقرهای، مثلِ ستارههایِ کوچکِ در حالِ سقوط، در فضا پخش میشود.
آنها نگهبانانِ تمشکهایِ تو هستند؛ پاسدارانِ آن لحظاتی که در آنجا، فارغ از غمهایِ آدمیزادی، به آرامش پناه آوردهای. میدانی؟ وقتی چشمانت را باز میکنی، شاید فقط برگها تکان بخورند، اما اگر خوب دقت کنی، هنوز تهِ مزهی شیرینِ جادو روی زبانت است…
و در سبدت، شاید تمشکها کمی کمتر شده باشند؛ این بهایِ کوچکی است که برای لمسِ کوتاهِ یک رویایِ بیدار میپردازی.
_غـزل
«اینجا، در قلبِ تپندهی جنگل، جایی که نورِ خورشید برای رسیدن به زمین، ناچار است از فیلترِ زمردینِ برگها عبور کند، خانهای ایستاده است که گویی از بطنِ خودِ درختان زاده شده.خانهای از چوبِ کهنسال؛ چوبی که هنوز خاطرهی بارانهای صد سال پیش را در رگهایش به یادگار دارد. ستونهای ایوان، به آغوشِ پیچکهایِ وحشی پناه بردهاند؛ پیچکهایی که چون انگشتانِ یک معشوقِ دلتنگ، دورِ پیکرهی چوب گره خوردهاند و به آن هویت دادهاند. نگاه کن! اینجا سکوت نیست؛
اینجا «موسیقیِ حیات» است.بوی نمِ خاک، مثلِ لالاییِ مادرانه در فضا پیچیده؛ عطری که تنها پس از بوسهی آسمان بر پیشانیِ زمین، به جا میماند. صدایِ آوازِ پرندگان، در گوشِ شاخهها میپیچد و هر نغمهشان، قطعهای از یک سمفونیِ گمشده است. آرام بگیر و گوش کن… میشنوی؟ این صدایِ نفسِ درختهاست که در شکافِ پوستهی چوبیِ دیوارها رسوخ میکند؛ انگار خانه، خودش بخشی از این جنگل است و دارد با همنوعانِ سبزش درددل میکند. پایینتر، در چند قدمیِ ایوان، رودخانهای جاری است؛ رودخانهای که آوازش نه فقط صدایِ برخوردِ آب با سنگ، که نالهی شیرینِ صخرههایِ خسته است که زیرِ آوارِ زلالِ آب، رویا میبینند. این خانه، خانهی رویاها نیست؛
این خانهی «آرامشِ گمشده» است.اینجا، میانِ این درختانِ ایستاده در صفِ دعا، و این پیچکهایِ درهمتنیده در قنوت، تو دیگر تنها نیستی. اینجا، خودِ طبیعت، تو را به فرزندی میپذیرد و دیوارها، به جای سنگ و آجر، از مهربانیِ چوب و تنفسِ سبزِ جنگل ساخته شدهاند تا قلبت در این سکوتِ مقدس، سرانجام بتواند در صلح بخوابد.» _غـزل_خـانهٔ رویـا
«ماه، تنها مسافرِ خستهٔ کهکشان است؛ کسی که هزاران سال است در بندِ زنجیری نامرئی، بر گردِ معشوقی میگردد که هرگز به او نمیرسد. زمین، آن آبیِ سرکش، چنان در خود غرق است که نگاهِ نقرهای و سردِ ماه را نمیبیند.
او، این تنهایِ صبور، هر شب رخسارِ رنگپریدهاش را در حوضچههای تاریکِ اقیانوسها میشوید و دردی را در جان دارد که هیچ ستارهای یارایِ فهمیدنش را ندارد. ماه، مرثیهخوانِ سکوت است؛ چشمی باز و بیخواب که بر تمامِ وداعهایِ زمین، بر تمامِ دستهایِ جدا شده، و بر تمامِ بوسههایِ نیمهتمام نظاره میکند.
شاید برای همین است که نورش اینقدر سرد و بیجاست؛
چون او خود، تکهای از شب استکه در تبعیدی خودخواسته، به تماشایِ زوالِ دنیا نشسته. او همنشینِ تاریکی است و در پسِ آن حفرههایِ سیاه و خاکستریاش، قصههایی را دفن کرده که اگر روزی بخواهد بازشان گوید، تمامِ اقیانوسها از شرمِ عشق و تنهاییاش، به خروش خواهند آمد. ماه… ماه، عزیزِ جانِ شب است که از بس دوست داشته، گم شده و از بس تماشا کرده، به سنگ بدل گشته است.»
☥ متن از کتاب سمفونی مردگان ⸙ گفتم: وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست، چون نمیتواند به هیچکس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود.
ببین من نمیگم دوستم داشته باش فقط میگم چشمات رو باز کن ببین چقدر برات تلاش کردم، ببین قید چه چیزهایی رو برات زدم، ببین چقد از خودم گذشتم، نگو نبودی، من بودم، من همیشه همونجایی که ولم کردی بودم، تو ندیدی، تو نخواستی ببینی.
