Saved Messages
Открыть в Telegram
2 453
Подписчики
-424 часа
-77 дней
+48130 дней
Архив постов
2 454
مهدیس میگفت خانوادهی ما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند، گاهی بلند بلند بخندند. برادرم نگران سختی کار پدرم است، اما حتی یک بار هم نشده خواستههایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرد، اما حتی یک بار هم نشده با من در مورد خوشبختیام صحبت کند و بپرسد چه چیزی تو را خوشحال می کند؟!
من با فکر رنج های مادرم از خواب بیدار میشوم، اما حتی یک بار نشده که دستش را بگیرم و با او به سینما بروم، با هم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به یکدیگر آرامش بدهم.
ما از نسل آدمهای بلاتکلیف هستیم.
از یک طرف، در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ میشود، از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لالمانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی و فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگیمان بگوییم. تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم. یکدیگر را دوست میداریم اما آنقدر شهامت نداریم دوست داشتنمان را ابراز کنیم.
ما آدمهای بیچارهای هستیم!
آنقدر دربیان احساساتمان درماندهایم که صبر میکنیم تا فقط زمانی که عزیزی را از دست دادیم، برایش شعر بگوییم.
اما از یک جا به بعد، باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد. از یک جا به بعد باید پدر به پسرش بگوید چقدر دوستش دارد. از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و با هم قدم بزنند. از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند. این جهان چنان ناامن و ناپایدار است که ممکن است همین لحظه برای هر چیزی دیر باشد.
2 454
Repost from فطرس
بِسْمِ الله الرَّحْمَٰن الرَّحيمِ
محضر مبارک دوستان شریف، ولایی و محبین حضرت سیدالشهدا علیهالسّلام
سلامٌ علیکم
ضمن تشکر از ابراز محبت و ذرهپروری شما عرض میکنم که امسال هم به مدد مولا با هم زیر خیمه حضرت ارباب در گلزار شهدای چیذر بزم ماتم میگیریم انشاءالله
تاکید میکنم علت انصراف از این تصمیم با توجه به آمادگی صد در صد در روضه کربلا فقط و فقط ناراحتی و گلایهمندی شما عزیزان بوده است.
فدای شما
محمود کریمی
۱۴۰۴/۰۲/۳۰
www.fotros.ir
2 454
اگر یک سؤال باشد که من از آن وحشت داشته باشم، سؤالی که هرگز نتوانسته باشم به آن جواب رضایتبخشی بدهم، این است که دارم چه میکنم؟!
2 454
با وجود آن که من همهچیز را میگویم و مینویسم، همیشه یکچیزی باقی میماند. یکچیزی فراتر و عمیقتر از آن که بشود به صورت کلمه درآورد.
2 454
با وجود آن که من همهچیز را میگویم و مینویسم، همیشه یکچیزی باقی میماند. یکچیزی فراتر و عمیقتر از آن که بشود به صورت کلمه درآورد.
2 454
خیلی از قدیمیهای کانال رو مجددا در بازههای اخیر میخوام پست کنم، اگر احساس کردید متنی آشناست، به این علته.
2 454
یکی از شبهایی که خوابت نمیبرد، درست وقتی که دستش را از روی تنت برمیداری و خودت را از آغوشش جدا میکنی تا بتوانی از این پهلو به آن پهلو شوی، در ظلمات و تاریکی، میان گرمای شهوتانگیز اتاق، میشود لحظهای به من -هم- فکر کنی یا خیانت در مرامت نیست؟
2 454
عزیزدلم
زندگی شبیه "طعم گیلاس" نیست. اصلاً به کجای این زندگی پرهیاهو میآید که کارگردان باحوصلهای مثل کیارستمی داشته باشد؟ جوری که اتفاقها همه نرم و ملایم جلو بروند، روزها مثل جادهای خاکی، خلوت باشد و آدمها شبیه پیرمرد سادهدلی که تأثیرگذارترین قصهها را بلد است؟ خودمان هم شبیه مردی نیستیم که با فکر مرگ به جاده زده و قلبش هنوز هم پذیرای عشق و زندگی است. پس نه، احتمالاً یک توت ما را نجات نمیدهد. آدم اول خیال میکند هر کسی که وارد زندگیاش میشود، درس پندآموزی با خودش آورده و میتواند با یکیدو جمله درونش را متحول کند. آدم خیال میکند که در جادههای خاکی زندگی میراند و جلو میرود و یکجایی دنیا با درختی پر از توتهای شیرین از او قدردانی میکند. آدمیزاد خیالهای زیادی دارد، از بچگی تا بزرگسالی. از وقتی که فاصلهی واقعیت و تخیل را تشخیص میدهد و میفهمد که برخلاف زندگی، برای نمردن باید بیشتر از یک دلیل داشت.
2 454
همیشه دوست بودیم نه عاشق، اگرچه گهگاه هم شده بود که از نقش عاشقها را بازی کردن اکراه نداشته باشیم. عشق ما شور و شوقی به تهرسیده بود و هیچکدام از ما نمیخواست این واقعیت را فراموش کند. احتمالا به خاطر شیوهی درخشیدنش در زندگی روزمره انداختنمان در بغل یکدیگر و آخرش هم چایی نوشیدن بود که گفتیم این که جنون است! و قول دادیم که در آینده فقط دوست خوبی برای همدیگر باشیم که این حقه هم جواب نداد. و به جایی رسیدیم که دیگر همدیگر را حتی نمیدیدیم و به تلفن قناعت میکردیم که آن هم روز به روز کم و کمتر شد تا بالاخره به انتها برسد. شانس آوردم وقتی دیدمش که از کافهای بیرون آمد آن هم در آغوش مخلوقی خوشتیپ و خودمطمئن. آنوقت فهمیدم که نقش من در زندگیاش تمام شده و حسی از آرامش، وجودم را فرا گرفت …
2 454
بعد از تو اگر حتی لحظهای ایستاده بودم، همه چیز حل شده بود. اما من مرده بودم. و کسی که ایستاده نیست، کسی از چشمانش نمیتواند بیفتد.
2 454
Repost from محمّدِامین
اما جوری تربیت شده بود که با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدیتر از آم میدانست که دیگران خیال میکنند. آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسانتر از بوییدن یک گل است. کافی بود کسی او را ببیند و من نمیدانم، آیا مادرش هم او را به اندازهی من دوست داشت؟
