ru
Feedback
محافظه‌کار جوان

محافظه‌کار جوان

Открыть в Telegram

تأملات یک مبتدی در مورد انسان، دانش، زیبایی و جهان ارتباط: @matind_d

Больше
Иран75 253Категория не указана
1 985
Подписчики
+324 часа
+107 дней
+7630 день

Загрузка данных...

Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
июль '26
июль '26
+25
в 1 каналах
июнь '26
+153
в 3 каналах
Get PRO
май '26
+445
в 8 каналах
Get PRO
апрель '26
+642
в 8 каналах
Get PRO
март '26
+71
в 3 каналах
Get PRO
февраль '26
+259
в 18 каналах
Get PRO
январь '26
+169
в 5 каналах
Get PRO
декабрь '25
+65
в 5 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+260
в 8 каналах
Get PRO
октябрь '25
+21
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '250
в 1 каналах
Get PRO
август '25
+63
в 0 каналах
Get PRO
июль '250
в 0 каналах
Get PRO
июнь '25
+52
в 5 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
06 июля+8
05 июля+4
04 июля+3
03 июля+4
02 июля+5
01 июля+1
Посты канала
Repost from N/a
انسان حیوان است، اما حتی در کارکردهای حیوانی‌اش، برخلاف حیوان، در وضعیتِ «در-خود» محصور نمی‌ماند، بلکه به این وضعیتِ در-خود آگاهی می‌یابد، آن را می‌شناسد و آن را (برای مثال، همانند فرآیند گوارش) تا سطح دانشی خودآگاه برمی‌کشد. از این طریق است که انسان مرز آگاهیِ بی‌واسطه‌یِ موجود-در-خودِ خویش را از میان برمی‌دارد، و از این‌رو، دقیقاً به این دلیل که می‌داند حیوان است، از حیوان بودن دست می‌کشد و شناختِ خویشتن در مقام «گایست» [روح، ذهن] را به خود می‌بخشد. —گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، زیبایی‌شناسی: درس گفتارهایی در باب هنرهای زیبا

2
کم پیش می‌آید پلیدی درجا شکلی به خود بگیرد. اغلب، ابتدای کار با زمزمه‌ای آغاز می‌شود. یک نیم‌نگاه. یک خیانت. اما بعدش، پا می‌
کم پیش می‌آید پلیدی درجا شکلی به خود بگیرد. اغلب، ابتدای کار با زمزمه‌ای آغاز می‌شود. یک نیم‌نگاه. یک خیانت. اما بعدش، پا می‌گیرد و ریشه می‌دواند، گرچه هنوز ناپیداست و کسی متوجهش نیست. تنها در قصه‌های پریان است که پلیدی شکل و شمایلی درست و حسابی دارد. گرگ‌های بد گنده، شاهان شرور، اهریمن‌ها و شیاطین... هزارتوی پن | کورنلیا فونکه، گی‌یرمو دل تورو | #قاچ
1 347
3
امروز، آن‌چه بیش از واقعه‌ی عاشورای ۶۱ محتاج مرثیه‌‌سرایی است، خود «عاشورا» است. «مرثیه‌ای برای مرثیه‌ی عاشورا». این‌که مدعیان حراست از آن میراث، چطور به مسخ‌شدگانی تبدیل شدند که فرقی با شیاطین روایت کربلا ندارند... Corruptio optimi pessima est* #پرتاب‌ها *فساد بهترین‌، بدترین است.
2 143
4
«بنابراین، در فعالیت سیاسی، انسان‌ها بر دریایی بی‌کران دریانوردی می‌کنند؛ نه بندری برای پناه گرفتن وجود دارد و نه بستری برای لنگر انداختن؛ نه نقطهٔ آغاز معینی در کار است و نه مقصدی از پیش تعیین‌شده. مقصود این سفر تنها آن است که کشتی بر تعادل خود باقی بماند و غرق نشود. دریا هم دوست است و هم دشمن؛ و هنر کشتی‌رانی در این است که با بهره‌گیری از منابع و امکاناتِ یک شیوهٔ رفتاریِ سنتی، از هر موقعیت خصمانه، دوستی بسازیم.» —مایکل اوکشات، آموزش سیاسی
1 531
5
ووک راست‌گرا نگاهی به خیزش نادیده‌شدگان آمریکایی جنبش ووک (بیداری)، جنبشی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بود که پس از شکست «مبارزه‌ی سوسیالیستی» قرن بیستم پدیدار شد. اقتصاد مبتنی بر بازار و مالکیت خصوصی، سوسیالیسم مرکزگرایانه‌ی شوروی و متحدانش را بلعید. اما بخشی از چپ‌گرایان با تلفیقی از مکتب فرانکفورت، مکتب انتقادی فرانسه، لیبرالیسم رادیکال فرهنگی و آموزه‌های مبارزاتی مارکسیستی، این‌بار حمله را نه در اقتصاد، که در زمین فرهنگ، نهادهای اجتماعی و رسانه‌ها طلب کردند. به‌جای «کارگران»، این‌بار هدف «مبارزه» «حاشیه‌نشین»ها بودند؛ اقلیت‌های جنسی، جنسیتی، مذهبی یا مهاجران. ووکیسم با هر گونه «کلان‌روایت» اجتماعی و فرهنگی، اعم از خانواده، میهن یا کلیشه‌های جنسیت، از آن رو که آن‌ها را به ندیدن استثناها و سرکوب حاشیه متهم می‌کند، مخالف است. تلاش آن‌ها نه برای یک انقلاب سیاسی، که برای براندازی دیدگاه‌های مسلط جامعه به‌واسطه‌ی رسانه و هنر و سرگرمی بود. در مقابل اما، خاصه در ایالات متحده، جنبشی دیگر در مقابله با آن‌ها پدید آمد که می‌شود شباهت‌های رفتاری و تاکتیکی بسیاری را در این دو مشاهده کرد که آن را «ووک راست» می‌نامم. جریانی که چهره‌هایی مثل استیو بنن داشت، و امروز می‌توان نتیجه‌ی آن را روی صندلی معاون رئیس‌جمهور آمریکا، جی.