Critic l مریم نصر
Kanalga Telegram’da o‘tish
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است» فرانسواز دستور تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
Ko'proq ko'rsatish3 148
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-67 kun
+1030 kun
Postlar arxiv
3 148
Repost from انجمن علمی فلسفه دانشگاه شهید بهشتی
🔸 میان پاریس و تهران، فلسفه اسلامی، روانکاوی و سینما در اندیشهی جوآن کاچجک
👤 سخنران: خانم دکتر فائقه حاج حسینی، فارغالتحصیل از دانشگاه ایالتی نیویورک، رشته فلسفه و ادبیات تطبیقی
📆زمان برگزاری: دوشنبه ۲۰ مهر ماه، ساعت ۱۵
🔹مکان برگزاری: دانشگاه شهید بهشتی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، تالار ناصر خسرو
3 148
«بجای اینکه آزاداندیشی را برابر با فراتر رفتن از موقعیت خودمان بدانیم، باید تا بیشترین حد ممکن، آگاهی از موقعیتهایمان و تأثیری که آن موقعیتها بر ما میگذارند افزایش دهیم... بنابراین، هرچه افراد بیشتری با پیشینههای متنوعتر وارد فلسفه میشوند، جزمهای آن را به چالش میکشند و آن را به آرمان آزاداندیشی نزدیکتر میکنند.»
آزاداندیشی، از جایی آغاز شود که بفهمیم لازمه آزادی فکر شناختن محدودیتهای ناگریزی است که از مسیر آنها به افکارمان شکل میدهیم.
🔗 Alcoff L., . (2003). Singing in the fire. Lanham, Md: Rowman & Littlefield
@neocritic
3 148
«بجای اینکه آزاداندیشی را برابر با فراتر رفتن از موقعیت خودمان بدانیم، باید تا بیشترین حد ممکن، آگاهی از موقعیتهایمان و تأثیری که آن موقعیتها بر ما میگذارند افزایش دهیم... بنابراین، هرچه افراد بیشتری با پیشینههای متنوعتر وارد فلسفه میشوند، جزمهای آن را به چالش میکشند و آن را به آرمان آزاداندیشی نزدیکتر میکنند.»آزاداندیشی، از جایی آغاز شود که بفهمیم لازمه آزادی فکر شناختن محدودیتهای ناگریزی است که از مسیر آنها به افکارمان شکل میدهیم. @neocritic
3 148
✍🏻
زنان، تحصیل، تخصص و آزادفکری
آلیسون مری جاگر، متولد ۱۹۴۹ و از نسل اول فیلسوفان فمینیست، در کتاب سرود خواندن در آتش یادداشتی دارد با عنوان «آزادفکری؟».
آنجا از مسیر خودش در فلسفه نوشته؛ از اینکه چگونه زنی تحصیلکرده و علاقهمند به اندیشهٔ رها از محدودیتها، قدمبهقدم متوجه شد فکر کردن جدا از موقعیت و وضعیت ما نیست.
از مدرسه شروع میکند و اینکه چگونه مطالبات متناقض زنان تحصیلکرده آن نسل را محاصره کرده بود. جاگر میگوید در دوره مدرسه به انحای مختلف این پیام را دریافت میکرد که «باهوش باش، اما نه بیش از حد». حتی مادرش برایش میخوانده:
«خوب باش، ای دوشیزه شیرین، و بگذار هر که میخواهد، باهوش باشد.»
از یک سو، مدرسه استانداردهای بالایی طلب میکرد و ما را به رفتن به دانشگاه تشویق میکرد و برجستهترین دستاوردهای دختران را بر روی تابلوهای افتخار در سالن بزرگ مدرسه ثبت میکرد. از سوی دیگر، هیچوقت برایم روشن نبود که قرار است از این آموزش و تحصیلات دقیقاً چگونه استفاده کنیم. این تصور برایم ایجاد شده بود که دانشگاه جایی است که آدم در آن با پسران جالبتری آشنا میشود و شاید حتی با مردی ازدواج میکند. مدرک دانشگاهی «چیزی برای روز مبادا» بود؛ چیزی که اگر آنقدر خوششانس نبودیم که ازدواج کنیم، یا اگر شوهرمان میمرد (طلاق هنوز تا حد زیادی رسوایی محسوب میشد) به ما امکان میداد از طریق تدریس در مدرسه هزینه زندگی خودمان را تأمین کنیم.مینویسد در مدرسه خواندن مقدار زیادی لاتین در کنار درسهای تدبیر منزل، آداب معاشرت زنانه و آموزش راه رفتن خانمانه، بیشتر گیجش میکرد؛ بهخصوص که از کارهای خانه خوشش نمیآمد و به فلسفه و «اندیشه آزاد» علاقه داشت. با پایان دوران مدرسه، آغاز تلاش برای تحصیلات دانشگاهی اعتمادبهنفسش را نابود میکند: تیپ ساده، لهجه شهرستانی، قد بلند و ناآگاهی از اصول و شیوههای قروفِر و شیکپوشی در دانشگاههای لندن. با این حال چند سال در زمینه علوم انسانی تحصیل میکند و در کنار تحصیل، به کار و ازدواج هم فکر میکند. در روزگار او شغل طلایی دخترانی با مدرک علوم انسانی «منشیگری» بود؛ دخترانی همهفنحریف که آموزش میدیدند «امتداد شخصیت رئیس خود» باشند. بنا به روایت آلیسون، دختران تحصیلکرده یا امتداد شخصیت رئیسشان میشدند یا امتداد شخصیت شوهرانشان. خود او منشی بیمواجب همسر دامپزشکش میشود و زنان تحصیلکرده دیگر، منشیها و ماشیننویسهای دقیق و تمیزِ رؤسا و همسران تحصیلکردهشان. آلیسون همراه با همسرش به آمریکا مهاجرت میکند و در جریان جنبشهای دانشجویی و دانشگاهی قرار میگیرد. گرچه فضای امریکا پذیراتر از انگلستان است، اما آنجا هم شکل دیگری از همین مناسبات برقرار است:
