ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

گوشه

گوشه

Открыть в Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
304
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-1630 дней
Архив постов
برای مسیر دانشگاه سوار اسنپ شدن برام سخت‌ترین کار ممکنه. یه شهر دیگه‌ست، اونجا کسی رو ندارم و مسیر نسبتا طولانیش رو هم ابدا بلد نیستم. اگه سر صبح یا دم غروب باشه و هوا تاریک و مسیر هم خلوت، تا برسم هزار بار می‌میرم و زنده می‌شم. تمام تروکرایم‌هایی که شنیدم و خوندم، یکی‌یکی میان جلوی چشم‌هام.

Repost from دومنیکو
بهش برمیخوره چون رو تخت لم داده و توی اینستا یا تلگرام پست مردستیزانه دیده اما تو باید بهت برنخوره که یه اسنپم نتونی با خیال راحت سوار شی.

اول راهنمایی بودم. روزهای اول مهر بود و هر روز منتظر معلم‌های جدید بودیم که بیان سرکلاس و باهاشون آشنا شیم. زنگ آخر بود و ورز
اول راهنمایی بودم. روزهای اول مهر بود و هر روز منتظر معلم‌های جدید بودیم که بیان سرکلاس و باهاشون آشنا شیم. زنگ آخر بود و ورزش داشتیم. معلم اومد سرکلاس. باهامون آشنا شد و روش کارش را برامون توضیح داد؛ اینکه باید چندتا گروه بشیم و هرکس که توی رشته‌ی ورزشی خاصی مهارت دارد سرگروه بشه. من چندین سال کلاس والیبال رفته بودم، پس دستم رو بلند کردم تا من هم به عنوان سرگروه انتخاب بشم. من و چهار نفر دیگر رفتیم پای تخته اسم‌هامون رو نوشتیم و منتظر شدیم تا بچه‌ها ما رو انتخاب کنند و گروه‌ها تشکیل بشه. چند دقیقه گذشت و تقریبا لیست بچه‌ها داشت کامل می‌شد. من توی اون کلاس و مدرسه تنها بودم. دوست‌های دبستانم رفته بودند مدرسه‌های دیگه و از هم جدا بودیم. هیچ‌کس رو نمی‌شناختم. و هیچ‌کس هم توی گروهم نیومد. گچ رو گذاشتم پای تخته، اسم و فامیلم رو پاک کردم و به معلم گفتم نمی‌خوام سرگروه باشم و رفتم نشستم سر جام. سال‌ها گذشته اما اون احساس تنهایی هیچ‌وقت از ذهنم پاک نشد. دروغ می‌گن بزرگ بشی یادت می‌ره. من هنوز هم دلم برای اون بچه‌ای که تنها و منتظر پای تخته ایستاده بود تا حداقل یکی بیاد توی گروهش و بفهمه تنها نیست، می‌سوزه.