دی. ونس دید. ووک راست از همان منطق ووکیسم چپ‌گرایانه آغاز می‌کند؛ فرآیندها، سازوکارها و نهادهای غربی، امروز گروهی را نادیده می‌گیرند. اما این گروه نه اقلیت‌های ادعایی چپ‌گرایان، که کسانی هستند که روزگاری در هسته‌ی جوامع غربی قرار داشتند؛ سفیدپوستان مذهبی فقیر که در شهرهای کوچک و روستاها سکونت دارند. ونس در کتاب «هیل بیلی: روزگار آمریکایی‌های پشت کوه‌نشین» ادعا می‌کند که امروز، قشر بزرگی از دسته‌ی یادشده، از یاد تصمیم‌گیران سیاسی و اقتصادی آمریکا رفته‌اند و دچار مشکلات عدیده‌ی اجتماعی و اقتصادی شده‌اند؛ فقر، فساد اخلاقی و گسترش اعتیاد به الکل و مخدرات. ووک راست ادعا می‌کند که جهانی‌سازی اقتصاد، گسترش بازارهای مالی و صنایع خدماتی به‌جای تولید و حفظ نظم جهانی به واسطه‌ی نیروی نظامی گسترده در سراسر دنیا، تنها به سود تکنوکرات‌ها و بوروکرات‌های ساحل‌نشین است و آورده‌ای جز ضرر برای زندگی طبقات و مناطقی که امثال ونس در میان آمریکا در آن‌ها بزرگ شده ندارد. ووک راست امروز با تیشه‌ی انتقاد به سمت تمام روایت‌های آمریکای معاصر می‌رود؛ اگر اقتصاد آزاد، مهاجرت آسان یا حضور نظامی، مشی ممتد آمریکای پس از جنگ جهانی دوم بود، ووک راست طرفدار حمایت‌گرایی اقتصادی، بازگشت صنایع به خاک آمریکا با تهدید تعرفه، انزواگرایی بین‌المللی و تضعیف پیمان‌های جهانی مثل ناتو است. با آن‌ها هم‌نظر باشیم یا نه، اهمیتی ندارد. در میانه‌ی دهه‌ی ۲۰۲۰، این جریان آنقدر قدرت دارد که سیاست خارجی آمریکا را دوپاره کند، دست به اخراج مهاجرین غیرقانونی به صورت گسترده بزند یا کلیشه‌های تثبیت‌شده‌ی چند دهه‌ی اخیر سیاست آمریکا را بشکند. بازندگان سیاست چند دهه‌ایِ «رویای آمریکایی»، امروز بر عنان قدرت نشسته‌اند و آن‌چه حق غصب‌شده‌ی خود می‌دانند را طلب می‌کنند. چه یک ترند زودگذر باشد چه یک تغییر بنیادی، ووک راست امروز مهمترین جریان منسجم «محافظه‌کاری آمریکایی» است. @youngconservative
7 324
6
«فردیت» و تربیت منجر به آن قسمت دوم با وجود تمام تفاوت‌های جهان واقعی و ملموس ما با دنیای اساطیر، می‌توان جوهره‌ی وجودی آن‌ها را به عاریت گرفت؛ این‌که می‌توان زیستن را فراتر از سطح سلایق و امیالِ زودگذر تجربه کرد و با ایستادگی در برابر مسائلی فراتر از روزمرگی، به ساحتی اصیل‌تر از حیات رسید. ساحتی که در آن، انسان نه مصرف‌کننده‌ی صرفِ ابداعات عصر خویش، بلکه شخصیتی است اسلوب‌مند، باقاعده و برخوردار از فهمی والا نسبت به مسائل بنیادی بشر. این ارتقا از فردیتِ لوس به «شخصیت اسلوب‌مند»، در خلاء رخ نمی‌دهد؛ این مسیر نیازمند واسطه‌هایی است که جان انسان را به ریشه‌ها متصل کنند. «ادبیات»، با گشودن دریچه‌ی اساطیر و حماسه‌ها، تخیلِ اخلاقی ما را تربیت می‌کند و به ما یاد می‌دهد که چگونه می‌توان با وقار رنج کشید و یگانه باقی ماند. «فلسفه»، ذهن را از بندِ مفاهیم فست‌فودی و شتاب‌زده‌ی روز آزاد می‌سازد و به انسان معیارِ سنجشِ امر خیر و شر را اعطا می‌کند؛ و در نهایت، «تاریخ»، به عنوان حافظه‌ی زنده و انباشته‌ی بشر، به ما نشان می‌دهد که انسان معاصر با تمام ابزارهای دیجیتال خود، تافته‌ای جدابافته از نیاکانش نیست. نمودِ اعلای این حقیقت را می‌توان در زندگی و تکوینِ شخصیت نبوغ‌آمیزترین چهره‌های تاریخ دید. «میکل‌آنژ»، اراده و عظمتِ دستانش را در کارگاهی سنتی و با مشق کردنِ مکرر بر صُوَرِ کهنِ هنر کلاسیک و اساطیری تراشید؛ او تا پیش از درک اسلوب و تکیه بر شانه‌های سنت، سنگِ خام را به «داوود» تبدیل نکرد. «بتهوون»، تجلیِ بنیادی‌ترین شکل از فردیت و شورشِ هنری نیز، کار خود را با بندگیِ وفادارانه در برابر فرم‌های مستحکم و باقاعده‌ی کلاسیکِ باخ و موتزارت آغاز کرد. برای بتهوون، فردیتِ خلاقه نه در نفیِ شالوده‌های