برخی از زنان با فعالان مرد دانشگاهی رابطه داشتند و از نقشی که به آنها واگذار شده بود بسیار سرخورده بودند... کار با دستگاههای تکثیر، انجام کارهای دفتری و رفتوآمدهای خُرد، و فراهم کردن پاداشهای جنسی برای قهرمانان مرد. حتی وقتی تحصیلاتش را با موفقیت تمام میکند و در رشتهای مردانه، یعنی فلسفه، شغل خوبی به دست میآورد، کسانی به او طعنه میزنند که کوتاهی دامنش بیش از سخنرانی استخدامی درباره کواین در موفقیت او نقش داشته است. و بعد مادر شدن و هجوم احساس ناکافی بودن:
همیشه احساس میکردم نه به اندازه کافی با بچهها وقت میگذرانم، نه برای کلاسها به اندازه کافی آماده میشوم و نه انرژی کافی برای فعالیت اجتماعی میگذارم. نوشتن فلسفه بیش از همه برایم خودخواهانه به نظر میرسید و معمولاً پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار میشدم تا این کار را انجام دهم. بدون تردید، فیلسوف و مادری با اعتمادبهنفس بیشتر میتوانست این مسئولیتهای رقیب را با اضطراب بسیار کمتری از آنچه من داشتم، متعادل کند؛ اما الزامات کار دانشگاهی تماموقت با انتظارات رایج درباره مادری ناسازگار بوده و هست.نهایتاً، همین تجربه زیسته در موقعیت اجتماعی یک زن، تجربه مادری، و سالها تحصیل و کار در رشتهای منحصرا مردانه، نگاه او را به آزادفکری ی تغییر میدهد.
تجربههای من بهعنوان یک زن در رشتهای که تقریباً بهطور کامل در اختیار مردان بود، به من نشان داد که هیچ فیلسوفی واقعاً «فکری آزاد» نیست؛ دستکم نه به این معنا که کاملاً از دغدغهها و پیشداوریهای زمان و مکان خاص خود رها باشد.اما جاگر از اینجا به نفی فلسفه یا آزادفکری نمیرسد. میگوید فلسفه همچنان یکی از شکلهای آزاداندیشی است؛ یا دستکم میتواند چنین باشد. مسئله این است که آزاداندیشی را نباید مساوی با فراتر رفتن کامل از موقعیت خودمان بدانیم. چنین چیزی نه ممکن است و نه مطلوب.
3 148
Repost from N/a
مریم نصر اصفهانی
مراسم رونمایی کتاب ضیافت کلمات اثر مقصود فراستخواه
۱۱ مهر ۱۴۰۵
"اهمیت ضیافت کلمات برای من این است که سنت تسلیبخشی را از سطح فردی به سطح اجتماعی میبرد. ما در جامعهای زندگی میکنیم که مسائل جمعی آن هنوز حل نشده است. پرسش "حالا چه کنیم؟" برای ما فقط پرسش فردی کسی نیست که با تنهایی یا شکست مواجه شده بلکه پرسشی جمعی درباره چگونگی زیستن با یکدیگر است."
چکیده سخنرانی را در همرخ بخوانید:👇
https://hamrokh.com/book-launch-ziafat-e-kalamat-050711-drnasr/
3 148
✍🏻
خشونت کلید هیچ در بسته ای نشد
تا صد قفل تازه بر درها نزد
خشونت هیچ گرهی نگشود تا
هزار گره کور به گرههای مردمان نزد
خشونت برای درمان هیچ دردی به کار نیامد
تا خود درد بیدارمان نشد
خشونت بسیار فریاد کشید، ولی هیچ آواز نخواند
خشونت همان راه حل ساده بود که پیچیده ترین مسئله شد
خشونت به مشکلات ما هزار پاسخ سریع داشت
که همه غلط بود
از کتاب ضیافت كلمات نوشته مقصود فراستخواه، نشر همرخ، ۱۴۰۵، ص ۴۶
@neocritic
3 148
🗞️
گزارش خانم حدیث منتظری از رونمایی کتاب
ضیافت کلمات
به قلم مقصود فراستخواه:
مریم نصراصفهانی عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه گفت: در این روزگار، بهانههای بیشماری برای اضطراب، احساس ناامنی، بیچشماندازی، فقدان و اندوه در زندگی روزمره داریم. مردم مدام از یکدیگر و به ویژه از اساتیدی چون فراستخواه میپرسند: حالا چه میشود؟ چه کنیم و بالاتر از آن، چگونه در این روزگار دوام بیاوریم و تاب آوریم. کتاب «ضیافت کلمات» حاصل تأملات پیرامون همین پرسشهای بنیادین است. هفتاد تأمل کوتاه که حاصل چند دهه زیست فکری و دانشگاهی نویسنده درباره اضطراب، دموکراسی، صلح، یأس، تلاش، خستگی و امید است. مهم آن است که نویسنده در مقام یک دانای کل با پاسخهای آماده و جزمی سخن نمیگوید؛ بلکه با صدای بلند در کنار ما فکر میکند و توشهای از خرد زیسته و تفکر را با ما به اشتراک میگذارد.
