محافظهکار جوان
Открыть в Telegram
تأملات یک مبتدی در مورد انسان، دانش، زیبایی و جهان ارتباط: @matind_d
БольшеИран70 067Категория не указана
2 294
Подписчики
+124 часа
+577 дней
+9130 день
Архив постов
2 293
ملال، تعلیق، فرسایش
سرنوشت یک ملت میان «نه جنگ و نه صلح!»
حداقل از اردبیهشت ۱۳۹۷ و در پی خروج آمریکای ترامپ از برجام، جامعهی ایران در میان یک وضعیت مبهم معلق شده است؛ «مذاکره نمیکنیم و جنگ نخواهد شد». چند مورد انتخابات در نظام ج.ا.، تعویض دولت در آمریکا، درگیریهای وسیع منطقهای، اعتراضات خیابانی خونین و حتی دو جنگ گسترده میان ایران و آمریکا/اسرائیل و کشته شدن تعداد زیادی از سران نظامی، امنیتی و حتی سیاسی ایران هم نتوانسته است که تغییری بنیادین در این وضعیت پدید آورد.
با سرعت گرفتن وقایع پس از هفتم اکتبر، بسیاری از ایرانیان امید داشتند تا بهمنی که سنوار و رفقایش به راه انداختند، با هر هزینهای این بنبست را بشکند، اما با وجود وقوع اتفاقاتی مهم، مسئلهی اصلی کماکان حل نشده است؛ سقوط بشار، جنگ دوازده روزه، اعتراضات دی ۴۰۴ و جنگ چهل روزه که شامل حذف رهبری نظام، جنگ منطقهای، محاصرهی دریایی، تهدید به جنگ زیرساختی و بسته شدن تنگه هرمز هر چند لرزههایی بر تن وضعیت انداخت، اما کماکان در روی همان پاشنه میگردد. زوال تدریجی زیرساختهای صنعتی و اقتصادی، رکود تورمی، درگیریهای محدود با غرب و صلبیت سیستمی که انگار هیچ ارادهای برای عقبنشینی ندارد. نه مخالفان سیستم توانایی اثرگذاری جدی دارند، نه منتقدان درونی و استحالهطلبان میتوانند فرمان را به سمتی دیگر بچرخانند، نه برای آمریکا و متحدانش گزینهای کمهزینه و مطمئن برای تغییر رفتار وجود دارد و نه خود سیستم میتواند به آرمانهایی مثل اخراج آمریکا از خاورمیانه، ساخت/در آستانهی ساخت بمب اتم، کنترل تنگهی هرمز و نابودی اسرائیل برسد.
در نتیجهی تمام اینها تا امروز، ملتی چند ده میلیونی دچار زوالی تدریجی و دردناک شده است؛ با قطعی مکرر برق، گرانی هوشربا و زمزمهی قحطی، آرزوهایش را دزدیدند، فردایش را ربودند و زندگیاش را روز به روز تنگتر میبیند و مثل شخصیت اصلی رمان «محاکمه»ی کافکا، لحظه به لحظه روحش فرسایش مییابد...
@youngconservative
2 293
Repost from Mohammad Aleph
زندگی در کوتاه مدت یک تراژدی و در طولانی مدت یک کمدی است اما ذات و اساس زنده بودن یک موهبت عظیم است. ما نبودهایم، کمی هستیم و دیگر هرگز نخواهیم بود. هر خوشیای که تصور میکنیم مِیل ما است و هر سختی واقعیت زندگی، هرچه ما بین این دو مورد است ارزش ادامه دادن دارد. رنج را نه باید انکار کرد، نه تقدیسش کرد، خود زندگی یک شگفتی عظیم است. زندگی پیش از اینکه خوب یا بد باشد، اصلا وجود دارد. محدودیت این بودن است که به تجربههای ما وزن میدهد، جهان اگر قرار بود ابدی باشد عمل ما معنای خودش را از دست میداد. تجربه زیستن شاید پر از رنج باشد اما به قول کوبایاشی «جهان پر از رنج است، با این حال درختان گیلاس شکوفه میدهند.»
2 293
Repost from دوزخ امّا سرد
دوستی میگفت میهندوستی در کشورهایی با وضعیت گُهمالی مانند ایران ارزش دارد، وگرنه هرکس بلد است در فلان مهد توسعه میهندوست باشد.
