fa
Feedback
گوشه

گوشه

رفتن به کانال در Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
269
مشترکین
+1024 ساعت
+97 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
من و قصه‌ی همیشه تکرار این شب‌های زندگیم.
من و قصه‌ی همیشه تکرار این شب‌های زندگیم.

این روزها خیلی تلاش می‌کنم چیزی بنویسم، اما نمی‌توانم. در مواجهه با غم‌هایی که محاصره‌ام کرده‌اند تنها و ضعیفم. دلم برای شور و شوقی که سال‌ها پیش در سر داشتم، برای آرزوهای دور و درازم، برای آینده‌ای که در نوجوانی برای روزهای جوانی‌ام تصورش را کرده بودم، برای عشق بی‌پایانم به زندگی، برای سفرهای نرفته و سفرنامه‌های ننوشته‌ام، سخت ملول است. راستش این زندگی و چیزی که حالا با هزار زور و سختی سعی در نگه داشتنش دارم، هیچ شباهتی به آن چیزی که در کودکی در پس ذهنم تصور می‌کردم ندارد. نوجوان که بودم نمی‌دانستم جغرافیای محل زندگی آدم می‌تواند او را به تنگنا بیندازد؛ می‌تواند آدم را شرمنده‌ی رویاهای کودکی و نوجوانی‌اش کند.

خانه نیمه‌ساکت است. کارگران خانه‌ی نیمه‌کاره‌ی روبه‌رویی امروز نیستند و خبری از فریادهایشان موقع حرف زدن و صداهای روی اعصاب برش دادن فلزات و ابزارآلات پرصدایی که من از هم تشخیصشان نمی‌دهم و فقط بدصدایی‌شان اعصابم را بهم می‌ریزد، نیست. فعلا تا اینجای روز برق داریم و پنکه روشن است. دو گنجشک روی هره‌ی پنجره صدا در گلو انداخته‌اند و درحال برگزاری کنسرت‌اند. کتاب نیمه‌کاره‌ام روی تخت است و بوکمارک میان صفحات، بهم احساس زنده بودن و جریان زندگی می‌دهد. منتظر خنک شدن چای هستم و تا بی‌نهایت دلتنگم و قلبم فشرده است. اما می‌دانم این روزها هم می‌گذرند و چاره‌ای جز تحمل نیست؛ مثل مابقی بخش‌های زندگی. به امید رسیدن روزهایی که دلتنگی‌ و ملالم درمان شود، این روزهای سخت و کشدار را می‌گذرانم.

Alireza Ghorbani - Golhaye Barankhordeh.mp39.32 MB

Repost from مردِ تنها.
هیچ‌وقت کسایی که موقع عکس گرفتن به آدم گیر میدن رو نمی‌فهمم!من فقط می‌خوام یه تیکه از این روزا رو نگه دارم، چرا انقدر باهاش مشکل داری؟

Repost from نِگیلدا
این پیام رو فور کنید چنلتون، تا بیام و قشنگترین پستتون رو فور بزنم باهم ببینیم✨🤍

