سانا
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
684
Підписники
-624 години
-117 днів
-330 днів
Архів дописів
684
امروز این لحظه رو شکار کردم!
گیلاس ها رو زدن بهم گفتن نوش
همکلاسی جدیدشون هم از این حرکت حیرت زده بود!
684
یادمه چند سال پیش وقتی با تراپیستم صحبت میکردم میگفتم احساس میکنم زخمی که الان متوجهش هستم
از خیلی قبل بوده
پرسید چطور
گفتم انگار این زخم بوده تا من متوجه شم و متعلق به من باشه
انگار انتخابم کرده که صاحبش باشم
مدتها بعد برام متنی که دیده بود جایی،برام خوند:
"جراحتم قبل از من بود،به دنیا آمدم تا تن دارش کنم"
حس میکنم یه سری غمها برای همین رهامون نمیکنن
چون ما واسشون تن شدیم
و اونا جزئی از ما هستن...
684
یا مثلا صبحها که بیدار میشدم برم سرکار،مامان هرچقدرم اصرار میکردم بخوابه گوش نمیکرد و واسم صبونه حاضر میکرد
یا واسه صحبت های دخترونه اصلا لازم نبود هی صدای تق تق کیبورد گوشی بیاد
همین بغل خواهرم مینشستم و حرف میزدیم
یا داداشم لازم نبود هرچندماه یه بار که منو میبینه
کل کارایی که کرده و خلاصه و تندتند بگه،اگر کنارم بود هرروز حرف میزد باهام
خلاصه که هربار
هر زنگ
هر پیام درمورد اینکه جنوب جنگه ها! خانواده خوبن؟
یادم میندازه که من دورم
من نیستم
و نمیدونم قراره چه اتفاقاتی بیوفته
یادم میاد مامان تاحالا صبح ها منو موقع حاضر شدن و سرکار رفتن ندیده
یادم میاد خیلی اتفاقات افتاده وخواهرم نبوده که بغلش بشینم و بگم
و خیلی چیزهای دیگه ک نمیدونم این همه سختی کشیدن ارزشش رو داره یا نه
گوش هام از شنیدن خسته اس
از اینکه تا چشم کار میکنه بدبختیه
نیاز به قطع ارتباط موقت با همه دارم
684
این چند روز که اخبار جنوب و بندر رو میشنویم
خیلی از کسایی که اطرافم هستن و میدونن اصالت من اونجاست،دائم پیگیر احوال خانواده از من شدن،زنگ و مسیج و دایرکت و به هرشکلی که میشد محبت شون رو نشون دادن و من به این آگاهم،
اما از نظر روانی به شدت تو شرایط سختی هستم،از وقتی این اخبار رو شنبدم در حال بدتر شدنم که میدونم طبیعیه،به هرحال ریشه من اونجاست و من دورم ازش
خواه ناخواه درد دوری رو حس میکنم گرچه خیلی سال میگذره از دور شدنم و هروقت بتونم میرم سر میزنم.
اما جنگ ماجراش جداست
وقتی حرف از جنگ میشه هرچقدر هم خانواده از من یچیزایی رو پنهون کنن من ممکنه از هرجایی باخبر بشم که سروصدا و انفجار خیلی هم دور نیست ازشون..
نمیدونم چطور درمورد احساساتم صحبت کنم،نمیدونم تجربه مشابه من رو داشتید یا نه
به هرشکلی سعی میکنم خودمو سرگرم کنم
نمیشه انگار
ممکنه با دیدن غذایی که همکارم اورده سرکار و گفته مامانم حاضر کرده بغض کنم که چقدر حضورش لازمه این روزا!
یا مثلا اگر خواهرم بود هربار که میومدم خونه لازم نبود تو سکوت یا صدایموزیک های تکراری غذا بپزم
یا اونقدر سربهسرم میذاشت که نتونم یه استراحت خوب بعد این همه کار داشته باشم
684
امروز بچه داشت گریه میکرد
سعی میکردم آرومش کنم گفتم اصلا بیا بریم بیرون بازی کنیم
میخواستم در و باز کنم
با عجله دستمو بردم جلو خورد به در برگشت و از نصفه شکست
بچه خیره به من بود و قیافه من که در حال درد کشیدن بودن بودم رو دید و بلند بلند شروع کررد به خندیدن
یادش رفت چرا گریه میکرده:)))))))))
684
وای از مصاحبه چک کردن و دنبال کار بودن متنفرمممممم
هربار تو این شرایط بودم بی خواب شدم:(
ولی همیشه شغل بعدی بهتره
واسه من پر از خیر بوده هربار
