Critic l مریم نصر
Открыть в Telegram
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است» فرانسواز دستور تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
Больше3 165
Подписчики
-324 часа
+47 дней
+1430 дней
Архив постов
3 165
✍🏻
قصههای چهکسانی قصهها را تعریف میکنند؟
دانا هاراوی (۱۹۴۴- ) آن فیلسوفی بود که در آغاز آشنایی با فلسفههای فمینیستی، در دوره دانشجویی، جذبش شدم. با همان اطلاعات محدودی که بدست آورده بودم به نظرم تنها آدمی عجیب میتوانست اینطور اعجابانگیز تخیل کند و بهنحوی عجیب بنویسد. فکر کرده بودم وقتی بزرگ شدم و خواستم رساله دکتری بنویسم حتما آنقدر توان خواهم داشت که درباره یکی از ایدههای او بنویسم، مثلاً درباره سایبورگ یا معرفتهای موقعیتمند...نشد. زور فلسفه اخلاق به معرفتشناسی چربید.
این چندروز که مقاله کلاسیکاش درباره «معرفتهای موقعیتمند» را برای ارائه آماده میکردم و با اینترنت زغالی کلنجار میرفتم تا بخشهایی از مستندی درباره او را برای کلاس دانلود کنم، انگار که به یاری قدیمی بازگشته باشم. درعین حال خدا را شکر میکردم که به هر دلیلی آثار او را موضوع رساله دانشگاهی نکرده بودم. این همه اصطلاحسازی و متنهای عجیب پست مدرن که میفهمی چه میگوید، ولی نمیتوانی آن را بازگو کنی...
زیاد پیش آمده، دریدا مثلا، فکر میکنی میفهمی چه میگوید، اما نمیتوانی آن را به دیگران توضیح بدهی و همین توضیح ناپذیری جذابترش میکند. اسمش را گذاشتهاند «آشناییزدایی»، ولی حساش انگار که متن اختصاصاً با تو حرف زده نه با کس دیگری. دیگران تنها و تنها در صورتی میتوانند آن را بدانند که خودشان عرق بریزند برای فهمیدنش...
هاراوی زیست شناس هم هست و بخش عمده عمر کاری خود را صرف چیزی کرده که زیست-سیاست(bio-poletics) مینامیم. اینکه مناسبات سیاست و قدرت و سرمایه چطور فرهنگ را میسازند و این فرهنگ چطور هربار طبیعت را معنا میکند. نسبت آدم با طبیعت و معنا و مناسبات ما با سایر موجوداتی که زمین را با آنها شریکیم دغدغه همیشگی او بوده و لابد برای همین خاک بیشتر از ستارهها او را شگفتزده میکند.
مقالهای دارد با عنوان «مهم است کدام قصهها قصهها را میگویند؛ مهم است قصههای چه کسانی قصهها را تعریف میکنند» (2019). طبعا راحت نیست صورتبندی ادعای او با آنهمه اصطلاحی که ساخته، ولی همانطور که از عنوان مقاله پیداست درباره مالکیت داستانهاست. درباره ناعادلانه بودن مالِ خود کردن داستانهای دیگران و روایت آن براساس منافع خود.
مالک داستانها کیست، چه کسی به داستانهای چه کسی دسترسی دارد، چه کسی به اندازه کافی در امنیت است که داستانهایش را بگوید، و در نتیجه اینها چه کسی زنده میماند و چه کسی میمیرد.هاراوی میگوید داستانهای ما تنها داستان ما/ داستان من نیستند. زندگینامههای ما زندگیهای ما تنها نیستند، کمپوستنامهاند: تجزیه و ترکیب و همآمیزی و رنج و آسیب خودمان در میان دیگرانِ انسانی و غیرانسانی خمیرمایه قصهها را ساخته و تنها مال یک نفر و یک گروه نیست. استعمارگران، غارتگران، حاکمان، سانسورچیها و نه حتی صاحبان عناوین دانشگاهی نباید انحصار داستانگفتن درباره داستانها را در دست داشته باشند. 🔗برای اطلاعات بیشتر Haraway, D. (2019). It matters what stories tell stories; It matters whose stories tell stories. a/b: Auto/Biography Studies. https://doi.org/10.1080/08989575.2019.1664163 @neocritic
3 165
Repost from _تا میتوانی بنویس_
این روزها میگرن، بیشتر از گذشته مجال آسودن را از من میگیرد. ماهی دو سه مرتبه و هر بار به مدت یکی دو روز. مثال اینکه کسی در یک طرف سرم گیر افتاده باشد و پیوسته بر دروازهای نامرئی بکوبد. گاهی درد چنان اوج میگیرد که تنم به لرزه میافتد. سرم را زیر بالش پنهان میکنم و به تاریکی و خفا پناه میبرم. آن لحظه جهان به فضای تنگی میان سر و بالشم محدود میشود. حتا صدای نرم ضربان نبضم، روی اعصابم راه میرود.
شنبه دارد تمام میشود. بچهها مشغول درس و کتاباند و هر کدام در گوشهای خزیدهاند. من هم که تقریبن تمام کارهای خانه را تمام کردهام، به اتاقم آمدهام و برای خودم گیلاسی چای ریختهام تا خواندن (کلیدر) را ادامه بدهم. اما ذهنم مدام برمیگردد به پنجشنبهشبی که گذشت. به اتفاقی که شاید در ظاهر چندان خاص نبود، اما در حافظهام به نیکی ماند. مهمان خانمی از نزدیکانم بودم. قرار شد با بچهها در غیاب همسرانمان، شب را در خانهی او بمانیم. از همان لحظهی ورود، از وسیلهای ضروری میگفت که در خانه کم داشت و چون فردا رخصتی بود باید حتمن بیرون میرفت و آن را تهیه میکرد. اما گپوگفتمان آنقدر گرم شد که خرید از یادش رفت تا اینکه یکباره چشمش به ساعت افتاد. هشتونیم بجهی شب بود. شتابزده آماده شد و از من هم خواست همراهش بروم. میل رفتن نداشتم، اما نمیخواستم تنها بگذارمش. چادرم را برداشتم و همراهش شدم. سر جاده سوار رکشا شدیم. (راستش، در این یک سال و چند ماهی که در افغانستان زندگی میکنم گاهی بیرونرفتن در روز هم برایم خوشایند نبوده چه رسد به شب.) همینطور که در جادهی خلوت پیش میرفتیم، متوجه شدم جز ما دو نفر، زن دیگری در خیابان به چشم نمیخورد. وهمی به دلم افتاد. خانم همراهم اما آرام بود. وقتی نگاهش کردم، میان آرامش او و آشوب خودم فاصلهای احساس کردم. فاصلهای که نمیدانستم بابتش خودم را ملامت کنم یا نی. او که متوجه اضطرابم شده بود، دستم را گرفت و گفت (آرام باش، گپی نیست.) نمیدانم چطور، اما آرامش او با همین چند کلمه به من هم سرایت کرد.
کوتاه کنم؛ دکانی که قصد خرید از آن را داشتیم، بسته بود. اما کنار آن قنادیای قرار داشت. چند دقیقهای در رکشا میان چهکنمچهکنم گذشت تا تصمیم گرفتیم، دست خالی به خانه برنگردیم و برای بچهها از قنادی کیک بخریم. پیشنهاد از من بود. دلم میخواست آن شب با وجود تمام دلشورهای که سراغم آمد، چیزی خوشایند برای به یاد سپردن داشته باشم.
کیک را خریدیم و راه برگشت را پیش گرفتیم. این بار دیگر از دلشورهی ابتدای شب خبری نبود. سوار بر رکشا، ماسکم را برداشتم تا صورتم، در تنهایی خزان و تاریکی شب، خیابان را دوباره نفس بکشد.
