ar
Feedback
مرهــمِ زخـ❤️‍🩹ـم

مرهــمِ زخـ❤️‍🩹ـم

قناة بسيطة

﷽ 📍تنها چنل رسمی رمان های آلما شایسته 📌پارتگذاری: شنبه تا چهارشنبه_ساعت ۲۱:۰۰ 📌لینک چنل: https://t.me/+Rw7ValBajyhkZTNk 📌میانبر پارت اول رمان ها: https://t.me/almashayeste/11 📌ارتباطات: @itsbluegirl 📌آیدی اینستاگرام نویسنده: Alma.writer

إظهار المزيد
2 627
المشتركون
-224 ساعات
+57 أيام
+12530 أيام
أرشيف المشاركات
#مرهم_زخم #پارت_۲۹۴ ˗ˏˋ༻ʚ♡︎ɞ༺ˎˊ˗ گاز کوچکی از لقمه اش گرفت و بعد از کلی تلاش برای قورت دادنش گفت :_فهمیدم؛امروز قرار نیست صحبت کنی! با چشمانی گرد شده نگاهش کرد و گفت :_نه اصلاً اینطوری نیست! و بعد با تکخنده ادامه داد :_من چون زبان مادریم ترکیه بیشتر اوقات توی خلوت خودم ترکی صحبت می‌کنم یا واسه خودم آواز میخونم؛این شاید واسه ی تو یکم گُنگ باشه ولی قول میدم یادت بدم؛خوبه؟! لبخند کمرنگی زد و گفت :_خوبه! سر تکان داد و گفت :_خوبه؛پس لطفاً تلاشتو بکن تا اون یه ذره لقمه رو بخوری؛سه ساعته فقط داری نگاهش میکنی! نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که از جایش بلند می‌شد گفت :_سیر شدم؛فکر می‌کنم عادت باید به مرور شکل بگیره خانم دکتر؛شما هم اگه تمومی پاشو بریم؛هرچقدر زودتر برسی بهتره! چپ چپ نگاهش می‌کرد و بعد در حالی که سعی می‌کرد جلوی لبخند اش را بگیرد کیف اش را برداشت و پشت سرش راه افتاد! حالا که پشت به او بود و نمیتوانست چیزی از زبان بدن اش بفهمد باید بدون اغراق باید اعتراف می‌کرد که امروز بیش از همیشه نفس گیر شده اس و باید باور می‌کرد که حالا این مرد برای خودش است؟! در ماشین را با ریموت باز کرد و بعد قبل از اینکه پشت فرمان بنشیند در سمت جلو را برای نبات باز کرد و کنار رفت تا داخل شود! این ها همه رویا بود دیگر؛نه؟! با تمام وجود و احساس لبخند اش را به رویش پاشید و خم شد تا داخل شود و در این میان دید که حامی دست اش را با فاصله ی بالای سرش قرار داده تا مبادا موقع نشستن سرش با لبه ی در برخورد کند و فریاد از سر ذوقی بود که در سینه حبس کرد! در کنارش نشست و شروع به حرکت کرد و نگاه نبات قفل بود روی نیمرخ جذاب اش که موقع رانندگی شاید از برای دقت همیشگی اش که در تمام کارهایش نقش داشت فک اش سفت می‌شد و حالت چشمانش نافذ تر می‌شد! سنگینی نگاهش را حس کرده بود اما همچنان به سمت اش برنمیگشت تا معذب نشود! دست اش را از روی پایش چنگ زد و روی ران پای خودش گذاشت و در دست فشرد و این یعنی احساسات شعله ور شده درون تو درون من هم هست! و این مرد هربار ثابت می‌کرد که کارش را خوب بلد بود!

