Saved Messages
Kanalga Telegram’da o‘tish
دیوانه نپرهیزد؛ t.me/BChatPlusBot?start=sc-Xi7DxAhCqN6t
Ko'proq ko'rsatish2 456
Obunachilar
-124 soatlar
+117 kun
+48930 kun
Postlar arxiv
2 456
شما آدمها با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در دورهای که پرشورترین احساساتم را نثارتان میکردم. جواب اشتیاقم را با آزار دادید، و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید. حالا من مسلّماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.
2 456
او فقط در ذهنم باقی مانده؛ مثل لکهای روی دیوار که هرچه دست میکشی، محو نمیشود. اما خاطرهها بیجاناند، نه بوی نفس دارند و نه چشمشان به در خیره میماند. خاطره دلتنگ نمیشود؛ این منم که مثل سگ ولگرد دور همان جای خالی میچرخم و گمان میکنم هنوز گرمایی از او مانده. اما او فقط یک سایه است. سایهها هیچوقت برنمیگردند، حتی شاید هیچوقت هم واقعاً نبوده باشند!
2 456
Repost from محمّدِامین
آن کسی که خدا برای تو میفرستد، تو را چنان دوست خواهد داشت که گویی رسالتاش همین است.
2 456
گمان میکردم از آن دسته آدمهایی هستی که میتوان کنارش غمگین بود و با خیالی آسوده سوگواری کرد. اما تو هم از آنهایی بودی که درکی از عمق رنج ندارند. برای درک ماهیت رنج، باید آن را زیسته باشی.
2 456
همهچیز برایم زیادی آشناست. آشنایی زیاد، کسالت است. نمیفهمم جهان مزهی مقوا میدهد یا دهانم.
2 456
همدست کسی نباش که آسیب زدن به تو برایش کار سختی نیست. نگاه میکنم و میبینم گاهی در موقعیت آسیبزننده من هم به آن آدم یک چاقوی بُرندهتر دادهام که بهتر تکهپارهام کند. نه برای اینکه از زخمهای تازه و دردهای جدید لذت میبرم. فقط بهخاطر اینکه اغلب وقتها مراقب خودم نبودهام و انگار کسی هم بهم یاد نداده قسمتی از خودمراقبتی همین کاری نکردنهای بهموقع است؛ همین عقبنشینیها. اما بهجایش گاهی قلبم را رو به دیگری گرفتهام و گفتهام بفرما، اگر فکر میکنی با پاره کردن قلبم، اوضاع بهتر میشود میتوانی امتحانش کنی. موضوع این نیست که دیگران حق دارند به تو آسیب بزنند یا نه، مسئله این است که خودت کجا بایستی؟ کنار آن شخص و درحال محکم کردن انگشتهایش دور چاقویی که رو به قلبت گرفته؟ و لابد بهسادگی این همدستی را با ازخودگذشتگی و فداکاری اشتباه میگیری؟ اینها را به خودم گفتم؛ البته بعد از آنکه فهمیدم مراقبت کردن از خودم وقتی پا به دنیاهای کوچک و بزرگ دیگران گذاشتهام چقدر مهم است.
2 456
او سالها سخن گفت، نوشت، گریست، اما کلماتش دیگر به جایی نمیرسیدند. سکوتی سنگین بر جانش افتاده بود، سکوتی شبیه شبهای بیفردا. در نگاهش هشداری خاموش به جا مانده بود، هشداری که کسی به آن دقت نمیکرد. سکوتش پر از فریاد بود، فریادی که تنها کسی میتوانست بشنود که بلد باشد هشدار را نه در واژهها، که در لرزش دستها و در سایهی نگاه بخواند. نشانههایی پراکنده از فرسودگی در وجودش باقی بود، برای آنکه اگر کسی اندکی دقت کرد، بفهمد که دیری نیست که در این خاموشیها تمام شود.
2 456
Repost from ندانستم (پست آخر رو ببین.)
حالت گریه دارم اما گریهم نمیگیره، میخوام گریه کنم اما نمیتونم. به جاش همزمان که به دیوار رو به رو خیره شدم و همکارم داره از ماجراهای روز تعطیلش میگه توی ذهنم زار میزنم. از توی یکی از اتاقهای ذهنم صدای گریه بچگی خودم رو میشنوم. اتاق به اتاق میگردم که پیداش کنم و بغلش کنم اما هر بار صداش دورتر میشه. صدای گریه بچه ده یازده سالهای که وقتی دیگه هیچ پناهی نداشت، میرفت تو اتاق و تو کمد قایم میشد و گریه میکرد. اونقدر گریه میکرد تا اشکهاش روی صورتش بماسه، تا سیل اشک از کمد جاری شه و اتاق دریا شه.
2 456
آدم وقتی درددل میکند و مجبور میشود بخشی از تاریکی و حتی روشنی دردش را پنهان کند و لب بگزد، انگاری که کوهها را در سینهاش جای میدهد.
2 456
من متعلق به جادههای بارانی، نسیم، نوای شجریان و نور لطیف و ملایمام. من را به پاییز برگردانید.
2 456
عزیز من. اگر زاویه دیدمان نسبت به یک چیز یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. تو نباید سایهی کمرنگ من باشی، من نباید سایهی کمرنگ تو باشم. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف است بحث کنیم اما نخواهیم که این بحث ما را به نقطهی مطلقا واحدی برساند.
2 456
چندوقتیه حمایتهاتون از کانال کم شده و این ناراحتم میکنه. خواستم در جریان باشید 🦦
2 456
نمیدانم وقتی جملهی «من بیست و دو سالهام و سالهاست ساکن برزخ» را مینویسم، تو دقیقاً چه درکی از گذر زمان، فاصلهی میان شانزده تا بیست و دو سالگی، و سکونت در برزخ داری. آیا میتوانی بلند شدن موها، افتادن تکتک برگها، کش آمدن پوست، بلند شدن ناخنها، سوزش گلو، هرز شدن لولاهای در، بوی تلخ و گند مرداب و صدای تکتک نفسها و دست و پا زدنها را درک کنی یا همهچیز برایت طول همین جمله است. وقتی میگویم باید درخت را در زمستان، وقتی هنوز خواب است، هرس کنی، لحن دقیق جمله و چگونگی ادا شدنش را میفهمی و معنای حقیقی پشت کلمات را میبینی؟
2 456
آدمی گاهی آنقدر از نیامدنها، از نشدنها، از تکرار صبرهای بیجواب خسته میشود که حتی دعا هم در گلویش گره میخورد و امید، شبیه رؤیایی دور و محو میشود. اما در دل همین خاموشی مطلق، خدایی هست که سکوتاش بیعلت نیست، او دیر نمیرسد. دقیق میرسد. همانجا که دل دیگر هیچچیز جز او نمیخواهد.
2 456
نمیتوانم با این آدمها و دنیای مضحکی که برای خودشان ساختهاند خو بگیرم. انگار همهچیزشان تصنعیاست. لبخندهایشان تصنعی است. تفکراتی که از آن دم میزنند، حاصل نشخوار دیگران است نه اندیشههای خودشان. آدمها دیگر اصیل و عمیق نیستند، تکههایی از دیگرانند.
