حرة
Відкрити в Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
211
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
+1030 день
Архів дописів
211
بهش گفتم بهت بگم کنجد یا امیرمربا؟ بعدش با کارتن میخواستم بذارمش بیرون که دیدم هوا سرده و دلم نیومد و گذاشمش یک گوشه از سالن. توی کارتن که بود کلهاش رو کرده بود توی یک پلاستیک و مثل خنگا به اطرافش نگاه میکرد که آوردمش بیرون. باهم دوست شدیم، از این به بعد قراره صداش بزنم کنجد.
211
سال آخر کارشناسی؛
به دایره ارتباطی که به واسطه چهارسال زندگی تو تهران برام ایجاد شده فکر میکنم و به تمام پیوندهای بریده شده یا کمرنگ شدهی شهرمون. انگار توی تقدیرم نوشته باشند، مهاجر! هیچوقت طولانی مدت یکجا نبودیم. به واسطهی شغل بابا و روحیهاش شهر و روستاهای مختلفی از سه استان رو زندگی کردیم. هیچوقت مدرسه و محله ثابت نداشتیم. هیچوقت دوستهای طولانی مدت نداشتیم. بیشترین مدت زمانی که یکجا بودیم همین زادگاه و روستای بابامه. بابا بعد از کلی مدت اومد و موند. گاهی به شوخی میگه درگیر این کلهسبزها، منظورش نخلهاست، شدم و از زندگی عقب موندم که منظورش از زندگی غرق شدن توی کتابها و مطالعه و اینهاست. امروز، یا کلا این مدت، خیلی به برگشتن و موندن فکر میکنم. تمام دایره ارتباطیای که در شهرمون داشتم رو از دست دادم، ارتباطاتم با بچهها در حد دیدن استوری اینستاگرام و واتساپ شده. معمولا وقتهایی که خونهام انقدر از خونه بودن راضیام که هیچکجا نمیرم و به همین دلیل تمام پیوندهایی که در شیراز داشتم از ریشه، ریشهکن شده. اما حالا که سال آخر کارشناسیام، مدام به این فکر میکنم که خب؟ بعد از این هشتماه همهی چیزهایی که اینجا داری رو میگذاری میری و اگر بری، با بیگانه بودنت با شهر و دیوارها و درختهاش چه میکنی؟ مامان اینا روزی که چمدونم رو بستند و آوردنم تهران اصلا به برگشتنم فکر نکردند، حالا هم مصرند که بمونم. اما من همش به این فکر میکنم از راهروهای طولانی خوابگاه خستهام. از فاصلهی آشپزخونه تا اتاق خستهام و از اینکه عصرها بوی عطر کوکی سیبودارچین و چای فضای خونه را پر نمیکنه، خیلی خیلی خستهام. از اینکه مدام کتابهایی که دارم رو توی چمدون حمل کنم، از اینکه گلهای توی خیابون رو ببینم و نتونم با خیال راحت یک گلدون از گل اسپاتی فیلوم، از همونهایی که وقتی هشتسالم بود مامان داشت و با اولین باری که گل داد بابا بغلم کرد و گل رو نشونم داد، بخرم، خستهام. از همون گلی که هنوز ساقهی نازک اولین غنچهاش رو به خاطر دارم. دانشجوی شهر دیگه بودن یعنی ریشه زدن در جایی که متعلق به تو نیست. چندماه دیگه باید تمام وسیلههام رو جمع کنم و برای همیشه برگردم خونه و این یعنی رها کردن تمام چیزهایی که در این چهارسال اصلا به رها کردنشون فکر نکرده بودم. این روزهای باقی مانده رو بیشتر پیاده میرم، تا تمام مسیرهای شهری که دوست داشتم رو در حافظهی تصویریم نگه دارم. و شببخیر.
211
تکلیف اجتماعی؛
قرار بود پنجشنبه را برویم یکگوشه از تهران برای کودکان کار کتاب بخوانیم و بازی کنیم. کتابها را هم قرار شد صبح پنجشنبه بروم از انقلاب بخرم. شب قبلش مردد بودم. خیلی جاها را حوصلهام نمیکشد بروم. قرار را صبح کنسل کردم و نرفتم. شب در گروه پیام گذاشته بودند، فیلمهای رقص را جایی منتشر نکنید، عکسهایی که هویت بچهها در آنها معلوم است را هم.