به طرزی متناقضنما قِسم بزرگی از میهندوستی تنفر از میهن است. تنفر از «میهنِ بد»، برای تبدیلاش به میهن خوب. میهندوستیِ انحرافی با عشقی یک طرفه به ظاهرِ چیزی که کشور مینامد، عُیوب و کاستی و کثافتی که آن احیاناً را در بر گرفته نمیبیند و یا توجیه میکند. چون تصویر میهنِ مقدس خدشهناپذیر است.
راه درست به زعم من جلوگیری از هرگونه سانسور است. میهنام مفلوک است و چیز خاصی برای علاقهای عقلانی ندارد، اما وظیفهای برای تغییرش بر دوش خود حس میکنم، تا آن را دوباره، و شاید برای اولین بار، «دوستداشتنی» ببینم.
2 293
شریعتی
بخش ۲ (از ۲)
✍جواد گوهری
اسلام شریعتی به درد عمهاش هم نمیخورد.
آیا به مناسک اصلی مذهبی پایبند بود؟ بعضی گفتهاند که نه، و حتی نمازش را نمیخواند! بعضی گفتهاند که مشروب الکلی میخورد. درباره اینها من قضاوتی ندارم. در مورد عدم پایبندی رفیقش جلال آل احمد به مذهب که فراوان شاهد و مدرک هست. به هر حال، اینکه وصیت کرد جسدش را مثل فراعنه و لنین و برخلاف شرع اسلام مومیایی کنند، در خود نکتهها دارد!
۴- شریعتی دلسوخته
چنان از دلسوختگی شریعتی حرف میزنند، انگار که نمایش اغراق شدهی احساسات ابلهانه یک فضیلت است، و انگار که احساسات میتواند جای حقیقت و جای عقل سلیم را بگیرد.
البته آن «خاله خرسه» معروف هم دلسوخته بود. ولی آن خاله خرسه، اگر چه ابله، دلسوزیش و مهربانیش صادقانه و بیادعا بود. اما شریعتی یک لایه پوست بود بر یک کوه ادعا!
همان زمان که شریعتی و دیگر رفقای چپ دلسوخته داشتند کارگران را بر علیه سرمایهداران میشوراندند، فاتحها و خیامیها وخسروشاهیها داشتند بیادعا کسب و کار راه میانداختند و علاوه بر ایجاد شغل برای هزاران نفر، در سکوت به فقرا کمک میکردند و کارهای خیریه انجام میدادند. شریعتی دلسوخته در مقابل سرمایهداران انگل! بعداً شاگردانِ دلسوختهی شریعتی اموال این سرمایهداران «سودطلب» را مصادره کردند و شد آنچه شد.
۵- شریعتی، استاد دانشگاه
شریعتی با بورس دولت ایران به سوربن پاریس رفت و در آنجا دکترایی گرفت که دقیقاً مشخص نیست در چه مورد بوده است (عنوان مدرکش دکترا در زمینه hagiography بوده است، که چیزی در مایه تذکرهنویسیهای غلوآمیز درباره قدیسین است). تز دکترای ایشان هم ترجمه قسمتی از یک کتاب قدیمی فارسی به فرانسه بوده است. با حمایت ساواک در دانشگاه فردوسی مشهد در دانشکده ادبیات به عنوان استاد پذیرفته شد. چیزی که در آن اطمینان هست، این است که رشته او هیچگاه جامعهشناسی نبوده است. ولی او خود را معمولاً جامعهشناس میخواند، و دلیلش هم البته ساده است: میتوانست بدون استناد به هیچ پژوهشی یا هیچ نوشتهی جدی در امر جامعهشناسی ترهات معمول خود را به نام جامعهشناسی به خورد مخاطب دهد.
شریعتی بسیار کمسواد بود. ولی کمسوادیش از ادعایش نمیکاست. در دانشگاه شناخت ادیان درس میداد، و از همه ادیان دنیا صحبت میکرد (البته همیشه با دیدگاه سوسیالیستی خود). ولی اگر درسهای او که مکتوب شده را نگاه کنید میبینید که از هر دینی سه چهار تا نکته و داستان سطحی میدانست، اما همینها را یه عنوان درس شناخت آن دین به دانشجو ارائه میکرد. این همان زمانی بود که مثلاً داریوش شایگان دو جلد کتاب «ادیان و مکاتب فلسفی هند» را مینوشت که (با توجه به محدودیت دسترسی به منابع در آن زمان) کار کمی نبود.
