ru
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Открыть в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Больше
1 949
Подписчики
+224 часа
+137 дней
+1730 день
Архив постов
می‌دانم که از دور مرا تماشا می‌کنی. می‌دانم که شهامت نزدیک شدن و تماشای ویرانه‌ای که در من ساخته‌ای را نداری. اما نزدیک‌شو، لمسم کن و بگذار یک‌بار دیگر در آغوشت فرو بریزم.

تنهایی اشکال مختلفی دارد و تنهاترین اشکال آن، این است که آدمیزاد آدم‌هایی که می‌شناخته را هنوز هم بشناسد، اما دیگر آن جوری که پیش‌تر و بیش‌تر آن‌ها را می‌شناخته، نباشند. و انگار دیگر اصلا وجود نداشته باشند، آشناهای غریبه‌ای که انگار تنها پوسته‌ی بیرونی و خالی‌شان، اتاق‌های محدود خاطر آدم را پر کرده باشد و آدم درِ هر کدام از اتاق‌ها را هم که باز کند، دیگری کلمه‌ای برای‌شان نداشته باشد و لابد همین هم یکی دیگر از اشکال تنهایی‌ست، همین سکوت ناخواسته‌ای که آدمیزاد حتی کلمات‌اش را تند تند برای خودش نگه می‌دارد‌.

خسته شدم از امیدواری بسیار در لحظه‌ی ابتدایی شروع چیزی و ناامیدی عمیق در میانه‌های راه.

شب سوم؛
شب سوم؛

واقعیت این است که انسان در نهایت به نقطه‌‌ای می‌رسد که دست از تلاش برمی‌دارد و فقط نظاره‌گر ِجریان می‌شود. مانند کسی که ساعت‌ها درون باتلاق، برای بیرون آمدن تلاش می‌کند؛ اما می‌بیند که حاصل تلاشش، فرو رفتن بیشتر است. باید پذیرفت که گاهی تلاش بیشتر، نه تنها حاصلی ندارد که حتی انسان را بیشتر به درون باتلاق فرو می‌برد.

حضورش در اندازه‌ای نبود که بتواند تمام جاهای خالی را پر کند. اما نبودنش خلأ معرکه‌ای بود.

حضورش در اندازه‌ای نبود که بتواند تمام جاهای خالی را پر کند. اما نبودنش خلأ معرکه‌ای بود.

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می‌آید نفس‌هایم گواهی می‌دهد بوی تو می‌آید شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟ تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری؟ جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت از این عالم چه می‌خواهی همه عالم به قربانت مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم جهان را جان بده پلکی بزن یا حی یا قیوم خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی..
حمیدرضا برقعی

أللهم سدد رمیهم.

أللهم سدد رمیهم.

+1
1|12 - Time - Hans Zimmer (320).mp310.77 MB

به خودم قول داده بودم از این روزها با جزئیات بنویسم، چرا که تاریخ خاورمیانه، لا به لای سطرهای تاریخ تمدن غرب! دیر یا زود گم خواهد شد. اما حالا بیش از دو جمله نمی‌توانم حرفی بزنم. از تک تک دوستانم می‌پرسم "هنوز خوبی؟" و بعد از دیدن "هنوز خوبیم" ها به کنار پنجره می‌روم. چشم انتظار پروانه‌ها. پروانه‌ای‌ با بال‌های آبی، همان قرار همیشگی‌مان. شب می‌شود. نیمه‌ی شب. هیاهو به اوج می‌رسد. به ماه نگاه می‌کنم و دلم تنگ می‌شود. تنگ‌تر. در خواب و بیدار می‌بینم‌ات، به من و سینه‌ات اشاره کردی و گفتی "به من تکیه کن، من برای تو این‌جا هستم. بغلم کن و سعی کن دست‌هایت را به من فشار بدهی. من را حس کن. من به خاطر تو این‌جا هستم و این‌جا سرزمین ماست. مویه کن، عیبی ندارد." صدایت می‌آمد و اشک‌هایم سرازیر می‌شد. صدایی که دلتنگ‌اش بودم. صدایی که مرا مسخ می‌کرد و به زندگی، وصل. زیر لب زمزمه می‌کردم "مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر و دیگر رهایم نکن." سوزش گلویم بار دیگر مرا از آغوش‌ات گرفت. جای خالی‌ات توی ذوق می‌زد. رد اشک‌ها نشان می‌داد این‌جا بودی. همین‌جا کنار خودم. و من تنها نبودم. و ما تنها نیستیم

آدم گاهی دلش می‌خواهد بنشیند و با کسی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره‌اش می‌کند. اما کو تا یکی این‌طور و آن‌همه اخت پیدا شود؟ خواهید گفت پیدا می‌شوند. بله، می‌دانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آن‌قدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمی‌آمد، سروقت به پاتوقمان نمی‌رسید، دلشوره می‌گرفتیم. اما بعد یکی شوهر می‌کند، یکی سفر می‌رود، یکی از مذهب می‌گریزد، یکی هم غیبش می‌زند، خودکشی می‌کند. دست آخر وقتی خوب زیر و بالای ‌کار را ببینی متوجه می‌شوی که آدم‌ها بیشترشان نمی‌توانند تا آخر خط تاب بیاورند.

زندگی با کسی که حرف‌های سنجیده، منطقی و کوتاه می‌زند، برایم دوست‌داشتنی است.

آدم گاهی دلش می‌خواهد بنشیند و با کسی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره‌اش می‌کند. اما کو تا یکی این‌طور و آن‌همه اخت پیدا شود؟ خواهید گفت پیدا می‌شوند. بله، می‌دانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آن‌قدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمی‌آمد، سروقت به پاتوقمان نمی‌رسید، دلشوره می‌گرفتیم. اما بعد یکی شوهر می‌کند، یکی سفر می‌رود، یکی از مذهب می‌گریزد، یکی هم غیبش می‌زند، خودکشی می‌کند. دست آخر وقتی خوب زیر و بالای ‌کار را ببینی متوجه می‌شوی که آدم‌ها بیشترشان نمی‌توانند تا آخر خط تاب بیاورند.

Голосовое сообщение00:16

ما هم همینطور عزیزم، ما هم همینطور. الله اکبر

خب ملّی نشدیم.