Repost from Elyar's Roses
وقتی مردی اصرار دارد زنی بسیار جوان‌تر و کاملاً وابسته را انتخاب کند، ماجرا سلیقهٔ فردی نیست؛ مسئله بر سر توزیع قدرت است. در الگوهای سنتی، تسلط همیشه با تحکم مستقیم یا خشونت عریان شکل نمی‌گیرد، بلکه با چیدمانی پیش می‌رود که در آن زن به مرور باور کند بدون تکیه به دیگری، بقا و ارزشی ندارد. دختری که در آغاز جوانی است و هنوز تجربهٔ زیسته، استقلال مالی و مرزهای روانی محکمی نساخته، در برابر کنترل‌گری آسیب‌پذیرتر است. او به دلیل نداشتن سرمایهٔ اجتماعی و تجربه، قدرت چانه‌زنی پایینی دارد و راحت‌تر در چارچوب‌های دیکته‌شده جا می‌گیرد. برعکس، زن بالغ و خودکفا استانداردهای مشخصی دارد، فریب دستکاری‌های روانی را نمی‌خورد و حاضر نیست برای کسب تأیید، از حقوق بدیهی خود عقب‌نشینی کند. برای ذهنیتی که به مطیع بودن شریک زندگی نیاز دارد، چنین زنی غیرقابل پیش‌بینی و ترسناک است. این اقتدارطلبی معمولاً پشت نقاب مراقبت پنهان می‌شود؛ پدیده‌ای که در تحلیل‌های اجتماعی از آن با عنوان تبعیض جنسیتی دلسوزانه یا خیرخواهانه یاد می‌کنند. محدود کردن زن به خانه و گرفتن فرصت‌های حرفه‌ای او با این توجیه که «نیازی نیست سختی بکشی و من همه‌چیز را فراهم می‌کنم»، در ظاهر رفتاری حمایتگر است اما در عمل، شریان‌های حیاتی استقلال او را قطع می‌کند. زنی که منبع درآمد و شبکهٔ ارتباطی مستقلی نداشته باشد، عملاً حق انتخاب و امکان خروج از یک رابطهٔ ناسالم را از دست می‌دهد و مجبور به پذیرش انقیاد می‌شود. همزمان، با ایجاد اضطراب اجتماعی و هراس از تنهایی، استقلال زنان هدف حمله قرار می‌گیرد. پمپاژ مدام این تفکر که سن ازدواج گذشته یا زنِ مستقل لطافت زنانه ندارد، برای این است که زن موفق دچار بحران ناامنی شود و فکر کند قدرتمند بودنش مساوی با تنها ماندن است. این فشار روانی او را بر سر یک دوراهی ساختگی می‌گذارد تا برای فرار از انزوای تحمیلی، استانداردهایش را پایین بیاورد و به نقش‌های سنتی برگردد. نگرانی‌های ریاکارانه دربارهٔ سن ازدواج دختران خودکفا، در حقیقت واکنش ناخودآگاه به ترک برداشتن این ساختار تسلط است. زن مستقل ثابت می‌کند که ارزش و امنیت زنانه گروگانِ تعریف شدن در چارچوب یک مرد نیست و همین واقعیت، سازوکار قدیمی کنترل را برای همیشه ناکارآمد می‌کند.

حالم از کلمه‌های چرک و متعفن «ناموس» و «غیرت» به هم می‌خوره. هر روز از مدیا اخبار زن‌کشی به گوش می‌رسه. هرروز اخبار جنایت‌های وحشتناکی رو می‌خونیم که در حق زن‌ها اتفاق می‌افته و نه‌تنها کاری از دست کسی ساخته نیست و زندگی پر از محرومیتی که این زن‌ها داشتند برای همیشه تموم شده و از دست رفته بلکه باید شاهد کامنت‌های یک‌سری قاتل و متجاوز بالفعل اگه نه، بالقوه باشیم. جدا از «قضاوت نکنیم»ها که به کرات نوشته بودند و اون‌قدر باید تهی‌مغز و بدوی باشی که پای پستی درباره‌ی کشتن یک زن ۲۸ ساله که مادر دو فرزند هم بوده و توسط برادرش و با همکاری شوهرش اون هم با مثله کردن اندام‌های جنسی و بریدن شاهرگش آزار و اذیت شده و درنهایت کشته شده، همچین چیزی بنویسی که بگذریم. اصلا یعنی چی این سؤال که «دلیل قتل چی بوده؟»؟! آیا بزرگ‌ترین اشتباه در زندگی زناشویی از طرف زن هم به مرد این حق رو می‌ده که حق حیات رو برای همیشه از زن سلب کنه؟ کاش حداقل خانواده‌ی حمایتگری وجود داشت، نه آدم‌هایی که از قاتلین دخترشون تشکر می‌کنند چون به هرحال ناموس‌پرستی مهم‌ترین مسئله‌ست و پاک کردن ننگ، افتخار. برای اون لحظات آخر زندگی «مریم یارمحمدی» می‌تونم خون گریه کنم؛ برای بهت و ناباوری‌اش از بلایی که نزدیکانش دارند سرش میارند. اما حیف که شط‌های روان رو گریستن هم زندگی مریم رو بهش برنمی‌گردونه و متأسفانه نه اولین قربانی بوده و نه آخرین خواهد بود.