(خاطرات رئیس دانشگاه مشهد، دکتر جلال متینی، در مورد شریعتی را ببینید!)
۶- جاذبه شریعتی
با استاد دانشگاهی گفتگو داشتم که هنوز در سن پیری عاشق شریعتی بود. دلیلش این بود: او که در زمان جوانی مذهبی بود، با سخنرانیها و کتابهای شریعتی میتوانست در محیط کاملاً چپ دانشگاه سر خود را بالا نگه دارد! دیگر دانشجویان غیرمذهبی نمیتوانستند به او و بقیه دانشجویان مذهبی به چشم متحجرانی عقبافتاده نگاه کنند. حالا او و دوستانش میتوانستند هم مذهبی باشند و هم مطابق مُد زمانه، چپ!
جاذبه شریعتی و دیگر روشنفکران دینی در اختراع چیزی بود که هم اسم دین داشته باشد و هم مطابق مد زمانه باشد.
۷- شریعتی، معلم انقلاب
اگر بزرگترین عامل انقلاب ۵۷ را میجویید، اجازه دهید آن را خدمت شما معرفی کنم: ساواک!
از ترسی که شاه و ساواک از کمونیستها داشتند (که البته با توجه به همسایگی شوروی ترسی غیرمنطقی نبود)، ساواک تصمیم گرفت که با عَلَم کردن چپهای مذهبی رقیبی برای آنها بتراشد. ساواک شریعتی را به دانشگاه فردوسی مشهد تحمیل کرد، و بعداً هم در پشت صحنه حامی پنهان حسینیه ارشاد بود.
بدون شریعتی و نفوذی که کلام او کسب کرد، احتمالاً انقلاب ۵۷ اتفاق نمیافتاد. بیهوده نیست که در هر شهر کوچک و بزرگی در ایران یک خیابان به اسم اوست.
۸-نقد شریعتی
خیلی وقتها شنیده میشود که «چرا افکار و آرای شریعتی را نقد نمیکنید؟» جوابش این است که «مگر نقد در مورد آثار او ممکن است؟». مقدار زیادی روضهخوانی و مبهمگویی و شعر و شعار و یکی به میخ و یکی به نعل زدنها را چطور میشود «نقد» کرد؟ چطور میشود «آری این چنین بود ای برادر» را نقد کرد؟ مثلاً بیاییم و دلیل تاریخی بیاوریم که آنچه در مورد اهرام مصر گفته درست نیست؟! مگر کسی از طرفداران او اهمیتی میدهند که واقعیت تاریخی چه بوده؟ مگر طرفدارانش اهمیتی میدهند که قرآن و روایات و سنت و تاریخ واقعاً چه میگویند؟ شریعتی تکلیف اینها را از قبل با انگها مشخص کرده: تحجر، زر و زور و تزویر، استحمار، بهرهکشی از تودهها، دین در خدمت
2 293
شریعتی
بخش ۱
بخش ۲
✍جواد گوهری
به عنوان کسی که در عنفوان نوجوانی کتابهای شریعتی را میبلعید، میخواهم چند کلامی در مورد او بگویم.
۱- شیادتر از پروفسور شاندل
شریعتی شیاد بود، نه به خاطر آن داستان پروفسور شاندل ساختگی. بلکه به دلائلی بسیار مهمتر!
او همه چیز مذهب و دین را با قرائتی سوسیالیستی خواند و عرضه کرد، و بلکه مدعی شد که این قرائت صورت اصلی و اولیه و تحریفنشده است. آیا برای اینها دلیل و مدرک آورد؟ آیا به شواهد تاریخی اولیه روی آورد؟ آیا با ارائه احادیث و روایات این کار را کرد؟
خیر! بلکه با پرگویی و سالاد کلمات و شعربافی! اول تا آخر حرفهایش یک نمونه حرف دقیق پژوهششده نمییابید. اول تا آخرش شعار و شعر و روضهخوانی (مثال روضهخوانیش در «آری اینچنین بود ای برادر» از همه مشهودتر بود). در پرگویی و درازگویی و وراجی دست هر آخوند وراج و پرگویی را از پشت بسته است. (سبک او را بعداً مسئولین بلندپایه مملکت، از نوع خیلی بلندپایهاش، تقلید کردند).
