uk
Feedback
تاکستان

تاکستان

Закритий канал

نیلوفری که تاکستان شد!

Показати більше
Іран143 198Категорія не вказана
251
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-1230 днів
Архів дописів
Repost from تاکستان
خاب، می‌خاند، همنطور، پیرزن و پیره‌زن، می‌خاهم، مفسیر، مانده‌ی، میکنی و می‌مانی، کلمات و واژه‌گان... و یک دنیا چیز میز دیگر. آن‌هایی که تازه پاس‌دار زبان پارسی شده‌اند، "واو" را در بعضی موارد به رسمیت نمی‌شناسند و بنابر دلیلی، نمی‌نویسند. به‌ نظرم این کار بیشتر از این‌که یک دلیل قطعی و رسمی داشته باشد، سلیقه‌یی است. ما می‌گوییم کم‌سوادی املایی نمی‌دانم پاس‌داران ما چه می‌گویند. فقط می‌بینم به آن‌هایی که "خاب" این‌ها را "خواب" می‌نویسند، یا از ایشان می‌پرسند که چرا "خاب" می‌نویسی، توهین می‌کنند. واژه‌نامه‌ی دهخدا، واژه‌ی "خاب" را "باز پس افکنده" و در عربی هم "بی‌بهره" معنا می‌کند. این خابی که این پاس‌داران تازه‌کارِ زبان پارسی کشیده‌اند، چه ربطی به خوابی دارد که از آن بهره‌ها برده‌ایم و می‌بریم. یک گپ دیگر این‌که واژه‌ی "می‌خواهم" را "می‌خاهم" می‌نویسند. آه آه که کله‌ آدم تکان می‌خورد. خو جان برادر! همین فعلی که تو با آن چیزی را طلب می‌کنی، از ریشه‌ی "خواستن" گرفته شده. یعنی چیزی را تمنا کردن، آرزو کردن یا طلبیدن. با آن "خاهم" گفتن می‌خواهی چه را ثابت کنی؟ باز چندتا اندیوالِ هم‌فکر هم داری که با قلبک و خنده‌گک به توهین‌هایت، برایت بال و پر می‌دهند. آن "می‌خاهم"ی که می‌خواهی همراهش در مورد خشم و هیاهو بنویسی، از ریشه‌ی "خاستن" گرفته شده. یعنی بلند شدن. همی ما مردم زبان گفتار داریم، محاوره -که در هر منطقه لهجه‌ هم فرق می‌کند- و زبان نوشتار داریم، معیار. که.. نه بابا بی‌خیال. حالا چیزی نمی‌گویم. نخست باید بروم و آن "چرا"‌یی را که بخاطرش نویسنده‌یی را به سخره گرفته بود، پیدا کنم و بدانم این‌ها با کدام منطق پیش می‌روند و این کشت از کجا آب می‌خورد خو مگم تا نگویم که شکل درست واژه‌هایی که در آغاز نوشته‌ام، چطور است، دلکم کی طاقت کند تا دنبال آن "چرا" پای لچ کنم. "خاب" را که گفتم، در حساب "خاندن" هم دهخدای مسکین جام کرد، "همنطور" را می‌گوییم که الف از صفحه‌ی کلید گریخته و نخواسته خودش را به گیر پاس‌دارِ زبان‌مان بدهد. یگان جاها خود پاس‌دارِ ما هم سر حرف خود نیست و پیرزنِ مسلمان را -در یک جمله- یک‌جا "پیرزن" می‌نویسد و جای دیگر "پیره‌زن". شاید شبیه من در بعضی موارد #تردید دارد. "خاستن" را هم گفتم و در حساب "مفسیر" یاد شوخی یازنه‌ام می‌افتم که کابلی است و گاه -فقط برای آزار دادن من- لهجه‌ی مردم مزار و به‌خصوص دهدادی را نقد کرده می‌گوید: "شما چرا سطل را سطیل می‌گویید و چکّه را -با تلفظ زیبا و خنده‌دارِ خودش- چَکه؟" حالا ما هم "مفسر" را "مفسیر" می‌خوانیم و فرض را بر این می‌گیریم که پاس‌دار جوان ما، هم‌دهِ ماست. مانده‌ی یا مانده‌ای؟ - بازمانده‌ی مریخ. - فرض بپندار سال‌ها بی‌ایده مانده‌ای. چیزی که پاس‌دارِ ما می‌خواست بگوید، جمله‌ی دوم بود. می‌خواسته "مانده‌ی" را به عنوان فعل به کار ببرد خو مگم حیف که ترکیب اضافی شده و گناه هیچ‌کس نیست. خودش همان‌طور شده مقصد. پاس‌دارِ ما اشتباه نمی‌کنند. در جایی "میکنی" و در ادامه‌ی همان جمله "می‌مانی". خو این را هم با پیرزن و پیره‌زن در یک ردیف می‌گیریم. همین‌طور "کلمات" و "واژه‌گان" را. بنده یک مکتب رفته بیایم و کانال آن پاس‌دار جوان را زیر و رو کنم و دلم جمع باشد و به قول مادرهای ما، هوشم د پشتم نباشد، باز گپ‌ها دارم. پ.ن: حالا هم اگر نوشته‌ی من اشتباه نوشتاری داشت، تا آمدن من، نادیده بگیرید. همین که برگشتم درست می‌کنم.