کهن، بلکه در تسلطِ مطلق بر اصول سنتیِ موسیقی و سپس دمیدنِ جانِ خویش در آن معنا یافت. هنر و تشخصِ منحصربه‌فردِ آن‌ها نه محصول رهاییِ بی‌قاعده از گذشته، بلکه حاصلِ ریاضت در فضای سنت بود. رجوع به این شخصیت‌ها، تلاشی است برای پس‌گرفتنِ آن «میراث»‍ی که عصر دیجیتال اصرار به فراموشی‌اش دارد. در این سلوک، فرد باید بتواند از ارزش‌ها، اصول، عواطف و تأملات خویش یک «زیست‌-ساختار» (ارگانیسم) منسجم بنا کند و به طور مداوم در جهت تعمیق و گسترش آن بکوشد. در این مسیر، ارجاع به تجربیات انباشته و میراث مکتوب و شفاهی آدمیان در پهنای تاریخ است که می‌تواند عمق، گستردگی و ریشه‌‌ی لازم را برای او فراهم آورد. @youngconservative
484
7
«فردیت» و تربیت منجر به آن قسمت اول امروز بیش از هر زمان دیگری در تاریخ، «فرد» و سلایق او به صدر نشسته است. در نظم اقتصادی جهان معاصرمان، که غالباً «سرمایه‌داری» نامیده می‌شود، تلاشی خستگی‌ناپذیر جریان دارد تا همه‌چیز را تا سرحد امکان «شخصی‌سازی» کند؛ از رابط کاربری تلفن‌های همراهمان گرفته تا تکثر بی‌انتهای پوشاک، خوراک و ابزارهای فناوری در کلان‌شهرهای جهان. همه‌چیز مهیاست تا فرد بتواند بنا بر میل خویش زندگی کند و از منوی عریض و طویل پیش‌رو، عناصر لذت خود را برگزیند. این فرآیند تا آنجا پیش رفته که امروز، الگوریتم‌ها فراتر از اطلاع و اراده‌ی مستقیم ما، شبکه‌های اجتماعی را به تسخیر خود درآورده‌اند تا محتواهایی دقیقاً هم‌راستا با ترجیحاتمان به خوراکمان بدهند. اما با کمی کنکاش، تناقضی غریب و مأیوس‌کننده عیان می‌شود؛ به موازات زدودن هویت‌های جمعیِ کهن و تأکید مکرر بر «منِ» فردی، ما از همیشه بیشتر به یکدیگر شبیه شده‌ایم. ترندها و هشتگ‌ها که روزی قرار بود انعکاس‌دهنده‌ی خواستِ آزادانه‌ی افراد باشند، امروز خود خالق و مأمور تشدید آن خواسته‌هایند. گویی در میانه‌ی این همه امکانات و انتخاب، کمتر از هر زمان دیگری تمایل داریم موجودی واجدِ شخصیت، یگانه، تکین و اراده‌مند باشیم. در این میان، مفهوم «قهرمان» اگرچه در وهله‌ی اول بی‌ربط به مقوله‌ی فردیت به نظر می‌رسد، اما در پیوندی تنگاتنگ با آن است. قهرمان همواره واجد دو ویژگی بنیادین است که ما آن‌ها را منسوب به «انسان آزاد» می‌دانیم: «تکینگی» و «اراده». قهرمان اصیل نه تنها می‌داند که «خیر» چیست، بلکه مهم‌تر از آن، اراده می‌کند که بر مبنای آن خیر کنش انجام دهد و دست به انتخاب بزند. برخلاف فردیت لوس، منفعِل و میل‌ورزِ امروز ما، قهرمان قادر است بر امیال و عواطف خویش حد بگذارد. او در کوره‌ی آموزش، تربیت و تمرین صیقل خورده است تا در مواجهه با تلاطم‌های هستی، واکنشی سنجیده و درست داشته باشد؛ از رستم و کاوه در شاهنامه تا آن کودکِ هشیار در داستان مشهور «لباس پادشاه»، قهرمان هم نیک می‌داند که امرِ درست چیست و هم معطوف به آن قدم برمی‌دارد. او «یگانه» است، چرا که خطرِ مواجهه با تجربیات درونی را به جان می‌خرد، مواجهه‌ای که اکثر ما از آن می‌گریزیم، و در این مسیر به سطحی از خودشناسی دست می‌یابد که اکثر ما هرگز به آن نزدیک نمی‌شویم. به سبب این آگاهی، اراده و خلاقیت، فردیتِ قهرمان به سطحی بالاتر از فردیت، یعنی «شخصیت» ارتقا می‌یابد. قهرمان علاوه بر نیازهای ابتدایی و امیال روزمره‌اش، اصول و قواعد بنیادی خویش را همواره لحاظ می‌کند. @youngconservative
423
8
در این سلوک، فرد باید بتواند از ارزش‌ها، اصول، عواطف و تأملات خویش یک «زیست‌-ساختار» (ارگانیسم) منسجم بنا کند و به طور مداوم در جهت تعمیق و گسترش آن بکوشد. در این مسیر، ارجاع به تجربیات انباشته و میراث مکتوب و شفاهی آدمیان در پهنای تاریخ است که می‌تواند عمق، گستردگی و ریشه‌‌ی لازم را برای او فراهم آورد. @youngconservative
1
9
