ch
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

前往频道在 Telegram

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

显示更多
未指定国家未指定类别
302
订阅者
-224 小时
-57
+2130
帖子存档
سرعت نماز خواندن بعضی ها را که میبینوم.. به نظرم خوبس ازو کده بگوین بسم الله الرحمن الرحیم خدا جان مام میفامم خودت هم میفامی ولضالین😕

امروز
امروز

گونه‌ات سیب سحر در باغ باران می‌شود خنده‌ات از سینه‌ی شب، نور پنهان می‌شود چشم‌هایت می‌کشد دل را به سمت بی‌خودی هر نگاهت قصه‌
گونه‌ات سیب سحر در باغ باران می‌شود خنده‌ات از سینه‌ی شب، نور پنهان می‌شود چشم‌هایت می‌کشد دل را به سمت بی‌خودی هر نگاهت قصه‌ای از دوران عشق می‌شود بی تو این دل مانده در تردید بیابانهای سرد با تو اما شهر خاموشم هم گلستان می‌شود نامت افتاد بر زبانم، لرزه در جانم فتاد هر نفس با یاد تو یک شعله‌افشان می‌شود دست من کوتاه، اما آرزویم بی‌حد است با تو حتی سنگ دل،هم اهل ایمان می‌شود بدت مدت ها از من بخوانید.

میدانید د اینجا 196 زن هستیم. 196 زنی که میخواهند با پول های خودشان کارهای کوچکی را شروع کنند. و امروز آخرین روز ورکشاپ شان است. هدف ها، و دورنما های شان را همه نوشتن و تکمیل شده و میخواهند بعد از 8 ماه و یک سال دیگه که پول به اندازه کافی برایشان جمع کردن. پلان هایشان را عملا شروع کنند..و این خیلی عالیه. ما در اینجا بدون کدام ترس و دلهره باهم حرف میزنیم و درد دل میکنیم. ساعت ها من میشینم و فقط به حرف ها، آرزو ها، و خواسته و گاهی به رنج ها و درد هایشان گوش می دهم. گاهی هم دلم میخواهد فقط آنها حرف بزنند و من گوش بدهم و داستان زندگی هر یک شان را بشنوم ولی نمی شود. براشان میگویم ما باید از یک جای به بعد خودیمان برای خود کار کنیم هیچ کسی دیگری از دنیای دیگر نمی آید که دست ما را بگیرد و به رسیدن به خواسته هایمان کمک کنند ما فقط خودمان هستیم و خود مان. دیروز که از زن ها از رنج ها و دغدغه هایش در این سرزمین میگفت یهو از دهن پرید و گفتم فکر کنید ما مادر هستیم و غم و شادی فرزندان ما هست دست شادی را بگیرید. غم خودش دنبال مان می آید. فکر کنید شادی آن کودک سر به هوا است که مدام دامن مان را رها می کند و یا از پیش مان گم می شود. ما باید به عنوان یک مادر مواظب آن شادی باشیم و... همه سکوت کردن و چیزی نگفتن. راستش خیلی عجیبه. زن ها خیلی با من راحتن و از تمام درد هایشان به من می گوید حتی گاه از مشکیلات و خشونت های که در حق شان می شوند نیز می گوید. گاهی میمانم برای تسلای درد هایشان چیزی برایشان بگویم مثلا خیرست، میگذره، زندگی همین است و یا... چیزی نمی گویم فقط سکوت میکنم و گاهی میگویم درد همه ماست نه تنها جمعی که امروز در اینجا جمع شدیم. گاهی هم دلم میخواهد کاش وقت زمان بیشتری داشتیم که من میتوانستم کتاب های سرگذشت ندیمه، هزار خورشید تابان، روشنایی خاکستر و یا... را برایشان بخوانم و بگویم که ما تنها نیستیم و این درد و رنج مشترک تمام ما زن ها است. ولی باز هم باید دست آن شادی کوچک را بگیریم و پا به پایش راه برویم و راه های را هم برای یک زندگی بهتر و کم دغدغه تری جستجو کنیم.