چرا این‌جا هستید؟

یکی از دانش‌آموزان من گفت: دیروز آزادی بود. گفتم: آزادی کی؟ گفت: آزادی طالب. گفتم: طالب خوب اس یا بد؟ گفت: خوب. گفتم: چرا؟ گفت: پشتون اس. گفتم: صحیح اس.

پیروزی جهادِ مردم افغانستان. از مردمِ افغانستان! سرخ باشم؟ نگو! بند دلم می‌گسلد دل بی‌صاحبی که پرپر شد سرخ بود شعله‌هایی که ک
پیروزی جهادِ مردم افغانستان. از مردمِ افغانستان! سرخ باشم؟ نگو! بند دلم می‌گسلد دل بی‌صاحبی که پرپر شد سرخ بود شعله‌هایی که کلبه‌ها را بلعیدند سرخ بودند و خاکستر برجا ماندند خون‌هایی که پاشیدند و پاشیدند روی تقویم تمام سال سرخ هستند هنوز رنگِ برگِ پاییز رنگ دلتنگِ غروب سرخ سرخ رنگ کابوس‌هایم حتا همه سرخِ سرخ‌اند #لیلا_صراحت #روی_تقویم_تمام_سال #و_شب_دوباره_شب #ص‌ص_۲۸۷_۲۸۸

اندوه و شادی آمیخته باهم در این دو ترانه‌!🖤

+1
اندوه و شادی آمیخته باهم در این دو ترانه‌!🖤

لافِ عِشق و گله از یار؟ زهی لافِ دروغ! #حافظ

ز خود هرچند بگریزم همان در بند خود باشم رم آهوی تصویرم شتاب ساکنی دارم #قزوینی

گفت:
خودت را به زمین و زمان بزنی، من بیشتر دوستت دارم.

- To be or not to be? - To sleep..🌚

Repost from TheGandomin
دومین شماۀ مجله گندمین، ویژۀ پنج‌سالگی بازگشت طالبان منتشر شد. ما باور داریم که تاریخ تنها از خلال رویدادهای بزرگ سیاسی نوشته
دومین شماۀ مجله گندمین، ویژۀ پنج‌سالگی بازگشت طالبان منتشر شد. ما باور داریم که تاریخ تنها از خلال رویدادهای بزرگ سیاسی نوشته نمی‌شود، بلکه از میان تجربه‌ها، روایت‌های فردی و خاطره‌های انسانی نیز شکل می‌گیرد. بدون شک، زنان بیش از هر گروه دیگرِ تحت ستم؛ بارِ سنگینِ این دگرگونی‌های سیاسی را بر دوش کشیده‌اند و تاریخِ واقعی، در خطوط چهرهٔ همین زنان ثبت می‌شود. در دومین شمارهٔ «گندمین»، به سراغ همین زنان رفته‌ایم و ۶۰ روایت از تأثیرات و دگرگونی‌های دو دورهٔ حاکمیت طالبان بر زندگی آنان را ثبت کرده‌ایم. در نیم‌قرن اخیر و به‌ویژه میان دورهٔ نخست در دههٔ هفتاد و دورهٔ دوم در امروز، نه‌تنها تقویم‌ها که نسل‌ها دست‌به‌دست شده‌اند. در لایه‌ای عمیق‌تر، این وضعیت به یک انقطاع نسلی و تکرارِ تلخِ تاریخ اشاره دارد. محرومیت امروزِ دختران خردسال و نوجوان، بازتولید همان چرخه و تجربه‌ای است که مادرانشان در دههٔ هفتاد خورشیدی گذرانده بودند. لینک دانلود مجله: https://gandomin.com/5254/

!