Repost from N/a
این تابستونی اومدم با یه لیست تکمیل برای رمان باز 🗣💯 لیستی تکمیل از بهترین و کامل ترین رمان های تلگرامی، اونم با کلی پارت آ
این تابستونی اومدم با یه لیست تکمیل برای رمان باز 🗣💯 لیستی تکمیل از بهترین و کامل ترین رمان های تلگرامی، اونم با کلی پارت آماده🫦🔥 ~♡~ ~♡~ ~♡~ ~♡~
جذاب‌ ترین و عاشقانه ترین رمان های تلگرام که هیچ کجا مثلشو پیدا نمیکنی❤️‍🩹
~♡~ ~♡~ ~♡~ ~♡~ رمان های عاشقانه اروتیک مثلث عشقی ممنوعه و ... https://t.me/addlist/S2djA1PLi0tjOTJk همین الان عضو بشین که لینگ ها محدوده و بعد از یه تعدادی همشون منقضی میشن💔 برای شرکت توی فولدری 👇🏻 فولدری نگ🥀ـار

Repost from N/a
👀⋆ وای این کتابو خونده بودی؟! مطالب این فولدر از اوناس که تا آخرش ولت نمی‌کنه☀️
𝗔𝗗𝗗 🤩 Library ✦🖱
🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩

🤨فــولــدری از خوبــای تـلـگــرام 🎁 رُمـان‌های عاشقـانه، جنـایی و فـانتــزی😘 🎁 ولاگ و ترفندهای زبان، یوگا و کلی آموزش هنر
🤨فــولــدری از خوبــای تـلـگــرام
🎁 رُمـان‌های عاشقـانه، جنـایی و فـانتــزی😘 🎁 ولاگ و ترفندهای زبان، یوگا و کلی آموزش هنری 🌟
🪷🪷I 🤩ovel -🤩ubliminal-🤩log 🪷🪷I🤩omance🪷🤩antasy
❤️ Join the Folder Join the Folder ❤️ Join the Folder Join the Folder

خبـــر مهــ❌ــم بــــرای رمان بازا: برای شما به صورت خیلی محدود لیستی تکمیل از خفن ترین رمان های تلگرام که حسابی سر و صدا کرد
خبـــر مهــ❌ــم بــــرای رمان بازا: برای شما به صورت خیلی محدود لیستی تکمیل از خفن ترین رمان های تلگرام که حسابی سر و صدا کردن رو در هر ژانری جمع کردیم عضو گیری به شدت محدوده ✨❗️

🔥😰-فقط بخاطر انتقام منو عاشق خودت کردی؟! هقی زدم که بی رحم گفت: -تو فقط بازیچه بودی! من عاشقت نبودم! دست به قلب ضعیفم گرفتم و نالیدم: -خیلی نامردی! هقی زدم و تا تیر کشیدن قلبم ، دست بهم گرفتم و قبل بی‌هوش شدن صدای عربده آوش بود که . . . ❌🔞⚠️ https://t.me/+eoTwqGlGVMwxNzM0 https://t.me/+eoTwqGlGVMwxNzM0 #پسره_فقط_بخاطر_انتقام_نزدیکش_شده😭

#مرهم_زخم #پارت_۲۹۳ ˗ˏˋ༻ʚ♡︎ɞ༺ˎˊ˗ با شرم سرش را زیر انداخت و بعد مشغول ریختن املت داخل بشقاب ها شد و اینگونه ترجیه داد سکوت کند! یکی از بشقاب ها را مقابل حامی گذاشت و یکی را مقابل خودش و بعد روبرویش نشست اما همچنان نگاه خیره ی حامی را حس می‌کرد و همین هم باعث می‌شد برای شروع صبحانه احساس معذب بودن بکند! قاشق اش را که از قبل در دست گرفته بود دوباره روی میز گذاشت و نگاهش را به حامی داد و بعد با تن صدای آرامی گفت :_چرا نمیخوری؟! نگاه حامی برعکس نبات سرشار از آرامش و رضایت بود! :_گفتم که؛عادت ندارم! تکه ای از نان را کند و داخلش را تا جایی که می‌شد از املت پر کرد و بعد لقمه را به دستش داد و با لبخند گفت :_منم گفتم عادت میدم! لقمه را از دست اش گرفت و بعد قبل از اینکه با تردید به سمت دهانش ببرد گفت :_اون شعری که خوندی چه معنی ای داشت؟! چند سرفه ی مصلحتی کرد و بعد در حالی که به طرز واضحی خودش را به آن راه بی نام و نشان زده بود گفت :_کدوم شعر؟!