«فردیت» و تربیت منجر به آن امروز بیش از هر زمان دیگری در تاریخ، «فرد» و سلایق او به صدر نشسته است. در نظم اقتصادی جهان معاصرمان، که غالباً «سرمایه‌داری» نامیده می‌شود، تلاشی خستگی‌ناپذیر جریان دارد تا همه‌چیز را تا سرحد امکان «شخصی‌سازی» کند؛ از رابط کاربری تلفن‌های همراهمان گرفته تا تکثر بی‌انتهای پوشاک، خوراک و ابزارهای فناوری در کلان‌شهرهای جهان. همه‌چیز مهیاست تا فرد بتواند بنا بر میل خویش زندگی کند و از منوی عریض و طویل پیش‌رو، عناصر لذت خود را برگزیند. این فرآیند تا آنجا پیش رفته که امروز، الگوریتم‌ها فراتر از اطلاع و اراده‌ی مستقیم ما، شبکه‌های اجتماعی را به تسخیر خود درآورده‌اند تا محتواهایی دقیقاً هم‌راستا با ترجیحاتمان به خوراکمان بدهند. اما با کمی کنکاش، تناقضی غریب و مأیوس‌کننده عیان می‌شود؛ به موازات زدودن هویت‌های جمعیِ کهن و تأکید مکرر بر «منِ» فردی، ما از همیشه بیشتر به یکدیگر شبیه شده‌ایم. ترندها و هشتگ‌ها که روزی قرار بود انعکاس‌دهنده‌ی خواستِ آزادانه‌ی افراد باشند، امروز خود خالق و مأمور تشدید آن خواسته‌هایند. گویی در میانه‌ی این همه امکانات و انتخاب، کمتر از هر زمان دیگری تمایل داریم موجودی واجدِ شخصیت، یگانه، تکین و اراده‌مند باشیم. در این میان، مفهوم «قهرمان» اگرچه در وهله‌ی اول بی‌ربط به مقوله‌ی فردیت به نظر می‌رسد، اما در پیوندی تنگاتنگ با آن است. قهرمان همواره واجد دو ویژگی بنیادین است که ما آن‌ها را منسوب به «انسان آزاد» می‌دانیم: «تکینگی» و «اراده». قهرمان اصیل نه تنها می‌داند که «خیر» چیست، بلکه مهم‌تر از آن، اراده می‌کند که بر مبنای آن خیر کنش انجام دهد و دست به انتخاب بزند. برخلاف فردیت لوس، منفعِل و میل‌ورزِ امروز ما، قهرمان قادر است بر امیال و عواطف خویش حد بگذارد. او در کوره‌ی آموزش، تربیت و تمرین صیقل خورده است تا در مواجهه با تلاطم‌های هستی، واکنشی سنجیده و درست داشته باشد؛ از رستم و کاوه در شاهنامه تا آن کودکِ هشیار در داستان مشهور «لباس پادشاه»، قهرمان هم نیک می‌داند که امرِ درست چیست و هم معطوف به آن قدم برمی‌دارد. او «یگانه» است، چرا که خطرِ مواجهه با تجربیات درونی را به جان می‌خرد، مواجهه‌ای که اکثر ما از آن می‌گریزیم، و در این مسیر به سطحی از خودشناسی دست می‌یابد که اکثر ما هرگز به آن نزدیک نمی‌شویم. به سبب این آگاهی، اراده و خلاقیت، فردیتِ قهرمان به سطحی بالاتر از فردیت، یعنی «شخصیت» ارتقا می‌یابد. قهرمان علاوه بر نیازهای ابتدایی و امیال روزمره‌اش، اصول و قواعد بنیادی خویش را همواره لحاظ می‌کند. با وجود تمام تفاوت‌های جهان واقعی و ملموس ما با دنیای اساطیر، می‌توان جوهره‌ی وجودی آن‌ها را به عاریت گرفت؛ این‌که می‌توان زیستن را فراتر از سطح سلایق و امیالِ زودگذر تجربه کرد و با ایستادگی در برابر مسائلی فراتر از روزمرگی، به ساحتی اصیل‌تر از حیات رسید. ساحتی که در آن، انسان نه مصرف‌کننده‌ی صرفِ ابداعات عصر خویش، بلکه شخصیتی است اسلوب‌مند، باقاعده و برخوردار از فهمی والا نسبت به مسائل بنیادی بشر. این ارتقا از فردیتِ لوس به «شخصیت اسلوب‌مند»، در خلاء رخ نمی‌دهد؛ این مسیر نیازمند واسطه‌هایی است که جان انسان را به ریشه‌ها متصل کنند. «ادبیات»، با گشودن دریچه‌ی اساطیر و حماسه‌ها، تخیلِ اخلاقی ما را تربیت می‌کند و به ما یاد می‌دهد که چگونه می‌توان با وقار رنج کشید و یگانه باقی ماند. «فلسفه»، ذهن را از بندِ مفاهیم فست‌فودی و شتاب‌زده‌ی روز آزاد می‌سازد و به انسان معیارِ سنجشِ امر خیر و شر را اعطا می‌کند؛ و در نهایت، «تاریخ»، به عنوان حافظه‌ی زنده و انباشته‌ی بشر، به ما نشان می‌دهد که انسان معاصر با تمام ابزارهای دیجیتال خود، تافته‌ای جدابافته از نیاکانش نیست. نمودِ اعلای این حقیقت را می‌توان در زندگی و تکوینِ شخصیت نبوغ‌آمیزترین چهره‌های تاریخ دید. «میکل‌آنژ»، اراده و عظمتِ دستانش را در کارگاهی سنتی و با مشق کردنِ مکرر بر صُوَرِ کهنِ هنر کلاسیک و اساطیری تراشید؛ او تا پیش از درک اسلوب و تکیه بر شانه‌های سنت، سنگِ خام را به «داوود» تبدیل نکرد. «بتهوون»، تجلیِ بنیادی‌ترین شکل از فردیت و شورشِ هنری نیز، کار خود را با بندگیِ وفادارانه در برابر فرم‌های مستحکم و باقاعده‌ی کلاسیکِ باخ و موتزارت آغاز کرد. برای بتهوون، فردیتِ خلاقه نه در نفیِ شالوده‌های کهن، بلکه در تسلطِ مطلق بر اصول سنتیِ موسیقی و سپس دمیدنِ جانِ خویش در آن معنا یافت. هنر و تشخصِ منحصربه‌فردِ آن‌ها نه محصول رهاییِ بی‌قاعده از گذشته، بلکه حاصلِ ریاضت در فضای سنت بود. رجوع به این شخصیت‌ها، تلاشی است برای پس‌گرفتنِ آن «میراث»‍ی که عصر دیجیتال اصرار به فراموشی‌اش دارد.