حالا که به آن شب فکر میکنم، بیش از هر چیز از تغییری که در خودم رخ داد، شگفتزده میشوم. سری که گاهی زیر فشار میگرن، پناهی جز بالش ندارد و به تاریکی و خفا میگریزد، توانست در ظلمات شب و در یک جادهی تاریک، احساس امنیت کند. به نظرم امنیت همیشه به معنای نبودن ترس نیست بعضیوقت یعنی کسی دستت را بگیرد و بگوید(آرام باش، گپی نیست) و تو برای لحظهای حرفش را باور کنی!
ماریا
3 165
✍🏻
تولد دوباره شیخ کبار
اینکه تا این اجرا از رفتن به اپراهای عروسکی بهروز غریبپور محروم شده بودم، در درجه اول بابت صدای بلندی بود که تقریباً هرکس به تماشای کارهای او رفته از آن شکایت دارد. اینبار جایی خواندم اوضاع صدا بهتر شده، جرأت کردم به تماشا رفتم و خب تا امروز هر شش ساعت یک مسکن خوردهام. کار هرقدر هم نفیس باشد تحمل دوساعت ساز و آواز بلند در محیطی بسته برای آدمی با سابقه میگرن مفت تمام نمیشود.
گفتهاند و من هم میگویم خوش اقبال هستیم که میتوانیم به تماشای آثاری از این دست بنشینیم. دستِ همه دستاندرکاران دور از گزند...اما
اپرای عشق بازسازی داستان عشق پرشور شیخ صنعان، پیری فرزانه و مسلمان است به دختر نوجوانِ مسیحی؛ زیاد موضوع اقتباس بوده به دلایل مختلف از جمله اینکه معشوق در آن زنی کنشگر و تا حدودی سختدل است. پیرمرد را تحقیر میکند که برو فکر «کافور و کفن» باش و بعد که پافشاری او را میبیند رسوا و بیآبرو و نامسلمان و خوکبانش میکند. پیرمرد به دعای مریدان و نیروی معجزه از بند عشق رها میشود و حالا نوبت دختر نوجوان است که عاشق شود و دیار خود را ترک و دینش را عوض کند تا خیلی زود مرگ حضور حاشیهای او را پاک کند و باقی بماند عشق حقیقی.
انبوهی از تضاد و تقابلِ کلاسیک در این داستان وجود دارد. مرد سالخورده دربرابر دختر نوجوان؛ مکه در برابر روم؛ مسلمان دربرابر مسیحی؛ زیبایی معنوی دربرابر زیبایی مادی؛ عشق حقیقی در برابر عشق مجازی...در نهایت پیرمرد، مکه، مسلمان، زیبایی معنوی و عشق حقیقی فاتحان داستانند. دختر نوجوان مسیحی بهانهای فریبنده و فرومایه برای شکستن غرور معنوی شیخ است، از دست دادن جایگاه اجتماعی او، آلوده شدن به عشق زمینی و پالایش برای عشق آسمانی.
عشق زمینی مثل حواسپرتی است. ابتلایی است تا خلوص عشق آسمانی را تشدید کند وگرنه فینفسه آوردهای ندارد ...خود دختر؟ محو میشود چونان قطرهای که به دریای حقیقت بازمیگردد.
منِ مخاطبِ امروزی در مواجهه با بازسازی این اثر در قالب تئاتر عروسکی مقادیرمعتنابهی دیگرستیزی میبینم. رستگاری دختر نوجوان مسیحی یکباره و با تغییر آیین، مرگ و حذف فیزیکی او روی میدهد، درحالیکه تجربه شیخ کبار و نظرکرده او را بر نردبان تعالی بالاتر میبرد. شیخ دوباره متولد میشود، میان مریدان بازمیگردد و ادامه پیدا میکند.
صحنه پایانی نمایش با رقص سماع مریدان شیخ بالای سر بدن بیجان دختر ترسا وصل میشود به بالارفتن کرهکرههای مربوط به بخش عروسکگردانها که اکثراً زن هستند و عرقریزان با حرکات هماهنگ دارند عروسکها را میرقصانند. موسیقی که آرام میگیرد، میگرن ضرباندار آغاز میشود.
همه اینها را گفتم که بگویم به گمانم شاید ضرورت دارد در اجراهای امروزین از میراث کهن، تأملی هم بر بازسازیهای مفهومی خلاقانه داشته باشیم.
@neocritic
3 165
✍🏻
هوسِ دریدنِ تنِ سیب
غافلگیریهای جذاب، یکی از تجربههای جالب در ورقزدن مجلات ادوار گذشته است. مثلاً ممکن است در مجله فرزانه به سردبیری معصومه ابتکار، از مسعود علیایِ کشف دیگری همراه با لویناس، مترجم وضع بشرِ هانا آرنت و جنبش پدیدارشناسی و دانشنامه استنفورد مقالهای درباره «تقابل اندیشه و فرم در شعرهای طاهره صفارزاده» ببینید.
من از کودکی از طاهره صفارزاده خوشم میآمد. در خانه قرآنی داشتیم که صدایش میزدند «قرآن طاهره». قرآن قمشهای و مکارم و فولادوند هم داشتیم ولی هیچکدام صمیمیتی که قرآن طاهره داشت نداشتند.
مقاله سال 73 در فصلنامه فرزانه منتشر شده و در آن نویسنده با اشاره به سه زن شاعر نامدار معاصر، یعنی فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی و طاهره صفارزاده، اشاره میکند خلاف توجهی که به اشعار فروغ و سیمین شده اشعار صفارزاده را کمتر واکاوی کردهاند. او مهمترین دلیل سکوت درباره شعر طاهره را «ماهیت اندیشگی و ایدئولوژیک» آن میداند.
علیا زندگی شعری صفارزاده را به سه دوره تقسیم میکند: خامی و جوانی؛ بلوغ و پختگی؛ پیری و تکرار. مجموعه طنین در دلتا را موفقترین مجموعه شعر صفارزاده میداند. علیا میگوید اوج درخشش اشعار او متعلق به زمانی است که حس و تخیل و اندیشه در تعادل و تعامل با یکدیگرند و هیچکدام وزنه برپای آن دیگری نشدهاند. همان زمانی که شاعر در سفر است و نرسیده هنوز.