نصراصفهانی با تحلیل ژانر کتاب توضیح داد: این کتاب را نمونهای موفق در ژانر فلسفی-ادبی نوشتههای تسلیبخش میدانم؛ سنتی دیرین که در آن فیلسوفان در مقام طبیبان روح، رسالاتی برای مواجهه با آلام وجودی انسان مینگاشتند. این ژانر بر دو پایه اساسی استوار است: یک چشمانداز فلسفی مشخص و بلاغت و رتوریک ادبی برای ملموس ساختن آن اندیشه در زیست روزمره.
وی با مرور تاریخی این سنت افزود: در یونان باستان، نمونه بارز آن رساله «فایدون» افلاطون و مواجهه سقراط با مرگ است. سپس در میان رواقیان، تأملات مارکوس اورلیوس و نامههای سنکا پدید آمد و نقطه اوج آن در گذار از باستان به قرون وسطی، کتاب جاودان «تسلیبخشی فلسفه» اثر بوئتیوس بود؛ دولتمردی اشرافی که در زندان و در آستانه اعدام، رنج فردیاش را به تجربه کلان بشری پیوند زد. در سنت جهان اسلام نیز متفکرانی چون یعقوب بن اسحاق کِندی در رساله «دفع الاحزان» و ابنمسکویه و رازی در رسائل تهذیب اخلاق، به شیوههای مواجهه با حزن پرداختند.
نصراصفهانی در ادامه گفت: البته تسلیبخشیهای کلاسیک بیشتر در بستر انسانشناسی افلاطونی شکل گرفته بودند؛ جایی که بدن زندان نفس دانسته میشد و عقل بهمثابه ارابهرانی بود که باید با شلاق، اسبهای سرکش احساس و عواطف را مهار کند. اما امروزه میدانیم انسان موجودی درهمتنیده است و عواطف، عقل و بدن از یکدیگر جداییناپذیرند.
این پژوهشگر فلسفه با مقایسه آثار امروزی نظیر کتابهای آلن دوباتن «تسلیبخشیهای فلسفه» یا لارس اسوندسن «فلسفه تنهایی و ملال» تأکید کرد: کتابهای تسلیبخش معاصر عموماً به مسائل فردی مانند شکستهای عاطفی، بیپولی یا احساس تنهایی میپردازند؛ اما ویژگی کمنظیر کتاب استاد فراستخواه این است که سنت تسلیبخشی را ارتقا داده و از دغدغه صرفاً فردی به ساحت رنجهای جمعی و اجتماعی کشانده است.
وی با توضيح اینکه جامعه ما جامعهای است که مسائل جمعی بنیادینش هنوز حل نشده و رنجهایی با پیوندی جمعی دارد گفت: این کتاب صرفاً به دنبال آرامبخشی کاذب و تخدیری نیست، بلکه هدف آن زنده نگهداشتن حس مسئولیت در قبال خود و جهانی است که در آن زندگی میکنیم.
نصراصفهانی در تشریح اضلاع فکری و تمایزهای ساختاری کتاب «ضیافت کلمات»، بر چهار مؤلفه بنیادین تأکید کرد و گفت: این اثر نخست با تکیه بر «اخلاق مراقبت و فهم دیگری»، کانون توجه خود را بر صلح و به رسمیت شناختن تکثر انسانی متمرکز کرده و نشان میدهد چگونه همواره برای جنایتها استدلال تراشیده میشود اما در ساحت صلح کمکاری صورت میگیرد؛ دوم، برخلاف سنت کلاسیک عقلمحور که عواطف را سرکوب میکرد، باعبارت درخشان «برخیز و اشک بریز که گریستن کار آدمی است»، «رسمیت بخشیدن به بدن، عواطف و اشک» را تا ساحت امر قدسی امتداد داده و از خدایی همدرد با رنجهای انسان سخن به میان میآورد؛ سوم، از رهگذر پذیرش واقعبینانه رنج و خستگی جمعی، به پیوند میان تسلیبخشی و زیست دموکراتیک میرسد و تسلی را نه در گریز از واقعیت، بلکه در تعمیق تابآوری و کنشگری اجتماعی میجوید؛ و در نهایت با بهرهگیری هوشمندانه از تصویرگریهای شاهمقصود تیموری و کدهای کیوآر خوانش صوتی مؤلف، نوعی بلاغت چندرسانهای مدرن پدید آورده تا اندیشه را بهطور همزمان با چشم، گوش، ذهن و عواطف مخاطب پیوند زند.
مریم نصراصفهانی در پایان با ارائه پیشنهادی برای چاپهای بعدی کتاب گفت: پیشنهاد من به استاد عزیز این است که در چاپهای آینده، دایره دغدغهمندی و مفهوم «دیگری» فراتر از مرزهای انسانی گسترش یابد و شامل تمام زیستبوم، حیوانات و موجوداتی شود که بر روی این کره خاکی همزیست ما هستند؛ چراکه بحرانهای محیطزیستی نیز امروز به یکی از بزرگترین سرچشمههای رنج و اضطراب جمعی ما بدل شدهاند.
🔗گزارش کامل نشست را اینجا بخوانید.
