ru
Feedback
مرهــمِ زخـ❤️‍🩹ـم

مرهــمِ زخـ❤️‍🩹ـم

Закрытый канал

﷽ 📍تنها چنل رسمی رمان های آلما شایسته 📌پارتگذاری: شنبه تا چهارشنبه_ساعت ۲۱:۰۰ 📌لینک چنل: https://t.me/+Rw7ValBajyhkZTNk 📌میانبر پارت اول رمان ها: https://t.me/almashayeste/11 📌ارتباطات: @itsbluegirl 📌آیدی اینستاگرام نویسنده: Alma.writer

Больше
2 517
Подписчики
-924 часа
+177 дней
+4530 день
Архив постов
Repost from N/a
ایوا دختری که کیف بزگترین مافیای وحشی و بی رحم که دخترا براش مثل عروسکن رو میدزه.اون مافیا،یه شب باتمام نیروهاش واردخونه ایوا میشه .با خودش به عمارتش میبره بهش تجاوز میکنه و اونقدر شکنجه اش میکنه ، که ایوا دختر داستانمون تسلیم میشه تا محتویات کیف رو پیدا کنه اما چجوری ؟اگر پیدا نکنه اون مافیا ایوا رو به طرز فجیهی میکشه.. https://t.me/+T09aFGDbW583Yzk0 8:30pak

🌟📁این چنل‌ها مورد نیازتن چون: 📖 دنبال فایل رایگان کتاب‌های رمان و داستانی هستی🪷 🤩 دنبال ویدئوهای آموزشی ادیت و تولید محت
🌟📁این چنل‌ها مورد نیازتن چون:
📖 دنبال فایل رایگان کتاب‌های رمان و داستانی هستی🪷 🤩 دنبال ویدئوهای آموزشی ادیت و تولید محتوا می‌گردی🩷
📎 Book ⌕ Library ⬇️⬇️⬇️ ⋆˚ با زدن روی گزینه ADD بهترین چنل‌های یادگیری و سرگرمی رایگان رو داشته باش🩷🩷 🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
🔔 تبلیغات رایگان + پلتفرم درآمدزایی

‘وقتی در من نگاه می‌کنی زخم‌های من آرام می‌گیرند.
شمس لنگرودی’
@almashayeste

Repost from N/a
ولم کن روانی میگم کیف تو دست من نیست.. یکی یکی دکمه های پیراهنش که دیگه داشت توی تنش جر میخورد باز کرد پیراهن رو باشتاب روی مبل پرت کرد چشمام میخ شکم عضلانیش بود اب دهنمو قورت دادم نزدیکم شد و گفت: -میگی کیف رو کجا قایم کردی یا به روش خودم ازت اعتراف بگیرم. +من.. انگشت روی دهنم گزاشت با لبخند گفت: -اگر من اعتراف بگیرم هیچ دردی حس نمیکنی ولی اگ اون پنج نفر صدا کنم جنازه ات از در میره بیرون.. +به خدا من نمیدونم کجاست. نفس عمیقی کشید سرشو بالا پاین تکون داد و گفت: +باشه ... یدفعه چنگی توی موهام،زد شالم از سزم کنده شد فریاد بلندی زد: +ایــــرج https://t.me/+T09aFGDbW583Yzk0 ۲۲:۳۰پاک

یه ایران از پسره حساب میبرن ولی دل سنگیشو به دختری میده که اومده ازش دزدی کنه🥴❌
من فوادم
وارث ارشد تمام میراثِ پدرم
از امریکا اومدم تا شرکت پدرمو‌از چنگ نامادری کلاهبردارم نجات بدم که دلم سرید برای ناز و ادا و تن بلوری کارمند نیم وجبیم
به دنیا از اخمم حساب میبردن اما دلم میخواست اونو فقط نوازش کنم
تا روزی که فهمیدم با نقشه بهم نزدیک‌شده
شدم‌شکنجه گر تنی که مدت ها بود طوافش میکردم
#همخونه #انتقامی #رئیس‌کارمندی https://t.me/+vrjL5mijvCw2MzM8 فرصت برای عضویت محدود🔞‼️🫵🏽

