uk
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

Відкрити в Telegram

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
302
Підписники
+124 години
-47 днів
+2130 день
Архів дописів

تلفونم خود به خود ویدیو گرفته😅🤣

بچا چطور میتانم یک ویدیو ره زیر نویسی بکنم البته دستی نه. مستقیم میشه؟

احساس میکنم تا آخر سال چند خبر خوب از اینجا نشر کنم... نمیدانم.

خدا مخصد مره ببخشه که گپای خصوصی ملت ره با شما شریک کدم امشب اگر هم نبخشید نصف نصف تقسیم میکنم با شما، نصف اش را شما جواب بتین که خواندین نصف دیگه شه خودم میندازم که گردن مهمان که پیش ما ای گپا ره زد... خودم ده تپه خیر میشینوم😁

میگوید ببین من پدرم را میفرستم خاستگاریت اگر تو گپای مره باور نداری... رئیس جمهورتان با آن کش و فشش چند هزار آدم جیغ زده وعده میده عمل نمیکنه؟ او وقت تا غالمغال نکو بیادر😅

خوب بچه ها این بچه خیلی خورترک است 13 ساله اینا. که از خانه اش فرار کرده و پدرش زنگ زده بوده که او را دور بدهید من فردا میایم دنبالش... نگذارید جای بروه... خوب ما هم نگذاشتیم و از قصه اش بی نصیب نماندیم همه ما😂😁 خلاصه که میخایم بگویم بریش که عاشق شدن در 13 سالگی ره جدی نگیرد. آدم در این سن عاشق هر آت و اشغالی میشه🤣

دوباره میگوید ببین من دوستت دارم چرا باور نمیکنی... اهای هم وطن کلمه دوستت دارم تعهد میاره عین تف این طرف و آن طرف پرتش نکنید با تشکر! 🤣

دوباره میگوید شاید باور نکنی عزیزم ولی من به هرکسی زنگ نمیزنم. عکسایته ده پیسبوک دیدم دلم یک رقم شد. ده دلم میگویم به طرفش میگویم قبول نکو دخترر همین حرف را کپی کرده و به صغیر و کبیر ارسال میکند🤣

مهمان به مخاطبش میگوید کاش تنها مرد این کره بودم تا تنها انتخابت میشودم. ولی من میگویم کاش برای زدن مخ طرف راضی به انقراض هم جنس هایت نمیشودی هم وطن😐

مهمان داریم یک گوشه یی از خانه نشسته و با تلفون حرف میزند. به طرفش می گوید گوش کو! گوش کو! غرور من کاسه آش ننت نیست که بزنی بشکنی بگم رفع بلا بود... شما بگوید شنیدیم نیاز نیست در خانه ما اینقدر داد و بی داد کنی😅

سرعت نماز خواندن بعضی ها را که میبینوم.. به نظرم خوبس ازو کده بگوین بسم الله الرحمن الرحیم خدا جان مام میفامم خودت هم میفامی ولضالین😕

photo content

photo content
+1

امروز
امروز

گونه‌ات سیب سحر در باغ باران می‌شود خنده‌ات از سینه‌ی شب، نور پنهان می‌شود چشم‌هایت می‌کشد دل را به سمت بی‌خودی هر نگاهت قصه‌
گونه‌ات سیب سحر در باغ باران می‌شود خنده‌ات از سینه‌ی شب، نور پنهان می‌شود چشم‌هایت می‌کشد دل را به سمت بی‌خودی هر نگاهت قصه‌ای از دوران عشق می‌شود بی تو این دل مانده در تردید بیابانهای سرد با تو اما شهر خاموشم هم گلستان می‌شود نامت افتاد بر زبانم، لرزه در جانم فتاد هر نفس با یاد تو یک شعله‌افشان می‌شود دست من کوتاه، اما آرزویم بی‌حد است با تو حتی سنگ دل،هم اهل ایمان می‌شود بدت مدت ها از من بخوانید.