و برای آنکه جلوی هر اعتراض و بحثی را از قبل ببندد، هر صدای مخالفی را از قبل با انگ بستن منکوب کرد. علمای سنتی را «متحجر» خواند، فیلسوفان را «پفیوزان تاریخ»، تاریخ را تاریخ پادشاهان و قدرتمندان خواند (تا هر رجوعی به تاریخ را در نطفه خفه کند)، الهیات و فقه و علم حدیث و هر چه تصور کنید را در خدمت «زر و زور و تزویر» خواند..... پژوهش علمی و تدقیق تاریخی و مانند آن هم که مال «بیدردان» و پفیوزها و بورژوا است....
مثلاً، «انتظار، مذهب اعتراض» اورا ببینید. طبق معمول همه سخنرانیهایش، یک مقوله مذهبی (در اینجا «انتظار فرج») را میگیرد و آن را تفسیری سوسیالیستی و چپی میکند و آن را تبدیل به مقولهای برای مبارزه میکند. بلکه مدعی میشود که اساساً این تفسیر صورت خالص و اولیه و تحریفنشده است. «انتظار» که تا این زمان در میان شیعیان امری «منفعلانه»، «متحجرانه» و واپسگرا بود، در حقیقت امری انقلابی، پیشروانه، و کنشی فعالانه است که توسط «اصحاب زر و زور و تزویر» تحریف شده است و معنی اصلی خود را از دست داده است.
اما مشکل آنجاست که در بیشمار احادیث مربوط به «قیام قائم» و یا در سنت تاریخی شیعه هیچ جا رد پایی از این قرائت وحود ندارد، بلکه برعکس. روایات تقریباً به تمامی قیام و انقلاب و ستیز با حکومت وقت (هر چند ظالم) را نهی میکنند و اقامه عدل را به آمدن قائم موکول میکنند و تا آن زمان فقط صبر و انتظار و ایمان را تجویز میکنند. پس شریعتی چگونه تفسیر و قرائت خود را توجیه میکرد؟ همانگونه که گفته شد، با روضه و پرگویی و کلمهبافی و انگ زدن و ....
۲-شریعتی شیفته و عاشق
میگویند شریعتی شیفته ابوذر و علی و زینب بود. اما آن ابوذر و علی و زینبی که شریعتی شیفتهشان بود، دروغین بودند. یک کمونیست مصری در کتابش با نام «ابوذر، کمونیست موحد» با داستانپردازی و ترکیب راست و دروغ، و با جا زدن مفاهیم اخلاقی چون زهد به جای ایدههای کمونیستی، ابوذر را تحریف کرد. شریعتی کتاب او را ترجمه کرد و به اسم خودش منتشر کرد. مرتب از ابوذر سخن میآورد که «در شگفتم از کسی که در خانه نانی برای خوردن نمی یابد و با شمشیر آخته بر مردم نمیشورد»، سخنی که ابوذر هیچگاه نگفته بود و سخنی که با هیچ یک از تعالیم دینی قرآن یا با سخنان پیامبر نمیخواند. علی و زینب شریعتی هم به همین میزان ساختگی بودند.
اما شریعتی به واقع شیفته بود! او بیش از همه شیفته خودش بود! برای آنکه میزان خودشیفتگیاش را ببینید، کتاب «کویر» او را بخوانید. اول تا آخر خودش است که مرکز است. حتی آن خروس بیمحل در آغاز کتاب به وضوح استعاره از خودش است. او خود را ابوذر زمان، علی زمان و زینب زمان میدید. دوست داشت همه او را مبارزی آشتیناپذیر ببینند، در حالی که این ساواک بود که مستقیم و غیرمستقیم از او حمایت میکرد. چنان از اینکه «جوانی» را در زندان گذرانده صحبت میکرد که هر کسی گمان میکرد سالها در ایام جوانی زندان بوده است.
