Saved Messages
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 949
Obunachilar
+224 soatlar
+137 kunlar
+1730 kunlar
Postlar arxiv
1 949
میدانم که از دور مرا تماشا میکنی. میدانم که شهامت نزدیک شدن و تماشای ویرانهای که در من ساختهای را نداری. اما نزدیکشو، لمسم کن و بگذار یکبار دیگر در آغوشت فرو بریزم.
1 949
تنهایی اشکال مختلفی دارد و تنهاترین اشکال آن، این است که آدمیزاد آدمهایی که میشناخته را هنوز هم بشناسد، اما دیگر آن جوری که پیشتر و بیشتر آنها را میشناخته، نباشند. و انگار دیگر اصلا وجود نداشته باشند، آشناهای غریبهای که انگار تنها پوستهی بیرونی و خالیشان، اتاقهای محدود خاطر آدم را پر کرده باشد و آدم درِ هر کدام از اتاقها را هم که باز کند، دیگری کلمهای برایشان نداشته باشد و لابد همین هم یکی دیگر از اشکال تنهاییست، همین سکوت ناخواستهای که آدمیزاد حتی کلماتاش را تند تند برای خودش نگه میدارد.
1 949
خسته شدم از امیدواری بسیار در لحظهی ابتدایی شروع چیزی و ناامیدی عمیق در میانههای راه.
1 949
واقعیت این است که انسان در نهایت به نقطهای میرسد که دست از تلاش برمیدارد و فقط نظارهگر ِجریان میشود.
مانند کسی که ساعتها درون باتلاق، برای بیرون آمدن تلاش میکند؛ اما میبیند که حاصل تلاشش، فرو رفتن بیشتر است.
باید پذیرفت که گاهی تلاش بیشتر، نه تنها حاصلی ندارد که حتی انسان را بیشتر به درون باتلاق فرو میبرد.
1 949
حضورش در اندازهای نبود که بتواند تمام جاهای خالی را پر کند. اما نبودنش خلأ معرکهای بود.
1 949
حضورش در اندازهای نبود که بتواند تمام جاهای خالی را پر کند. اما نبودنش خلأ معرکهای بود.
1 949
Repost from تقریباً هیچکس
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو میآید
نفسهایم گواهی میدهد بوی تو میآید
شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده
زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری؟
جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه میخواهی همه عالم به قربانت
مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده پلکی بزن یا حی یا قیوم
خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی..
حمیدرضا برقعی
1 949
به خودم قول داده بودم از این روزها با جزئیات بنویسم، چرا که تاریخ خاورمیانه، لا به لای سطرهای تاریخ تمدن غرب! دیر یا زود گم خواهد شد. اما حالا بیش از دو جمله نمیتوانم حرفی بزنم. از تک تک دوستانم میپرسم "هنوز خوبی؟" و بعد از دیدن "هنوز خوبیم" ها به کنار پنجره میروم. چشم انتظار پروانهها. پروانهای با بالهای آبی، همان قرار همیشگیمان.
شب میشود. نیمهی شب. هیاهو به اوج میرسد. به ماه نگاه میکنم و دلم تنگ میشود. تنگتر. در خواب و بیدار میبینمات، به من و سینهات اشاره کردی و گفتی "به من تکیه کن، من برای تو اینجا هستم. بغلم کن و سعی کن دستهایت را به من فشار بدهی. من را حس کن. من به خاطر تو اینجا هستم و اینجا سرزمین ماست. مویه کن، عیبی ندارد." صدایت میآمد و اشکهایم سرازیر میشد. صدایی که دلتنگاش بودم. صدایی که مرا مسخ میکرد و به زندگی، وصل. زیر لب زمزمه میکردم "مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر و دیگر رهایم نکن." سوزش گلویم بار دیگر مرا از آغوشات گرفت. جای خالیات توی ذوق میزد. رد اشکها نشان میداد اینجا بودی. همینجا کنار خودم. و من تنها نبودم. و ما تنها نیستیم
1 949
آدم گاهی دلش میخواهد بنشیند و با کسی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دورهاش میکند. اما کو تا یکی اینطور و آنهمه اخت پیدا شود؟ خواهید گفت پیدا میشوند. بله، میدانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آنقدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمیآمد، سروقت به پاتوقمان نمیرسید، دلشوره میگرفتیم. اما بعد یکی شوهر میکند، یکی سفر میرود، یکی از مذهب میگریزد، یکی هم غیبش میزند، خودکشی میکند. دست آخر وقتی خوب زیر و بالای کار را ببینی متوجه میشوی که آدمها بیشترشان نمیتوانند تا آخر خط تاب بیاورند.
1 949
آدم گاهی دلش میخواهد بنشیند و با کسی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دورهاش میکند. اما کو تا یکی اینطور و آنهمه اخت پیدا شود؟ خواهید گفت پیدا میشوند. بله، میدانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آنقدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمیآمد، سروقت به پاتوقمان نمیرسید، دلشوره میگرفتیم. اما بعد یکی شوهر میکند، یکی سفر میرود، یکی از مذهب میگریزد، یکی هم غیبش میزند، خودکشی میکند. دست آخر وقتی خوب زیر و بالای کار را ببینی متوجه میشوی که آدمها بیشترشان نمیتوانند تا آخر خط تاب بیاورند.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
