ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

Saved Messages

Saved Messages

前往频道在 Telegram
2 455
订阅者
+124 小时
-57 天
+48730 天
帖子存档
شما آدم‌ها با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در دوره‌ای که پرشورترین احساساتم را نثارتان می‌کردم. جواب اشتیاقم را با آزار دادید، و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید. حالا من مسلّماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.

Afshin-Moghadam-Gozahteh-256.mp35.08 MB

او فقط در ذهنم باقی مانده؛ مثل لکه‌ای روی دیوار که هرچه دست می‌کشی، محو نمی‌شود. اما خاطره‌ها بی‌جان‌اند، نه بوی نفس دارند و نه چشم‌شان به در خیره می‌ماند. خاطره دلتنگ نمی‌شود؛ این منم که مثل سگ ولگرد دور همان جای خالی می‌چرخم و گمان می‌کنم هنوز گرمایی از او مانده. اما او فقط یک سایه است. سایه‌ها هیچ‌وقت برنمی‌گردند، حتی شاید هیچ‌وقت هم واقعاً نبوده باشند!

آن کسی که خدا برای تو می‌فرستد، تو را چنان دوست خواهد داشت که گویی رسالت‌اش همین است.

گمان می‌کردم از آن دسته آدم‌هایی هستی که می‌توان کنارش غمگین بود و با خیالی آسوده سوگواری کرد. اما تو هم از آن‌هایی بودی که درکی از عمق رنج ندارند. برای درک ماهیت رنج، باید آن را زیسته باشی.

‏همه‌چیز برایم زیادی آشناست. آشنایی زیاد، کسالت است. نمی‌فهمم جهان مزه‌ی مقوا می‌دهد یا دهانم.

من بغض پنهان کرده در گلوگاهت را بوسیده بودم، با آن‌که برای دیگری بود.

Repost from مَحيص.
و ناگهان چیزی که ذوقش را داشتی‌، برایت پوچ و بی‌معنی می‌شود.

همدست کسی نباش که آسیب زدن به تو برایش کار سختی نیست. نگاه می‌کنم و می‌بینم گاهی در موقعیت آسیب‌زننده من هم به آن آدم یک چاقوی بُرنده‌تر داده‌ام که بهتر تکه‌پاره‌ام کند. نه برای این‌که از زخم‌های تازه و دردهای جدید لذت می‌برم. فقط به‌خاطر این‌که اغلب وقت‌ها مراقب خودم نبوده‌ام و انگار کسی هم بهم یاد نداده قسمتی از خودمراقبتی همین کاری نکردن‌های به‌موقع است؛ همین عقب‌نشینی‌ها. اما به‌جایش گاهی قلبم را رو به دیگری گرفته‌ام و گفته‌ام بفرما، اگر فکر می‌کنی با پاره کردن قلبم، اوضاع بهتر می‌شود می‌توانی امتحانش کنی. موضوع این نیست که دیگران حق دارند به تو آسیب بزنند یا نه، مسئله این است که خودت کجا بایستی؟ کنار آن شخص و درحال محکم کردن انگشت‌هایش دور چاقویی که رو به قلبت گرفته؟ و لابد به‌سادگی این هم‌دستی را با ازخودگذشتگی و فداکاری اشتباه می‌گیری؟ این‌ها را به خودم گفتم؛ البته بعد از آن‌که فهمیدم مراقبت کردن از خودم وقتی پا به دنیاهای کوچک و بزرگ دیگران گذاشته‌ام چقدر مهم است.

او سال‌ها سخن گفت، نوشت، گریست، اما کلماتش دیگر به جایی نمی‌رسیدند. سکوتی سنگین بر جانش افتاده بود، سکوتی شبیه شب‌های بی‌فردا. در نگاهش هشداری خاموش به جا مانده بود، هشداری که کسی به آن دقت نمی‌کرد. سکوتش پر از فریاد بود، فریادی که تنها کسی می‌توانست بشنود که بلد باشد هشدار را نه در واژه‌ها، که در لرزش دست‌ها و در سایه‌ی نگاه بخواند. نشانه‌هایی پراکنده از فرسودگی در وجودش باقی بود، برای آن‌که اگر کسی اندکی دقت کرد، بفهمد که دیری نیست که در این خاموشی‌ها تمام شود.