اطمینان و یقینی که در جایجای کلام شریعتی دیده میشود حاصل یقین به حقیقت نیست، بلکه خاصل اطمینانش به خودش است. همین خودشیفتگی هم او را در نزد تودهها محبوب میکرد. به خصوص ایرانیها که علاقهی خاصی به افراد خودشیفته دارند.
۳-شریعتی مسلمان
شریعتی چهگوارا را «حسین زمانه» خواند. چهگوارای کمونیست، جنایتکار و فتنهجو را! همان چهگوارا که یار کاسترو بود و نتایج انقلاب سوسیالیستی درخشانشان را امروز در کوبا میبینیم.
چه قدر فاصله است از «حسین زمانه» دیدن چهگوارا تا «پیامبر زمانه» دیدن مارکس؟!
در «حسین، وارث آدم» داستان وازدگیاش از عزاداری سنتی را میگوید و اینکه در آن حسین واقعی را نیافته، و بعد از آن یک روضهخوانی مارکسیستی پرطمطراق ارائه میدهد (به تعبیر مرتضی مطهری که خودش یک پا سوسیالیست بود).
2 293
«اگر زمان گذشت و مرا ندیدی، پس این دستخط من برای یادگاری است، مرا به یاد آورید.»
دستنوشته دیما، فرزند به قتل رسیده دکتر العباسی.
2 293
ای کاش کمتر به سیاست و بیشتر به تربیت مسلمین میپرداخت؛ زیرا میبینیم امروز هم بعد از شصتهفتاد سال که اوضاع دنیا تغییر فاحش نموده و چشم و گوش مسلمانان بسی بازتر شده، هنوز قابل نیستند که سیاست صحیح داشته باشند و در مقابل اروپاییان بتوانند قد علم کنند. فکر اتحاد اسلامی که بعضی از خیرخواهان دیگر عالَم اسلام هم پختهاند، مخصوصاً خیال خامی بود؛ چه اولاً در تمام دورۀ تاریخ هیچ وقت ندیدهایم که دین مایۀ اتحاد اقوام و ملل مختلف شود. آیا اروپاییان که همه مسیحی هستند متحدند؟ اختلافات دینی و مذهبی غالباً بهانه برای اغراض شخصی و دنیوی است و اگر اختلافات قومی و اغراض دنیوی نبود، یقیناً این اندازه اختلافات دینی و مذهبی میان مردم پیش نمیآمد. با وجود اغراض فردی و قومی، اختلاف دینی هم که نباشد، اختلافات دیگر تولید میشود. -محمدعلی فروغی در مورد سیدجمال
2 293
این پروندهی مفصل و خواندنی در مورد «سیدجمالالدین اسدآبادی» را از دست ندهید.
بریدهی اول
بریدهی دوم
بریدهی سوم
بریدهی چهارم
2 293
مدرس این معارفه خودم هستم
از دوستانی که شیراز زندگی میکنند و به دنیای هنر علاقهمندند دعوت میکنم در این جلسهی رایگان شرکت کنند.
#موقت
2 293
Repost from Waldstein🍓
شهوت، عاقبت چیزی را نمیسنجد. به قول پاسکال، دل، منطقی دارد که منطق از آن بیخبر است. اگر درست فهمیده باشم، منظور او این بوده که وقتی هوس، دل انسان را تسخیر میکند، برای خود دلایلی میسازد که نه تنها پذیرفتنی به نظر میرسد، بلکه همه چیز را خوش فدای دولت عشق مینماید. انسان را قانع میکند که از دستهشتن آبرو و بهجانخریدن ننگ در راه عشق متاعی ناچیز است. شهوت مخرب است. شهوت بود که آنتونی و کلئوپاترا، تریستان و ایزوت، پارنل و کیتی اوشی را نابود کرد و این شهوت اگر از میان نبرد، خود از میان خواهد رفت. آنوقت است که پریشانی در برابر انسان رخ مینماید که سالهای عمر خود را به هدر داده، ننگ را همه بر خود خریده، تیرهای حسد را به جان پذیرفته، تلخی خفت را چشیده، رقت دل خود را همه به آخر رسانده و ثروت روح خود را به خاطر چیز نَیَرزندهای از دست هشته است و خوابهای طلایی خود را همه در کسی بسته که پشیزی ارزش نداشته است.