Repost from N/a
خبــ🔥ـر داغ برای رمان بازا : برای شما به صورت خیلی محدود لیستی تکمیل از خفن ترین رمان های تلگرام که حسابی سر و صدا کردن رو د
خبــ🔥ـر داغ برای رمان بازا : برای شما به صورت خیلی محدود لیستی تکمیل از خفن ترین رمان های تلگرام که حسابی سر و صدا کردن رو در هر ژانری جمع کردیم عضو گیری به شدت محدوده ✨❗️

مرده با دیدن تن لخت زنش نمیتونه جلوی خودشو بگیره و #تپل صورتیش رو... ❌💦👅 از پشت بغلش کردم و دستم رو به بین پاهاش رسوندم... شوکه تکونی خورد! - جاوید... داری چیکار میکنی؟ولــم کن... چیزی خوردی⁉️ هیسی گفتم و سرمو توی گردنش فرو کردم، دستای ظریف و سردش رو روی دستام گذاشت... - لعنتی... حتی با یه لمس کوچیکت سیخ میشه، مطمئنم اگه چند دقیقه برام لیسش بزنی، به #آرگاسم میرسم👅💦 با بهت «چی» زیر لبش زمزمه کرد... https://t.me/+lJwJ_DjYYcY5MzU8 https://t.me/+lJwJ_DjYYcY5MzU8

Repost from N/a

- گـ.اييدن كـ.ص پرنسس يه مزه ديگه داره❌ كـ.ير كلفت و درازش و از توي شلوار بيرون كشيد و با ديدن پاهام و به هم چسبوندم. - جاوید خيلي كلفتـه! با پوزخندي كـ.يرش و جلو آورد و به زور به لبـاي من ماليد. - نظرت چيه پرنسـس؟! كـ.صت واسه اين كـ.ير بايد حسابـي جا باز كنه🔞💦 كـ.لاهك داغ كـ.يرش و به لبام فشرد و توي دهنم كه چپوند با عقي كه زدم… https://t.me/+lJwJ_DjYYcY5MzU8

💭💭⋆.˚ آموزش‌های حرفه‌ای داغ! 🔥
🔠🔠🔠🔠🔠🔠🔠🔠🔠🔠
📎 دانلود رایگان ترجمه کتاب‌های جدید ‎🔥 و آموزش‌های حرفه‌ای از دنیای AI تا ادیتای تیک‌تاکی! 🧩😒
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
📌 ورود و دریافت فولدر: ‎📍 𝗔𝗱𝗱 𝗳𝗼𝗹𝗱𝗲𝗿 𝗔𝗱𝗱 𝗳𝗼𝗹𝗱𝗲𝗿

Repost from N/a
از پشت بهم چسبید و صورتمو به دیوار فشار داد🔞 _ااخ..ولم کن برم _تازه گرفتمت دزد کوچولو چرا ولت کنم؟ با التماس گفتم _مگه ماشینتو نمی‌خوای؟ سوییچ.. لباشو روی گوشم حس کردم ، با صدای خمار و گرفته پچ زد😈 _قبل از اینکه ببینمت فقط ماشینمو میخواستم اما الان نظرم عوض شد از پشت خودشو بهم فشار داد که آلت بزرگ شدشو حس کردم🍆 _تا نکنمت آروم نمیشم...💦🤤 https://t.me/+ZT4ymThb7bllMzRk
#خشن #مافیایی