Repost from N/a
ایوا کیف یکی از بزرگ‌ترین مافیاهای روسیه رومی‌دزده و صاحب کیف گیرش می‌ندازه و توی عمارت خودش نگهش می‌داره و میگه زمانی می‌ذارم بری که اون کیف و محتوای توشو پیدا کنی و بهم برش گردونی یه آدم دیگه‌ای به اسم نابغه دنبال ایواست تا بکشش اما.... https://t.me/+T09aFGDbW583Yzk0 ۱۸:۳۰پاک

Repost from N/a
- تنها راه #نجاتت برگردوندن اون کیفه بیبی...❌❗
تقلا کردم دستمو که درحال خرد شدن بود از زیر دستش بکشم بیرون ولی فشار دستشو بیشتر کرد که #صورتم از درد جمع شد - ن...نمیدونم کجاست...لعنتی ول کن دستمو... با #خونسردی کنار گوشم پچ زد - تا نگی اون کیف و محتوای داخلشو تو کدوم #سوراخ موش قایم کردی هیجا نمیری کوچولو با نفس نفس به نیم رخ بی‌تفاوتش نگاهی کردم، چشمای شیشه ایم پر از اشک شد! - با... باور کن نمیدونم #کجاست، لعنتی کیفو ده دقیقه بعد ازم زدن! با دیدن چشمای اشکیم، دستش دور بازوم شل شد و بهت زده نگاهم کرد... از فرصت استفاده کردم و سمت در دویدم اما با دیدن چند مرد کت شلوار پوش هیکلی خشکم زد صداش از پشت سرم شنیدم امروز کیفو برام پیدا میکنی وگرنه بلایی سرت میارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن... 😮‍💨 https://t.me/+T09aFGDbW583Yzk0 12:30pak

پارت جدید😍
حامی چطوری می‌خواد واسه ی نبات جبران کنه؟!🫣
ری اکت به پارت یادتون نره عزیزان🫶🏻

Repost from N/a
+خفه شو نیلا...فقط خفه شو،امار کصافط کاری هات دستمه فکر کردی نمیدونم چجور برای اینو اون له له میزنی حالا برای من مریم مقدس شدی؟؟! +من دوست دارم ساواش فریاد زدم: -خفه شو خفه شو اسممو به زبون کثیفت نیار نیلا میکشمت به خدا همین جا چالت میکنم. چنگی به دستام که دور گلوش بود زد...صورتش رو به کبودی میزد به سختی لب زد: +د..ا..ر..م...خفه.. می..شم با حرص ولش کردم...سر خورد زمین با ولع هوا رو میبلعید!عصبی بودم و اگه یکم دیگ میموند تضمین نمیکردم زنده بیرون بره! +زود گمشو از خونه من بیرون تا زنده زنده چالت نکردم من زن .. ساکت شدم با سستی ازجاش بلند شد کمی با چشمای اشکی نگام کرد و به سمت بیرون حرکت کردکلافه به سمت سیگار روی میز رفتم صدای محکم بسته شدن در اتاق نشون میداد عشقم رفت ...
به پسره یه سری عکس نشون میدن و میگن زنش خیانت کرده اما واقعیت چیز دیگه ای هست
https://t.me/+VFm7Tz5PW4ZjZmE0 ۸:۳۰پاک