@neocritic
3 148
✍🏻
پیشنهاد تماشا
داستانهای موازی کارگردان : اصغر فرهادیاز فیلم آخر فرهادی چندان استقبال نشده و آنقدر کنایه منفی خوانده بودم که اگر زمینگیری سرماخوردگی نبود نمینشستم به دیدن فیلمی اینقدر طولانی با ریتم کند. با اینحال، به نظرم تجربه باارزشی بود و پیشنهاد میکنم. ⚠️لو رفتن خط کلی داستان (جزئیات این اثر ارزشمندند) نویسندهای تنها خانه همسایهها را دید میزند تا داستان خیالی زندگی آنها / خودش / مادرش را بنویسد و این وسط «آدام» نامی به دنیای او وارد میشود که دزدی سابقهدار است و بعد داستانها توی داستانها میپیچند. اول قصه اینطور است که آدام کیف خواهرزاده نویسنده را از دست کیفقاپ پس میگیرد و اعتماد خواهرزاده نویسنده و بعد خود نویسنده را جلب میکند، بعد وارد زندگی آدمهای واقعی و الهامبخشِ قصه نویسنده میشود و گند میزند به همه چیز (ذهنشان، روابطشان و کارشان). آدام همزمان معصومیتی هم دارد که حتی اعتماد شما را هم جلب میکند. نه فقط خانم نویسنده که شما هم ته دلتان از او که حتی قصه نویسنده را دزدیده میگذرید که عاشق است و عاشق مجنون است و در پناه خداست! توجیه میکنید آنها چقدر تاثیرپذیر و سست عنصرند که اینطور راحت بههم میریزند و شک میکنند به هم! آخر قصه که آدام هیچ چیز را گردن نمیگیرد و پنهان میشود، آخرِ آخر قصه که انگار به اول قصه بر میگردید و میبینید آدام با همان روش دارد زن دیگری را تحت تأثیر قرار میدهد و اعتماد او را هم جلب میکند؛ شما هم شک میکنید. آدام به مرور گاو شد؟ آدام بیجنبه بود و زود گاو شد؟ آدام از اول گاو بود و ما خر بودیم؟ @neocritic
3 148
Repost from N/a
باشه عزیزم
مهیاس چشم و ابروی مشکی داشت با پوست سبزهی ملایم که بانمکش میکرد. از دختر من کمی قد بلندتر و چهار شانهتر. به مادرش رفته بود. قلدر و زورگو نبود. چون هیچوقت ندیدم دخترم شکایتش را به خانه بیاورد. ساکت و مظلوم هم نبود، پرحرف نبود، کمحرف هم نبود. فرقش را یکوری باز میکرد و بافتهی موهایش از زیر مقنعه بیرون میزد. درسش خوب بود. نه اینکه شاگرد اول باشد اما گلیم خودش را از آب بیرون میکشید. لابد از کفشدوزک خوشش میآمد چون دخترم یکبار پیله کرده بود که مهیاس انگشتر کفشدوزکی آورده مدرسه، میشه منم ببرم؟!
مادرش نماینده مامانها بود. شمارهاش را اینطوری ذخیره کردهام: خ فضلی مامان مهیاس.
برای جشنهای مدرسه یا کارهای دیگر که لازم بود مادرها حرکت جمعی بکنند به او زنگ میزدم یا پیام میفرستادم. آخرین پیاممان این است:
"سلام خانم جان. اگر ممکنه دخترم را با شماره جدید عضو گروه کلاسی کنید"و او جواب داده "باشه عزیزم".
"باشه عزیزم" میان گفتگوهای روزمره ما زنها عبارتی مرسوم است. قاعدتا نباید گریه داشته باشد. پس چرا الان که پروفایلش را باز میکنم و "باشه عزیزم" را میبینم این همه درد دارد؟! پروفایلی که بالایش نوشته fatemeh و هنوز پر از عکسهای مهیاس است: نوزادی، تولد پنجسالگی، جشن روز اول مدرسه، کنار آدم برفی، میان شکوفههای درخت...
همان روز اول گفتم باید بروم خیزاب و آن خانه را از نزدیک ببینم. چند روز گذشته بود که از خمین بیست و یک کیلومتر رانندگی کردم و رسیدم. روستایی کوچک با حدود پنجاه نفر جمعیت. فروردین بود و باغهای انگور روستا برگهای سبز جوان داشتند. درختهای بادام پر از شکوفه بودند و آواز گنجشکها به راه بود. لابد آن عکسهای قشنگ را همینجا از دخترش گرفته بود. از خانه اما فقط تلی از خاک و پارههای مصالح قدیمی مانده بود. مگر یک خانهی روستایی، آن هم خانهی یک پدربزرگ چقدر جان دارد که بخواهد جلوی یک موشک نظامی بایستد؟ باد میآمد و کتاب علوم کلاس پنجم میان خاک و آجر پارهها ورق میخورد. انگار که دختری با دامن چیندارش بچرخد و بچرخد. دو مداد صورتی با سرمدادهای کرومی و ملودی آنطرفتر افتاده بودند و کنارشان یک برس چوبی. از آنها که نمیگذارند موی بلند موخوره بگیرد. چیزهای خرد و ریز دیگر هم بود که چشمم سیاهی رفت و ندیدمشان.
پیرمرد با لهجهی محلی گفت: "خمینِ شبانهروز مِزِدن. بَچّام پِناه اووُردن به خانه ما. دخترام و بچّاشان، پسرام و بچّاشان. بچیَن دیَه، اونُم دختربچَه، مِتِرسَن اِز سروصدا" و بعد شروع کرد زیر لب چیزی غمگین خواندن و گشتن میان آجرهای شکسته و تیر آهنهای کج و مآوج. میگفت از بیست و سوم اسفند تا یک هفته تکههای بدن، از روی پشتبام همسایهها جمع میکردهاند. بندانگشتهای ظریف مهیاس را لابد از روی انگشتر کفشدوزکی شناختند.