اینکه چرا نرفتم به تخدیر برمیگردد؛ بله، تخدیر اجتماعی. ما یاد گرفتهایم برویم یکروز از سر رفع تکلیف، در گوشهای، حاشیهای، با مردمان پابرهنه روزمان را بگذرانیم تا از حس عذاب وجدانمان کم کنیم.
از اینکه نرفتم به علتِ جوی که پیش آمده بود خوشحالترم چون اصلا تصور نمیکردم فضا به این سمت کشیده بشود؛ اما اینکه افراد فکر میکنند با صرفا یک روز را کنار بچهها بودن، آن هم در حد سه، چهارساعت قرار است مسئلهای را حل کنند به همان نگاه ترحم آمیز ماها به حاشیهنشینها برمیگردد. انگار کسی که وبا گرفته باشد و عدهای از روی شفقت به درمانش بپردازند. درحالی که فقر، وبا، نیست.
#خیر_جمعی.
211
Repost from کلمات
رسیدم به آن مرحله از زندگی که در هر قدمی میخواهم بر دارم، در هر نفسی که میخواهم بکشم، در هر لیوان آبی که میخواهم بخورم یک سؤال توی ذهنم رژه میرود: آیا ارزشش را دارد؟
میخواهم رنج حادثه را بپذیرم و پیش روم: آیا ارزشش را دارد؟
میخواهم اشک بریزم: آیا ارزشش را دارد؟
میخواهم عشق بورزم: آیا ارزشش را ...؟
میخواهم زندگی کنم/بمیرم: آیا ...؟
@kalamat_ir
211
طبیعی بود که در آن سن میخواستیم چیزهایی را تغییر بدهیم. هیچ کار بدی نمیکردیم. ساعتها حرف میزدیم؛ حوادث را بالاوپایین میکردیم. میخواستیم با بیعدالتیها، فشارها، و فقدان آزادی مبارزه کنیم. شرافتمندانهتر از این هم مگر میشود؟
-صفحهی ۱۲.
211
کلاس دوازده و نیم تا سه را نمیروم، برخی چیزها ضررش از سودش بیشتر است. از کتابخانه باید دو جلد کتاب بگیرم تا بفهمم دقیقا میخواهم چه بلایی سر آیندهام بیاورم. کوبیدهی سلف را توی ظرفهای یکبارمصرف میریزم و توی کمد کتابخانه مرکزی میگذارم. حوصلهی سرچ کردن کتابها را ندارم، چشمی فلشهای مربوطه را دنبال میکنم و بعدتر دوباره با چرخ زدن بین قفسهها، دوجلدی که میخواستم را پیدا میکنم.
کلاس را نمیروم، از ارائه دادن دانشجوها و بهدردنخور بودن کلاسها اجزای تنم مثل تکههای پازل شده. کلاس را نمیروم و توی ذهنم به این فکر میکنم که برای هیچکدام از تصمیمهای زندگیام مطلقا مردد نیستم و این چیزهایی که بقیه فکر میکنند تردید است، منشاءاش نخواستن است؛ نخواستنِ هرچیزی که دور و برم هست. چیزی وجود ندارد که واقعا بخواهم برایش به اندازه ارزنی سعی کنم و نمود آن برای بقیه میشود تردید در انتخابها و تصمیمها.
211
ساعت مچیام را باز نکردهام. گذاشتهام روی گوش چپم و صدای تیکتاکش را میشنوم. چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم چرا باتری ساعتم هنوز نخوابیده؟ ثانیهها جلو میروند و من عقب. سالهاست توی زندگی احساس میکنم حتی یک قدم هم جلو نمیروم؛ فرو میروم، فرو رفتهام. زندگی هیچجوره، هیچچیزش شبیه چیزی که فکر میکردم نبود. احساس میکنم نحسی و نکبتی که بختکوار روی زندگیام افتاده تا همیشه هست. خوش به حال آدمها، آدمهایی که دستکم یکچیز را آنقدر میخواهند که به خاطرش دستهایشان را بلند میکنند و دعا میکنند. آدمی که چیزی بخواهد، به جد، زنده است.
211
نمیخواستم رویای بادبانهایی
را ببینم
که سفر میکنند،
میخواستم مسافر باشم
نمیخواستم رویای بال ببینم،
میخواستم پرواز کنم
حتی اگر بین رعد و برق و طوفان،
من،
میخواستم زندگی کنم
نه اینکه در رویای زندگی،
زندگی کنم.
-غاده السمان.