ویلیام سامرست موام
@Fuge22
2 293
Repost from Out of Step
محافظهکاری درباره زیبایی است، ولی به همین دلیل، دربارۀ تاریخ و معنی آن هم هست. بعضی تصوری ایستا از تاریخ دارند: تاریخ را بقایا و آثار روزگاران گذشته میانگارند، که مانند کتابی نگه میداریمش، کتابی که در آن دربارهٔ چیزهایی میخوانیم که از میان رفتهاند. محک این کتاب درستی و صحت آن است، همینکه اشیا، مناظر و خانهها جزو تاریخ ما شمرده شوند، باید همانگونه که بودهاند محافظت شوند، با پیرامون و جزئیات اصیلشان، تا درسی باشند برای بازدیدکنندۀ بیتاب. این همان تصوری از تاریخ است که در مسیرهای گردشگری «میراثی» آمریکا و بناهای تاریخی آن مییابیم: خردهریزهای موزهای از آجر و چوب، با وسواس تمام نگاهداشتهشده، ایستاده بر بتون، در میان برجهای شیشهای سرد و بیگانه.
پدرم برعکس، تصوری پویا از تاریخ داشت: بر حسب این تصور، تاریخ وجهی از زمان حال است، چیزی زنده که در طرحها و برنامههای ما اثر میگذارد و خود نیز از تأثیرِ آنها دگرگون میشود. گذشته در نظر او کتابی نبود که باید خواند، کتابی بود که باید در آن نوشت. بر این باور بود که ما از گذشته میآموزیم، ولی آموختن ما فقط از رهگذر کشف است—کشف اینکه چگونه کنش و شیوهٔ زندگی خودمان را با صفحات آن سازگار کنیم. گذشته برای ما گرانبهاست، زیرا در خود مردمی را جای داده که اگر نبود کوشش و رنجشان ما خود وجود نمیداشتیم. این مردم سیمای طبیعی کشور ما را ساختند؛ و نیز نهادها و قوانینِش را پدید آوردند و برای نگاهداشتشان جنگیدند. بنا بر هر فهمی از پیوند تعهد اجتماعی، بر ما واجب است که یادشان را زنده نگاه داریم. ما گذشته را فقط مطالعه نمیکنیم: آن را به ارث میبریم، و میراثبری نهفقط حق مالکیت که وظیفهٔ امانتداری را نیز با خود میآورد. آنچه برای آن جنگیدهاند و جان دادهاند نباید آسان بر باد رود؛ چه، از آن کسانی است که هنوز نزادهاند.
محافظهکاری را باید چنین دید: بخشی از پیوندی پویا میان نسلها. مردم از ویرانیِ آنچه برایشان عزیز است سوگوار میشوند، زیرا این ویرانی به الگوی امانتداری آسیب میزند، آنان را از کسانی که پیش از ایشان بودهاند میبرد، و تعهد نسبت به کسانی را که پس از ایشان میآیند تیره و مبهم میکند. زمینهای بایر برونشهری—مانند آنچه از دیترویت تا پنجاه مایل در هر جهت گسترده—جاهاییاند که نسلهای گذشته و آینده در آنها نادیده گرفته شدهاند، جاهایی که صدای رفتگان و هنوزنزادگان دیگر در آنها شنیده نمیشود. اینها جایگاه غوغای بیدوامی است، که نسلهای حاضر در آنها بیتعلق زندگی میکنند—بیتعلق، چرا که تعلق پیوندی است در تاریخ، پیوندی که نسل حاضر و نسل غایب را متحد میکند، و بسته به این است که جایی را خانه و موطن خود بشماریم.
راجر اسکروتن، راه و رسم محافظهکاری، فصل آخر.
@out_of_step
2 293
Repost from مهرپویا علا
فقط مشروطه نیست که به نهاد پایدار در ایران تبدیل نشد. شما چند تا مؤسسه، شرکت یا کارخانهٔ غیردولتی در ایران میشناسید که بیشتر از صد سال فعالیت مداوم داشته باشد؟
خودم فکر میکردم کارخانهٔ کبریت توکلی یکی از انگشتشمار کارخانههایی باشد که بالای صد سال قدمت دارد و در این صد سال دولتی نشده است؛ ولی اشتباه میکردم! قبل از اینکه این را بنویسم یک جستوجویی کردم و دیدم حتی کبریت توکلی هم از ۱۳۵۸ تا ۱۳۷۱ مصادره شده بود و بعد که به ورشکستگی کشیده شد، آن را دوباره به خاندان توکلی باز گرداندند.