#مرهم_زخم #پارت_۲۹۲  ˗ˏˋ༻ʚ♡︎ɞ༺ˎˊ˗ آنقدری محو نگاه کردنش شده بود که حتی سوالی که پرسیده بود هم نفهمید! نگاهش را جز به جز در اجزای صورتش چرخاند بی آنکه بداند نبات میمرد برای این جنس از نگاه که واژه نبود،دیوان شعر بود! به اقیانوسی هایش که حالا به دلیل نامعلومی کمرنگ تر از قبل شده بود! به موهایش که امروز بیشتر از همه مغلوب اش شده بود! و گاهاً گردش نگاهش بین هردو! و در آخر لب هایش! به این نقطه که رسید اما نبات سریع از کنارش جست و به سمت مقنعه اش رفت و فوراً سر کرد و این حرکت به معنای واقعی برای حامی “حرص در بیار” بود! کلافه دستی به ته ریش اش کشید و بعد در حالی که روی صندلی مینشست گفت :_نمیدونستم موهات انقدر بلنده!

#مرهم_زخم #پارت_۲۹۱  ˗ˏˋ༻ʚ♡︎ɞ༺ˎˊ˗ Ben Koynunda yüz Sene Bin Sene Durabilirim من میتونم در آغوشت صد سال، هزار سال بمونم حالا درست پشت سرش ایستاده بود اما نبات هنوز هم متوجه حضورش نشده بود و چقدر سخت بود مقاومت در برابر لمس نکردنش…! Ben Leylayı Mecnunu Ferhatı Aslıyı Keremi Bilmem Ama من لیلا و مجنون را فرهاد و آصلی، کرم را نمیدونم اما (نمی دونم که کی هستن و چه کارایی انجام دادن) کلیپس برای لحظه ای از روی موهایش رها شد و همین باعث شد آبشار موهای طلایی رنگ اش با ضرب به پایین پرتاب شود! می دونم که کی هستن و چه کارایی انجام دادن) Bağdatı iki Gözüm Kapalı Bulabilirim… بغداد را با دو چشم بسته میتونم پیدا کنم… (در ضرب المثل ترکی پیدا کردن شهر بغداد دشوارترین کاره) عطر موهایش که در هوا پخش شد اما بالاخره طاقت از کف داد و بینی اش را به موهایش چسباند و با تمام وجود بو کرد؛طوری که انگار قصد دارد بوی عسل موهایش را تا قرن ها درون ریه هایش حبس کند! ترسیده به سرعت به سمت اش برگشت و در حالی که دست اش را روی قفسه ی سینه اش گذاشته بود و با اقیانوسی های گرد شده اش نگاهش می‌کرد هول شده گفت :_تو؛تو کی اومدی حامی؟!

Repost from N/a
- فکر کردی من خَیِرم که همینطوری بخوام نجاتت بدم؟ نه عروسک. باید برام جبران کنی! زیر بدن بـزرگ و هیکلـیش تقلا کردم. - آدمام پیدات میکنن آزاد! توی گلو خندید و اسلحه را روی بدن نیمه برهـنه ام کشید. - اون موقع خیلی دیر شده کوچولو. تا اون زمان فیلم ناله کردنت زیرم به همه نشون داده که تا ابد مال منی🔥😈 دستش را لای پایم برد و از روی لباس زیر چنگم زد... - اهه، اخ نکن... آزاد... ولم کن! شو*رت نازکم را با دو انگشت کنار زد و گفت: - جوونم... ناله کن برام پروا... باهام راه نیای همین اسلـحه تو سورا.خ تنگت میره عروسکم. اون موقع خیلی بیشتر درد می کشی!🔞❌ https://t.me/+eE3XXmiYiYExMGRk
پروا دختری سکـ*ـسی که رئیس یه گروه مافیاییه و وقتی توسط وکیل جذاب و قدرتمـندی یه مافـیای خشـن و بی رحـمه نجات داده میشه هیچ وقت فک نمیکنه زیرش جر بخوره و معتاد لمس ها و بوسه های داغش بشه!🔞🔥💦