میدانید د اینجا 196 زن هستیم. 196 زنی که میخواهند با پول های خودشان کارهای کوچکی را شروع کنند. و امروز آخرین روز ورکشاپ شان است. هدف ها، و دورنما های شان را همه نوشتن و تکمیل شده و میخواهند بعد از 8 ماه و یک سال دیگه که پول به اندازه کافی برایشان جمع کردن. پلان هایشان را عملا شروع کنند..و این خیلی عالیه. ما در اینجا بدون کدام ترس و دلهره باهم حرف میزنیم و درد دل میکنیم. ساعت ها من میشینم و فقط به حرف ها، آرزو ها، و خواسته و گاهی به رنج ها و درد هایشان گوش می دهم. گاهی هم دلم میخواهد فقط آنها حرف بزنند و من گوش بدهم و داستان زندگی هر یک شان را بشنوم ولی نمی شود. براشان میگویم ما باید از یک جای به بعد خودیمان برای خود کار کنیم هیچ کسی دیگری از دنیای دیگر نمی آید که دست ما را بگیرد و به رسیدن به خواسته هایمان کمک کنند ما فقط خودمان هستیم و خود مان. دیروز که از زن ها از رنج ها و دغدغه هایش در این سرزمین میگفت یهو از دهن پرید و گفتم فکر کنید ما مادر هستیم و غم و شادی فرزندان ما هست دست شادی را بگیرید. غم خودش دنبال مان می آید. فکر کنید شادی آن کودک سر به هوا است که مدام دامن مان را رها می کند و یا از پیش مان گم می شود. ما باید به عنوان یک مادر مواظب آن شادی باشیم و... همه سکوت کردن و چیزی نگفتن. راستش خیلی عجیبه. زن ها خیلی با من راحتن و از تمام درد هایشان به من می گوید حتی گاه از مشکیلات و خشونت های که در حق شان می شوند نیز می گوید. گاهی میمانم برای تسلای درد هایشان چیزی برایشان بگویم مثلا خیرست، میگذره، زندگی همین است و یا... چیزی نمی گویم فقط سکوت میکنم و گاهی میگویم درد همه ماست نه تنها جمعی که امروز در اینجا جمع شدیم. گاهی هم دلم میخواهد کاش وقت زمان بیشتری داشتیم که من میتوانستم کتاب های سرگذشت ندیمه، هزار خورشید تابان، روشنایی خاکستر و یا... را برایشان بخوانم و بگویم که ما تنها نیستیم و این درد و رنج مشترک تمام ما زن ها است. ولی باز هم باید دست آن شادی کوچک را بگیریم و پا به پایش راه برویم و راه های را هم برای یک زندگی بهتر و کم دغدغه تری جستجو کنیم.

شما را نمی دانم، اما تقریبا این شده یکی از سوال های ذهنم، که اگر در کودکی و نوجوانی هایمان فامیل، خانواده و فرهنگ افغانی دختر شان را در نقش رختشوی، آشپز و خدمتکار بی مزد نمیدید حالا چی توانایی های داشتیم؟ و مادر کلان های که در پیری همه اش از استخوان درد گلایه میکردن و محتاج یک پماد برای زانو درد بودن، و نسل اندر نسل خودیمان را قربانی میکنیم.

کتاب را برایتان فرستادم ولی تا آن جایی که من دیشب کتاب را خواندم. این کتاب بیشتر از اینکه از معامله گری حرف بزند بیشتر راجع به شخصیت ترامپ، خانواده، زندگی و خصوصیات او می گوید. مثلا دونالد جی ترامپ در حوزه املاک، قمار، ورزش و سرگرمی بیشترین استارد ها برتر جهان را تعریف کرده. و من تا این کتاب را باز نکرده بودم نمی دانستم که او نویسنده پرفروش ترین فهرست نیویورک تایمز، و کتاب های زیادی مثل؛ مثل یک میلیادر فکر کن، چگونه ثروتمند شویم، بقا در قله، هنر بازگشت، و آمریکایی که سراوارش هستیم، هست. او از خصوصیات هایش در این کتاب گفته مثلا در یک جای از کتابش نوشته بود هیچ علاقه به مهمانی رفتن ندارد، از گفتگو های سطحی لذت نمی برد، تنها کسی که لقب عزیزم را برایش داده برادرش رابرت است و نقاش ها را بیشتر از اینکه هنرمند بنگرد، فروشنده های خوبی میبیند. او این کتاب را در اوایل چهل سالگی اش نوشته آن زمانش همسرش ایوانا مدیر قلعه ترامپ بوده. ایوانا در چکسلواکی به دنیا آمده، پدرش ورزشکار و مهندس برق بوده و همین دلیل نیز باعث شده که ایوانا به اسکی علاقمند شود. ایوانا در شش سالگی مدال گرفته و در سال۱۹۷۲عضو تیم ملی چکسلوالی در المپیک زمستانی بوده و همچنان پس از فارغ التحصیلی اش از دانشگاه چارلز در پراگ یکی از مدل های مطرح کاندا شده. ترامپ در کتابش گفته پیش از ایوانا به افرادی زیادی آشنا بوده اما هیچ رابطه جدی بین شان شکل نگرفته بوده ولی ایوانا از آن دسته آدم های نبوده که بتواند با او رابطه سطحی داشته باشد برای همین نیز ده ماه بعد از آشنای شان در سال 1977با او ازدواج کرده. در جای از کتابش نیز نوشته که بیشتر مردم گمان می کند که او یک قمار باز هست. ولی او این ادعاها و گمان ها را رد می کند و می گوید که هرگز در زندگی اش قمار بازی نکرده و به باور او قمار باز کسی است که پای دستگاه های اسلات می نشیند و گفته در حالیکه که من ترجیع دادم صاحب آن دستگاه ها باشم. او در کتابش در مورد خواهران، برادران و پدر و مادرش نیز نوشته. اینکه سه برادرش داشته و برادر کلانش فردی خلبان TWY بوده و بعد ها دچار ناامیدی شده و نوشیدن الکل روی آورده و در نهایت در سن43 در گذشته. خواهرش مریان فرزند بزرگ خانواده بوده و در رشته حقوق تحصیل کرده و بعد از فارغ التحصیلی اش به مدتت پنج سال در داد ستانی ایالت متحده کار کرده و چهار سال پیش از نوشتن این کتاب قاضی فدرال گماشته شده بوده. کمه