@neocritic
3 165
✍🏻
عاطفه بنیادی سیاست
«بیخرد میشمارند آنان را که از اموری که باید بابتشان خشمگین شد، خشمگین نمیشوند؛ و نیز آنان را که به شیوهٔ درست، در زمان درست و در برابر افراد درست خشمگین نمیشوند.»ارسطو، اخلاق نیکوماخوسی، ۱۱۲۶a نوشته بودم روز تعطیل سه بار تلویزیون را روشن کردم و هر سه بار دیدم انگار که همه شبکهها شبکه افق شده، درحال تحریک خشم بینندگانِ وفادار به صداوسیما علیه گروههای دیگری از هموطنان و حتی دولتمردان؛ و بهنحو عجیبی خشمگین نشدم! دوستی نوشته بود «به خاطر سن است». الیزابت اسپلمن مقاله معروف «خشم و نافرمانی» را با عبارت بالا از ارسطو شروع میکند و خیلی زود اشاره میکند عبارت ارسطو را کمی دستکاری کرده چون خطاب او به مردان گروههای ممتاز بوده نه بردگان و نه زنان. از همان زمان افلاطون عواطف ترسناک بودهاند و نیازمند کنترل عقل، بر همین قیاس آدمهای عاطفیتر هم نیازمند کنترل آدمهای عاقلتر. عاطفی بودن اغلب برچسب گروههای زیردست بوده: زنها، بردهها، سیاهها، شرقیها... اصلا همه جز آنها که قرار است آقایی کنند. در بین همه عواطف، «خشم» ویژگی متفاوتی دارد. گروههای فرودست قرار نیست خشمگین شوند. در متون فلسفی خود ما هم به پیروی از یونانیان خشم/ غضب بالاتر از میل/شهوت و نزدیکتر به قوه ناطقه است: خشم الهی، خشم مقدس، خشم مردانه در مقابل تمرد و جنون زنان و بردگان و کودکان. (این را داشته باشید، برمیگردم) اسپلمن با مقابل هم قرار دادن رویکردِ «شناختی» به عواطف دربرابر رویکرد «گنگ»، طرف رویکرد شناختی میایستد. میگوید عواطف ما واجد حیث التفاتی، دارای سویههای شناخت و قابلیت ارزیابیاند. خلاف دیدگاههایی که عواطف را ناعقلانی و یا بالاتر غیرعقلانی میدانند. رویکرد شناختی ادعا میکند عواطف دارند به ما چیزی میگویند که ارزش شنیدن دارد. او براساس رویکرد شناختی به عاطفه خشم بازمیگردد. خشمگین شدن همیشه بد نیست و اینکه گاهی نسلها ادامه پیدا میکنند نشان میدهد همیشه «طوفان» نیست که بگذرد و برود. گاهی خشم برخاسته از ارزشهای خاصی مثل خودشناسی و احترام به خود است. آدمی که خشمگین میشود، در لحظه، خودش را فرودست، رعیت، ضعیفه نمیداند. به خودش «حق داوری» میدهد. خودش را جدی میگیرد. در تقابل با این گردنکشی، اولین واکنشِ فرادست احتمالا ربط دادن بیتأمل خشم به عاملی زیستی باشد: نژاد، قوم، جنس، هورمونها. از کار انداختنش باشد: «وقتی عصبانی میشه و لپهات گل میاندازه خیلی سکسی میشی». و همه راههای دیگری که با آن فرودستان از اندیشیدن به وضعیت خودشان محروم میشوند: محرومیت از آموزش، دسترسی به اطلاعات، پنهانکردن یا دستکاری واقعیتها، در دسترس قراردادن مخدر و الکل و هر عامل دیگری که افراد را به سمت انفعال یا رفتارهای انفجاری جنونآمیز و ویرانگر بکشاند. اسپلمن میگوید عواطفی مثل خشم را میتوان مثل یک ترموستات دید که باید مشاهده، اندیشه و ارزیابی ما را فعال کند تا عواطف خودمان را بازکاوی و داوری کنیم؛ تا به قول ارسطو جزو «بیخردان» در شمار نیاییم. باید درمواجهه با خشم خودمان و خشم دیگران بیشتر کنجکاوی کنیم. درباره موجه یا ناموجه بودن خشم، امکان و اجازه خشمگین شدن و بروز خشم، درباره تحریک عامدانه خشم، درباره سرکوب خشم، درباره عقیم گذاشتن خشم. حتی درباره خشمگین نشدن از شرایطی که باید موجب خشم باشد. 🔗 مقاله اسپلمن: Spelman, E. V. (1989). Anger and insubordination. In A. Garry & M. Pearsall (Eds.), Women, knowledge, and reality: Explorations in feminist philosophy (pp. 263–273). Unwin Hyman. 🔗 پیشتر هم به نظرات دیگر اسپلمن اشاره کرده بودم. @neocritic
3 165
Repost from موسسه پرتو (پروژه کلپورگان)
در حالی که در دورترین روستاها هنوز کتاب درسی به دست بچهها نرسیده و کادر معلمین نیز تکمیل نشده مشاورین گروه کنکور ما چند جلسه مجازی با دانشآموزان مستعد و علاقهمند سال دوازدهم برگزار کردهاند.
سپاسگزار میشویم برای تامین کتابهای تست و ثبتنام آزمونهای مرتبط آنها را یاری کنید.
5022297000540059
موسسه پرتو
بانک پاسارگاد
3 165
✍🏻
هرزه، مقدس، مبارزه
در کتابگردی بین قفسههای کتابخانه پژوهشگاه، به کتاب تکوین هویت زن مسلمان در گذار انقلابی برخوردم. اسم کتاب را نشنیده بودم و نویسنده را نمیشناختم؛ تنها میدانستم ناشر خوبی آن را منتشر کرده که کارهای دانشجویی خوب را چاپ میکند. همین باعث شد کتاب را باز کنم و ورق بزنم و دریابم ایده جالبی دارد و زحمت بسیار پشت آن ایستاده است.
خانم صدیقه (لیلا) یوسفمدد در این کتاب به کاوش در نخستین متون حوزویان در فرایند مدرن شدن ایران و در مواجهه با مسئله زن و جنسیت پرداخته است. او سه نشریه مکتب اسلام (۱۳۳۷–۱۳۵۶)، مکتب تشیع (۱۳۳۸–۱۳۴۴) و مسجد اعظم (۱۳۴۲–۱۳۴۴) را بررسی کرده و محتوای مرتبط با زنان و جنسیت را تحلیل کرده تا نشان دهد حضور اجتماعی زنِ مسلمان چه مسیر پر فراز و نشیبی را طی کرده است. موضوع کتاب، صرفنظر از محتوا، آنقدر جالب بود که با توجه به حوزه علاقهام انتظار داشتم درباره آن چیزی شنیده باشم. چرا نشنیده بودم؟ نام کتاب را جستوجو کردم؛ دریغ از یک بند یادداشت برای معرفی در سایتهای فروش.
نام نویسنده را هم با «لیلا» و هم با «صدیقه» جستوجو کردم. اطلاعی از او نیافتم. در سایت نورمگز هم اثری نبود. خانم یوسفمدد را نمیشناسم، ولی «گمشدن زنان دانشگاهی» پدیده نادری نیست. واقعیتهای زندگیهای زنان گاهی برای سالها و گاه برای همیشه آنان را از حوزه تخصصیشان دور میکند.
کتاب را که خواندم، بهنظرم پژوهش دغدغهمندی آمد. نشان میداد همزمان با اهمیت یافتن بحث از حق رأی زنان و مشارکت سیاسی و اجتماعی آنان، چگونه سنتگرایان مذهبی از این موضع که زنان کمعقلتر از آن هستند که حق مشارکت سیاسی داشته باشند، رسیدند به این که زنان مقدستر از آن هستند که بخواهند درگیر مسائل اجتماعی شوند و آنگاه «زن مبارز»!
کتاب با آوردن قطعاتی از نوشتههای مجلات به روشنی نشان میدهد چه تنشی وجود داشته میان مراجع اقتدار سنتی و مراجع اقتدار دولتی برای کنترل قلمرو خصوصی. از جای زن در خانه است فرایندی رخ داده تا اولویت اصلی زن خانه است.
از وقتی کتاب را دیدم، سوالم این بود که چرا کتاب دیده نشده، آن هم در حالی که بهتر از برخی کتابهایی است که با تبلیغات زیاد وارد بازار میشوند و فروش میروند، ولی مشارکت معرفتی جدی در غنای مباحث حوزه مطالعات جنسیت ندارند.
حتماً مؤثر است شانس، کمکاری ناشر در معرفی کتاب، نزدیک بودن آن به سال ۱۴۰۱ و عنوان نهچندان خوبی که پیشفرضهای منفی به ذهن میآورد. همینطور ساختار پایاننامهای که در نگارش کتاب تغییر نکرده و تقریباً در اغلب رسالههایی که به شکل کتاب منتشر میشوند، به محتوا ضربه میزند.
