ru
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Открыть в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Больше
1 951
Подписчики
+224 часа
+87 дней
+1830 день
Архив постов
هر صبح که بیدار می‌شوم احساس می‌کنم که از روز قبل، تنهاترم.

تو هیچ‌وقت مأیوس نمی‌شی؟ - چرا. اون‌وقت چی‌کار می‌کنی؟ - به تو نگاه می‌کنم و از خودم سؤال می‌کنم علی‌رغم تردیدها، سؤظن‌ها، خستگی‌ها، آیا دلم می‌خواد این زن رو از دست بدم؟ و جوابش رو پیدا می‌کنم. همیشه یکیه. با این جواب، امید و شجاعتم هم برمی‌گرده. 📚خرده‌جنایت‌های زناشویی

هرچقدر هم به این نکته واقف باشم که دیگر رنجی از او متوجه من نیست، باز می‌خواهم به خودم بفهمانم که رنج‌های پیشین با تمام علایم بهبودی‌شان، هنوز قابل رجوع‌اند. و این تمام چیزی‌ست که عشق در انتها برایمان باقی می‌گذارد‌.

قلب‌ش از رفتارهایی که می‌دید سرد شده بود، سردتر از سردترین شب‌های زمستان.

من با تو عمقی از صمیمیت و برهنگی را تجربه کردم که دیگر هرگز با هیچ‌کس تجربه نخواهم کرد.

من نه فقط از رنج تو، بلکه از نداشتن فرصتی برای کاستن از رنج تو نیز در عذابم.

شکست :)

هیچ‌چیز مانند رنجِ نهفته در صورتِ انسان، شکوهمند نیست. تمام پاکی، صداقت و اصالتی که یک نفر می‌تواند داشته باشد، در همین رنج‌ها و معصیت‌هایی که دیده‌است خلاصه می‌شود.

ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین، عزیزدلم …

اگر حد دوست داشتن هرکس مقدار زیبایی‌اش بود، در دوست داشتن تو افراط معنی نداشت.

‏و سَیظِلَّ مکانَه فارِغاً و فِراغَهُ اَجمَل الحاضِرین. جایش خالی خواهد ماند و جای خالی او، از همه‌ی آن‌هایی که هستند زیباتر
‏و سَیظِلَّ مکانَه فارِغاً و فِراغَهُ اَجمَل الحاضِرین. جایش خالی خواهد ماند و جای خالی او، از همه‌ی آن‌هایی که هستند زیباتر است.

‏و سَیظِلَّ مکانَه فارِغاً و فِراغَهُ اَجمَل الحاضِرین. جایش خالی خواهد ماند و جای خالی او، از همه‌ی آن‌هایی که هستند زیباتر است.

photo content

‏و اگر از تو می‌خواستم تمام چیزهایی که دوستشان می‌داری را نام ببری، چقدر طول می‌کشید تا نام خودت را ببری؟!

دلم می‌خواست پوست تنم را بشکافم تا تمام غمی که درونم را پر کرده بود، بیرون بریزد.

یک جایی هم آدم خسته و مستأصل، یه گوشه‌ای می‌ایسته و به زندگی و همه‌ی شده‌ها و نشده‌ها، اومده‌ها و رفته‌ها و هست و نیست‌ها فکر می‌کنه. نگاه می‌کنه و می‌بینه همه‌چیز و همه‌کس رو باخته. بلااستثنا، همه رو. و حتی مقصر این باخت‌ها نیست. مقصر نبودن بعضی جاها واقعاً دردناکه. واقعاً.

حالا فهمیده‌ام که در چهارچوب روابط‌ انسانی تنها یک قانون تخطی‌ناپذیر وجود دارد، هرچه بیشتر از او بدانی بیشتر دلت می‌خواهد که نمانی!

دوستت دارم و نمی‌دانی حرمت این جمله تا چه اندازه در من شکست.

همیشه جوری رفتار کرده‌ام که انگار وابستگی‌ای ندارم. راحت می‌گذرم و خاطرات به ندرت مهم می‌شوند. وانمود کرده‌ام نسبت به لحظه‌ و کسی احساس تعلق ندارم و اتفاقی را با "یادش به خیر" نقل‌ قول نمی‌کنم. نشان می‌دهم همیشه آماده‌ی دل کندن و رفتن هستم، اما وقتی به ذهن، اجازه‌ی کنکاش می‌دهم یادم می‌افتد که حتی جزئی‌ترین اتفاق زندگی‌ام را با دقت‌ و کیفیت بالا به خاطر دارم و این باعث نوعی غم پنهان برای آن لحظات است. تا چه‌ وقت انسان باید بگذرد و به روی مبارک نیاورد؟