به دخترم گفتم مهیاس امسال مدرسه نمیآید. نگفتم که او با مادر و مادربزرگ، دایی و زندایی و دو دختر خالهاش در گلزار شهدا خوابیدهاند.
آخرین بازدید خ فضلی مامان مهیاس خیلی وقت پیش است. اما من بالاترین جای ایتا سنجاقش کردم. آن باشه عزیزم هر روز جلوی چشمم است.
یک روز گفت عکس مهیاس را با خودت به مراسم تشییع رهبر میبری؟ گفتم باشه عزیزم. روز دیگر گفت قصهی خیزاب را مینویسی؟ گفتم باشه عزیزم. عهد کردهام هرچه بگوید همین جواب را بدهم.
امروز از او پرسیدم میشود برای عاقبت به خیری من دعا کنی؟ کاش گفته باشد باشه عزیزم...
3 148
Repost from N/a
باشه عزیزم
مهیاس چشم و ابروی مشکی داشت با پوست سبزهی ملایم که بانمکش میکرد. از دختر من کمی قد بلندتر و چهار شانهتر. به مادرش رفته بود. قلدر و زورگو نبود. چون هیچوقت ندیدم دخترم شکایتش را به خانه بیاورد. ساکت و مظلوم هم نبود، پرحرف نبود، کمحرف هم نبود. فرقش را یکوری باز میکرد و بافتهی موهایش از زیر مقنعه بیرون میزد. درسش خوب بود. نه اینکه شاگرد اول باشد اما گلیم خودش را از آب بیرون میکشید. لابد از کفشدوزک خوشش میآمد چون دخترم یکبار پیله کرده بود که مهیاس انگشتر کفشدوزکی آورده مدرسه، میشه منم ببرم؟!
مادرش نماینده مامانها بود. شمارهاش را اینطوری ذخیره کردهام: خ فضلی مامان مهیاس.
برای جشنهای مدرسه یا کارهای دیگر که لازم بود مادرها حرکت جمعی بکنند به او زنگ میزدم یا پیام میفرستادم. آخرین پیاممان این است:
"سلام خانم جان. اگر ممکنه دخترم را با شماره جدید عضو گروه کلاسی کنید"و او جواب داده "باشه عزیزم".
"باشه عزیزم" میان گفتگوهای روزمره ما زنها عبارتی مرسوم است. قاعدتا نباید گریه داشته باشد. پس چرا الان که پروفایلش را باز میکنم و "باشه عزیزم" را میبینم این همه درد دارد؟! پروفایلی که بالایش نوشته fatemeh و هنوز پر از عکسهای مهیاس است: نوزادی، تولد پنجسالگی، جشن روز اول مدرسه، کنار آدم برفی، میان شکوفههای درخت...
همان روز اول گفتم باید بروم خیزاب و آن خانه را از نزدیک ببینم. چند روز گذشته بود که از خمین بیست و یک کیلومتر رانندگی کردم و رسیدم. روستایی کوچک با حدود پنجاه نفر جمعیت. فروردین بود و باغهای انگور روستا برگهای سبز جوان داشتند. درختهای بادام پر از شکوفه بودند و آواز گنجشکها به راه بود. لابد آن عکسهای قشنگ را همینجا از دخترش گرفته بود. از خانه اما فقط تلی از خاک و پارههای مصالح قدیمی مانده بود. مگر یک خانهی روستایی، آن هم خانهی یک پدربزرگ چقدر جان دارد که بخواهد جلوی یک موشک نظامی بایستد؟ باد میآمد و کتاب علوم کلاس پنجم میان خاک و آجر پارهها ورق میخورد. انگار که دختری با دامن چیندارش بچرخد و بچرخد. دو مداد صورتی با سرمدادهای کرومی و ملودی آنطرفتر افتاده بودند و کنارشان یک برس چوبی. از آنها که نمیگذارند موی بلند موخوره بگیرد. چیزهای خرد و ریز دیگر هم بود که چشمم سیاهی رفت و ندیدمشان.
پیرمرد با لهجهی محلی گفت: "خمینِ شبانهروز مِزِدن. بَچّام پِناه اووُردن به خانه ما. دخترام و بچّاشان، پسرام و بچّاشان. بچیَن دیَه، اونُم دختربچَه، مِتِرسَن اِز سروصدا" و بعد شروع کرد زیر لب چیزی غمگین خواندن و گشتن میان آجرهای شکسته و تیر آهنهای کج و مآوج. میگفت از بیست و سوم اسفند تا یک هفته تکههای بدن، از روی پشتبام همسایهها جمع میکردهاند. بندانگشتهای ظریف مهیاس را لابد از روی انگشتر کفشدوزکی شناختند.
به دخترم گفتم مهیاس امسال مدرسه نمیآید. نگفتم که او با مادر و مادربزرگ، دایی و زندایی و دو دختر خالهاش در گلزار شهدا خوابیدهاند.
آخرین بازدید خ فضلی مامان مهیاس خیلی وقت پیش است. اما من بالاترین جای ایتا سنجاقش کردم. آن باشه عزیزم هر روز جلوی چشمم است.
یک روز گفت عکس مهیاس را با خودت به مراسم تشییع رهبر میبری؟ گفتم باشه عزیزم. روز دیگر گفت قصهی خیزاب را مینویسی؟ گفتم باشه عزیزم. عهد کردهام هرچه بگوید همین جواب را بدهم.