همه اینها هست، ولی نکته دیگری که درمورد خودم، تذکر دیگران کمک کرده آن را ببینم، خشمی است که موقع پژوهش درباره متونی که امروز «زنستیز» میدانیم به پژوهشگر زن دست میدهد. بازتاب این خشم در نوشتههای زنان، از نخستین متن زنانهنگر به زبان فارسی، یعنی معایبالرجال بیبیخانم استرآبادی (۱۳۰۰ خورشیدی) تا حدود یکونیم قرن بعد در نوشتههای حوزه جنسیت باقی است و من خود مبتلا به آن هستم.
خشم، آن آرامش و طمأنینهای را که ضرورت کار پژوهشی است از ما میگیرد و در کلمات، تحلیلها، شتابِ عبور از متون و ناتوانی از مواجهه همدلانه تجلی پیدا میکند؛ بهویژه اینکه عبور نکردهایم از زنستیزی و همه این حرفها به گوشمان آشناست... بدون اینکه موقعیت برابر برای نقد و تفسیر داشته باشیم.
میپذیرم خشم میتواند پژوهشگر را به پرسشهایی برساند که بدون خشم اصلاً مطرح نمیشدند. میتواند حساسیت او را نسبت به استدلالها، اصطلاحات، حذفها و تناقضهایی بالا ببرد که عادی و نامرئی یا بدیهی شدهاند. حتی ممکن است یکی از سرچشمههای مهم شناخت باشد. با این حال، در مقام پژوهشگر به خودم یادآوری میکنم که هنگام نقد باید به آن درجه از آرامش و تسلط رسیده باشم که بتوانم به میزان لازم خیره در چشمان سازمایه پژوهش بیندیشم و صورتبندی روشن و منصفانهای از موضوع نقد و نقد خودم ارائه کنم.
🔗 یوسفمدد، صدیقه(لیلا). (۱۳۹۹). تکوین هویت زن مسلمان در گذار انقلابی. تهران: نشر نگاه معاصر.
@neocritic
3 165
📚
وقتی گنجشکها مضطرب میشوند
(روزنوشتهایی از تهران در جنگ ۴۰ روزه)،
علیاصغر سیدآبادی، نشر اگر، ۱۴۰۵.
@neocritic
3 165
✍🏻
وقتی گنجشکها مضطرب میشوند کتابیست برای فردا، برای ثبت در تاریخ، برای آیندگان، برای بماند از ما به یادگار...مدتها در لیست خرید داشتم و نمیخریدم و بعد هم دل خواندنش را نداشتم. کتاب خیلی داغ است. نه که فقط تازه باشد، میسوزاند.
برای من اینطور بود که یادداشتها قلبم را فشار میداد. هر یکی را میخواندم میگفتم بگذارم برای بعد، بعدتر، برای چندسال بعد اگر عمری بود و درد این قصه کمتر شده بود... یادداشتها را علی سیدآبادی همزمان با جنگ و اگر دستش به اینترنت میرسیده، به زبان انگلیسی منتشر میکرده است. نسخه فارسی آن، دستکم برای ما در شهرهای جنگزده ایران هم صدا دارد، هم بو، هم رنگ، هم درد...
این چندماه که دوستان زیادی با زحمت و معطلی زیاد از خارج از کشور به دیدن خانوادههایشان آمدهاند، به نظرم رسیده باید به تک تکشان یک نسخه از این کتاب هدیه بدهم.
از جنس هشتگ وقتی شما نبودید و هشتگ آنچه شما ندیدید است از سمت داخل کشور.
برای اغلب مسافران تصاویر دردناک دیماه زنده و خونچکان است، اما از جنگ تصور روشنی ندارند. اینترنت نبود و جز روایتهای رسمی، قصه هر آدمی به پیرامون خودش محدود میشد. سیدآبادی یکنفره و یکتنه تلاش کرده بر ناآگاهیِ نظاممند و عامدانه ایجاد شده پیرامون جنگ خراش بیاندازد. در شرایطی که اغلب ما هنوز بیحس و کرخ هستیم از جنگها و از دیماه او توانسته انگشت به کیبورد ببرد و این احوال را در لحظه ثبت کند. احوالی که باید جانکند تا مغز از یاد نبرد برای حفظ و بقا...
شهرهای کوچک به دلیل جمعیت اندکشان معمولاً یک سردخانهی کوچک دارند. پس از حملهی موشکی دوبار با فاصله به این دبستان و کشته شدن صد و شصت و هشت نفر سردخانه ی میناب برای نگهداری جنازه های بچهها جا نداشته و آنها را به یخچالهای بزرگ نگهداری ماهی و میگو منتقل کرده بودند. این ماجرا مرا یاد صحنه ای در داستان چند جلدی دوستم (شین) انداخت که چند جلدش گرفتار سانسور است و مجوز انتشار نمی گیرد. بخشی از داستان در شهر آبادان میگذرد پس از حمله ی صدام به ایران تعداد کشته ها در آبادان این قدر زیاد میشود که سردخانه ها جا ندارند. صاحب کارخانهی تولید بستنی هرچه بستنی در یخچالهای بزرگ کارخانهاش دارد، بین مردم و رزمندگان رایگان توزیع میکند تا یخچالهایش را در اختیار سردخانه بگذارد.🔗وقتی گنجشکها مضطرب میشوند(روزنوشتهایی از تهران در جنگ ۴۰ روزه)، علیاصغر سیدآبادی، نشر اگر. @neocritic
3 165
در عین حال تجربه پساماهینگی را فراتر از یک فرایند صرفا زیستشناختی و هورمونی میبیند و آن را تجربهای پیچیده و چندلایه از درهمتنیدگی ذهن و بدن میداند. پساماهینگی پایان توانایی زنبودن نیست، بلکه آغاز مرحلهای تازه از خودآگاهی و بازتعریف هستی انسان مؤنث در جهان است. در این نگاه، پساماهینگی بلوغ دوباره است که این بار نه در جسم، که در ذهن و روح زنان رخ میدهد؛ نوعی بلوغ فکری، احساسی و معنوی که گرچه بیارتباط با تجربههای جسمانی قبلی نیست، اما از آن فراتر میرود و از افق تازهای زندگی را بازنگری میکند».
به عقیده نصراصفهانی، الگوهای فرهنگی تجربه پساماهینگی را بهجای محدودکردن زن، فضایی برای آزادی عمل، قدرت تصمیمگیری و بهرهگیری از خرد و تجربه زیسته فراهم میداند: «فضایی که او را قادر میکند تا نقش فعال و خلاقانهای در ساختن جهان برعهده بگیرد. پساماهینگی مساوی تجربه زیستن در بدنی کمتر اسیر بیولوژی و بیشتر خودآئین است که به طور طبیعی به مرحله تازهای از زندگی وارد شده. در نهایت اینکه زنان خود به عنوان سوژههای فعال باید در معناکردن این دوره از زندگی و زمان زنانه مشارکت کنند. مضاف بر اینکه روایتهایی برای زنان جوانتر برجا بگذارند که آنها را برای ورود به میانسالی و بعدتر پیری آماده کند. برای زمانی که زیبایی زنانه یا عشق مادرانه به فرزندشان دیگر بزرگترین دارایی و عنصر معنابخش به زندگی آنها نیست».