ما با امید متولد می‌شیم ولی انبوه حسرت‌هامون رو زیر خاک می‌بریم. حافظ‌خوانی خصوصی، علیرضا محمودی ایرانمهر

ظلمات پر از زندگی نیمه‌کاره‌ست، پر از آدم‌هایی که فقط رنج کشیدن و به هیچ جا نرسیدن. به نظرم ظلمات پرجمعیت‌ترین کشور جهانه! جمعیت عظیمی از آدم‌ها که هرچی تندترن میرن بیشتر عقب می‌مونن. جماعتی افسرده یا غرق در شادی‌های مصنوعی. ظلمات کشوری فراملتیه که خیلی‌ها توش زندگی می‌کنن و همون‌جا می‌میرن. حافظ‌خوانی خصوصی، علیرضا محمودی ایرانمهر

گاهی پیش می‌آد که فکر می‌کنیم به دیگری نزدیکیم، که بین ما و اون آدم چیزی از جنس دوستی و صمیمیت شکل گرفته. در حالی‌ که شاید اون‌چه برای ما یه رابطه‌ی دوستانه‌ست، برای دیگری صرفاً یه معاشرت معمولی باشه. به‌ نظرم گاهی صمیمیت، نه یه اتفاقِ واقعی، بلکه تصوریه که ما از یه رابطه تو ذهن خودمون ساختیم. بعضی وقتا آدما به‌طرز عجیبی ناامیدمون می‌کنن. لزوماً نه به خاطر این‌که تغییر کرده‌‌ان، بلکه چون ما اون‌ها رو تو جایگاهی نشونده بودیم که خودشون انتظارش رو نداشتن..!

Repost from Independent☁️
تو لیاقتت اینه که شغل موردعلاقه‌ت رو داشته باشی. صبح‌‌ها با اشتیاق از خواب بیدار شی. تو لیاقتت اینه که هر روز صبحونه‌ی موردعلاقه‌ت رو بخوری. جلوی آینه با آهنگ‌های موردعلاقه‌ت برقصی. تو لیاقتت اینه که بهترین عطرها رو بزنی. از برند مورد علاقه‌ت ده تا لیپ‌گلاس داشته باشی. کتاب‌خونه‌ت پر باشه از کتاب‌های موردعلاقه‌ت. تو لیاقتت اینه روزت رو طوری که دوست داری بگذرونی. اون‌قدر ذوق و وقت داشته باشی که گربه‌ها رو نوازش کنی. تو لیاقتت اینه تو شهری قدم بزنی که درخت‌هاش سر به فلک کشیده باشن، که بارون بیاد، هوا بوی گل و چمن بده. تو لیاقتت اینه دوست داشته بشی. عاشق بشی و رنج نکشی. تو لیاقتت اینه پیش بری، در جا نزنی، غرق نشی. تو لیاقتت اینه خونه داشته باشی، به ثبات برسی، در تلاطم نباشی. تو لیاقتت اینه به آینده فکر کنی، آینده داشته باشی. تو لیاقتت اینه فیلم‌های خوب ببینی، غذاهای خوب بخوری، با آدم‌های خوب دمخور شی. لیاقت تو هیچ‌وقت تحمل کردن و مجبور بودن نیست عزیزم. هیچ‌وقت.

احساس می‌کنم به هیچ جمع و هیچ‌جایی تعلق ندارم. انگار از همه جداافتاده‌ام. دائم سعی می‌کنم اجازه ندم زندگی از لای انگشت‌هام لیز بخوره و از دستم بره. مدام تلاش می‌کنم از هر چیز کوچیکی برای خودم معنا بسازم، اما تأثیرگذاریشون خیلی زود از بین می‌ره و دوباره از همه‌چیز تهی می‌شم. خسته شدم از این همه احساس بدی که دوره‌ام کرده‌اند و از اینکه بی‌سپر و تنها باید خودم رو سرپا نگه دارم و جوری رفتار کنم که انگار همیشه قوی‌ام و می‌تونم تنهایی از پس همه‌چیز بربیام. درحالی‌که خیلی وقت‌ها دلم یه آغوش امن می‌خواد که پناهم بده، خیالم رو از بابت همه‌چیز راحت کنه و نذاره این‌قدر پریشون و مستأصل باشم.