211
دوماه دیگه الزهرا با تمام ماجراهاش، آدمهاش و اتفاقاتش موقتا و نهایتا تا تیرماه چهارصدوپنج برای همیشه تموم میشه و من دیگه هیچوقت به این چهارسال نحسی، برنمیگردم.
211
بسمالله.
روز اول، تیتر اول؛
چه بر سر خیر عمومی آمده است؟
استبداد شایستگی؛ مایکل سندل.
یک سطل رنگ خاکستری تیره پخش کردهاند توی هوا، رنگش آبی-طوسی شده؛ آسمان را میگویم. دهانم تلخ شده، دوتا داروخانه میروم تا ماسک KN95 پیدا کنم. امروز از کلمهی به قاعده خوشم آمده و تمام جملاتم را با کلمهی به قاعده شروع میکنم. دهانم تلخ شده و چشمم میسوزد. هوا، وارانه شده، شبیه آدمها که گاهی کلهپا میشوند. امروز روز اول کارورزیام بود. مدرسه را وجب به وجب دیدم، به بچهها خیره میشدم و ماجراهای زیادی روی میز مغزم باز میشد و وقتی خیره شده بودم به نقطهای یادم میآمد باید لبخند بزنم. پسربچهها عجیب دوستداشتنیاند اما اینها یکم دوز مشتی بودنشان کم بود. یکم با معیارهای پسر بودن آنطور که قبلترها در مدارس دولتی دیده بودم، تفاوت داشتند. استادهای ما علومتربیتیها بعضا معلم هستند، یکی از استادهای ما معلم پایه سوم مورسه پسرانه است، البته اگر اشتباه نکنم؛ میگفت چهل و دو نفر صبح به صبح در مدرسهای دولتی در غرب تهران جمع میشوند سر کلاسش، فکر کنید چهل و دو نفر! و هشتاد و چهارتا چشم.
توی راهروهای مدرسه محل کارورزیام راه میروم، کلاسها دوره اول ابتدایی هفده نفره است و دوره دوم بیست و یکی، دوتا.
به چهره بچهها نگاه میکنم، اثری از گودی زیرچشم، رنگ پریدگی، دستهای لرزان و... نمیبینم، کودکاند و کودکی میکنند که درستش هم همین است. دلم میخواهد تکتکشان را به آغوش بکشم و به رسمی که مردها باهم احوالپرسی میکنند موهایشان را بهم بریزم ولی کاورزم. برخیهایشان را بیشتر دوست دارم من به آدمهایی که در نگاه اول به دلم مینشینند میگویم خاکشان شیرین است؛ از بین همهی بچهها، پسرکی با موهای روشن و پیراهن و شلواری سبز از قاب چشمم خارج نمیشود، پسرکی استخوانی و تمیز. راهروهای مدرسه را متر میکنم و خیره میشوم به نقاشیهای روی دیوار که بچهها کشیدهاند و به صدای خندههایشان گوش میدهم. اینجا کسی به دانشآموزها نمیگوید نخند و ندو، از الفاظ رکیکی که بارها در مدارس پسرانه دولتی روستاهای دور شاهدش بودم، هم خبری نیست؛ اینجا کودک، کودکی میکند و درستش هم همین است. از کارمندی خوشم نمیآید، آن موقعها برای فرهنگیان هم هیچ دلیلی نداشتم که بروم خیلی در قید و بند پول درآوردن هم نبودم، اما حالا که به اضطراب دخترکی که در یکی از مدارس دولتی حاشیه شهر تهران که در قالبِ فشردن مداوم دستهایش باهمدیگر نمود پیدا کرده بود و هیچکاری نمیتوانستم برایش بکنم یا آن دخترکی که مادرش آمد و گفت امتحان دارد و بلد نیستم چیزی یادش بدهم و چند مسئله ریاضی باهم حل کردیم، فکر میکنم، کارمند بودن آنقدرها هم برایم هولناک نمیآید، صرفا آدم روی کاغذ استخدام میشود دیگر، در عوضش آغوشش به اندازهی تمام آن چهل و چندنفری که در مدرسهای دولتی سر کلاسش مینشینند، وسعت پیدا میکند.
اندیشهی کمونیستی ندارم و اصلا به این فکر نمیکنم چرا یکی باید داشته باشد که البته میتواند مزد تلاشش باشد، من فقط همیشه این علامت سؤال توی ذهنم بوده که چرا یکی علیرغم تمام تلاشی که میکند، هیچوقت ندارد؟
#روایت_مدرسه.