من چند تا چلوکبابی و شیرینیفروشی میشناسم که گویا صد سال و خوردهای قدمت دارند و دولتی نشدهاند. شاید مواردی باشند که اطلاعی ندارم، ولی حتماً تعدادشان بسیار اندک است. شاید در حوزهٔ فرش و صنایع دستی بشود چند تایی پیدا کرد.
اما شما چند تا مجله یا روزنامهٔ غیردولتی در ایران با قدمت صد یا حتی پنجاه سال میشناسید؟ از آن همه روزنامهٔ عصر مشروطه چند تای آنها باقی ماندند؟ چند تا شرکت انتشاراتی غیر دولتی با قدمت بالای پنجاه سال میشناسید؟ چند تا باشگاه ورزشی غیردولتی با قدمت بالای پنجاه سال میشناسید؟
چند تا مؤسسهٔ آموزشی غیردولتی با قدمت بالای صد سال میشناسید؟ با قدمت بالای پنجاه سال چطور؟ منظورم فقط دانشگاه به آن معنایی که در ذهن ماست، نیست. هر جایی را که عدهای در آن جمع شوند و چیزی بیاموزند، اعم از هنر، علم، کاردستی، نویسندگی، فلسفه، حتی دین، در نظر بگیرید. چند تا داریم که بالای پنجاه سال قدمت داشته باشد و از اول دولتی نبوده باشد یا در مقطعی دولتی نشده باشد؟
بله، مثلاً روزنامهٔ کیهان و اطلاعات را داریم. انتشارات خوارزمی و امیرکبیر را داریم. باشگاه پرسپولیس و استقلال را داریم. دانشگاه تهران و تبریز را داریم. صداوسیما را داریم. مدرسهٔ البرز هنوز هست. چند تا هنرستان قدیمی هنوز هستند.
اما بدون تعارف هیچکدام هویت ندارند. به یک معنا شاید بگویم «موجود زنده» نیستند. مصنوعیاند، مانند گلها و درختهای پلاستیکی. تمامشان در مرحلهای از تاریخ «ملی» شدند یا از ابتدا «ملی» بودند؛ در نتیجه یک نهاد مستقل از دولت نیستند. بیهویتاند. بیتاریخاند. ادارهٔ دولتیاند. مثلاً دانشگاه تهران هویت مستقل ندارد، بلکه یک ادارهٔ زیر مجموعهٔ وزارت علوم است. دانشگاه تهران نخستین مؤسسهٔ آموزش عالی در ایران نیست، بلکه ادارهای است که از ابتدا تشکیل شد تا هیچ مؤسسهٔ آموزش عالی مستقل از دولت نتواند کار کند. همین بلا را مثلاً بر سر مدرسهٔ البرز آوردند و آن را بیهویت کردند. الان هنوز جایی به نام مدرسه البرز فعالیت میکند، ولی تاریخ ندارد. جمهوری اسلامی که از حوزههای دینی بیرون آمده بود، خودش همین بلا را بر سر آنها آورد. تا توانست در این حوزهها پول ریخت. چند تا ملاصدرا از اینها بیرون آمد؟
جالب است بدانید که تلویزیون را اولین بار یک سرمایهگذار خصوصی (مشهور به ثابت پاسال) به ایران آورده بود. همان پیش از انقلاب پس از چند سال به زور «ملی» شد. حالا باز حکومت شاه چند تا انتشاراتی یا چند تا تولیدکنندهٔ کالاهای مصرفیِ کموبیش مستقل از دولت را تحمل کرد. بعد از انقلاب دیگر هیچ هویت مستقلی را تحمل نکردند. حمله به هویت فقط این نیست که بیل و کلنگ بردارند و به فلان بنای تاریخی حمله کنند. فعالیتهای انسانی هم وقتی طولانی میشوند و قدمتی مییابند، جزوی از هویت بخشی از مردمان میگردند.