یه چیزی که ازش بدم میاد وارد شدن توی جمعیه که از قبل آدم‌ها با هم ایاغ شدند. آدم‌هایی که مدت‌هاست توی زندگی همدیگه حضور مستمر دارند و اون‌قدر همدیگه رو دیدند و با همدیگه وقت گذروندند که کلی خاطره‌ی مشترک ساختند و در تمام این مدت، هرگز از اون نفر همیشه غایب نخواستند که توی جمعشون حضور داشته باشه و هربار بعد از دورهمی‌شون این کارشون رو با توجیه و بهانه‌هایی مثل دور بودن، یهویی اتفاق افتادن برنامه و از این دست حرف‌ها توجیه کردند. بیرون رفتنه به خودی خود هیچ ایرادی نداره و آدم‌ها حق انتخاب دارند که با چه آدم‌هایی معاشرت کنند. ولی اینکه این بحث رو وسط بکشند که «آره حالا باید حتما با هم بیرون بریم» و تصمیم بگیرند یه‌طرفه و بدون هماهنگی برنامه بچینند و فکر کنند لابد از خداشه که قبول کنه هم خیلی بی‌معنیه. تا الان دعوت نکردنش، خودخواسته بوده و حالا دعوت شدنش خودخواهانه و یک‌طرفه‌ست. و اگه اون طرف همیشه غایب دلش نخواد و بخواد پیشنهاد رو رد کنه بدفاز و بدسفر تلقی می‌شه، خیلی بچگانه‌ست. خب دلش نمی‌خواد توی جمعی باشه که هیچ‌وقت حضور نداشته. جمعی که همیشه حرفش رو شنیده و از خصوصیت و ویژگی و حرف‌هایی که بین آدم‌ها ردوبدل شده صرفا شنیده، ولی خودش هیچ‌وقت حضور نداشته. این حق انتخاب رو داره که نخواد نفر آخر جمعی باشه که میون هر حرفشون می‌خوان خاطرات دفعه‌های قبل رو مرور کنند و اون بینشون هیچ جایی نداره.

Repost from Mahshid is talking
من اینو هرسال می‌گم و امسال هم وظیفه‌ی خودم می‌دونم که یادآوری کنم؛ ۱۱ اکتبر از سال ۲۰۱۲ روز جهانی دختر بچه‌ها نام‌ گرفت. این روز برای دختران زیر ۱۸ سال 'تحت خشونت' و آگاه‌سازی راجع به اون‌ها و همچنین مبارزه با کودک همسری، کودک آزاری دخترها، ختنه‌ی کودکان دختر، تجاوز و پدوفیلیاست. امروز و نام‌گذاریش قراره آگاهی مردم نسبت به موانعی که دخترهای ماینر سراسر دنیا باهاش روبه‌رو هستند مثلاً نابرابری جنسیتی یا دست کم گرفته شدن دختربچه‌ها و کمبود درمان برای دختر‌بچه‌های مناطق مختلف دنیا رو افزایش بده.

عجیبه که برای شروع یه رابطه احساس دو نفر لازمه ولی یه نفر تنهایی هم می‌تونه رابطه رو تموم کنه. حتی وقتی می‌گیم با هم توافق کردیم معمولا داریم غرورمون رو سرکوب می‌کنیم. این یه نمونه ساده از تضادهای زندگیه، ولی مرزهایی هست که وقتی ازش رد میشی اون‌ورش هیچ تضادی نیست. حافظ‌خوانی خصوصی، علیرضا محمودی ایرانمهر

سلام بچه‌ها جون، صبح شنبه‌تون بخیر. کسی اینجا اهل زنجان هست که بتونه جاهایی رو که توی سفر یک‌روزه ارزش دیدن دارند بهم معرفی کنه؟ همین‌طور اگه کافه یا رستوران خوب برای صبحونه و ناهار می‌شناسید، خوشحال می‌شم بهم پیشنهاد بدید. پیشاپیش ممنون ازتون🤍. @gooshe20bot

لحظه‌های آروم و یواش.
+2
لحظه‌های آروم و یواش.