211
+نادری، بابات رئیس کارخونه نادریه؟
-نه.
+پس چرا سوغاتی برامون کلوچه نادری آوردی؟
#روایت_مدرسه.
211
شما یک دقیقه صدای پسرکهای پایه سوم رو میشنوید و من ده دقیقه است در معرض این صدام همراه با حرکات آکروباتیک.
211
جزئیات اتفاقات معمولا توی ذهنم میمانند. مغزم حافظهی تصویری قویای دارد، حالا اگر آن واقعه برایش مهم باشد، طوری لحظات را ثبت میکند که انگار هر دم درحال وقوع است. با تمام جزئیاتی که دارد. اگر هم چیزی یا کسی برایش مهم نباشد هیچجوره به خاطر نمیآوردش.
من، اربعین امسال را اولینباری بود که میرفتم، خودم هم هنوز باورم نشده چهطوری از آنجا سردرآوردم. برخی روزها که گلویم فشرده میشود، فقط صحنههای عراق را مرور میکنم. امشب، توی ون، به سمت نجف، تمام از خواب پریدنها را مرور کردم و انگار که جهان در آن چند روز متوقف شده باشد، زنده شدم؛ امید داشتم چیزهای بیشتری یادم بیاید چون آن روزها واقعا زنده بودم. اگر سال بعد هم، سال بعد هم بروم قول میدهم از اسپندی که بچهها دود میکنند زیر لب از حجم دودی که راه میافتد غر نزنم و ریههایم را پر از عطر سیب و اسپند کنم. آن روزها آدمهای بهتری بودیم و هیچچیز آنقدر دور و محال نبود.
-خاطراتی روشن برای روزهای خاکستری.
211
انگشتر عقیقم را در میآورم و به ابرهای روی عقیق نگاه میکنم. لحظهی آخری که مردد بودم در خریدنش مرد مدام میگفت؛ این طرح حاصل طبیعت چندهزارسالهی سنگ است. بعد که باز مردد بودم، گفت؛ چرا نمیخرید؟ بافت ابری روی عقیق که زشت نیست. همین تک کلمه کافی بود؛ ابر! چیزی که به یاد آسمان میانداختم و باران، با خوشحالی رکاب را دادم تا عقیق را روی آن سوار کند. رکاب را از دو مغازه پایینتر خریده بودم. قرار بود عقیق قهوهای بخرم. لحظهی آخر که هرچه عقیقهای قهوه را زیرورو کردم و هیچ رنگی شبیه چیزی نبود که دنبالش میگشتم، دوباره کبود یمن خریدم.
رکابم دقیقا همان چیزی بود که سالها دنبالش میگشتم. اما رنگ عقیق پررنگ بود. همین مرددمم میکرد.
انگشتر را درآوردهام و به رنگ عقیق نگاه میکنم، زیرلب می گویم کاش کمرنگتر بود. به یاد انگشتر قبلیام میافتم که هیچجوره رکابش را دوست نداشتم و سر اجبار خریدمش که تعریف داستانش از حوصلهام خارج است. رنگِ عقیقش را دوست داشتم ولی رکابش را اصلا. بزرگ بود و نگینهای حاشیه رکاب توی ذوق میزد و وقتی سنگ از رکاب جدا شد، آنقدر خوشحال شدم که دیگر بهم وصلش نکردم. به ناموزونی آن رکاب فکر میکنم و به رنگ عقیقش و به رکاب این انگشتر و پررنگی سنگش. دوتا اتفاق را وصل میکنم به اتفاقات زندگی، تمام ماجرا همین است؛ انگشترهایی که گاه رکابشان را دوست نداریم و گاهی رنگ سنگ تماما آنچیزی نمیشود که میخواستیم. زندگی مجموعهای از همین چیزهاست. همیشه قرار نیست و اصلا نباید که مطابق میل ماها پیش برود. هرچیزی در ذات خود چیزی دارد و از برخی چیزها تهی است.
انگشتر را میپوشم و به ابرهایی که روی عقیق نقش بسته نگاه میکنم؛ انگار که آسمان را به دست کردهام.
211
وقتی یک دهه هشتادی رو عضو تیم میکنید اینطوریه که قراره محتواهای شبکه پویا رو بازبینی کنه ولی وسط گشتن برای پیدا کردن محتوای مدنظر، انتخابش اینه بشینه پینوکیو و راهزنان قلعه رو ببینه.
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
