گوشه
Відкрити в Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
302
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-1730 днів
Архів дописів
302
حالم از کلمههای چرک و متعفن «ناموس» و «غیرت» به هم میخوره. هر روز از مدیا اخبار زنکشی به گوش میرسه. هرروز اخبار جنایتهای وحشتناکی رو میخونیم که در حق زنها اتفاق میافته و نهتنها کاری از دست کسی ساخته نیست و زندگی پر از محرومیتی که این زنها داشتند برای همیشه تموم شده و از دست رفته بلکه باید شاهد کامنتهای یکسری قاتل و متجاوز بالفعل اگه نه، بالقوه باشیم. جدا از «قضاوت نکنیم»ها که به کرات نوشته بودند و اونقدر باید تهیمغز و بدوی باشی که پای پستی دربارهی کشتن یک زن ۲۸ ساله که مادر دو فرزند هم بوده و توسط برادرش و با همکاری شوهرش اون هم با مثله کردن اندامهای جنسی و بریدن شاهرگش آزار و اذیت شده و درنهایت کشته شده، همچین چیزی بنویسی که بگذریم. اصلا یعنی چی این سؤال که «دلیل قتل چی بوده؟»؟! آیا بزرگترین اشتباه در زندگی زناشویی از طرف زن هم به مرد این حق رو میده که حق حیات رو برای همیشه از زن سلب کنه؟ کاش حداقل خانوادهی حمایتگری وجود داشت، نه آدمهایی که از قاتلین دخترشون تشکر میکنند چون به هرحال ناموسپرستی مهمترین مسئلهست و پاک کردن ننگ، افتخار.
برای اون لحظات آخر زندگی «مریم یارمحمدی» میتونم خون گریه کنم؛ برای بهت و ناباوریاش از بلایی که نزدیکانش دارند سرش میارند. اما حیف که شطهای روان رو گریستن هم زندگی مریم رو بهش برنمیگردونه و متأسفانه نه اولین قربانی بوده و نه آخرین خواهد بود.
302
ما با امید متولد میشیم ولی انبوه حسرتهامون رو زیر خاک میبریم.
حافظخوانی خصوصی، علیرضا محمودی ایرانمهر
302
ظلمات پر از زندگی نیمهکارهست، پر از آدمهایی که فقط رنج کشیدن و به هیچ جا نرسیدن. به نظرم ظلمات پرجمعیتترین کشور جهانه! جمعیت عظیمی از آدمها که هرچی تندترن میرن بیشتر عقب میمونن. جماعتی افسرده یا غرق در شادیهای مصنوعی. ظلمات کشوری فراملتیه که خیلیها توش زندگی میکنن و همونجا میمیرن.
حافظخوانی خصوصی، علیرضا محمودی ایرانمهر
302
Repost from نیستهمتا
گاهی پیش میآد که فکر میکنیم به دیگری نزدیکیم، که بین ما و اون آدم چیزی از جنس دوستی و صمیمیت شکل گرفته. در حالی که شاید اونچه برای ما یه رابطهی دوستانهست، برای دیگری صرفاً یه معاشرت معمولی باشه. به نظرم گاهی صمیمیت، نه یه اتفاقِ واقعی، بلکه تصوریه که ما از یه رابطه تو ذهن خودمون ساختیم. بعضی وقتا آدما بهطرز عجیبی ناامیدمون میکنن. لزوماً نه به خاطر اینکه تغییر کردهان، بلکه چون ما اونها رو تو جایگاهی نشونده بودیم که خودشون انتظارش رو نداشتن..!
302
Repost from Independent☁️
تو لیاقتت اینه که شغل موردعلاقهت رو داشته باشی. صبحها با اشتیاق از خواب بیدار شی. تو لیاقتت اینه که هر روز صبحونهی موردعلاقهت رو بخوری. جلوی آینه با آهنگهای موردعلاقهت برقصی. تو لیاقتت اینه که بهترین عطرها رو بزنی. از برند مورد علاقهت ده تا لیپگلاس داشته باشی. کتابخونهت پر باشه از کتابهای موردعلاقهت. تو لیاقتت اینه روزت رو طوری که دوست داری بگذرونی. اونقدر ذوق و وقت داشته باشی که گربهها رو نوازش کنی. تو لیاقتت اینه تو شهری قدم بزنی که درختهاش سر به فلک کشیده باشن، که بارون بیاد، هوا بوی گل و چمن بده. تو لیاقتت اینه دوست داشته بشی. عاشق بشی و رنج نکشی. تو لیاقتت اینه پیش بری، در جا نزنی، غرق نشی. تو لیاقتت اینه خونه داشته باشی، به ثبات برسی، در تلاطم نباشی. تو لیاقتت اینه به آینده فکر کنی، آینده داشته باشی. تو لیاقتت اینه فیلمهای خوب ببینی، غذاهای خوب بخوری، با آدمهای خوب دمخور شی.