1
10
چرا «سنت‌گرایی» در عصر دیجیتال یک انتخاب موجه است؟ از زمان سقوطِ نه فقط ماهیتِ سلسله‌مراتبیِ جامعه، بلکه سقوطِ تقریباً تمامیِ صُوَرِ سنتی، «انسانِ آگاهانه محافظه‌کار» گویی در یک خلأ ایستاده است. او در جهانی تنها مانده که در عینِ بندگیِ تیره و تار و تمام‌عیارش، لاف «آزاد بودن» می‌زند و در میانِ یکنواختیِ تهوع‌آورش، به «غنی بودن» افتخار می‌کند. در گوش او فریاد می‌زنند که بشریت مدام در حال تکامل به سوی بالاست؛ که طبیعتِ انسان پس از میلیون‌ها سال تکامل، اکنون دستخوش یک جهشِ سرنوشت‌ساز گشته که به پیروزی نهایی او بر ماده منجر خواهد شد. انسانِ آگاهانه محافظه‌کارِ، همچون فردی هوشیار در میان مردمانِ آشکارا مست، و تنها بیدار در میان به خواب‌رفتگانی است که رویاهایشان را با واقعیت اشتباه گرفته‌اند. او بنا بر درک و تجربه می‌داند که انسان، با تمام اشتیاقش برای امر نو، در بنیادِ خود، چه برای خیر و چه برای شر، ثابت باقی مانده است؛ پرسش‌های بنیادین در زندگی بشر همیشه ثابت بوده‌اند، پاسخ‌های آن‌ها نیز همیشه معلوم بوده و تا آنجایی که در قالب کلمات قابل بیان بوده‌اند، نسل به نسل منتقل شده‌اند. دغدغه‌ی انسان آگاهانه محافظه‌کار، همین «میراث» است. تیتوس بورکهارت: محافظه‌کاری چیست؟ این سلسله‌یادداشت‌ها، تلاشی است برای آن‌که نشان دهم مقصودم از «سنت‌گرایی» در زیست امروز ما چیست، چرا انتخاب آن یک التزام بنیادی است و چطور می‌توان با تکیه بر آن، بر بسیاری از مصائب روزمره و مزمن فائق آمد و زیستی عمیق، موقر و بامعنا داشت‌. سعی می‌کنم به تدریج هر قسمت را، که عنوان آن‌ها را در پایین این نگاشته می‌بینید، منتشر کنم. تمام قسمت‌ها در این پست جمع‌آوری خواهند شد. «فردیت» و تربیت منجر به آن «وقار» به مثابه شورش برعلیه ابتذال بازسازی «طبع بشری»؛ اخلاق و زیبایی‌شناسی احیای ایده‌ی «فراغت»: عمق و زیبایی آرامش «سکونت» در برابر پریشانی رهاشدگی @youngconservative
518
11
فضای رسانه‌ای و اجتماعی، کمی از اضطرار دوران جنگ خارج شده. تلاش می‌کنم کما فی‌السابق، بخشی از تأملات خودم را منظم کرده، اینجا منتشر کنم.
324
12
... ✅ 👆👆👆 ادامه از بالا 🔰 @Realmofpolitics ■ به همین دلیل است که هگل معتقد است تاریخ پس از یونان ناگزیر باید وارد مرحله‌ای تازه می‌شد. جهان دیگر نمی‌تواند بر وحدت ساده و طبیعی میان خانواده و پولیس استوار بماند زیرا پیش از این مشخص شده است که دستکم یکبار در تاربخ در صورت برخورد دو حقیقت که نمی‌توانند باهم به آشتی برسند، بحران ظاهر می‌شود. اکنون مسئله این بود که خود عقل بدون دست بردن در نظم امور باید صورتی از حیات سیاسی را پدید می‌آورد که بتواند این دو حوزه را در سطحی بالاتر حفظ کند؛ نه با حذف یکی به سود دیگری، بلکه با حفظ هر دو در نظمی که عقل مرکز ثقل آن است. این همان چیزی است که بعدها در فلسفه حق، در قالب دولت عقلانی، جامعه مدنی و نهادهای حقوقی صورت‌بندی می‌شود. ■ در حقیقت، آنتیگونه برای هگل هم نمایشنامه‌ای است که می‌توان آن را بارها مطالعه کرد و هر بار انکشافاتی ادبی داشت؛ و هم لحظه‌ای است که انسان درمی‌یابد هر ن‌ظم پایداری باید حذف یکی از سرچشمه‌های مشروعیت را کنار بگذارد. هرگاه قانون الهی بخواهد تمام عرصه زندگی را در اختیار بگیرد، دولت فرو می‌ریزد؛ و هرگاه دولت خود را یگانه سرچشمه مشروعیت بداند، بنیادهای اخلاقی جامعه از میان می‌روند. پس هیچدکدام از این دو، به‌تنهایی، قادر به حمل تمام حقیقت نیست. ■ شاید بتوان گفت بزرگ‌ترین درس آنتیگونه نزد هگل آنطوری که من فهمیدم این است که تمدن‌ها صرفا بر اثر شکست نظامی یا بحران اقتصادی فرونمی‌ریزند، زیرا گاهی شکافی عمیق‌تر از درون وجود دارد که باعث فروپاشی می‌شود؛ شکافی که در آن، دو حقیقت مشروع دیگر زبانی مشترک برای دیالوگ ندارند - یعنی نمی‌توانند در سطح عقل به وحدت برسند که کثرت نیز در آن باقی است. هنگامی که هر طرف خود را تمام حقیقت بداند، دیگر مجالی برای آشتی باقی نمی‌ماند و سیاست، به جای آنکه عرصه تحقق آزادی باشد، به میدان نفی متقابل تبدیل می‌شود - چه‌قدر آشنا است این شکاف. ■ نتیجه‌ای که هگل از آنتیگونه می‌گیرد، فقط یونان باستان  را مطمح نظر قرلر نمی‌دهد، زیرا او درباره منطق تاریخ به طور کلی سخن می‌گوید؛ یعنی بر مبنای تجربه تاریخ هر جامعه‌ای که نتواند میان سرچشمه‌های مختلف مشروعیت، وحدتی عقلانی برقرار کند، دیر یا زود وارد وضعیتی تراژیک میش‌و‌د. در چنین وضعی، نزاع دیگر میان حق و باطل نیست، میان دو حقی است که هر یک فقط بخشی از حقیقت را نمایندگی می‌کنند. از نظر هگل، هنر عقل آن است که این دو را در سطحی والاتر حل‌ورفع کند؛ زیرا تنها از این راه است که آزادی می‌تواند به سلامت از دل تراژدی عبور کند و وارد نظمی پایدار شود. شاید به همین دلیل است که آنتیگونه، پس از بیش از دو هزار سال، همچنان برای هگل یکی از ژرف‌ترین متون فلسفه سیاسی باقی می‌ماند؛ زیرا نشان می‌دهد هیچ تمدنی فقط با قدرت یا فقط با اتکاء صرف بر سنت پایدار نمی‌ماند، بلکه بقای آن در گرو توانایی آشتی دادن یعنی وحدت معقول حقیقت در درون یک کل عقلانی است. چه کسی تصور می‌کند امروز این شکاف می‌تواند در یک کل عقلانی به آشتی برسد - مسئله حذف‌کردن نیست، زیرا ممکن است علی‌الظاهر یک طرف به محاق برود، اما این امکان نیز هست که دوباره مثل عفونت از شکاف زخمی که ظاهرا خوب شده است، بیرون بریزد. 🔰 @Realmofpolitics