#مرهم_زخم #پارت_۵۰۸ ˗ˏˋ༻ʚ♡︎ɞ༺ˎˊ˗ سر تکان داد و در حالی که از ماشین پیاده میشد گفت :_خیلی خب! در خانه را از قبل باز کرده بود! کفش هایش را در آورد و داخل شد و در حالی که به اطراف نگاه میکرد با چشم به دنبال نبات گشت! هرچند که پیدا کردن آن جثه ی ریز در میان شلوغی و شلختگی خانه واقعاً کار سختی بود ولی با دنبال کردن صداهایی که از آشپزخانه می آمد پیدایش کرد! مقابل گاز ایستاده بود و با یک دست محتوای داخل ماهیتابه را هم میزد و با دست دیگر تلاش داشت موهایش را با کلیپس بالای سرش جمع کند! موهایش...! تمامِ حامی در همین نقطه خلاصه میشد! "راپونزل" حالا که فکر می‌کرد این دختر شباهت زیاد به این شخصیت کارتونی داشت! از رنگ موهایش بگیر تا حتی بلندایش که درست تا زیر باسنش بود! و بله! حامی برای اولین بار بود که چنین "پدیده" یا بهتر میگفت چنین "معجزه" ای را از نزدیک میدید! هرچند طبیعی بود چون نبات اکثر مواقع مقنعه به سر داشت و در یکی دو مورد دیگر هم که مثل دیروز شال سر کرده بود موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و با وجود اینکه حامی از همان ابتدا کشش خاصی به موهایش داشت خبر از اینکه این زیبایی چندین برابر بیشتر از چیزی است که دیده بود نداشت! معلوم بود هنوز هم متوجه حضورش نشده است چون نه تنها دست از تلاش بر نداشته بود و همچنان سعی در بستن موهایش داشت که زیر لب هم به ترکی آوازی میخواند که هرچه که بود زیبایی این صحنه را دو چندان کرده بود! Ben Dünyanın En Büyük Aşığı Olabilirim من میتونم بزرگترین (بهترین) عاشق دنیا باشم ناخودآگاه به سمت اش قدم برداشت…!

#مرهم_زخم #پارت_۲۸۹  ˗ˏˋ༻ʚ♡︎ɞ༺ˎˊ˗ چرا زود آمده بود؟! جواب واضح بود! چون میخواست به موقع سر کلاس برسد! :_فکر کردم حداقل باید چهل و پنج دقیقه ای وقت داشته باشی تا بتونی خودت رو به موقع برسونی سر کلاس! خندید و در حالی که نفس نفس میزد و مشخص بود با عجله دارد آماده می‌شود گفت :_نه عزیزم من یک ربع قبل میرم تازه همون موقع هم نصف کلاس نیومدن؛هرچند دیر خوابیدن دیشب هم بی تاثیر نیست! “عزیزم!” این دختر ندانسته و با همین لفظ های ظریف خودش را عجیب در دل حامی جا می‌کرد! لبخند کمرنگی زد و گفت :_اشکالی نداره؛عجله نکن! :_باشه دکتر؛صبحانه خوردی؟! نه! فقط یک شات قهوه خورده بود! عادت به صبحانه خوردن نداشت؛مگر اینکه نبات قصد تغییر عادت اش را داشت…! جواب داد :_نه! دست از کار کشید چون صداهای اضافه قطع شد و فقط لحن بامزه ی خودش بود که میگفت :_عه چرا؟!خوبه کلی هم زود اومدی پسر خوب! :_عادت ندارم! با تکخنده گفت :_وقتی با من معاشرت میکنی باید بعضی از عادت هارو از سرت بندازیم؛در رو باز کردم؛بیا داخل؛لیلا خونه نیست؛یه چیزی بخوریم بعد میریم! خب؛درست حدس زده بود!

مرهــمِ زخـ❤️‍🩹ـم - إحصائيات وتحليلات قناة تيليجرام