آدم در بزرگسالی فکر می‌کند حتما باید برای چیزهای خیلی بزرگی گریه کند و قلبش بشکند، اما ناگهان به خودش می‌آید و می‌بیند با دیدن ویدیویی در اینستاگرام که نوه‌ها در خانه‌ی مادربزرگ‌شان جمع شده‌اند و تصمیم گرفته‌اند چند شب را آن‌جا بمانند و مادربزرگ گل از گلش شکفته و با لبخندی فراخ قربان‌صدقه‌ی نوه‌های عزیزتر از جانش می‌رود، گریه می‌کند. دلم برای خانه‌ای که سال‌ها پیش درش بسته شد و حالا دیگر وجود ندارد تنگ شده است. حالا به جای خانه‌ی مادربزرگ، برای دیدنش باید به قبرستان بروم و دست روی سنگ سرد و سیاه بکشم. دلم برای تابستان سال‌های دور، وقتی هنوز خرد و کوچک بودم و اطرافیانم جوان و زنده بودند، تنگ شده است. برای آن تابستانی که در حیاط مادربزرگ تخت چوبی بزرگی با مخده و بالش بود و کنارش سماوری همیشه در حال جوشیدن. مادربزرگ عصرها، بعد از آب‌پاشی حیاط و باغچه، روی تخت به انتظار چای تازه‌دم می‌نشست و به ما نوه‌های پرسروصدا که هنوز ابر کوچک شادمانی بالای سرمان بود، نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. همان تابستانی که مادربزرگ پول می‌داد و یکی از پسرها می‌رفت و نوشمک و آلاسکا می‌خرید. جیغ می‌زدیم و بازی می‌کردیم و بزرگ‌ترها با تشر می‌گفتند: «آروم‌تر». ظهرهای گرم و کش‌دار تابستان آب‌دوغ‌خیار دست‌ساز مادربزرگ را می‌خوردیم و سنگین و خواب‌آلود و بی‌خیال، زیر کولر دراز می‌کشیدیم و تا عصر کارتون می‌دیدیم و کیف می‌کردیم و فکر می‌کردیم کاش می‌شد تا همیشه همین‌جا بمانیم. دلم برای قهر و آشتی با نوه‌هایی که حالا دیگر خانه‌ی مادربزرگی نیست تا مرتب ببینمشان تنگ شده است؛ برای وسطی‌بازی کردن‌ها و دوچرخه‌سواری‌ها و رکاب زدن‌های طولانی در شب‌های گرم و کش‌دار تابستان، در خیابان‌های اطراف خانه‌ی مادربزرگ. حالا مرکز جمع شدن‌های فامیل در روزهای جمعه، سنگ سرد و سیاه قبرستان است؛ کنار مادربزرگی که دیگر نیست و در خانه‌اش بسته است و نوه‌هایی که حالا بزرگ شده‌اند. حالا دیگر وقتی زور زندگی به نوه‌ها می‌چربد، آغوش امن و مهربانی وجود ندارد تا آن‌ها را در آغوش بگیرد و با خودشان فکر کنند همین که مادربزرگ را داریم، خودش خوب است. حالا همه‌چیز سخت شده و آن روزها آن‌قدر عقب رفته‌اند که فقط مشتی خاطره‌ی خوب‌اند. نوه‌های دل‌به‌نشاط دیروز نمی‌دانستند روزی قلبشان برای همان لحظه‌های گذرا فشرده خواهد شد. نمی‌دانستند روزی از روزهای آینده، آهنگ زندگی چنان تغییر می‌کند که دیدن یک ویدیوی معمولی نوه‌ها در خانه‌ی مادربزرگشان هم دلشان را به درد می‌آورد.

یکم/ صحبت و گفتگو زیباترین و متمدنانه‌ترین راه‌حل آدم‌وار برای حل مشکلات است. حرف زدن و رفع سوءتفاهم‌ها و گفتن از ناراحتی‌ها و دلخوری‌ها، برایم راه نفوذی‌ست به قلب کسانی که دوستشان دارم. هیچ‌ فکر نمی‌کنم توضیح دادن نشانه‌ی ضعف است و این لاطائلاتی که فضای مجازی و غیرمتخصص‌ها که همین فضا بهشان اعتبار داده، به زندگی آدم‌ها تحمیل می‌کنند. با آدم‌های عزیز زندگی‌ام تا همیشه در گفتگو را باز می‌گذارم. چون تا همیشه باور دارم آدم‌ها پیش از هر چیز با شنیده شدن و حرف زدن به یکدیگر نزدیک می‌شوند و از همین راه می‌توان قلبشان را لمس کرد. دوم/ دختر جوانی که فقط چندبار دیده بودمش و صمیمیتی هم میانمان نبود از دنیا رفته است. چند روز پیش وقتی مادرش را در آغوش کشیدم و تسلیت گفتم، مرا محکم و طولانی بغل کرد و گریه‌ی بلندی سر داد. همان لحظه فکر کردم زندگی، در عین شکوه و عظمتش، چقدر تلخ و بی‌رحم است. مادری جگر گوشه‌اش را به خاک سپرده و تاریک‌ترین و سیاه‌ترین شب عمرش را بی‌فرزند در خانه گذرانده است. اما صبح، خورشید با همان بی‌خیالی همیشگی طلوع می‌کند و روز مثل همیشه بی‌هیچ توقفی آغاز می‌شود. غم هیچ‌کس و از دست رفتن هیچ آدمی جهان را به پایان نمی‌رساند و آدم‌ها، با قلبی مچاله و خلأیی که هرگز از بین نمی‌رود، همچنان باید زندگی را ادامه دهند. چرا که زندگی، با درازنای ازلی و ابدی‌اش، کوچک‌ترین وقعی به غم آدم‌ها نمی‌نهد. سوم/ از اینکه این چند روز تجربه‌های تازه‌ای به دست آوردم خوشحالم. انگار فشار زندگی، هرچند کوتاه و موقت، از روی شانه‌هایم برداشته شده بود. گویی این روزها همه‌چیز برعکس شده بود و زندگی، یک‌بار هم که شده، حاضر به یراق من بود. طوق اسب عصاره را از گردنم باز کردم، چشم‌هایم را بر سیاهه‌ی کارهای ناتمام و نیمه‌تمام بستم و فقط به دنبال خوشی‌های مقطعی و کم‌جان، نفس کشیدن و ساختن خاطره بودم. خاطره‌هایی کوچک که ماندگاری‌شان از خود لحظه‌ها بیشتر است.