2 208
13
💠 چرا هگل، آنتیگونه سوفوکلس را يكي از کلیدهاي فهم فروپاشی جهان یونانی می‌داند؟ ☆ @RealmOfPolitics ✍ بهروز زواریان ■ هرکسی که یکی دو تفسیر رایج کتاب پدیدارشناسی روح هگل را مطالعه کند بیش از پیش متقاعد خواهد شد که هگل، كتاب آنتیگونه اثر سوفوکلس را به مثابه متني ادبی مدِّنظر قرار نداده است - آنگونه که بسیاری از متون ادبي ایران از سطح تتبعات ادبی فراتر نرفتند. اما چرا هگل باید به آنتیگونه برپردازد؟ زیرا از نقطه‌نظر هگل، این نمایشنامه تصویری از یکی از عمیق‌ترین بحران‌های تاریخ اندیشه سیاسی عرضه می‌کند؛ بحرانی که در آن، جامعه دیگر نمی‌تواند دو مبنای مشروع اقتدار را در کنار یکدیگر حفظ کند. به همین دلیل، آنتیگونه نزد هگل داستان نزاع‌ی خانوادگی یا اختلافی سیاسی نیست، یعنی اصولا لحظه‌ای است که شکاف یک جهان اخلاقی که قبلا با چشم عادی دیده نمی‌شد، تازه ظاهر می‌شود. اگر این نکته به درستی فهمیده نشود، اساسا دلیل حضور آنتیگونه در یکی از مهم‌ترین آثار فلسفی تاریخ به طور دقیق فهمیده نمي‌شود. ■ بسیاری از اهل ادب و حتی مشغولین به فلسفه گمان می‌کنند مسئله اصلی آنتیگونه، فقط تقابل خیر و شر است؛ گویا آنتیگونه مظهر خیر است و کرئون نماد استبداد. اما هگل دقیقا با هم‌این برداشت مخالفت می‌کند. از نظر او، اگر یکی از دو طرف کاملا برحق و دیگری کاملا باطل بود، دیگر مسئله‌ای برای پرداختن وجود نداشت. پس، مسئله دقیقا از آنجایی آغاز می‌شود که هر دو طرف، حامل بخشی از حقیقت باشند. به نظر من، که بارها آنتیگونه را مطالعه کردم، این همان نکته‌ای است که آنتیگونه را به اثری واقعا جاودانه تبدیل کرده است. ■ مسئله این است که آنتیگونه از قانونی دفاع می‌کند که هگل آن را «قانون الهی»(das göttliche Gesetz) می‌نامد. این قانون به معنای مجموعه‌ای از احکام دینی نیست، بلکه نظمی است که در خانواده، پیوند خویشاوندی، احترام به مردگان و سنت‌های بنیادین زندگی انسانی ریشه و رسوب کرده است. از نگاه آنتیگونه، هیچ قدرت سیاسی نمی‌تواند این قانون را لغو کند؛ زیرا منشأ آن اراده انسان نیست. او برادر خود را دفن می‌کند، اما نه از سر احساسات شخصی، بلکه چون معتقد است تکلیفی وجود دارد که فراتر از فرمان هر حاکمی است. ■ اما در سوی دیگر، کرئون ایستاده است. که اساسا هگل او را مستبدی خودکامه نمی‌داند. کرئون نماینده «قانون انسانی»(das menschliche Gesetz) است؛ یعنی قانونی که بدون آن، [مسامحتا] دولت، نظم عمومی و حیات سیاسی از هم فرو می‌پاشد. از دید او، اگر هر کس بتواند به نام وجدان یا سنت، فرمان دولت را نادیده بگیرد، دیگر چیزی از اقتدار قانون باقی نخواهد ماند. بنابراین کرئون نیز از حقیقتی واقعی دفاع می‌کند؛ حقیقت ضرورت نظم سیاسی. ■ در اینجا است که هگل شاهکار نهفته در سوفوکلس را آشکار می‌کند. او می‌گوید هر دوی آنتیگونه و کرئون بر حق‌ هستند، اما هر دو حقیقت را به انحصار خود درمی‌آورند. آنتیگونه قانون خانواده را حقیقت مطلق می‌پندارد و کرئون نیز قانون دولت را یگانه حقیقت می‌داند. بحران این است که هر دو فراموش می‌کنند که حقیقت، بزرگ‌تر از هر یک از این دو است. به همین دلیل، هر دو به جای آنکه یکدیگر را تکمیل کنند، یکدیگر را نفی می‌کنند. ■ من متوجه شدم که هگل این وضعیت را صرفا یک بحران سیاسی نمی‌داند، بلکه آن را بحران «زندگانی اخلاقی»(Sittlichkeit) می‌نامد. در جهان یونانی، خانواده و پولیس دو رکن یک کل واحد بودند. انسان یونانی میان این دو زندگی می‌کرد و هر یک جایگاه مشخص خود را داشتند. اما هنگامی که این دو حوزه با یکدیگر برخورد کردند، دیگر اصلی وجود نداشت که بتواند آن‌ها را در سطحی بالاتر با هم آشتی دهد. در نتیجه، وحدت اخلاقی پولیس یونانی از هم گسست - و من همین‌جاا است که مهر تاکید خودم را می‌کوبم. ■ از نظر هگل، جهان یونانی بر وحدتی طبیعی استوار بود، نه بر وحدتی که از خودآگاهی عقلانی عبور کرده باشد. تا زمانی که این وحدت با بحران روبه‌رو نشده بود، پایدار به نظر می‌رسید ، اما نخستین برخورد میان دو حق مشروع نشان داد که این وحدت، در حقیقت، شکننده بوده است. ■ از همین رو، پایان آنتیگونه بسیار معنادار است. اساسا هگل می‌خواهد نشان دهد که در برخورد دو حقیقت، اگر هیچ اصل برتری برای آشتی دادن آن‌ها وجود نداشته باشد، پیروزی هر طرفي، در نهایت شکست هر دو خواهد بود. ■ شاید مهم‌ترین نکته در تفسیر هگل این باشد که او ریشه این بحران را در بدخواهی انسان‌ها جست‌وجو نمی‌کند. کرئون انسان شروری نیست و آنتیگونه نیز معصوم نیست. بحران از آنجایی‌‌ی آغاز می‌شود که هر یک، حقیقت محدود خود را به حقیقت به مثابه یک كل مطلق تبدیل می‌کند. در واقع، هرگاه بخشی از حقیقت بخواهد جای کل حقیقت را بگیرد، بحران آغاز می‌شود. ✅ ادامه در پایین 👇👇👇... 🔰 @Realmofpolitics