یائسگی زودرس زبان بدن
🔗لینک کوتاه
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1135711
3 165
پساماهینگی؛ تجربه زیستن در بدنی خودآئین
پژوهشی کیفی در دیماه سال 1404، با ۱۴ زن مبتلا به نارسایی زودرس تخمدان در مراکز درمانی تهران و اهواز مصاحبه عمیق انجام داده است. پژوهشگران شش مضمون اصلی را از یافتههای این تحقیق علمی استخراج کردهاند. بر این اساس، پریشانی روانی و ازدسترفتن بخشی از هویت، مشکلات جسمی، محدودشدن اختیار باروری، احساس پیری زودرس، موانع دریافت مراقبت یکپارچه و کمبود حمایت اجتماعی، اصلیترین دغدغههای زنان ایرانی درگیر با این بحران را نشان داده است. مطالعه کیفی دیگری نیز مبتنی بر مصاحبه با ۱۶ زن، از اضطراب روانی، اختلال در روابط اجتماعی و زندگی جنسی و نگرانی درباره سلامت باروری خبر داده است.
«مریم نصراصفهانی»، عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تجربه پساماهینگی و باورهای فرهنگی و استعاری حول آن را نمونه جالبی برای افرادی میداند که از منظری زنانهنگر، پدیدههای فرهنگی، اجتماعی و پزشکی را تحلیل میکنند: «در فرهنگ عمومی ما معمولا با تحقیر از این دوره زندگی زنان یاد میشود که در نامگذاری «پساقاعدگی» یا «نومیدشدن زن از خویشتن» مشهود است. تلقی رایج ناشی از نگاه مکانیکی به زن که او را «ابزار» میبیند: ابزار لذت جنسی و ابزار تولیدمثل. ابزاری که از نظر «علمی» در سنی مشخص از کار میافتد. آلودهدانستن زنان در دوران عادت ماهیانه نیز کمابیش ناشی از چنین نگاهی است. خونی که «به غایت پلیدی» دانسته شده باعث میشود دستگاه چند روز در ماه «معیوب» شود».
بنابراین، نگاه فرهنگی منفی کمابیش بر تلقی خود زنان از این مرحله از زندگیشان نیز اثر کرده است: «تجربه غریبی در امتداد نوسات هورمونی که در سالهای پیش از پساماهینگی تجربه میکنند؛ تجربیاتی که معرفت «عینی و علمی» پزشکی علاقهای به دانستنش ندارد. اصلا دلیل اصلی حذف زنان و ارجحیت بدن مردان به عنوان «بدن معیار» در پزشکی همین مبرابودنشان از نوسانات هورمونی است؛ اینکه مردان «عادی» و «نُرمال» هستند و زنان نامتعادل و به این ترتیب «غیرعادی». پساماهینگی در ادبیات و فرهنگ عامه اگر اسباب تحقیر و تمسخر نباشد، در محترمانهترین حالت به سکوت برگزار میشود؛ شبیه به «بیماری» ناگزیری که نباید به رویمان بیاوریم. تا زمانی بسیار نزدیک به زمانه ما، عادت ماهیانه نیز در سکوت مشابهی پیچیده شده بود و اسباب شرمساری بود اگر نزدیکترین مردانِ زن از آن بویی میبرند».
عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی معتقد است شرم گذشته این روزها دیگر از بین رفته است: «امروز به مرور و به آهستگی، در بستر به پرسش کشیدهشدن باورهای سنتی مبنی بر فرودستی زنان و شکستن مشروعیت سیادت انسانِ مذکرِ عقلانیِ خودآئینِ مدرن و همزمان با ورود چشمگیر زنان به قلمروهای گوناگون تخصصی، شرم و سکوتی که این مرحله طبیعی از زندگی زنان را احاطه کرده بود تا حدود زیادی از میان رفته است. نگاه مکانیکی به بدن انسان و تقلا برای فراتررفتن از آن با کمک «عقل مستقل»، برای دستیابی به پیشرفتهای مادی و معنوی هم اعتبار سابق را ندارد که به قول «موریس مرلو پونتی»، فیلسوف فرانسوی قرن بیستم، بدنِ ما ابزار نیست، بلکه شرط بودن ما در جهان است و به واسطه همین بدن است که جهان را درک میکنیم و معنا میبخشیم. حالا زنانی که خود وظیفه معنابخشی به تجربههای بدنهای زنانه را برعهده گرفتهاند، با تردید و سوءظن به ارزشها و مناسبات موجود مینگرند. به ارزشهایی که زنانگی و بدن زنانه را همیشه به منتهیالیه قطب منفی هستی پس رانده و ناقص، خطرناک، موضوع هوس، مرموز، نامتعادل و مختص لذت جنسی و تولیدمثل دانسته بود. ارزشهایی که بدنِ یائسه را فرسوده و بیمصرف و در آستانه زوال میداند».
با این حال تفسیر غالب از پساماهینگی همچنان در اختیار سیستمی پدرسالار است که دست در دست هم تفسیر خود از بدن زنانه را به اسم «واقعیت» تحمیل میکنند: «در این تفسیر جایی برای آموزش و آمادگی زنان برای ورود به میانسالی و پذیرش آن وجود ندارد. زنان باید تحت نظارت و هدایت حواسشان به «نقصها» و «کمبودها»ی تازه باشد. در این میان، علم پزشکی نیز با ادعای بیطرفی و عینیت علمی، به یاری این نظم فرهنگی آمده و مشتاقانه نقش «منجی» زنان «بیمار» در دوران میانسالی را بر عهده میگیرد».
در مقابل، رویکرد زنانهنگر ایستاده است که با نقد تبلیغات رسانهای، اعتبار تفسیرهای مسلط را به پرسش میگیرد: «همچنین بر این باور است که برای تحلیل معنای پساماهینگی و تجربه آن، باید بسترهای فرهنگی، تاریخی، جنسیتی، معرفتشناختی و اخلاقی شکلگیری هویتهای زنانه را هم بررسی کرد، یعنی همانجایی که بدنها شکل میگیرند و تجربههای زنان در آنها رخ میدهد، معنا میگیرد یا سرکوب میشود.
3 165
Repost from شرق
+5
🔻️️️️️️گزارش «شرق» از بحران پساقاعدگی زودرس زنان ایرانی که از حد نصاب یک تا پنج درصد آمارهای جهانی بالاتر است
🔺️️زودتر از موعد، دورتر از تصور
✍️ نیلوفر حامدی
▫️با توجه به بار منفی واژه یائسگی که تمام هویت زنانه را در امکان باردارشدن/نشدن خلاصه میکند، در این گزارش، از واژه پیشنهادی پساقاعدگی استفاده شده است. هرچند، تغییر یک واژه، از عمق این رنج شدید جسمی و روانی زنانه نمیکاهد.
🔹هیچکدامشان آماده این تغییر نبودند. اینکه برای آیندهای که هنوز نرسیده، سوگواری کنند. زنانی که هنوز در دهه سوم یا چهارم زندگیاند؛ کار میکنند، عاشق میشوند، برای آینده برنامه میریزند و شاید هنوز درباره مادرشدن تصمیم نگرفته باشند. اما میهمانی ناخوانده قرار است بدن و زندگیشان را دستخوش دگرگونی کند.
🔹در حالی که زنان از پیامدهای جسمی، روانی و عاطفی این تجربه میگویند، نبود دادههای ملی کافی، شناخت ابعاد مسئله و برنامهریزی برای مراقبت از آنها را دشوار میکند. «منوپاز» یا «پساقاعدگی»، تجربه زنانه بدنمندی که بروز و ظهورش در هر جامعهای با فاکتورهای سلامت جسم و روان زنان آن جامعه گره تنگاتنگی خورده است، اما اصلیترین نهادهای متولی سلامت، بهداشت و درمان آن، آمار، گزارش و یا پژوهش ملی قابل ارائهای در این زمینه انجام ندادهاند.