لیاقت تو هیچوقت تحمل کردن و مجبور بودن نیست عزیزم. هیچوقت.
302
احساس میکنم به هیچ جمع و هیچجایی تعلق ندارم. انگار از همه جداافتادهام. دائم سعی میکنم اجازه ندم زندگی از لای انگشتهام لیز بخوره و از دستم بره. مدام تلاش میکنم از هر چیز کوچیکی برای خودم معنا بسازم، اما تأثیرگذاریشون خیلی زود از بین میره و دوباره از همهچیز تهی میشم.
خسته شدم از این همه احساس بدی که دورهام کردهاند و از اینکه بیسپر و تنها باید خودم رو سرپا نگه دارم و جوری رفتار کنم که انگار همیشه قویام و میتونم تنهایی از پس همهچیز بربیام. درحالیکه خیلی وقتها دلم یه آغوش امن میخواد که پناهم بده، خیالم رو از بابت همهچیز راحت کنه و نذاره اینقدر پریشون و مستأصل باشم.
302
یه چیزی که ازش بدم میاد وارد شدن توی جمعیه که از قبل آدمها با هم ایاغ شدند. آدمهایی که مدتهاست توی زندگی همدیگه حضور مستمر دارند و اونقدر همدیگه رو دیدند و با همدیگه وقت گذروندند که کلی خاطرهی مشترک ساختند و در تمام این مدت، هرگز از اون نفر همیشه غایب نخواستند که توی جمعشون حضور داشته باشه و هربار بعد از دورهمیشون این کارشون رو با توجیه و بهانههایی مثل دور بودن، یهویی اتفاق افتادن برنامه و از این دست حرفها توجیه کردند. بیرون رفتنه به خودی خود هیچ ایرادی نداره و آدمها حق انتخاب دارند که با چه آدمهایی معاشرت کنند. ولی اینکه این بحث رو وسط بکشند که «آره حالا باید حتما با هم بیرون بریم» و تصمیم بگیرند یهطرفه و بدون هماهنگی برنامه بچینند و فکر کنند لابد از خداشه که قبول کنه هم خیلی بیمعنیه. تا الان دعوت نکردنش، خودخواسته بوده و حالا دعوت شدنش خودخواهانه و یکطرفهست. و اگه اون طرف همیشه غایب دلش نخواد و بخواد پیشنهاد رو رد کنه بدفاز و بدسفر تلقی میشه، خیلی بچگانهست. خب دلش نمیخواد توی جمعی باشه که هیچوقت حضور نداشته. جمعی که همیشه حرفش رو شنیده و از خصوصیت و ویژگی و حرفهایی که بین آدمها ردوبدل شده صرفا شنیده، ولی خودش هیچوقت حضور نداشته. این حق انتخاب رو داره که نخواد نفر آخر جمعی باشه که میون هر حرفشون میخوان خاطرات دفعههای قبل رو مرور کنند و اون بینشون هیچ جایی نداره.
302
Repost from Mahshid is talking
من اینو هرسال میگم و امسال هم وظیفهی خودم میدونم که یادآوری کنم؛ ۱۱ اکتبر از سال ۲۰۱۲ روز جهانی دختر بچهها نام گرفت. این روز برای دختران زیر ۱۸ سال 'تحت خشونت' و آگاهسازی راجع به اونها و همچنین مبارزه با کودک همسری، کودک آزاری دخترها، ختنهی کودکان دختر، تجاوز و پدوفیلیاست. امروز و نامگذاریش قراره آگاهی مردم نسبت به موانعی که دخترهای ماینر سراسر دنیا باهاش روبهرو هستند مثلاً نابرابری جنسیتی یا دست کم گرفته شدن دختربچهها و کمبود درمان برای دختربچههای مناطق مختلف دنیا رو افزایش بده.
302
عجیبه که برای شروع یه رابطه احساس دو نفر لازمه ولی یه نفر تنهایی هم میتونه رابطه رو تموم کنه. حتی وقتی میگیم با هم توافق کردیم معمولا داریم غرورمون رو سرکوب میکنیم. این یه نمونه ساده از تضادهای زندگیه، ولی مرزهایی هست که وقتی ازش رد میشی اونورش هیچ تضادی نیست.
