| صدایم بزن |
Відкрити в Telegram
🪐 ོ
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
204
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
-630 днів
Архів дописів
Repost from دنیای نامهها
یک عمر در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند و تو را همانگونه که هستی بپذیرد، و عاقبت در مییابی که او از همان آغاز «خودت» بودهای.
• ریچارد باخ / یادداشتهای مرد فرزانه
@letterssto
Repost from آن؛
«من که از تاریکی خوشم میآید. گرم و... دوستانه و... مهربان است. اصلاً نمیدانستم دل شب اینقدر قشنگ است.»
- دنیای جادویی مریگلد؛ ال. ام. مونتگمری.
| آن؛ نشسته در بهمن.
احساسم شبیه کسی بود که وسطِ گشتن پی چیزی، فهمیده یادش رفته دنبال چی بوده.
هاروکی موراکامی
یکجا نوشته بود:
خواستم بگویم؛ اگر جهان با تمام بزرگیاش تو را به زمین بیاندازد، من حاضرم تو را از زمین بردارم. و اگر جهان تو را به تبعید فرستاد، من گوشهای از قلبم را برایت وطن میکنم. و اگر پلهای پشت سرت فرو ریخت، من دستم را آنسوی رودخانه نگه میدارم.
یکجا نوشته بود:
خواستم بگویم؛ اگر جهان با تمام بزرگیاش تو را به زمین بیاندازد، من حاضرم تو را از زمین بردارم. و اگر جهان تو را به تبعید فرستاد، من گوشهای از قلبم را برایت وطن میکنم. و اگر پلهای پشت سرت فرو ریخت، من دستم را آنسوی رودخانه نگه میدارم.
Repost from آن؛
عاشق راه رفتن بود، میگفت: «آدم تا وقتی راه میرود، وجود دارد. تا وقتی اين دوتا پا را محكم میكوبد روی زمين و زمين را زيرپاش له میكند.»
- احتمالا گم شدهام؛ سارا سالار.
| آن؛ نشسته در بهمن.
Repost from آن؛
«نمیدانم چه باید بکنم. و احساس تنهایی میکنم هرچند که همهجا پرِ آدم است.»
- از نامههای آنتوان چخوف و اولگا کنیپر.
#ازبه
| آن؛ نشسته در بهمن.
رخ تو رونق قمر بشکست
لب تو قیمت شکر بشکست
لشکرِ غمزهی تو بیرون تاخت
صف عقلم، به یک نظر بشکست
بر در دل رسید، حلقه بزد
پاسبان خفته دید؛ در بشکست
من خود از غم شکستهدل بودم؛
عشقت آمد؛ تمامتر بشکست
نیش مژگان چنان زدی بر دل
که سر نیش در جگر بشکست
نرسد نامههای من به تو، زآنْک
پر مرغانِ نامهبر بشکست
قصّهها مینوشت خاقانی؛
قلم اینجا رسید؛ سر بشکست
خاقانی.