اگه کلمه بودم؟

‏یک بار آنقدر گلی را دوست داشتم که به جای چیدن آن، آن را تنها گذاشتم.

حالت گریه دارم اما گریه‌م نمی‌گیره، می‌خوام گریه‌ کنم اما نمی‌تونم. به جاش همزمان که به دیوار رو به رو خیره شدم و همکارم داره از ماجراهای روز تعطیلش میگه توی ذهنم زار می‌زنم. از توی یکی از اتاق‌های ذهنم صدای گریه بچگی خودم رو می‌شنوم. اتاق به اتاق می‌گردم که پیداش کنم و بغلش کنم اما هر بار صداش دورتر میشه. صدای گریه بچه ده یازده ساله‌ای که وقتی دیگه هیچ پناهی نداشت، می‌رفت تو اتاق و تو کمد قایم میشد و گریه می‌کرد. اون‌قدر گریه می‌کرد تا اشک‌هاش روی صورتش بماسه، تا سیل اشک از کمد جاری شه و اتاق دریا شه.

‏آدم وقتی درددل می‌کند و مجبور می‌شود بخشی از تاریکی و حتی روشنی دردش را پنهان کند و لب بگزد، انگاری که کوه‌ها را در سینه‌اش جای می‌دهد.

من متعلق به جاده‌های بارانی، نسیم، نوای شجریان و نور لطیف و ملایم‌ام. من را به پاییز برگردانید.

عزیز من. اگر زاویه دیدمان نسبت به یک چیز یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. تو نباید سایه‌ی کم‌رنگ من باشی، من نباید سایه‌ی کم‌رنگ تو باشم. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف است بحث کنیم اما نخواهیم که این بحث ما را به نقطه‌ی مطلقا واحدی برساند.

چندوقتیه حمایت‌هاتون از کانال کم شده و این ناراحتم میکنه. خواستم در جریان باشید 🦦

نمی‌دانم وقتی جمله‌ی «من بیست و دو ساله‌ام و سال‌هاست ساکن برزخ» را می‌نویسم، تو دقیقاً چه درکی از گذر زمان، فاصله‌ی میان شانزده تا بیست و دو سالگی، و سکونت در برزخ داری. آیا می‌توانی بلند شدن موها، افتادن تک‌تک برگ‌ها، کش آمدن پوست، بلند شدن ناخن‌ها، سوزش گلو، هرز شدن لولاهای در، بوی تلخ و گند مرداب و صدای تک‌تک نفس‌ها و دست و پا زدن‌ها را درک کنی یا همه‌چیز برایت طول همین جمله است. وقتی می‌گویم باید درخت را در زمستان، وقتی هنوز خواب است، هرس کنی، لحن دقیق جمله و چگونگی ادا شدنش را می‌فهمی و معنای حقیقی پشت کلمات را می‌بینی؟

آدمی گاهی آنقدر از نیامدن‌ها، از نشدن‌ها، از تکرار صبرهای بی‌جواب خسته می‌شود که حتی دعا هم در گلویش گره می‌خورد و امید، شبیه رؤیایی دور و محو می‌شود. اما در دل همین خاموشی مطلق، خدایی هست که سکوت‌اش بی‌علت نیست، او دیر نمی‌رسد. دقیق می‌رسد. همان‌جا که دل دیگر هیچ‌چیز جز او نمی‌خواهد.

نمی‌توانم با این آدم‌ها و دنیای مضحکی که برای خودشان ساخته‌اند خو بگیرم. انگار همه‌چیزشان تصنعی‌است. لبخند‌هایشان تصنعی است. تفکراتی که از آن دم می‌زنند، حاصل نشخوار دیگران است نه اندیشه‌های خودشان. آدم‌ها دیگر اصیل و عمیق نیستند، تکه‌هایی از دیگرانند.