🔹در شرایطی که کشورهای توسعهیافته به دنبال راههایی برای به تأخیر انداختن آغاز دوره منوپاز در زنان هستند، اندک تحقیقات انجامشده داخلی در ایران، از پساقاعدگی زودرس در کشور خبر میدهند. طبق اعلام مرکز تحقیقات اندوکرینولوژی باروری پژوهشکده علوم غدد درونریز و متابولیسم کشور، میزان بروز «زودرس پساقاعدگی» در جمعیت زنان ایرانی از حد نصاب یک تا پنج درصد جهانی بالاتر است.
🔹تجربه این زنان، در کنار خلأهای نظام سلامت، پرسشی فراتر از پزشکی را نیز پیش میکشد: چرا تغییرات بدن زن هنوز میتواند به قضاوتی درباره ارزش و هویت و همه بودن او تبدیل شود؟ به خصوص که پژوهشی کیفی دریافته تجربه پساقاعدگی به مشکلات جسمی محدود نمیماند و وریشانی روانی، ازدسترفتن بخشی از هویت، موانع دریافت مراقبت یکپارچه و کمبود حمایت اجتماعی، اختلال در روابط اجتماعی و زندگی جنسی را نیز به همراه دارد.
🔹مریم نصراصفهانی، عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی معتقد است خود زنان هم باید برای معنا کردن این دوره مشارکت کنند: «پساماهینگی مساوی تجربه زیستن در بدنی کمتر اسیر بیولوژی و بیشتر خودآئین است که به طور طبیعی به مرحله تازهای از زندگی وارد شده. بنابراین زنان خود به عنوان سوژههای فعال باید در معناکردن این دوره از زندگی و زمان زنانه مشارکت کنند. برای زمانی که زیبایی زنانه یا عشق مادرانه به فرزندشان دیگر بزرگترین دارایی و عنصر معنابخش به زندگی آنها نیست».
💢️️️️️️بیشتر بخوانید👇️️️️️️
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1135711
@sharghdaily
sharghdaily.com
3 165
Repost from شرق
+5
🔻️️️️️️گزارش «شرق» از بحران پساقاعدگی زودرس زنان ایرانی که از حد نصاب یک تا پنج درصد آمارهای جهانی بالاتر است
🔺️️زودتر از موعد، دورتر از تصور
✍️ نیلوفر حامدی
▫️با توجه به بار منفی واژه یائسگی که تمام هویت زنانه را در امکان باردارشدن/نشدن خلاصه میکند، در این گزارش، از واژه پیشنهادی پساقاعدگی استفاده شده است. هرچند، تغییر یک واژه، از عمق این رنج شدید جسمی و روانی زنانه نمیکاهد.
🔹هیچکدامشان آماده این تغییر نبودند. اینکه برای آیندهای که هنوز نرسیده، سوگواری کنند. زنانی که هنوز در دهه سوم یا چهارم زندگیاند؛ کار میکنند، عاشق میشوند، برای آینده برنامه میریزند و شاید هنوز درباره مادرشدن تصمیم نگرفته باشند. اما میهمانی ناخوانده قرار است بدن و زندگیشان را دستخوش دگرگونی کند.
🔹در حالی که زنان از پیامدهای جسمی، روانی و عاطفی این تجربه میگویند، نبود دادههای ملی کافی، شناخت ابعاد مسئله و برنامهریزی برای مراقبت از آنها را دشوار میکند. «منوپاز» یا «پساقاعدگی»، تجربه زنانه بدنمندی که بروز و ظهورش در هر جامعهای با فاکتورهای سلامت جسم و روان زنان آن جامعه گره تنگاتنگی خورده است، اما اصلیترین نهادهای متولی سلامت، بهداشت و درمان آن، آمار، گزارش و یا پژوهش ملی قابل ارائهای در این زمینه انجام ندادهاند.
🔹در شرایطی که کشورهای توسعهیافته به دنبال راههایی برای به تأخیر انداختن آغاز دوره منوپاز در زنان هستند، اندک تحقیقات انجامشده داخلی در ایران، از پساقاعدگی زودرس در کشور خبر میدهند. طبق اعلام مرکز تحقیقات اندوکرینولوژی باروری پژوهشکده علوم غدد درونریز و متابولیسم کشور، میزان بروز «زودرس پساقاعدگی» در جمعیت زنان ایرانی از حد نصاب یک تا پنج درصد جهانی بالاتر است.
🔹تجربه این زنان، در کنار خلأهای نظام سلامت، پرسشی فراتر از پزشکی را نیز پیش میکشد: چرا تغییرات بدن زن هنوز میتواند به قضاوتی درباره ارزش و هویت و همه بودن او تبدیل شود؟ به خصوص که پژوهشی کیفی دریافته تجربه پساقاعدگی به مشکلات جسمی محدود نمیماند و وریشانی روانی، ازدسترفتن بخشی از هویت، موانع دریافت مراقبت یکپارچه و کمبود حمایت اجتماعی، اختلال در روابط اجتماعی و زندگی جنسی را نیز به همراه دارد.
🔹مریم نصراصفهانی، عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی معتقد است خود زنان هم باید برای معنا کردن این دوره مشارکت کنند: «پساماهینگی مساوی تجربه زیستن در بدنی کمتر اسیر بیولوژی و بیشتر خودآئین است که به طور طبیعی به مرحله تازهای از زندگی وارد شده. بنابراین زنان خود به عنوان سوژههای فعال باید در معناکردن این دوره از زندگی و زمان زنانه مشارکت کنند. برای زمانی که زیبایی زنانه یا عشق مادرانه به فرزندشان دیگر بزرگترین دارایی و عنصر معنابخش به زندگی آنها نیست».
💢️️️️️️بیشتر بخوانید👇️️️️️️
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1135711
@sharghdaily
sharghdaily.com
3 165
✍🏻
امروز با دوستی صحبت از اندیشههای لوگونز شد و بیاد آوردم زمانی قطعهٔ کوتاهی درباره او نوشتهام؛ برای دوستان نیا ثمری، دانشجوی فلسفهای که رفیقانش را تنها گذاشته بود.
نمیدانم بچهها با قطعهها چه کردند، ولی حالا که یادش کردیم، از روی لطف و به هر زبانی میدانید برای او، خانواده و دوستانش آرامش بخواهید.
ماریا لوگونز (۱۹۹۴ـ۲۰۲۰) فیلسوفی آرژانتینی-امریکایی است که درباره تفاوتها، چندگانگی هویتها و درک دیگرانگیْ بدون سلطه یا همسانسازی مینوشت.
اصطلاح «سفر زیارتی» از عبارتهای محوری برای درک شیوۀ تفلسف اوست. سفر زیارتی در فلسفه او یعنی سفر رهاییبخشی که مستلزم حرکت فردی/جمعی همراه با مقاومت در دنیاهای سیاسی و اجتماعی است.
در این سفر اندیشه و عمل از هم جدا نیستند و گاهی لازم است «دستهایمان را بر گوشهایمان بگذاریم تا بهتر بشنویم». به عقیده او برای درک دنیا(ها) باید از همه حواس خود کمک بگیریم و اجازه ندهیم مرزها و جبرهای سیاسی و اجتماعی با تکبری که با تعیین مرز و معیار به خرج دادهاند، ذهن ما را در دست بگیرند و هدایت کنند. باید «بازیگوشانه» به دنیاهای دیگر سفر کنیم؛ نه برای رقابت و نه برای هدایت که برای آموختن عاشقانه و درک آنچیزی و آنکسی که «خارجیها» و «متفاوتها» هستند.