حافظخوانی خصوصی، علیرضا محمودی ایرانمهر
302
سلام بچهها جون، صبح شنبهتون بخیر. کسی اینجا اهل زنجان هست که بتونه جاهایی رو که توی سفر یکروزه ارزش دیدن دارند بهم معرفی کنه؟ همینطور اگه کافه یا رستوران خوب برای صبحونه و ناهار میشناسید، خوشحال میشم بهم پیشنهاد بدید. پیشاپیش ممنون ازتون🤍.
@gooshe20bot
302
در جریان اینکه «رادیو دیو» بعد از مدتها اپیزود جدید منتشر کرده، بودم اما دلم میخواست گوش دادنش رو بذارم برای یه فرصت بهتر. برای وقتی که بتونم با فراغ بال و خیال راحت از شنیدنش لذت ببرم. دلم نمیخواست لابهلای شلوغی روزهای کاری، توی مسیر رفتوآمد، یه قسمت ازش رو بشنوم و مابقی رو مجبور بشم فرداش گوش بدم. دلم نمیخواست نصفهنیمه گوشش بدم. پس نگهش داشتم برای روز تعطیلم.
امروز وقتی مشغول اتو کردن کوه لباسهام بودم و منتظر جوش اومدن آب برای درست کردن قهوهام، پلیاش کردم و کیف کردم.
آسمون هم از صبح حسابی ابری بود و بالاخره بارید. همهچیز تا اینجا آروم و یواش بوده. این همان پاییزیه که عاشقشم؛ سرد و ابری و بارانی. «رادیو دیو» ترکیبی از موسیقیهای ملل، جستارهایی از نویسندههای مختلف و تکههایی کوتاه و خوندنی از انواع کتابهاست. من واقعا عاشقشم.
#پادکست_با_گوشه
302
توی کتاب «خیابان کاتالین»، این غم که زمان جلو میره و آدمهای داستان با خودشون گذشتهای رو حمل میکنند که دیگه امکان تغییر و حتی اصلاحش وجود نداره، به شدت تحت تأثیرم قرار داده. آدمها بزرگ شدند، ازدواج کردند، جدا شدند، پیر شدند، سلامتیشون رو از دست دادند، مردند؛ اما یه بخش از وجودشون همچنان توی همون خیابون و همون سالهای دور و همون احساسات گیر کرده. یه سری اتفاقها رو نه میشه برگردوند و نه حتی میشه پاکشون کرد. و حالا دارم فکر می کنم که اگه سالها بعد برگردم عقب و به این روزهام نگاه کنم چه احساسی رو تجربه خواهم کرد؟ چقدر فکر میکنم همهچیز درست و دلبخواهم پیش رفته و چقدر احساس یأس و سرخوردگی خواهم داشت؟
میدونم سالها بعد که برگردم عقب و به گذشته نگاه کنم، صرفا برای چیزهایی که از دست دادم غمگین نمیشم بلکه برای چیزهایی که نمیدونستم باید بیشتر دوستشون داشته باشم و قدردانشون باشم هم غمگین میشم.
غمی که کتاب بهم منتقل کرد و ساعتها ذهنم رو درگیر خودش کرد من رو یاد کتاب دوجلدی آلیستر مکلاود انداخت، «جزیره» و «دومین بهار». موضوعات کاملا متفاوت بودند، اما این از دست دادنها توی جفتشون خیلی برام ملموس بودند. و قبلا از این کتابها هم نوشتم.
302
بعد از تموم کردن «خیابان کاتالین» خیلی زیاد به شخصیتهای داستان فکر کردم. فکر میکنم از میون همهی شخصیتها، ایرن برام آشناتر و ملموستر از بقیه بود. من توی ایرن خودم رو دیدم. خیلی جاها میتونستم احساساتی که تجربه میکنه رو بفهمم. بیشتر احساساتش برام آشنا بودند و بعضی واکنشهاش رو پیش از اینکه بخوام دربارهشون قضاوت کنم، میفهمیدم. یه جاهایی با خوندم سطر به سطر داستان اون احساسی رو که خیلی وقتها سرکوب کردم و درموردش با هیچکس صحبت نکردم رو پیدا میکردم. یکی از دلایل تأثیرگذاری این کتاب برام همین بود. اینکه میون آدمهای داستان، خودم رو دیدم. لزوما به خاطر شباهت زندگیها نه، بلکه به خاطر احساساتی که پشت رفتارهاشون پنهان شده.
ایرن برای من یه شخصیت آشنا بود. شخصیتی که هرچه بیشتر شناختمش، بیشتر احساس کردم میتونم بفهممش.