امروز از او پرسیدم میشود برای عاقبت به خیری من دعا کنی؟ کاش گفته باشد باشه عزیزم...
3 148
Repost from N/a
📚نشست رونمایی و نقد کتاب ضیافت کلمات
با حضور:
▫️مقصود فراستخواه (نویسنده کتاب)
و با سخنرانی:
▫️حمیدرضا نمازی
▫️مریم نصر اصفهانی
▫️مالک شجاعی جشوقانی
به میزبانی:
▫️محسن آزموده
🔸شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵ تا ۱۷
🔸بزرگراه حقانی، سازمان اسناد و کتابخانه ملی، اندیشگاه فرهنگی
🔹حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
3 148
Repost from اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
📌 نظریهزدگی چیست؟
✍ محمدمهدی حاتمی
این روزها مقالهها، رسالهها و کتابهای زیادی منتشر میشود که نویسندگانش میکوشند متنهای فلسفی، تاریخی، ادبی و هنری را از طریق نظریههای جدید تفسیر کنند. این امر، در رسالههای ارشد و دکتری و مقالات مستخرج از آنها به کرات مشاهده میشود؛ به این علت که نویسنده تحت فشار است که نشان دهد پژوهش او نوآورانه است و چیزی بر علم افزوده است. لذا عجیب نیست که با چنین عنوانهایی در پژوهشهای دانشگاهی روبهرو میشویم:
– خوانش نوفرویدی داستان اکوان دیو
– تفسیر نئومارکسیستی داستان کنیزک و خر خاتون در مثنوی معنوی
– رویکردی پساساختارگرا به کرامات رابعه عدویه در تذکرهالاولیا عطار نیشابوری
– کهنالگوهای یونگی در کباب غاز سید محمد علی جمالزاده
– فمینیسم دریدایی در مواجهه با غیاب عنصر زنانه در شعر زمستان مهدی اخوان ثالث
– کاوش فوکوییِ رابطهی معرفت و قدرت در عارفنامهی ایرج میرزا
و... .
قاعدهی این پژوهشها چنین است: انتخاب نظریهای غربی، جدید و غالباً دهانپُرکن و قرار دادنش در کنار یک متن کهن؛ نوشتن مقدار زیادی اصطلاحات پیچیده، سردرگمکننده، بیربط و نامنسجم به عنوان مبانی نظری؛ انتخاب چند شاهد متنی سازگار با نظریه و نهایتاً چند نتیجهگیری پیشپاافتاده و یا کاملاً عجیبوغریب.
برای مثال: رستم نماد نرینگی و اکوان دیو نماد مادینگی است. غلبهی رستم بر اکوان، نشانهی چیرگیِ مرد بر زن و کاشف از ناخودآگاه آنتیفمنیستی فردوسی است. (کشفی تکاندهنده در علوم ادبی–جنسی و لذا ارزشمند برای انتشار در مقالات علمی–پژوهشی!)
مثالی دیگر: در داستان کنیزک و خر خاتون، خر نمایندهی سرمایهداری افسار گسیخته، خاتون نمایندهی طبقهی بورژوا و کنیزک نمایندهی طبقهی کارگر است. طبعاً خاتون از سرمایه و ابزار تولید، سود میبرد، چون بلد کار است و کنیزک، دچار جراحت شدید میشود چون از خود بیگانه است! (کشفی بدیع در تکنولوژیِ مارکسیستی جهت بهبود وضع طبقهی کارگر با تکیه بر توزیع عادلانهی کدو! و اگر بپرسید چرا جای کنیزک و خاتون در داستان عوض شده است میتوان گفت مولوی همیشه نعل وارونه میزد!!)
این دو مثال، البته، طنزند اما اگر در مجلات علمی–پژوهشی جستوجو کنید میبینید از حقیقت بیبهره نیستند (خیلیها شوخی شوخی و با همین جنس مقالات عضو هیئت علمی، دانشیار و استاد تمام دانشگاه شدهاند). حقیقتِ فارغ از طنزِ مثالها چیزی است که آن را «نظریهزدگی» مینامم.
منظور از نظریهزدگی استفادهی نامناسب، بیربط، تحمیلکننده و نامعقول از نظریهها است. تفسیرهای نظریهزده دارای ویژگیهای زیرند:
۱. توضیحی قانعکننده دربارهی این مسئله ارائه نمیدهند که چرا متنِ X میتواند بهشکل معقولی توسط نظریهی T تفسیر شود و چرا و چگونه این تفسیر، زوایای تاریک متن را آشکار میکند؛
۲. غالباً یک نظریه را برای متنهای کاملاً متفاوت استفاده میکنند و نسبت به تناسب متن و نظریه، بیتوجهاند؛
۳. شواهد متنی را برای تأیید نظریه دستچین میکنند و شواهد عدم تأیید نظریه را نادیده میگیرند یا تحریف میکنند؛
۴. نتایج را به نفع نظریه مصادره میکنند و هر کجا نتیجه چیز دیگری بود، آن را کنار میگذارند؛
۵. پیشفرضها را با خواندن دقیق متن تصحیح نمیکنند بلکه فقط آنها را تأیید میکنند؛
۶. اصطلاحات نظری را مهمتر از روندهای تفسیری میدانند و دقیقاً نشان نمیدهند روند تفسیری آنها چگونه شکل گرفته است و با پیگری روششناسی دقیق به کجا میانجامد؛
۷. زمینهی متن را نادیده میگیرند و زمینهی جدیدی که نظریه آن را معتبر میداند، جایگزینش میکنند.