شما را نمی دانم، اما تقریبا این شده یکی از سوال های ذهنم، که اگر در کودکی و نوجوانی هایمان فامیل، خانواده و فرهنگ افغانی دختر شان را در نقش رختشوی، آشپز و خدمتکار بی مزد نمیدید حالا چی توانایی های داشتیم؟ و مادر کلان های که در پیری همه اش از استخوان درد گلایه میکردن و محتاج یک پماد برای زانو درد بودن، و نسل اندر نسل خودیمان را قربانی میکنیم.

کتاب را برایتان فرستادم ولی تا آن جایی که من دیشب کتاب را خواندم. این کتاب بیشتر از اینکه از معامله گری حرف بزند بیشتر راجع به شخصیت ترامپ، خانواده، زندگی و خصوصیات او می گوید. مثلا دونالد جی ترامپ در حوزه املاک، قمار، ورزش و سرگرمی بیشترین استارد ها برتر جهان را تعریف کرده. و من تا این کتاب را باز نکرده بودم نمی دانستم که او نویسنده پرفروش ترین فهرست نیویورک تایمز، و کتاب های زیادی مثل؛ مثل یک میلیادر فکر کن، چگونه ثروتمند شویم، بقا در قله، هنر بازگشت، و آمریکایی که سراوارش هستیم، هست. او از خصوصیات هایش در این کتاب گفته مثلا در یک جای از کتابش نوشته بود هیچ علاقه به مهمانی رفتن ندارد، از گفتگو های سطحی لذت نمی برد، تنها کسی که لقب عزیزم را برایش داده برادرش رابرت است و نقاش ها را بیشتر از اینکه هنرمند بنگرد، فروشنده های خوبی میبیند. او این کتاب را در اوایل چهل سالگی اش نوشته آن زمانش همسرش ایوانا مدیر قلعه ترامپ بوده. ایوانا در چکسلواکی به دنیا آمده، پدرش ورزشکار و مهندس برق بوده و همین دلیل نیز باعث شده که ایوانا به اسکی علاقمند شود. ایوانا در شش سالگی مدال گرفته و در سال۱۹۷۲عضو تیم ملی چکسلوالی در المپیک زمستانی بوده و همچنان پس از فارغ التحصیلی اش از دانشگاه چارلز در پراگ یکی از مدل های مطرح کاندا شده. ترامپ در کتابش گفته پیش از ایوانا به افرادی زیادی آشنا بوده اما هیچ رابطه جدی بین شان شکل نگرفته بوده ولی ایوانا از آن دسته آدم های نبوده که بتواند با او رابطه سطحی داشته باشد برای همین نیز ده ماه بعد از آشنای شان در سال 1977با او ازدواج کرده. در جای از کتابش نیز نوشته که بیشتر مردم گمان می کند که او یک قمار باز هست. ولی او این ادعاها و گمان ها را رد می کند و می گوید که هرگز در زندگی اش قمار بازی نکرده و به باور او قمار باز کسی است که پای دستگاه های اسلات می نشیند و گفته در حالیکه که من ترجیع دادم صاحب آن دستگاه ها باشم. او در کتابش در مورد خواهران، برادران و پدر و مادرش نیز نوشته. اینکه سه برادرش داشته و برادر کلانش فردی خلبان TWY بوده و بعد ها دچار ناامیدی شده و نوشیدن الکل روی آورده و در نهایت در سن43 در گذشته. خواهرش مریان فرزند بزرگ خانواده بوده و در رشته حقوق تحصیل کرده و بعد از فارغ التحصیلی اش به مدتت پنج سال در داد ستانی ایالت متحده کار کرده و چهار سال پیش از نوشتن این کتاب قاضی فدرال گماشته شده بوده. کمه

تازه دانلود کردم و کنجکاوم بخوانمش واقعا😊

کتابی از دونالد ترامپ یکی از بحث برانگیز ترین شخصیت های سیاسی جهان. رئیس جمهور آمریکا دونالد جی ترامپ ، جهان بینی حرفه ای و ش
کتابی از دونالد ترامپ یکی از بحث برانگیز ترین شخصیت های سیاسی جهان. رئیس جمهور آمریکا دونالد جی ترامپ ، جهان بینی حرفه ای و شخصی خود را در این کتاب جذاب و خواندنی بیان می کند، روایتی دست اول از ظهور مهمترین معامله گر آمریکا. 📕کتاب جدید من

حقيقت ساده‌ی پشت اين عكس: ستيزه‌جو مادامى كه كتاب در دستانش است ناگزیر است كه اسلحه را بر زمين بگذارد.
حقيقت ساده‌ی پشت اين عكس: ستيزه‌جو مادامى كه كتاب در دستانش است ناگزیر است كه اسلحه را بر زمين بگذارد.