1 585
14
این هفت نگاشته، انتقادات عمیق و درستی به نظام آموزشی معیوب و مخرب ماست. خواندن آن را به همه را پیشنهاد می‌کنم.
1 547
15
بلایی که آموزش رسمی بر سر کودکانمان می‌آورد در مباحث عمومی، هنگامی که بحث از آموزش و پرورش به میان می‌آید، عموماً مردم پرسش‌هایی نظیر این پرسش‌ها را مدّنظر قرار می‌دهند: آیا آموزش و پرورش باید خصوصی‌سازی شود؟ چگونه آموزش و پرورش ملّی تأسیس کنیم که برای تمامی کودکان و فرهنگ‌های ایرانی مناسب باشد؟ آیا درست است که برای آموزش و پرورش مالیات بگیریم؟ و هزاران مسئله دیگر از این دست یا در این باره. من در این مطلب نمی‌خواهم به هیچ یک از این مطالب بپردازم زیرا آن‌ها را حواشی‌‌ای بر مسئله اصلی میدانم و پرداختن به حواشی را، پیش از روشن شدن مسئله اصلی، بیراهه ارزیابی می‌کنم. مسئله اصلی که باید بدان پرداخت روش آموزش رسمی کنونی است. به عبارت دیگر؛ پیش از اینکه ثمرات، فرضیات و کارکرد این آموزش مشخّص شود، صحبت از خصوصی‌سازی با ملّی‌سازی آن کژراهه‌ای بیش نیست. امّا شاید درست‌تر باشد که پیش از آغاز تکلیف خود را با این اصطلاح روشن کنم: من عامدانه از اصطلاح رسمی برای اشاره به این آموزش بیمار و روان‌پریش نام می‌برم زیرا سخن من چیزی بیش از دوگانه‌های خصوصی-دولتی ( همچنین مدارس غیرانتفاعی، نمونه دولتی، تیزهوشان و غیره) است. من به این روش آموزشی بیمار اشاره می‌کنم که کودکان ما را در زندان‌هایی دربسته مورد شکنجه و آزارِ سیستماتیک قرار می‌دهد. برای من اهمیّتی ندارد که این این اعمال شنیع در یک مکان متعلّق به دولت اتّفاق بیفتند یا مکانی خصوصی زیرا مسئله من با روش و نفس عمل است. همچنین نکته دیگر در انتخاب این اصطلاح این است که، بر طبق مشاهدات من به عنوان معلّم سابق آموزش و پرورش، این روش به یک اندازه در مدارس غیرانتفاعی، دولتی و خصوصی (منهای برخی استثنائات نادر) اعمال می‌شود.   بنابراین؛ جان کلامی که می‌خواهم آن را با شما در میان بگذارم این است: آموزش و پرورش کنونی ما بیمار است و این بیماری امری تصادفی یا عارضی نیست بلکه از ماهیت این آموزش ناشی می‌شود. به عبارت دیگر؛ حرف من این است که تمامی مباحث پیرامون بد کارکردنِ آموزش و پرورش فعلی بیهوده است زیرا آموزش کنونی دارد کار خود را به خوبی انجام می‌دهد: تولید انسان‌هایی میان‌مایه و بیمار. تا این مسئله به درستی تشخیص داده نشود صحبت درباره سایر مسائل حاشیه است: روش جاری آموزشی روشی است ضد زندگی، ضد خانواده، ضدّ انسانیت. درواقع، روش جاری آموزشی درحال تخریب زندگی و آینده و همچنین نابودی رشد و شکوفایی کودکان ماست. من قصد ندارم با استدلال‌های علمی و منطقی شما را خسته کنم، هرچند تحقیقات علمی وسیعی این مطلب را به اثبات می‌رسانند، بلکه به جای آن تلاش خواهم کرد تا به شما نشان دهم که در مدارس کشور چه می‌گذرد یا بهتر بگویم می‌خواهم شما را به درون تجربه زیسته یک کودک از مدارس ببرم تا با هم ببینیم که ما با همدستی آموزش رسمی چه بلایی را بر سر کودکان خود می‌آوریم. پس روی سخن من، بیشتر، با شما والدین و اجتماع مدنی است به عنوان کسانی که نگران زندگی فرزندانتان هستید (یا لااقل انتظار می‌رود که باشید) و اگر این دلیل کافی نیست؛ به عنوان کسانی که درحال پرداخت مبالغی گزاف به آموزش رسمی هستید. بنابراین بیایید ببینیم که معلمان مدارس رسمی چه درس‌هایی به فرزندان شما/ ما می‌دهند. آموزش رسمی هفت درس به کودکان شما/ما می‌آموزد که به ترتیب درباره آن‌ها سخن خواهم گفت. هرچند شمار این درس‌ها می‌تواند بیشتر از هفت باشد امّا از نظر من اصلی‌ترین دروسی که این اموزش به کودکان می‌دهد قابلیت جمع‌بندی و صورت‌بندی در این هفت درس را دارند. این هفت درس به ترتیب عبارتند از: ۱) همواره راه خود را در جهان گم کنید ۲)  چگونه یک مصری خوب باشید ۳) به درک! ۴) شما هیچگونه حقوقی ندارید ۵) همواره مقلّد باشید ۶)  همیشه به تایید دیگران وابسته باشید ۷)  حریم خصوصی حرف مفت است در ادامه تلاش خواهم کرد که هرکدام از این درس‌ها برای شما شرح دهم تا لااقل ببینید که کودک خود را به کجا می‌فرستید و اگر عملی را انجام می‌دهید آن را با آگاهی خوبی از ثمرات ممکنش انجام دهید. @Praxis1878
1 760
16
تقریباً آغاز کردند...