#مرهم_زخم #پارت_۲۷۵  ˗ˏˋ༻ʚ♡︎ɞ༺ˎˊ˗ با چشمانی گرد شده گفت :_من؟!من ازت فرار کردم؟! در اتاق را باز کرد و داخل شد و بعد بالاخره مچ دست اش را رها کرد و در را بست! نفس عمیقی کشید و گفت :_فرار نکردی؟!بعد از اینکه قرار شد دیگه درمانگرم نباشی دائم ازم فرار کردی؛جوری که حتی بهم فرصت ندادی که ازت بپرسم چرا؟! نیشخندی زد و دست به سینه گفت :_یعنی واقعاً نمیدونی چرا؟! چند قدم فاصله ی بینشان را پر کرد و در حالی که فقط چند سانتی متر با صورتش فاصله داشت خیره در چشمانش گفت :_آوردمت اینجا که خودت چراش رو بهم بگه! با خشم تقریباً فریاد زد :_به خاطر اینکه تو مسیر رو اشتباه رفتی حامی؛به خاطر اینکه تو یکی یکی پل های پشت سرت رو خراب کردی اون هم در حالی که بارها بهت تذکر دادم؛اما جوابم چی بود؟!خودت بگو؛چی بود؟! جز به جز به اجزای صورتش خیره شد! ابروها،چشم ها،بینی؛گونه ها و نهایتاً لب هایی که از شدت خشم تند تند باز و بسته میشدند! :_من نمیخواستم ناراحتت کنم! بغض دار گفت :_اما اینکار رو کردی؛تو خیلی من رو تحت فشار گذاشتی؛ولی من باز هم خوشحال بودم؛فکر کردم ذره ای هم که شده روت تاثیر گذاشتم؛فکر کردم دیگه حتی اگه قراره مسیرت رو تنهایی ادامه بدی نادرست نمیری؛میدونی من حتی حرف های حنا و حاج یاسر رو مبنی بر اینکه میخوای انتقام بگیری تا آخرین لحظه باور نکردم؛با خودم گفتم درسته که هیچ ارتباط نزدیکی بینمون نبود اما اون مراجع من بود و من با همون اندک شناختی هم که ازش دارم میدونم در اون حد بچه نیست؛اما اشتباه کردم؛بد اشتباه کردم! و بعد با تمام مقاومتی که سعی کرد از خودش نشان دهد قطره اشک لجباز اش روی گونه اش سرازیر شد! نگاهش اینبار از چشمانش به قطره اشک اش منعطف شد و بعد قبل از اینکه بیفتد با انگشت شست اش مانع اش شد! از برخورد انگشت اش با گونه اش تمام تن اش یخ زد! البته به جز همان نقطه ای که هنوز انگشت اش را رویش نگه داشته بود! دوباره نگاهش را به چشمانش داد و گفت :_میخوام جبران کنم! به سختی لب زد :_چطوری؟!

Repost from N/a
سیلی به صورتم زد کمربندش رو بالا برد دستامو روی شکمم گزاشتم فریاد زد: +بیخود کردی حامله شدی غلط کردی . ضربه محکمی به شکمم زد از درد به خود پیچیدم دهنمو با شالم بسته بود حتی نمیتونستم جیݝ بزنم گوشه تخت گیرم انداخته بود بازومو گرفت انداختم وسط اتاق شالو از دور دهنم کشید جیݝ زدم: +...آیی..سا...ساواش بادست دیگش چنگی توی موهام زد: +این بچه، بچه من نیست نیلا اینو سقطش میکنم ،امشب بچه خودمو توی اون شکم کوچیکت میکارم بااینکه بارها بهت گفتم تو مال منی و حق نداری از شوهرت بچه دار بشی امشب کاری میکنم که تو مال من بشی شکمم تیر میکشید از درد به خودم لرزیدم ساواش خندید گفت: +به خونه ات خوش اومدی و کشون کشون سمت تخت بردم با شکم روی تخت افتادم جیݝ زدم -بچمم https://t.me/+VFm7Tz5PW4ZjZmE0 ۲۲:۳۰پاک

Repost from N/a
ساواش پسرکله گنده ای که بخاطر انتقام نقشه میکشه تا به نیلا تجاوز کنه و اونو مال خودش کنه تا بتونه هرشب شکنجه اش کنه یه مهمونی ترتیب میده توی مهمونی اعلام میکنه نیلا عروسک جنسیشه و .... https://t.me/+VFm7Tz5PW4ZjZmE0 ۱۸:۳۰پاک

Repost from N/a
فهمیدم میخواد فرار کنه با بی رحمی ازش چنگی داخل موهاش زدم صدای دادش بلند شد: + آی...سا..ساواش! لطفا بزار برم تورو خدا سیلی بهش زدم وغریدم: _خفه شو میخوای از دست من فرار کنی کورخوندی نمیزارم باید زجر بکشی درد بکشی . بدنش میلرزید، قیافش زار بود،ولی ذره ای برام اهمیتی نداشت بدن بی نقص ولی عملیش از این زاویه تحریک کننده تر بود! محکم موهاشو چنگ زدم،سرش به عقب کشیده شد توی صورتش غریدم: +تو حالیت نمیشه میدونم چیکار کنم کاری میکنم نتونی حتی راه بدی ..... پرتش کردمم کف اتاق کمربندمو در اوردم نگاه ترسیده اش بهم قدرت میداد کمربندو بالا بردم تا خوب ترس رو حس کنه و اولین ضربه ای که به پهلوش زدم .... https://t.me/+VFm7Tz5PW4ZjZmE0 ۱۲:۳۰پاک