نظریهزدگی، شکل تقلبیِ استفادهی معقول از نظریه در تفسیر متن است و بهجای آنکه دانش واقعی تولید کند، امکان فهم را مسدود میکند. این از مصیبتهای علوم انسانی در ایران معاصر است.
💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
@azdanameh
3 148
✍🏻
فراپیام
از خبری در یکی از شبکههای اجتماعی نماگرفت(اسکرینشات) گرفتم و برای گروهی از دوستان ارسال کردم. تنها واکنش به خبری که از نظر من عجیب و غمانگیز بود، این بود که «منبع؟». همه خبرگزاریها کار کرده بودند، پس اولین لینک را به عنوان منبع فرستادم، اما بهم برخورد! «منبع؟» بوی بیاعتمادی میداد و طلبکار بود. اگر بجای «منبع؟» خالی نوشته بود «خبر را جایی ندیدم، منبع؟» یا نوشته بود «چه وحشتناک! منبع؟» یا «لطفاً منبع» یا حتی «لطفن منبع» و حتی «منبع (شکلک، هر شکلکی)»؛ آن احساس بیاعتمادی و طلبکاری دست نمیداد.
واضح است چیزی که مرا در آن گفتوگوی کوتاه بیشتر از خودِ کلمه «منبع؟» درگیر کرد، معنایی بود که پشت آن احساس کردم. نویسنده را میشناختم و میدانستم واقعاً منظور خاصی ندارد؛ طفلک فقط «منبع خبر» را خواسته بود!
خیلی وقتها اصل برخوردنها به ما در مراودات مجازی / حقیقی؛ عمومی / خصوصی بیشتر به «فراپیام» مربوط است تا خود «پیام».
اطلاعاتی که از مسیر معنای کلمات منتقل میشود پیام است. آنچه درباره رابطه منتقل میشود، یعنی نگرش ما نسبت به یکدیگر، موقعیتی که در آن قرار داریم، و چیزی که در حال گفتنش هستیم، فراپیام است.پیام درباره کلمات است، فراپیام درباره روابط. ماجرا بیش از اینکه به «چی گفتی» مربوط باشد، به «چطور و بر چه بافت و بستری گفتی» مربوط است. از آن طرف حرف زدن درباره فراپیام دشوار است. خیلی وقتها چیز آشکار و مشخصی وجود ندارد که به آن اشاره کنید. دمای احوالپرسی را در نظر بگیرید: سردی و گرمی احوالپرسی را نه کلمات، که میتوانند کاملا مشابه باشند، که حالت چهره، برق نگاه، میزان فشردن دست و حتی انتخاب کلمات در تناسب با آدمهای غریبه / آشنایی که اطراف شما حضور دارند تعیین میکند، ضمن اینکه ممکن است دماسنج فرهنگی، خلقی و تربیتی شما و طرف مقابل هماهنگ و همگام نباشد. خانم دبورا تنن زبانشناس در آثارش مفصل به مفهوم فراپیام (Metamessage) پرداخته و تاثیر آن بر فرهنگ و روابط اجتماعی، روابط عاشقانه، روابط با والدین، روابط با خواهر و برادرها و روابط با همکاران را نشان داده است. او از قول زبانشناسی نقل میکند برای گفتوگویی که هدفش فقط انتقال اطلاعات باشد، چهار اصل مهم وجود دارد: - به اندازهی لازم صحبت کن، نه بیشتر. - حقیقت را بگو. - مرتبط صحبت کن. - واضح صحبت کن. اما از قول زبانشناس دیگری اشاره میکند در گفتوگوی واقعی، این قوانین بهتنهایی کافی نیستند؛ چون ما فقط به انتقال اطلاعات فکر نمیکنیم، بلکه تأثیر حرفمان بر رابطه با دیگران نیز برایمان مهم است. پس سه اصل ادب را هم باید رعایت کرد: - تحمیل نکن؛ فاصله را حفظ کن. - حق انتخاب بده؛ اجازه بده طرف مقابل هم نظر داشته باشد. - صمیمی و دوستانه باش؛ رابطه را حفظ کن. «ادب» معمولاً ابزارهای مناسبی در اختیار ما قرار میدهد که بقول تمثیل شوپنهاور درباره نیاز آدمها به تنهایی/ تعامل، آن جوجهتیغی باشیم که در سرما نه آنقدر از گله دور شده که یخ بزند و نه آنقدر نزدیک که خارهایش بدن همجواران را زخمی کند. پ.ن: این روزها که اغلب ما فرسوده و آماده برای سوءتفاهم هستیم بیشتر روشنام شده رعایت ادب به هیچ وجه چیزی تشریفاتی نیست. برخی رواج اهانت و فحاشی را مرهمی بر زخمهایشان میدانند، اما به چشم من، از قضا، در همین شرایط، رعایت ادب و «نزاکت سیاسی» یعنی آدمها و گروهها حواسشان به زخمهای بزرگتری جمع است. انعکاسی است از اهمیت قائل شدن به تأثیر حرفهایمان بر دیگران و رابطهمان با آنها. @neocritic
3 148
✍🏻
چه کسی حجاب را سیاسی کرد؟
معمولا اولین پاسخی که به ذهن میآید رضا شاه پهلوی است. او از مدرنسازی آتاتورک الهام گرفته بود، اما دخالت خوی نظامیاش در ماجرای حجاب نحوی ماهیت سیاسی به پوشش زنان داد.
ولی پوشش زنان پیش از ۱۳۱۴ نیز با قدرت، خانواده، اخلاق، جنسیت و نظم اجتماعی پیوند داشت.