735
17
«فناوری از ارتباطات انسانی تغذیه می‌کند، و وقتی کارش تمام می‌شود، تنها استخوان‌هایی بی‌روح باقی می‌مانند؛ به قدری که ما را سر پا نگه دارند، اما هرگز اجازه ندهند رشد کنیم و فراتر برویم.» منبع
1 953
18
عشق به جهانِ آرنت، در سرنوشت جامعه‌ی عشق هوسرل   علی‌نجات غلامی
1 897
19
بی‌آنکه قصد داشته باشیم نگاهی کاملاً علمی به موضوع بیندازیم، می‌توان جهان را مجموعه‌ای کران‌ناپذیر از موجودات تصور کرد؛ اشیاء و موادی با ترکیبات و انواع گوناگون، که هر یک همان است که هست، و حرکت می‌کند، تغییر می‌یابد، رشد می‌کند یا رو به زوال می‌رود، و همگی این‌ها به سبب نسبتی است که با دیگر اشیاء دارد: موجوداتی که به طرق مختلف، به واسطه دگر موجودات، و در برخی موارد به قیمتِ از دست رفتن یا بر دوشِ آن‌ها، روزگار می‌گذرانند. این تصویر را گاه «اقتصاد طبیعت» می‌نامند و گاه گفته می‌شود که واجد نوعی «تعادل» یا توازن میان نیازها و راضی‌کننده‌ها است. انسان‌ها به وضوح بخشی از این اقتصاد طبیعت هستند. آن‌ها نیز همان هستند که هستند، و به سبب نسبتی که با دیگر اشیاء دارند حرکت می‌کنند، تغییر می‌یابند، رشد می‌کنند، شکوفا می‌شوند یا رو به زوال می‌روند. انسان نیز مانند شیر، بوته‌‌ی گل سرخ یا کوه یخ، نیازهایی دارد که اگر از سوی محیط پیرامونش تأمین نشوند، نابود خواهد شد. 💡 کار و بازی ✍🏻 #مایکل_اوکشات 🔡 ۴۳۷۰ کلمه ⌚️ میانگین زمان مطالعه: ۲۲ دقیقه ✅ جهت مطالعه متن کامل اینجا کلیک کرده یا INSTANT VIEW را در پایین پست لمس کنید. ⭐️ اختصاصی کانال «محافظه‌کار جوان» 🆔 @youngconservative #اقتصاد #اوکشات #کار #محافظه‌کاری ‌🌎📚 @sociologycenter 📚🌍
2 481
20
«گرفتاریِ روزگار ما این است که عقل‌گرایان آن‌قدر در پروژهٔ خود برای تخلیه کردن مایعی که آرمان‌های اخلاقی ما در آن معلق و زنده بودند کار کرده‌اند ــ و آن را چون چیزی بی‌ارزش دور ریخته‌اند ــ که اکنون تنها باقیمانده‌ای خشک و زبر در دست ما مانده است؛ باقیمانده‌ای که هنگام فروبردنش در گلو، ما را خفه می‌کند. نخست، تمام تلاش خود را می‌کنیم تا اقتدار والدین را نابود کنیم (به سبب سوءاستفاده‌هایی که به آن نسبت داده می‌شود)؛ سپس با لحنی احساساتی از کمبود «خانه‌های خوب» اظهار تأسف می‌کنیم؛ و سرانجام به ایجاد جانشین‌هایی روی می‌آوریم که خود، فرایند ویرانگری را کامل می‌کنند. و به همین دلیل است که، در میان بسیاری دیگر از پدیده‌های فاسد و ناسالم، شاهد این صحنه هستیم: گروهی از سیاستمداران ریاکار و عقل‌گرا که ایدئولوژیِ ازخودگذشتگی و خدمت اجتماعی را برای مردمی موعظه می‌کنند که خود آنان و پیشینیانشان تا حد توان کوشیده‌اند تنها ریشهٔ زندهٔ رفتار اخلاقی را در آن نابود کنند؛ و در برابرشان گروه دیگری از سیاستمداران قرار دارند که سرگرم این پروژه‌اند که ما را از عقل‌گرایی برهانند، اما الهام خود را از عقلانی‌سازیِ تازه‌ای از سنت سیاسی‌مان می‌گیرند.» —مایکل اوکشات، عقل‌گرایی در سیاست (۱۹۴۷)
1 860