نوشین شادفام
Відкрити в Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
302
Підписники
-224 години
-57 днів
+2130 день
Кількість дописів
Триває завантаження даних...
Реакції
Коментарі
Telegram Stars
ТОП дописів по
Триває завантаження даних...
Аналітика дописів
Дописи | Динаміка переглядів | |||||
و خودش مگر نگفت
اقرا؟
مگر این حرف قید زمان و مکان و تبعیض دارد؟
معاویه:
قوی تر از شمشیر علی سراغ داری؟
عمر عاص:
بله جهل مردم، جهل مردم امان از ذهن های کور، سنت ها و هنجار های ناشی شده از جهل.
آخ که این کشور برای آبادی چقدر دور تبعید شده.
درد یعنی اینکه چقدر دچار افراط و تفریط هستیم...
و دیگر هیچ! | 98 | 0 | 0 | 4 | Loading... | |
ایتو خبرا ره که میخانم کم میمانه زاره ترق شوم🤣
هرچند به ما چی.. خو ولی به شمام هم تبریک که هم وطن ما پس بخت شد😁 | 61 | 0 | 0 | 7 | Loading... | |
اصلا بری پشک نام بچگانه اصلا نمیایه مثلا چه معنی میته که نام پشک شان ره قادر و خدابخش میمانن😂
از ناز صدا بزنید ملیکیم، پرنسسم، شادختم... قادر و خداد و صلاح الدین هم از ناز صدا زدن استه شما ره خدا😁 | 53 | 0 | 0 | 5 | Loading... | |
به نظرم باید نام شه میگذاشتن اسکندر مقدونی یا یعقوب لیث صفاری بیشر بریش میامد از صلاح الدین کده نه؟ | 54 | 0 | 0 | 4 | Loading... | |
میگه بخاطر که صلاح و مصلحت، دزدی ، دینداری و بی دینی پشک های دیگه دست اش است ما از ناز صلاح دین میگیم بریش🤣 | 58 | 0 | 0 | 4 | Loading... | |
پشک همسایه مان صلاح الدین نام داره
😅 | 62 | 0 | 4 | 8 | Loading... | |
Немає тексту... | 142 | 0 | 0 | 4 | Loading... | |
Немає тексту... | 225 | 3 | 2 | 3 | Loading... | |
کلمات، بهترین درمانگر و اگر هم بخواهند کشنده ترین سلاح خواهند بود. | 131 | 3 | 0 | 3 | Loading... | |
پشتِ محکم ترین شخصیت ها، صدای خُرد شدن استخونِ های تجربه می.. | 14 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
عزیز من! غم نرفت ، یکبار با قلمی بازگشت و کتاب شد؛
باری دگر، بومی شد و نقاشان را فرا خواند.
باری، در سکوتِ نت ها آواز شد. در خستگیِ ورزشکار و مشتهایش، انگیزه شد و گاه بر صحنه تاخت و در نقشآفرینیِ بازیگران جان گرفت.
او استادِ تغییر چهره است اره عزیز جان. | 142 | 0 | 0 | 4 | Loading... | |
دوستی نوشته:«میدانم شرایط تان در افغانستان سخت است، ولی عادت میکنی.»
اما من از همین میترسم!
از روزی که سختی، ظلم و بیعدالتی آنقدر تکرار شوند که دیگر درد نداشته باشند.
عادی شدن یعنی آنقدر با شرایط نکبتبارت سازگار شوی که رفتهرفته باور کنی سهمت از زندگی همین بوده و بس. لیاقتهایت را فراموش کرده و در نهایت میبینی به جای شکستنِ میلههای قفس، از پرواز کردن دست کشیدهای.
بنابراین من کسی نیستم که عادت کند، به هیچوجه. | 144 | 1 | 0 | 7 | Loading... | |
*کتاب چهرهی غمگین من*
(اثری بی نظیر و ستودنی از هاینریش بل، نویسنده آلمانی)
راوی مرد جوانی است که تازه از زندان آزاد شده است و اکنون در ساحل بندری متروک سرگرم تماشای کاکایی هاست.
ناگهان دستی از پشت روی شانه اش قرارمی گیرد
- با من بیایید!
صاحب صدا پاسبانی است با قیافه جدی، به گاو وحشی می ماند که سالهاست جز قانون نشخوار نکرده است.!
جوان می پرسد:
- دلیل بازداشت من چیست؟
پاسبان خیلی کوتاه جواب می دهد:
- *«قیافه غمگین شما»*، *طبق قانون شما موظفید که احساس خوشبختی کنید.!!*
پاسبان مرد جوان را به پاسگاه می برد و بازجویی آغاز می شود. او را تا حد مرگ کتک می زنند و بعد *به جرم داشتن قیافه غمگین* به ده سال زندان محکوم اش می کنند. همچنانکه پیش از آن *به دلیل داشتن چهره ای بشاش* به پنج سال زندان محکوم شده بود.!!
داستانی گزنده بر ضد یک رژیم تمامیت خواه و توتالیتر، رژیمی که بی شرمانه در تمام شئونات زندگی شهروندان و در روابط خصوصی افراد جامعه دخالت می کند.
پاسبان نماد چنین رژیم هایی است.
پاسبانی که کاری ندارد آیا قوانین درست هستند یا نه. بلکه وظیفه او تنها اجرای بی چون و چرای قوانین است. مامور است و معذور!
دراین داستان همه شهروندان باید قانون را مو به مو اجرا کنند.
هر کس مخالف باشد خوک خیانتکار نامیده می شود و بی درنگ سروکارش با قانون می افتد.!
اگر سری ازمیان سرها بلند کند باید آن را سرکوب کرد.