حضور بازیگوشانه در این دنیاها متأثر از رویکرد متافیزیکی خاصی است که انتظار ندارد دنیا بسته و منظم باشد. پذیرای شگفتی و تازگی است، ابا ندارد از گفتن اینکه نمیدانم و نمیفهمم و برای بازسازی خود گشوده و پذیراست. در سفر بازیگوشانه به دنیاهای دیگر ابهام و پیچیدگی منشأ حکمت و لذتهای تازه است.
دنیاهایی وجود دارند که با آگاهی به مخاطراتشان به آنها وارد میشویم. دنیاهایی که خصلتهای اصلیشان کشمکش، فتح و تکبر است. اینها دنیاهایی هستند که از سر ضرورت به آنها وارد میشویم... در چنین دنیاهایی، ما بازیگوش نیستیم. بودن در این دنیاها همراه است با مقاومت در برابر ساختاری که ما را به موجوداتی منفعل، بردهخو و کمارزش بدل میکند. اما دنیاهایی هم وجود دارند که میتوانیم با عشق به آنها سفر کنیم و سفر به آنها بخشی از دوست داشتنِ حداقل برخی از ساکنان آنهاست. دلیل اینکه فکر میکنم سفر به «دنیای» کسی راهی برای همذاتپنداری با اوست، این است که با سفر به دنیای او میتوانیم بفهمیم او بودن چگونه است و خودمان در نگاه او چگونهایم. تنها زمانی که به دنیای یکدیگر سفر کرده باشیم، برای هم واقعاً سوژه هستیم. (من با هگل موافقم که خودشناسی نیازمند حضور سوژههای دیگر است، اما با ادعای او که این امر نیازمند تنش یا خصومت است مخالفم.) ... با سفر به دنیاهای دیگران، کشف میکنیم دنیاهایی وجود دارند که در آنها افرادی که قربانی ادراک متکبرانه هستند، واقعاً سوژهاند، موجودات زنده، مقاوم و واجد بینش و بصیرت؛ گرچه در ساختار رایج، ادراک متکبر به حیاتشان سروشکل میدهد و قابلانعطاف، قابل تا شدن، قابلدستهبندی و موضوع طبقهبندیاند. از: María Lugones, Pilgrimages/Peregrinajes: Theorizing Coalition Against Multiple Oppressions (Lanham, MD: Rowman & Littlefield, 2003), 96–97. @neocritic
3 165
Repost from N/a
«کدام آلمانی که در سینهاش تنها جرقهای از احساس ملی میدرخشد، میتواند این فکر را تاب آورد که مردمی بیگانه بخواهند با زور تفنگ بر ما توهمی سیاسی را تحمیل کنند که ویرانگر تمام روابط داخلی و شهروندی ماست؟ و همانها، درست در لحظهای که چیزی جز حقوق بشر، آزادی، برابری، شهروندی جهانی و برادری جهانی بر زبان ندارند، ما را در برابر انتخابی مشمئزکننده قرار دهند: یا خیانت به قوانین سرزمین پدریمان، به حکمرانان قانونیمان، و به خود و فرزندانمان را بپذیریم، یا اجازه دهیم با ما همچون پستترین بردگان رفتار شود؟» *تاملات یک غیرسیاسی*، توماس مان
3 165
Repost from N/a
تعریفی که مان نقل میکند بسیار گویاست: «تصدیقِ یک انسان فارغ از ارزش او».
این یعنی: اروس نه داوری میکند، نه میسنجد، نه دلیل میخواهد. اروس فقط آری میگوید—به آنچه هست، به همانگونه که هست.
و این دقیقاً کاری است که محافظهکارِ آیرونیک با زندگی میکند: به زندگی آری میگوید، بدون آنکه ارزش عقلانی یا اخلاقی آن را اثبات کند. این آری گفتن، عقلانی نیست، اخلاقی هم نیست—اروتیک است. عشقی است از سوی روح به آنچه روح نیست.
پس وقتی مان میگوید: «اروس همواره آیرونیست بوده و آیرونی، اروتیسم است»، منظورش این است: هر دو حرکتی یکسان دارند—حرکتی که در آن روح خود را به نفع آنچه ورای روح است، کنار میگذارد. هر دو نوعی تسلیم آگاهانهاند.
بنابراین پیوند میان محافظهکاری و آیرونی نزد مان از این قرار است: محافظهکاریِ راستین، موضعی غریزی نیست، بلکه دستاورد روحی است که از خود فراتر میرود.
3 165
Repost from N/a
توماس مان و محافظهکاری آیرونیک
ایرج آذرفزا
من اگر بخواهم شیوه یا نحوهٔ مواجههٔ خودم با ایران در حال جنگ را بهلحاظ نظری توضیح دهم، از مفهومِ «محافظهکاری آیرونیک/اروتیک» توماس مان در کتاب تاملات یک غیرسیاسی کمک میگیرم.
ازقضا مان نیز کتابش را در میانهٔ جنگ جهانی اول (۱۹۱۵–۱۹۱۸) نوشت، زمانی که آلمان زیر ضرب حملاتِ فرانسه بود. کتاب دروهلۀ نخست، در پاسخ به برادرش هاینریش مان و دیگر روشنفکران «تمدنگرا» (Zivilisationsliterat) نوشته شد—کسانی که از ارزشهای روشنگری فرانسوی، دموکراسی، پیشرفت و عقلگرایی سیاسی دفاع میکردند. مان در برابر آنها از «فرهنگ» (Kultur) آلمانی، از درونگرایی، از موسیقی، و از آنچه «روح آلمانی» مینامید دفاع کرد—اصطلاحاً برخلافِ موضعِ «لیبرال» برادر و دوستانِ روشنفکرش موضعی «محافظهکارانه» گرفت؛ و حتی از جانبِ برادر بهطرفداری از قدرت نیز متهم شد! اما موضعگیری محافظهکارانه مان ساده و یکسویه نبود؛ دقیقاً به همین دلیل است که مفهوم «آیرونی» و «اروس» در اندیشهٔ او جایگاه محوری مییابد.
مان در فصلِ آخر همین کتاب، با عنوانِ «آیرونی و رادیکالیسم»، مینویسد:
«رادیکالیسم نیهیلیسم است. فردِ آیرونیست محافظهکار است. با این حال، تنها محافظهکاریای آیرونیک است که پژواکِ آوای زندگی نباشد — آن آوایی که خود [=زندگی] را طلب میکند— بلکه پژواکِ آوای روح باشد — آن آوایی که نه خود [=روح] بلکه زندگی را طلب میکند. در اینجا پای اروس به صحنه باز میشود. میتوان آن [=اروس] را چنین تعریف کرد: «تصدیقِ یک انسان جدا از ارزشِ او». حال، این [تصدیق] چندان روحانی و چندان اخلاقی نیست؛ همچنین تصدیقِ زندگی از جانب روح نیز نیست. این [تصدیق] آیرونیک است. اروس همیشه آیرونیست بوده است. و آیرونی عاشقپیشگی است.»
اما منظور مان از «محافظهکاریِ آیرونیک/اروتیک» دقیقا چیست؟
1. دوگانهٔ بنیادین: روح در برابر زندگی (Geist gegen Leben)
برای فهم پیوند میان محافظهکاری و آیرونی، باید نخست دوگانهٔ بنیادینی را که مان از نیچه و شوپنهاور به ارث برده درک کرد:
از یک سو زندگی (Leben) قرار دارد: امر طبیعی، غریزی، زاینده، بیخبر از خود، خام، و سرشار از اراده به بقا. زندگی نمیاندیشد؛ فقط هست و میخواهد باشد.
از سوی دیگر روح یا عقل (Geist) قرار دارد: امر آگاه، انتقادی، تحلیلگر، اخلاقی، و در نهایت بیمار. روح بهذات خود علیه زندگی است، چون زندگی را موضوع تأمل و نقد قرار میدهد و با این کار، خامیِ مقدسِ زندگی را میآلاید.