قانون نانوشته‌ی سفر: کالری‌ها حساب نمیشن.
+2
قانون نانوشته‌ی سفر: کالری‌ها حساب نمیشن.

تا اینجای روز.
+8
تا اینجای روز.

فقط نگاه می‌کنم...

یادم باشد بعدها که این روزها گذشتند و تبدیل به خاطره‌ای دور شدند، برگردم و از اتفاقات با جزئیات بنویسم. طوماری طولانی ایراد کنم تا هیچ‌گاه یادم نرود چهدسختی و مرارت‌هایی کشیدم تا آهنگ زندگی‌ام را تنهایی و بدون کمک آدم‌ها تغییر دهم. جان کندم و مدتی طولانی طوق اسب عصاری بر گردن انداختم و قید خیلی‌چیزها را زدم. هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم روزی زندگی آن‌قدر جدی شود و به قدری دغدغه دوره‌ام کند که دیگر با سلاح قلم و نوشتن نتوانم به جنگ جهان غدارم بروم و نوشتن ریزِ ماجراها را به بعدها موکول کنم و تمرکزم را بر تک‌وتای مهیا کردن چک‌لیست ذهنم بگذارم. راستش هیچ دوست نداشتم همه‌چیز تا این حد سخت باشد و مجبور باشم به تنهایی راهم را پیش ببرم. اما خیلی‌وقت است که فهمیده‌ام توقع، رنج است و انتهای همه‌چیز و همه‌کس، تنهایی است.

شب‌های روشن.
شب‌های روشن.

اینجا جوین شو و این پیام و فور کن فولدر بزنم جذب +۲۰۰بگیری.

باید تا همیشه یادم بمونه که زندگی، هرقدر هم زمخت و سخت باشد، حضور ر. نور خاموش‌نشدنی روزهامه. وجودش بارقه‌ی نوریه که توی دل تموم تاریکی‌های جهانم می‌درخشه و من رو به زندگی امیدوار نگه می‌داره. می‌خوام دستش رو تا همیشه محکم توی دستم نگه دارم و فراموش نکنم که عشق، میون همه‌ی آشوب‌های دنیا، یکی از عزیزترین موهبت‌های زندگیمه و بابتش تا همیشه ممنونم.

زندگی توی خاورمیانه افتضاحه و زندگی توی ایران، نسخه‌ی پریمیوم افتضاح. اما من باز هم می‌خواهم زندگی کنم. باز هم دلم می‌خواد بیشتر برای این کوفت بی‌پایان که بیشتر وقت‌ها سخت و طاقت‌فرساست بجنگم. باز هم هرچه در توانم باشه به کار می‌گیرم تا نجنگیده زندگی رو نبازم. نمی‌خوام فقط به از بین رفتن زندگی از میون انگشت‌هام زل بزنم و هیچ کاری نکنم. می‌خوام هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم تا بعدها حسرت نخورم که برای نجات زندگی‌ام قدمی برنداشتم.

می‌خوام تد لسوی عزیز عزیز عزیزم رو ببینم و اندازه‌ی چهل دقیقه به هیچ‌چیزی و هیچ‌کسی توی جهان هستی فکر نکنم.

`°☆ این پیامو فوروارد کنید چنلتون تا به صورت داستانی بگم وایب کدوم ستاره رو از چنلتون میگیرم و به چه علت.⭐️🌱

اون‌قدر خوشمزه بود که می‌خواستم برای تموم شدنش گریه کنم. پ.ن: با تشکر از الف. برای پایه و خوش‌فاز بودنش⁦^⁠_⁠^⁩.
+1
اون‌قدر خوشمزه بود که می‌خواستم برای تموم شدنش گریه کنم. پ.ن: با تشکر از الف. برای پایه و خوش‌فاز بودنش⁦^⁠_⁠^⁩.