ما دائم لاف تاریخ طولانیمان را میزنیم؛ ولی وقتی درست نگاه میکنیم، بدجور بیتاریخ شدهایم. تاریخ ما عمدتاً تاریخ دولت است و بقیه ادارهجات و شعبههای آنند.
2 293
Repost from تأملات
ما باید بتوانیم روشنتر درک کنیم که دقیقاً به چه دلیلی «انسان تودهای» به این آسانی به فردی متعصب تبدیل میشود. آنچه به گمانم دریافتهام این است که چنین نفوذپذیری و تأثیرپذیریای ناشی از این واقعیت است که انسان — یعنی همان فرد — برای تعلق یافتن به توده و تبدیل شدن به یک انسان تودهای، ناگزیر بوده است بهعنوان یک پیشنیاز، هرچند بدون کمترین آگاهی از آن، خود را از آن واقعیت جوهری که با فردیت نخستین او، یا بهتر بگویم با واقعیت تعلق او به یک گروه کوچک «واقعی» پیوند خورده بود، تهی سازد. نقش بهشدت شوم مطبوعات، سینما و رادیو در این بوده است که آن واقعیت اصیل را از میان غلتکهای مسطحکننده عبور دهند تا الگویی تحمیلی از ایدهها و تصاویر را — که هیچ ریشهٔ واقعی در اعماق وجود سوژهٔ این فرآیند ندارند — جایگزین آن سازند.
—گابریل مارسل، انسان در برابر جامعهٔ تودهای
2 293
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
چه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گردد
که قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشد
نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش
بمیرد پیش من رُستم چو او دَستان من باشد
بِدَرَم زَهره زُهره خراشم ماه را چهره
بَرَم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشد
بِدَرَم جُبه مَه را بریزم ساغر شَه را
وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد
چراغ چرخ گردونم چو اِجری خوار خورشیدم
امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد
منم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گیرد
چه جویم ملک کنعان را؟ چو او کنعان من باشد
زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر
زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد
یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت
بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم
مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد
سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی
تو خامُش تا زبانها خود چو دل جنبان من باشد
مولانا
2 293
مسخ!
آنچه کافکا ننوشت.
پردهی اول: خیابانها شلوغ است. اسمش را تازه شنیده؛ «آیتالله خمینی». نمیداند دقیقاً چه نظراتی دارد یا چه میخواهد، اما از هیجانی که در تنش تپیده میشود خوشش میآید. تازه دیپلم گرفته و کی حوصلهی کار دارد؟! بدو برویم «مرگ بر شاه» بگوییم.
پردهی دوم: «ای لشکر صاحب زمان، آماده...» همه جا پخش میشود. تازه عقد کرده، ولی مگر میشود به جنگ «دشمنان اسلام» نرفت؟ اولین پایگاه اسم مینویسد و اندکزمانی بعد، سوار اتوبوس میشود.
پردهی سوم: با آستین بالازده از دستشویی اداره دمپاییبهپا خشخشکنان میخزد. یک روز قبل از ۲۲ بهمن هم که کار فرمالیته است. آخر میدانید، هنوز هم وقتی با مشت گرهکرده «مرگ بر آمریکا» میگوید، هیجان ۲۵ سال قبل را حس میکند. تازه، اینبار شعار جدیدی هم هست که به گوشش آوای خوشی دارد؛ «انرژی هستهای، حق مسلم ماست!»
پردهی چهارم: جلوی دوربین صداوسیما سرش را بالا میگیرد و با شوق میگوید «این فلانفلانشدههای داعشی از آمریکا پول گرفتهان که فحش میدن! اگر زمان ما که در صف! نفت میایستادیم بودن چی میگفتن؟». در دلش گلوله را حقشان میداند.
پردهی پنجم: برای دومین ماه متوالی با کمردرد و پادرد خودش را به خیابان رسانده. صدای دوبسدوبس گوشش را اذیت میکند ولی با هر بار فریاد «بزن که خوب میزنی» جانی به تنش دمیده میشود. هیجان دوباره در خونش جاری است.
پ.ن: بیچاره گرگوری سامسا؛ طفلکی فقط سوسک شده بود!