در جریان اینکه «رادیو دیو» بعد از مدت‌ها اپیزود جدید منتشر کرده، بودم اما دلم می‌خواست گوش دادنش رو بذارم برای یه فرصت بهتر. برای وقتی که بتونم با فراغ بال و خیال راحت از شنیدنش لذت ببرم. دلم نمی‌خواست لابه‌لای شلوغی روزهای کاری، توی مسیر رفت‌وآمد، یه قسمت ازش رو بشنوم و مابقی رو مجبور بشم فرداش گوش بدم. دلم نمی‌خواست نصفه‌‌نیمه گوشش بدم. پس نگهش داشتم برای روز تعطیلم. امروز وقتی مشغول اتو کردن کوه لباس‌هام بودم و منتظر جوش اومدن آب برای درست کردن قهوه‌ام، پلی‌اش کردم و کیف کردم. آسمون هم از صبح حسابی ابری بود و بالاخره بارید. همه‌چیز تا اینجا آروم و یواش بوده. این همان پاییزیه که عاشقشم؛ سرد و ابری و بارانی. «رادیو دیو» ترکیبی‌ از موسیقی‌های ملل، جستارهایی از نویسند‌ه‌های مختلف و تکه‌هایی کوتاه و خوندنی از انواع کتاب‌هاست. من واقعا عاشقشم. #پادکست_با_گوشه

photo content

توی کتاب «خیابان کاتالین»، این غم که زمان جلو می‌ره و آدم‌های داستان با خودشون گذشته‌ای رو حمل می‌کنند که دیگه امکان تغییر و حتی اصلاحش وجود نداره، به شدت تحت تأثیرم قرار داده. آدم‌ها بزرگ شدند، ازدواج کردند، جدا شدند، پیر شدند، سلامتی‌شون رو از دست دادند، مردند؛ اما یه بخش از وجودشون همچنان توی همون خیابون و همون سال‌های دور و همون احساسات گیر کرده. یه سری اتفاق‌ها رو نه میشه برگردوند و نه حتی میشه پاکشون کرد. و حالا دارم فکر می کنم که اگه سال‌ها بعد برگردم عقب و به این روزهام نگاه کنم چه احساسی رو تجربه خواهم کرد؟ چقدر فکر می‌کنم همه‌چیز درست و دلبخواهم پیش رفته و چقدر احساس یأس و سرخوردگی خواهم داشت؟ می‌دونم سال‌ها بعد که برگردم عقب و به گذشته نگاه کنم، صرفا برای چیزهایی که از دست دادم غمگین نمیشم بلکه برای چیزهایی که نمی‌دونستم باید بیشتر دوستشون داشته باشم و قدردانشون باشم هم غمگین می‌شم. غمی که کتاب بهم منتقل کرد و ساعت‌ها ذهنم رو درگیر خودش کرد من رو یاد کتاب دوجلدی آلیستر مک‌لاود انداخت، «جزیره» و «دومین بهار». موضوعات کاملا متفاوت بودند، اما این از دست دادن‌ها توی جفتشون خیلی برام ملموس بودند. و قبلا از این کتاب‌ها هم نوشتم.

از اون‌جایی که خیلی با کتاب «خیابان کاتالین» obsessed شدم، دلم می‌خواد باز هم ازش بنویسم.

بعد از تموم کردن «خیابان کاتالین» خیلی زیاد به شخصیت‌های داستان فکر کردم. فکر می‌کنم از میون همه‌ی شخصیت‌ها، ایرن برام آشناتر و ملموس‌تر از بقیه بود. من توی ایرن خودم رو دیدم. خیلی جاها می‌تونستم احساساتی که تجربه می‌کنه رو بفهمم. بیشتر احساساتش برام آشنا بودند و بعضی واکنش‌هاش رو پیش از اینکه بخوام درباره‌شون قضاوت کنم، می‌فهمیدم. یه جاهایی با خوندم سطر به سطر داستان اون احساسی رو که خیلی وقت‌ها سرکوب کردم و درموردش با هیچ‌کس صحبت نکردم رو پیدا می‌کردم. یکی از دلایل تأثیرگذاری این کتاب برام همین بود. اینکه میون آدم‌های داستان، خودم رو دیدم. لزوما به خاطر شباهت زندگی‌ها نه، بلکه به خاطر احساساتی که پشت رفتارهاشون پنهان شده. ایرن برای من یه شخصیت آشنا بود. شخصیتی که هرچه بیشتر شناختمش، بیشتر احساس کردم می‌تونم بفهممش.