302
خیابان کاتالین
ماگدا سابو توی این رمان زندگی چند خونواده رو توی خیابونی در بوداپست تعریف میکنه. آدمهایی که کودکیشون رو کنار همدیگه گذروندهاند و بعد، جنگ و اتفاقات زندگی مسیرشون رو از هم جدا کرده. اما گذشته برای این آدمها همچنان ادامه داره. هرکدوم به شکلی با خاطرات، فقدانها، انتخابها و آدمهایی که از دست دادهاند زندگی میکنند. یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشتم شخصیتپردازی این کتاب بود. هیچکس توی این داستان خوب یا بد مطلق نیست. این داستان آدمها رو در کنار گذشتهشون، ترسهاشون، عشقهاشون و چیزهایی که از دست دادهاند نشون میده. جوری که اتفاقی که قبلا ساده به نظر میرسیده، حالا الان با گذشت زمان چه معنای عمیقتری برجا گذاشته و چه تاثیری روی زندگی آدمها داره. «خیابان کاتالین» دربارهی آدمها و خاطرههاشون بود. دربارهی اینکه گذشته چطور میتونه سالها بعد هنوز توی زندگی آدمها حضور داشته باشه و نگذشته باشه. اینکه بعضی عشقها و افسوسها و نداشتنها هیچوقت واقعا تمام نمیشن و نمیگذرند.
روایت این کتاب آروم جلو میره و اطلاعات رو کمکم در اختیار خواننده میذاره. و بهخاطر مدل تعریف روایت، ممکنه اولش یه مقدار گیجکننده به نظر برسه. برای همین هم بهتره با حوصله خونده بشه و بعد تکههای پازل داستان رو کنار هم میذارید.
من بینهایت این کتاب رو دوست داشتم. از ملموسترین داستانهای سابو بود. بعد از تموم کردنش خیلی به شخصیت آدمها فکر کردم، خیلی دل سوزوندم و براشون ناراحت شدم. خیلی ذهنم درگیر داستان و آدمهاش شد. بینظیر بود و عمیقا موندگار. توی خوندنش لحظهای شک نکنید.
#کتاب_با_گوشه
302
راه افتادیم، و میدانستم که دیگر هیچوقت، تا وقتی که زنده بودیم، دیگر خودم نخواهم بود و اینکه آنچه اتفاق افتاده بود، و آنچه قرار بود اتفاق بیفتد، بیمعنی و بیهوده بود و دیگر برای این کار هم خیلی دیر شده بود.
خیابان کاتالین، ماگدا سابو
ترجمهٔ نصرالله مرادیانی
302
جنگ تمام شده بود، دیگر بمبارانی در کار نبود و حالا بیشتر از هر وقت دیگری میشد برای کاری برنامه ریخت. ولی سن هردوی ما بالا رفته بود، او دیگر با آن شوروشوق گذشتهها عاشقم نبود، احساس خود من هم به او رنگ باخته بود. زندگی را مثل دو همسفر روی عرشهٔ کشتی شروع میکردیم که معلوم نبود باد آن را کجا میبرد، درحالیکه به همدیگر میآویختیم و از خاطرات مشترکمان حرف میزدیم و از سرزمینهای مرتفع آفتابی که باهم دیده بودیمشان و اینکه زندگی کردن در آن سرزمینها، قبل از اینکه به دریا بزنیم، چطور بوده است؛ درحالیکه هردو آسمان درخشان آبی را قبل از اینکه طوفان شروع شود دیده بودیم.
خیابان کاتالین، ماگدا سابو
ترجمهٔ نصرالله مرادیانی
302
متأسفانه این عادت بدون هندزفری و با صدای بلند توی مکانهای عمومی با گوشی مشغول بودن خیلی توی سطح جامعه فراگیر شده. انگار نه انگار گوشی یه وسیلهی شخصیه و بهتره محتواش هم خصوصی باقی بمونه. یه عده آدم انگار رادیو با خودشون حمل میکنند و فرکانسش رو روی امواج آزاردهنده با خودشون اینور و اونور میبرند. امروز توی تاکسی یه خانمی با صدای بلند داشت ریلز نگاه میکرد. چند وقت پیش توی قطار یه آقای مسنی داشت با صدای بلند فیلم نگاه میکرد. امروز توی داروخونه خانم متصدی گوشی رو روی اسپیکر گذاشته بود و مشغول صحبت بود. و متأسفانه جوری این پدیده عادی شده که وقتی کسی تذکر میده، با چشمغره و اخموتخم صدای گوشی رو کم یا قطع میکنند!