Repost from N/a
برام عجیب بود چرا همیشه شبا باید پنجره ها بسته میشد و حق نداشتی بیرونو تماشا کنی! حتی رفت امد ها هم به حداقل خودش یا حتی بهتره بگم به صفر میرسید. اروم پرده رو کنار زدم، سیاهی شب و جنگل مخوف روبه روم لرزه ب اندامم انداخت، همین که خواستم برگردم عقب حرکت چیزی لابه لای درختا توجهمو جلب کرد!با ترس وکنجکاوی زوم شدم روش،سایه ای که از دل تاریکی هم هیبت بزرگش مشخص بود!! نفسام به شماره افتاد "اون دیگه چی بود؟؟!!" _دلارا... از کنار پنجره بیا کنار. با شنیدن صدای مادربزرگ شونه هام بالا پرید.برگشتم اما خبری از سایه نبود.. ترسیده پرده رو کشیدم وتندی کنار مادربزرگ جا گرفتم!چراغ اتاق خاموش کردم زیر پتو خزیدم هنوز خوابم عمیق نشده بود ک متوجه حضور شخص دیگه ای اطرافم شدم! ترسیده ازجام پریدم.. باوحشت اطرافمو دید زدم.. تاخواستم خودمو دلداری بدم صدای خشنی درست کنار گوشم نجوا کنان لرزه ب اندامم انداخت _توی بد دردسری افتادی خانم کوچولو! راه بیفت زود باش دنبالم بیا جیکت در نیاد❌😱
دلارا ناخواسته پا تویه قلمروی مردی خشن وبی رحم میزاره.. غافل ازاینکه اون یه آدم معمولی نیست یه آلفای قدرتمنده که حالا دخترمونو اسیر خودش کرده و... ❌🔞
https://t.me/+bLviIfs3p2syNjM0 ۸:۳۰پاک

#مرهم_زخم #پارت_۲۷۴  ˗ˏˋ༻ʚ♡︎ɞ༺ˎˊ˗ کف دست اش را به قفسه ی سینه اش کوبید و گفت :_از آویزون بودن خوشت میاد نفله؟!نمیخوادت؛نمیفهمی؟!دمتو بذار رو کولت هرری! :_حامی لطفاً تو دخالت نکن! با بهت نگاهش کرد و زیر لب گفت :_چی داری میگی؟!این بار دومه که برای لجبازی با من به این یارو رو میدی! :_من چرا باید باهات لجبازی کنم! با نیشخند به سمت اش رفت و گفت :_نمیدونم؛واقعاً چرا؟! چشمانش را در حدقه چرخاند و خطاب به هر دو گفت :_من نه دارم لجبازی می‌کنم و نه به کسی رو میدم؛الانم میخوام حرکت کنم؛اگه ممکنه از جلوی ماشینم برید کنار! :_باهات حرف دارم نبات! :_باشه برای بعداً؛فعلا با اجازه! و بعد به محض اینکه خواست سوار ماشین شود مچ دست اش بند حصار محکمی شد! با بهت برگشت و اول به دست اش و دو انگشت شست و اشاره اش که با آن ها مچ اش را قفل کرده بود خیره شد و بعد نگاهش را بالاتر آورد و اینبار به چشمانش نگاه کرد و زیر لب گفت :_چیکار داری میکنی؟! بی اهمیت اینبار از همان نقطه دست اش را کشید و به دنبال خودش کشان کشان به داخل برد…! سعی کرد مچ دست اش را رها کند و با صورتی جمع شده در حالی که مجبوراً به تلو تلو خوران دنبالش میدوید گفت :_حامی وایسا یه دقیقه! بی توجه راهش را به سمت راه پله ها کج کرد و گفت :_واینمیستم چون در این صورت مثل تمام این مدت ازم فرار میکنی! 🚫#کپی_حرام_و_پیگرد_قانونی_دارد 📌وی آی پی رمان ✨ ✨✨ ✨✨✨ ✍🏻@Almashayeste