| صدایم بزن |
前往频道在 Telegram
🪐 ོ
显示更多未指定国家未指定类别
203
订阅者
无数据24 小时
+17 天
-630 天
帖子存档
Repost from آن؛
«من که از تاریکی خوشم میآید. گرم و... دوستانه و... مهربان است. اصلاً نمیدانستم دل شب اینقدر قشنگ است.»
- دنیای جادویی مریگلد؛ ال. ام. مونتگمری.
| آن؛ نشسته در بهمن.
احساسم شبیه کسی بود که وسطِ گشتن پی چیزی، فهمیده یادش رفته دنبال چی بوده.
هاروکی موراکامی
یکجا نوشته بود:
خواستم بگویم؛ اگر جهان با تمام بزرگیاش تو را به زمین بیاندازد، من حاضرم تو را از زمین بردارم. و اگر جهان تو را به تبعید فرستاد، من گوشهای از قلبم را برایت وطن میکنم. و اگر پلهای پشت سرت فرو ریخت، من دستم را آنسوی رودخانه نگه میدارم.
یکجا نوشته بود:
خواستم بگویم؛ اگر جهان با تمام بزرگیاش تو را به زمین بیاندازد، من حاضرم تو را از زمین بردارم. و اگر جهان تو را به تبعید فرستاد، من گوشهای از قلبم را برایت وطن میکنم. و اگر پلهای پشت سرت فرو ریخت، من دستم را آنسوی رودخانه نگه میدارم.
Repost from آن؛
عاشق راه رفتن بود، میگفت: «آدم تا وقتی راه میرود، وجود دارد. تا وقتی اين دوتا پا را محكم میكوبد روی زمين و زمين را زيرپاش له میكند.»
- احتمالا گم شدهام؛ سارا سالار.
| آن؛ نشسته در بهمن.
Repost from آن؛
«نمیدانم چه باید بکنم. و احساس تنهایی میکنم هرچند که همهجا پرِ آدم است.»
- از نامههای آنتوان چخوف و اولگا کنیپر.
#ازبه
| آن؛ نشسته در بهمن.
رخ تو رونق قمر بشکست
لب تو قیمت شکر بشکست
لشکرِ غمزهی تو بیرون تاخت
صف عقلم، به یک نظر بشکست
بر در دل رسید، حلقه بزد
پاسبان خفته دید؛ در بشکست
من خود از غم شکستهدل بودم؛
عشقت آمد؛ تمامتر بشکست
نیش مژگان چنان زدی بر دل
که سر نیش در جگر بشکست
نرسد نامههای من به تو، زآنْک
پر مرغانِ نامهبر بشکست
قصّهها مینوشت خاقانی؛
قلم اینجا رسید؛ سر بشکست
خاقانی.
از وی پرسیدند که: «صدق چیست؟» گفت: «صدق آن است که دل سخن گوید، یعنی آن گوید که در دلش بود.»
نفحاتالانس؛ ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی.