همین آبجی‌کشور در قسمت سوم گفته بود:
استخوانِ قوم‌وخویش دور ریختنی نیست، هرقدر که پوست و گوشت یکدیگر را بخورند.

هرچه دلم خواست نه آن شد، هرچه خدا خواست همان شد. #قسمت‌چهارم‌بامدادخمار

هرچه دلم خواست نه آن شد، هرچه خدا خواست همان شد. #قسمت‌چهارم‌بامدادخمار

هم ریه‌های خس‌خس سیگار خورده را هم گردن بلند سرِ دار خورده را این مستِ بی‌خماری بسیار خورده‌ را آهوی نازدانه‌ی کفتار خورده را این بحث‌های پوچ به تکرار خورده را معجون دین و فلسفه‌‌ی غار خورده را اندیشه‌های عالی دستارخورده را بیرون بریز، شاعرِ دیوانگان نترس تحسین شعرهای پر از زیر ناف را چسپیدنم به جان تو زیر لحاف را این لذت مسیر پر از انحراف را افسانه‌‌ی پریِ سر کوه کاف را در دفتر پولیس هرآنچه خلاف را کردی بکن به خنده فقط اعتراف را چاقو بزن دوباره به زخمم، غلاف را بیرون بریز، در وسط قاتلان، نترس تا/بوی داغِ عطر تنت روی تخت را انجام کارهای بدونِ تو سخت را ارضای ذهن تنبل مرد کرخت را کاریدنت به ذهن تبرها درخت را  چسپیدن دوباره به اقبال و بخت را بیرون بریز، از پدرِ دشمنان نترس اخبار و استنادِ فریب و  دروغ را ارجاع بوسه‌هات به شعر فروغ را ایمان پنبه‌ی نشسته به قوغ را جای شراب، خوردن چند پیک دوغ را شرم زمان گریه و جای شلوغ را بیرون بریز از دل این واژگان، نترس! #جاوید_انوش

نکند رخنه کند در دل ایمانم شک!

نکند پنجره‌ای ﭘﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮنی ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ «اس‌ام‌اس» ﺩﺭ جایی ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ ﻧﮑﻨﺪ گریه‌ی ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ، ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ می‌بینند ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ ﻧﮑﻨﺪ می‌داند ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ می‌دانم! ﻧﮑﻨﺪ پس‌فردا ﺗﻴﺘﺮِ ﻳﮏِ «ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ» ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ ﻧﮑﻨﺪ نامه‌ی جعلیِ ﻣﺮﺍ ﭘُﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﻧﮑﻨﺪ این‌همه ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ همه‌ی آدم‌ها می‌ترسم ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ! ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ حلقه‌ی ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ می‌بوسند ﻟﺨﺖ ﺩﺭ جیغ‌ترین لحظه‌ی ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻓﮑﺮِ ﺩﺭﺭﻓﺘنِ ﺍﺯ ﻫﺮ شبِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ خسته‌ام ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ‌ﺷﺪﻩ ﺩﺭ بی‌رحمی خسته‌ام... می‌ترسم... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ می‌فهمی!... #کاشکی ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، بهاری ﺑﺎﺷﺪ #کاشکی ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ، ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭی ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺎشکی ﺍﺯ ﻫﻤﻪ مخفی ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎدی ﮐﺎشکی ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ #ﺁﺯﺍﺩی ﮐﺎشکی ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮِ ﺍﻳﻦ قصّه‌ی ﺑﺪ ﮐﺎشکی ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ... ولی ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ... مهدی موسوی

#خاطره‌ها
+2
#خاطره‌ها

در سوم دی‌ماهِ هزار و چهارصد و یک، برای خودم قولِ نوبل داده بودیم. خداوند خودش خیر را پیش کند دیگه..💔😂