رادیکالیسم در نظر مان یعنی جانبداری مطلق از روح علیه زندگی—یعنی همان روشنفکر روشنگریمسلکی که میخواهد زندگی را بر اساس عقل، اخلاق و ایدئولوژی بازسازی کند. و چون روح در ذات خود ضدزندگی است، رادیکالیسم در نهایت به نیهیلیسم میانجامد: نفی زندگی به نام ایدهای انتزاعی. این معنای آن جملهٔ آغازین است: «رادیکالیسم نیهیلیسم است.»
2. محافظهکار کیست؟
در نگاه سادهانگارانه، محافظهکار کسی است که از زندگی، از سنت، از آنچه هست در برابر هرگونه تغییر دفاع میکند. اما این محافظهکاریِ ساده، در نظر مان هنوز آیرونیک نیست؛ این صرفاً «صدای زندگی است که خود را میخواهد»—یعنی غریزهای که از خود دفاع میکند، بیآنکه بداند چرا.
محافظهکاریِ راستین و آیرونیک نزد مان چیز دیگری است: محافظهکاریای که از سوی روح صورت میگیرد، نه از سوی غریزه. یعنی روشنفکری که با وجود برخورداری از تمام ابزارهای نقد، تحلیل و ویرانگریِ عقلانی، آگاهانه تصمیم میگیرد در کنار زندگی بایستد. این همان «صدای عقل است که خود را نمیخواهد، بلکه زندگی را میخواهد».
اینجاست که آیرونی متولد میشود.
3. چرا این موضع آیرونیک است؟
آیرونی در معنای مورد نظر مان (که از رمانتیکهای آلمانی و بهویژه از کیرکگور و نیچه میآید) یعنی فاصلهٔ آگاهانه از موضع خود. آیرونیست کسی است که میداند چه میگوید و در عین حال میداند که میتوانست خلاف آن را هم بگوید. او در موضع خود ساکن نیست؛ بر فراز آن ایستاده است.
محافظهکارِ آیرونیک یعنی روشنفکری که:
—از زندگی دفاع میکند، اما نه از سرِ ناآگاهی، بلکه با تمام آگاهی از ضعفها، خامیها و حتی ابتذال زندگی. —میداند که عقل بر زندگی برتری دارد، و با این حال جانب زندگی را میگیرد. —میداند که سنت قابل دفاع عقلانی نیست، و با این حال آن را پاس میدارد.
این موضع ذاتاً آیرونیک است، چون نوعی خیانت روح به خود است: روح، با ابزارهای خود، علیه خود رأی میدهد و به نفع چیزی که در ذات خود مخالف آن است (یعنی زندگی) شهادت میدهد.
4. ورود اروس
و حال چرا اروس؟ اروس در سنتی که مان از آن وام میگیرد (افلاطون، نیچه، و بعدها فروید) نیرویی است که به سوی دیگری، به سوی بدن، به سوی زندگی کشیده میشود—نه به دلیل ارزش اخلاقی یا عقلانی آن دیگری، بلکه به دلیل خودِ بودنِ او.
3 165
✍🏻
معرفتکشی / عقیمسازی معرفتی
در سخنرانی دکتر علیرضا دوستدار، انسانشناس دانشگاهشیکاگو، با مفهوم «معرفتکشی / اسکولایتساید» آشنا شدم. گزارشی از تلاشهای اساتید حامی فلسطین در دانشگاه شیکاگو داد و انواع راهبردهای موفق / ناموفقی که برای برجستهکردن نسلکشی در فلسطین و معرفتکشی در غزه انجام دادهاند. تلاشهایی که روایتشان شنیدنی و اثراتشان در مقام کنشهای جمعهای کوچک در امریکا ستودنی بود. دانشگاهیانی که خشم را مولد معرفت کرده بودند: معرفت مستند، غنی و شورمند.
دوستدار جایی به تنظیم درسگفتارهایی درباره «خشونت رهاییبخش» برای دانشجویان امریکایی اشاره کرد. برهههای خاصی از تاریخ را با تکیه بر محتوا و متون جالبی برجسته کرده بود. خارخاری در ذهنم حس کردم. یادداشت کردم «خشونت رهاییبخش».
سخنرانی که تمام شد، برخی شنوندگان ضمن تقدیر از تلاشهای تحسینبرانگیز دانشگاهیان در دانشگاه شیکاگو، برای اوضاع و احوال دانشگاهیان ایران و کمکاریشان درباره فلسطین ابراز تأسف کردند. (بله! دانشگاهیان همیشه متهم ایرانی که ساکتسازی و خالصسازی رمقی برایشان نگذاشته و حتی یک نهاد نمایندگی مستقل ندارند)
اما دو نفر نقدهای پراکندهای به «خشونت رهاییبخش» داشتند که ارتباطی با حرفهای سخنران نداشت، من ولی هشیار شدم که خارخار در ذهن من تنها نبود.
ماجرا این بود که دوستدار و موافقان او از دایره مفاهیم گسترده، پروپیمان، روزآمد و در پیوند با گفتمان چپ در جهان استفاده میکردند. در مقابل، ما که جزو تحسینکنندگان آنها هم بودیم، قلاب ذهنمان روی مفهوم «خشونت رهاییبخش» گیر کرده بود، اما مفاهیم، اطلاعات و ادبیات غنی مورد نیاز برای پیوند زدن خودمان با بحث را در اختیار نداشتیم. ما در عین همدلی حس میکردیم چیزی درست نیست، ولی دستگاه نظری مناسب برای صورتبندی خوب و پاکیزه آن، در شرایط نیمه تعطیل نهادهای دانشگاهی، خاموشسازی نظاممند صداها و نداشتن اطلاعات، مفاهیم و کلمات مناسب ممکن نبود.
ذهن برخی از ما با شنیدن عبارت «خشونت رهاییبخش» آژیر میکشید. بهنظرمان در بافتار ما تنها توصیفی هوشمندانه از پیچیدگیهای کاربرد خشونت در رهاییبخشی نبود، که بوی نحوی توجیه یا شاید تجویز خشونت میداد. ذهن ما در بافت جامعهای خسته، خشن و زخم زخم؛ ازپاافتاده از زخم باز دو جنگ، زخم عفونی دیماه، زخم نوبهنو خونریز مهسا، حملههای سایبری گروههای تندرو از هر طرف و هفتهای یکی دو خبر از قتلهای خانوادگی و زنکشی نفس میکشید، ولی کلمات مناسب، نظام فکری منسجم و ادبیات نظری غنی برای صورتبندی دلیل این نگرانی نداشتیم.
آنها معتبر و محترم بودند. علاوه بر امتیازهای داخلی، نحوی قهرمانی جهانی در هزینهدادن برای فلسطین وجود دارد که شما را وصل میکند به تاریخ بلندی از ظلم و استعمارستیزی، شما را وصل میکند به معرفت معتبر و محترم دانشگاهی ...با گردنی افراشته.
ما در کنار آنها چه داشتیم جز یک مشت عاطفه مثل «ترس» و «غم» و ایدههای کهنه «جامعه کلنگی» و «مدارا» و «اصلاح»؟ ما که راهبردی نداریم جز اینکه اجازه بدهیم دانشجویمان هرقدر دوست دارد حرف بزند و تحمل کنیم فحش بدهد و بعد بغلاش کنیم تا گریه کند؛ که آماده نشده برای واقعیتی که باید آن را بفهمد و با آن زندگی کند...
«عقیمسازی معرفتی» شاید اسم وضعیت ما باشد. نمیکُشد، ازکار میاندازد.
@neocritic