منتقد جایی درچنین نظام هایی ندارد.
همه باید بترسند،
چون زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد.!!
*هاینریش بل* می پرسد: در چنین جامعه ای که انسان را زمانی به دلیل چهره غمگین و زمانی دیگر به علت بشاش بودن محکوم می کنند *تکلیف شهروند بیچاره چیست؟*
و خود پاسخی دردناک می دهد:
«باید کوشید که اصلاً چهره ای نداشت»!!
این است که در نظام های تمامیت خواه *افراد همیشه با دروغ و ریا و با ماسک زدن بر چهره، مبتلای چندشخصیتی می شوند. چند چهره اند و بی صفت!*
هیچ وقت نمی توان آنها را متمایز و متفاوت دید. چون *رمه سازی و ترویج گله منشی*، یکی از اصول بنیادین چنین سیستم هایی است.
می توان بسی بیش از اینها از هاینریش بل آموخت. می توان یاد گرفت که چگونه در جامعه بی صفت و چندچهره که همه نقاب زده اند ازخود مراقبت کرد.
به قول *میشل فوکو*، می توان *حمایت از خود را جایگزین حفاظت از خود کرد.*
اصالت انسانی را پاس داشت و هرزه نرفت.
می توان از *برشت* هم یاد کرد. نمایشنامه گالیله را در سال هزار و نهصد و سی و هشت به پایان رساند.
در این اثر ماندگار پرسشی را پیش می کشد:
*مسئولیت طبقه روشنفکر در روزگاری که ستم حکم می راند چیست؟؟*
پاسخ برشت این است:
*حقیقت را اشاعه دادن.*
اما در دورانی که ترس بر همه جا مستولی است از چه راهی می توان حقیقت را اشاعه داد؟
برشت جواب می دهد:
«از هر راهی که میسر باشد. حتی از طریق غیر قانونی!!
وفاداری به خویشتن، حمایت از خود، پایبندی به حقیقت، حفظ صدای خود به شیوه آلبرکامو.!!
دلیل فلاکت و بیچارگی مردمان این است که به آرامی به ظالم عادت کرده و تن میدهند
به نوعی مرگ تدریجی! | 146 | 0 | 0 | 2 | Loading... | |
راستی یادم رفت یک چیز دیگری را به شما بگویم این طرف وآن طرف پریدن آن گنجشک که چوچه اش از دیوار آویزان شده بود. مرا به یاد آن زن همسایه مان می اندازد که دوسال پیش وقتی دخترش را مولوی طالب به زور با خودش برد..پایین و بالای کوچه میدوید و به سر و صورت اش میزد و می گفت: از برای خدا یک نفر بیاید و به داد ما برسد. دخترم ره ای بی دینا میبرند. ولی هیچ کس حتی از خانه هایشان نیز بور نشد و آن روز آن طالب با عسکر هایش دختر او را با خود برد
بعد ها مردم بین خودشان میگفتن که آن مولوی از آن دختر خوشش آمده بود و او را با خود بورده و بعد چند وقتی یک لک افغانی به مادرش داده بوده... نمیدانم. ولی من چند روز پیش آن دختر را با همان مولوی طالب دیدم که از موتر پیاده شد سه تا بچه قد و نیم قد نیز همرایشان بود. نمیدانم زندگی اش چطور هست ولی میدانم برای یک دختر 17 ساله داشتن سه تا بچه، یک شوهری که چهار برابر سنش باشد زیاد هم تعریفی نیست جدا از مسایل دیگر... و ما نیز هرگز همسایه های خوبی برایش نبودیم. | 145 | 1 | 0 | 15 | Loading... | |
در حویلی مان به جز ما، یک تا پشک و دوتا گنجشک با بچه هایشان نیز زندگی میکنند.یکی از گنجشک ها سر دروازه حویلی خانه دارد و دیگرش در یک شینگ بام. امروز صبح وقتی میخاستم بروم بیرون، صدای چیوع چیوع بچه آن گنجشک که در شینگ بام خانه دارد را شنیدم و دیدم که چوچه اش با یک تار باریک سیاه از بالا به پایین آویزان شده و نزدیک است بیوفتد. مادرش هم این طرف و آن طرف میدوید وصدا های از خودش در می آورد. منم بلافاصله دویدم به پشت بام،و خودم را خم کردم و به یک زحمتی دستم را به گنجشک رساندم و تاری که با آن اویزان شده بود را بریدم.. به احتمال زیاد اگر از آن بالا میافتاد پایین، پاهایش میشکست یاهم میمیرد و یا...ولی گرفتمش و آوردم خانه. شیربرنج که از دیشب اضافه کرده بود را هم برایش دادم دو یا سه دانه برنج زیاد نخورد و به شدتت میلرزد. دوباره بوردمیش بیرون و هرکاری کردم نتوانستم دوباره سرجایش بگذارم و اگر هم در لبه خانه اش میگذاشتم دوباره میفتاد پایین. برای همین نیز بوردم و خانه آن گنجشک سر دروازه گذاشتم خود گنجشک نبود. ولی امیدوارم وقتم آمد پناه بدهد به آن چوچه گنجشک که در خانه اش گذاشتم. امیدوارم آوارگی و لرزش و ترسی که امروز داشت را ببنید و به پناه بدهد. و امیدوارم دوباره برای بچه گنجشک مان هرگز این اتفاق امروز تکرار نشود و همیشه در بلندای زندگی اش در حال پرواز باشد. | 140 | 0 | 0 | 7 | Loading... | |
Немає тексту... | 162 | 0 | 2 | 9 | Loading... |