یک دختر است...

خیلی چیز ها به گفتن دارم..
خیلی چیز ها به گفتن دارم..

رسم و رواج های شما را نمی دانم. ولی در اینجا رسم است خانواده ها دختران شان را هنگام ازدواج، با گاو و گوسفند، موتر کهنه، تیپ کهنه، موتر سیکل کهنه و... معامله میکنند. و چی درد آور است زندگی در بین چنین آدم ها و فرهنگ های بی معنای که قربانی آن فقط زن هست.

از زندگی اش در قندوز میگفت. از باغ هایش، از همسایه هایش، از دید و وادیدها، از غذا های خوش مزه، از خربوزه شیرین قندوز... از خانه که تازه آباد کرده بودند، از حویلی بزرگ و درختان پر میوه اش... وقتی از قندوز میگفت... چشمانش برق میزد، و آوازش بلند و بلندتر میرفت. بعد به چهار دیواری تنگ و تاریک اطرافش می دید... یک استدیو کوچک 24 متر. با یک کلکینچه کوچک و آسمان کبود. آهی بلندی کشید!! بعد ادامه داد"چی بودیم، چی شدیم... اگر میفهمیدم که اروپا همین طور یک جای است، بخدا اگر میامدم... خو دست مه نیست، شویم(شوهرم) همینجه است، چی کنم دیگه.!" تنهای عمیقی در چشمانش پرسه میزد. گلونش از هزاران حرف ناگفته بغض کرده بود. 17 سال از ازدواجش میگذشت، ولی از17سال، فقط دو سال را کنار شوهرش گذاشتانده بود. تمام عمر را در انتظار گذرانیده بود که روزی شوهرش از مسیر پر خم و پیج مهاجرت، از سال های بی سرنوشتی در یونان و هزار بدبختی دیگر خلاص شود و به اروپا برسد، و بعدهم او را دعوت کند، تا با هم خوشبخت شوند... به 15 سال انتظارش میدید، به عمر از دست رفته... به خوشبختی که نیامده تمام شده بود... همه واقعیت، همه هم تلخ! نه کسی از خامک دوزی اش میپرسید، و نه از مهارت فوق العاده آشپزی اش، نه از مالداری و باغداری اش... او سواد نداشت، در خانواده ای بزرگ شده بود، که مکتب رفتن برای دختران عام نبود. شاید هرگز خانواده اش این روز را پیش بینی نکرده بودند. حسرت رفتن به مکتب سالها در دلش مانده بود، اما حالا که در این جامعه آمده بود، دیگر تنها یک حسرت نبود، بیشتر به یک کابوش میماند. هر روز با محک یک جامعه متفاوت قضاوت میشود! میگیرید و اشک هایش را با گوشه چادرش پاک میکند. همان چادری که روزی برایش عزت و سربلندی می آورد، اما در این جامعه غریبه بجز تبعیض هیچی برایش نیاورده بود. عفتی که او را عزیز ساخته بود، تبدیل شده بود به نشانه عقب ماندگی اش! خط مترو، بس های شهری، گوگل مپ، اپلیکشن های رنگا رنگ مبایل... همه مانند هیولای ترسناکی در مقابلش بودند که نه توانای یادگرفتن شان را در خود میدید و نه هم میتوانست از نیامندی اش به آنها منکر شود... به جرم ندانستن این همه، در این چهاردیواری از صبح تا شام تک و تنها زندانی بود... و روز را به یاد روز های شیرین قندوزش به یاد باغستان هایش، شوخی و کاسه همسایگی با خویشاوندان و همسایگانش... شام میکرد... زیر لب زمزمه کنان میگفت کاش وطن ره خراب نمیکردند!

شما میدانستین سعدی یک دختر داشته و شاعر هم بوده اسمش هم جهان ملک خاتون بوده؟ من همین الان خواندم😐

قبلا از آقای نستوه پل سوخته آخر دنیا را خوانده بودم..

کتاب جدیدم کتابی بچه بازان جمهوریت از آقای نستوه نادری