حجاب (پردهداری و پردهنشینی) پیش از ورود دولت مدرن به این مناقشه هم در مناسبات قدرت، خانواده و نظم جنسیتی جامعه قرار داشت. ساختاری که جامعه را نظمی عمودی میبیند و موجودات فرودست را بخشی / عضوی که باید آنقدر ذوب در فرادست باشند که فردیتشان به چشم نیاید.
کتاب جذابی وجود دارد بهنام رسائل حجابيه؛ شصت سال تلاش علمى در برابر بدعت كشف حجاب که مجموعه ۳۳ رساله و كتاب است كه از سال ۱۲۹۰ تا ۱۳۴۸ خورشیدی درباره حجاب نوشته شده و رسول جعفریان آنها را گردآوری کرده است.
در رسالات این کتاب میخوانیم که نویسندگانِ مرد، از یونان و روم و مسیحیت و یهودیت تا نویسندگان غربی معاصرشان تا علم روانشناسی تا آیات و روایات و حتی اصطلاحات انگلیسی و فرانسوی را به خدمت گرفتهاند تا از ضرورت پردهنشینی و پردهداری زنان در ساختار سنتی دفاع کنند.
بیش و پیش از حجاب مخالفتها متوجه آموزش عمومی علوم جدید به زنان است:
چندى قبل كه در نقطهاى سرگرم مطالعه جرايد بودم، ناگه در جريده معيشت ملی به مقالهاى برخوردم كه براى تعلّم دوشيزگان به حديث «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة»، تمسّك جسته كه با زبان نرمى، دختران را به تعليم كليه علوم اجتماعى و سياسى و غيره دعوت میكرد و چون منظور از حديث مزبور فوق علوم مخصوصهاى است... دانش زنان مقوّى روح اخلاقى آنها بوده، نه تحصيل مقدّمات سياسى و تكميل وسائل مشتهيات نفسانى باشد . معارف دوشيزگان بايد تدريس صيانت عناوين امانت ناموس زوج خود بوده، نه امور مربوط به سياست عالم؛ و در عصور ديرين نيز دختران بسى عالمه بودند ولى تعليم آنها فقط در قسمت تشريعى و مذهبى بوده، نه قوانين ليدريت اجتماع و كارپردازى مملكت . البته وقتى زنان از حدود وظايف تعليم خود خارج گشته و به امور اجتماعى بپردازند، از حجاب عصمت لازمه خود بيرون آمده و از فرط ضعف نفس هواى كرسى وكالت به كلّهء جامد آنان رسوخ خواهد نمود و بعد از آنكه بر خلاف ساختمان طبيعى دماغى خود به امور مهمه مملكت پرداختند، در آن وقت « نه بر مرده، بر زنده بايد گريست»...از جذابیتهای بازخوانی امروزین رسائل حجابیه، توجه و تنبه به پیچیدگیهای فرهنگها و سوءتفاهمهایی است که در مواجهه با ورود قهری ایدهها، ارزشها و الگوهای فرهنگی از جامعهای به جامعه دیگر پدید میآیند. این رسالهها بهخوبی نشان میدهند که چگونه مفاهیمی مثل آزادی، آموزش، اشتغال و حقوق زنان، هنگامی که به بستر فرهنگی و تاریخی متفاوتی پرتاب میشوند معنایی متفاوت از معنای اولیه خود پیدا میکنند و مسائل بنیادیتر را پنهان میکنند.
تكليف زن براى كار كردن و تحصيل نفقه، همزمان با شغل خانهدارى و مشقتهاى منزل، ظلمى است كه « كسانى كه زن را زنده به گور میكرده و يا بعد از مرگ شوهر، او را به آتش میسوزاندند » با زن روا نمیدارند در یکی از رسالات که متنی جدلی است پیرمرد ظاهرا عامی از جوان دانشجو میخواهد منظور از «آزادی زنان» را توضیح دهد:
منوچهر متحيّر شده چه بگويد . اگر بگويد مقصود آن است كه زنان هم مثل مردان به هر نقطه و هر شهر و ديار كه میخواهند بروند كه بهطور كلى با اصول زندگى بشر جور در نمیآيد و امر زناشويى مطلقا عملى لغو و بيهوده خواهد بود. اگر بگويد در همخوابگى با چند همسر و يا بارگيرى از هر جوانى آزاد باشند كه آن هم خيلى مفتضح و رسواست ؛ به علاوه موجب خونريزىها و قتلها و فاسد شدن نسل میگردد . اگر بگويد زنان هم بايد در طلاق دادن شوهران خودمختار باشند، آن را هم به خوبى از حسّ خودخواهى و بوالهوسى و كمظرفى و مكر و حيله و شيطنت اين جنس لطيف كه مشهور جهان است مطّلع بوده و میداند كه اگر اختيار طلاق با زنان باشد، هر بانوى روشنفكر و تحصيل كردهء صبور و حليمى، اقلا در هر شب سه چهار شوهر سالم و نجيب تمام عيار را طلاق خواهد داد.درس امروز ما این که مادامیکه زن در این متون موضوع بحث است، نه صاحب/ طرف بحث و درباره او سخن گفته میشود، برای او مصلحت تعیین میشود و حدود آزادی او تعریف میشود؛ مسئله و مصلحت خود اینجا و اکنونِ او نه دیده میشود و نه مهم است. در غیاب او هربار فقط ریشهها پشت برگ و باروهای متفاوت پنهان میشود. کتاب رسائل حجابیه را اینجا ببینید @neocritic
