ru
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Открыть в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Больше
1 949
Подписчики
+224 часа
+137 дней
+1730 день
Архив постов
هویچید؟

درمورد من هم بگید بچه‌هاجون.

امشب رو شما صحبت کنید. از این بگید که چجوری همه چیزو دور بریزیم و بریم یه گوشه بدون سوشیال زندگی کنیم.

بهار من گذشته شاید جدی.

اعتبار رابطه به آدم‌هایی است که آن را ساخته‌اند؛ به همه‌ی لحظه‌هایی که جمع‌ می‌شوند و کنار هم می‌نشینند و قاب عکسی می‌شوند که در کهنسالی در بهترین قسمت خانه‌ات می‌گذاری. پایداری رابطه هم فقط به ماندن در سختی‌ها و گرفتاری‌ها و یا سهیم شدن در شادی‌های مشترک و نامشترک نیست. مهم این است که پیوسته به نقش خودت در استمرار رابطه واقف بوده‌ای و همه‌چیز را به دیگری واگذار نکرده‌ای. این شاید یکی از رازهای هستی باشد که حیات هر چیزی به استمرار است. زیادی ساده‌ است؛ مراقبت از هر چیزی آن را زنده نگه می‌دارد. اما وقتی پای دوستی و اتصال دو تن وسط باشد، شاید زیادی سهل‌انگار می‌شویم و جادوی این راز چندان تکان‌مان نمی‌دهد. برای همین اغلب وقتی متوجه دارایی‌های عاطفی‌مان می‌شویم که از دست‌شان داده‌ایم؛ مثل بیرون افتادن از قصه‌هایی که از قلب‌مان بزرگتر بوده‌اند. و این راز ساده‌ی سختی است؛ اینکه ما فقط یک‌سمت ماجراییم و هرگز نمی‌توانیم به‌تنهایی و بدون حضور قاطع دیگری معنایی بسازیم که قرار است در دو تن جاری شود. کمال دوستی در حضور هم‌زمان دو نفر است.

عزیزدلم، مدتی‌ست دلم برای آغوشت تنگ شده؛ اما می‌دانم، نه تنها از من دوری، بلکه دیگر هرگز دیداری میان ما نخواهد بود.

کمال‌گرایی، عطشی خاموش است برای رسیدن به نهایتی که هرگز چهره نمی‌نماید. ذهن کمال‌گرا هیچ‌گاه در آرامش نمی‌ماند، او به راهی دل می‌سپارد که دشوارتر است، چرا که آسانی را نشانه‌ی بی‌ارزشی می‌داند. هر گام‌اش سنجیده است؛ اما هر نتیجه‌ای هرچند درخشان، در نظرش کم‌رنگ و ناتمام می‌نماید. او با هر موفقیت، تنها نقشی از نارسایی می‌بیند و اگر در اندک زمان ثمره‌ی بی‌نقص نیابد، دل‌سردی در جان‌اش می‌دود. کمال‌گرا در سکوتی پراضطراب زیست می‌کند. میان تمنای تعالی و ترس از فرو ماندن. او جهان را از روزنه‌ای تنگ می‌نگرد آن‌چنان که زیبایی‌های راه، در برابر تصویر محو مقصد، به چشم‌اش نمی‌آیند. و شاید همین است رنج پنهان او؛ که همیشه در مسیر است بی‌آن‌که هرگز به رضایت برسد. نتیجه‌گرایی برای او باری‌ست افزون بر کمال‌گرایی؛ دو ندایی که از دو سو جان‌اش را می‌کشند. ذهن‌‌اش همواره میان «چگونه ساختن» و «چه به‌دست آوردن» در رفت‌وآمد است. در درون‌اش، کمال می‌طلبد ظرافت بی‌نقص مسیر را، و نتیجه می‌خواهد ثمر فوری و چشمگیر پایان را. او میان این دو میل، فرسوده می‌شود. هر گام را می‌سنجد، هر خطا را بزرگ می‌بیند و در عین تلاش برای بهترین بودن، از کندی پیشرفت خود می‌رنجد. وقتی دستاوردی حاصل نمی‌شود، خود را ناکام می‌پندارد، و اگر حاصل شود، در آن نیز نقصی می‌جوید. اندیشه‌اش همیشه در تب سنجش می‌سوزد؛ در پی نتیجه‌ای که بی‌وقفه از دست می‌گریزد و در حسرت کمالی که هرگز به آن نمی‌رسد. او در میدان میان «باید» و «کافی است» گرفتار است؛ جایی که ذهن، بیش از آن‌که بیافریند، خود را می‌فرساید.

Alireza Ghorbani - Mahe Man.mp36.18 MB

از مرگ، و سپس فراموش شدن می‌هراسید. محو شدن از حافظه‌ی دیگران مرگی دوباره بود، مرگی بی‌صدا و بی‌نام. شب‌ها وقتی سکوت در رگ‌های زمان می‌خزید، به این فکر می‌کرد که پس از او چه می‌ماند؟ واژه‌ای، تصویری، یا تنها گردی بر یک دفتر خاطرات قدیمی؟ او در تمنای جاودانگی، نه در جسم، که در یاد زیست می‌کرد. هر لبخند، هر کلام، و هر نگاه‌اش را چون دانه‌ای در خاک خاطره‌ها می‌کاشت، به امید آن‌که روزی در دل کسی دوباره سر بیاورد و سبز شود. اما در عمق جانش می‌دانست که هیچ نامی تا ابد نمی‌ماند و همین دانستن، زخم آرامی بود که هر شب می‌تپید.

این خیال‌ها تنها امیدهای من‌اند. آخرین تلاش‌هایم برای چنگ زدن به ریسمان زندگی.

در امور جزئی با تغافل خود را ارزشمندتر کنید.
مولا علی(ع)

Repost from N/a
هیچ نمی‌فهمم معنا و دلیل زندگی رو. خسته و دل‌زده‌ام از هر چیزی که فکرشو بکنی و هیچ‌چیز هیچ برق و شوری تو دلم ایجاد نمی‌کنه. گاهی فکر می‌کنم که شاید اگر فلان اتفاق رو رقم نزده بودم یا فلان فقدان رو تجربه نکرده بودم، حالم اینطور نبود؛ اما بلافاصله اصلاح می‌کنم که نه. مشکل عمیق‌تر و قدیمی‌تر از این حرف‌هاست. انگار که هر بار که مادری فرزندی رو از دلش بیرون می‌کشه در کنار نوزاد غمی هم زاده می‌شه و اون غم جنس و رنگ و بوی اون نوزاد رو می‌گیره، با اون رشد می‌کنه و شکل می‌گیره و مثل پیچک‌های عزیز انقدر تن اون موجود رو احاطه می‌کنه تا در نهایت موجب مرگش می‌شه. انگار که سال‌های سال روی سنگ قبرها و گواهی فوت‌ها ما رو گول زده باشن و دلیل مرگ هر یک از ما رو چیز دیگه‌ای نوشته باشن. ما همه از غم می‌میریم. مرگ بر اثر زهر موجودی به نام غمینه(غم+ینه). مطمئنم بابا از همین مرد. و من حس می‌کنم چون اینو فهمیدم، غمینه‌های بیشتری سراغ من اومدن تا من نتونم به بقیه آدم‌ها بگم اینجا چخبره.

Repost from N/a
هیچ نمی‌فهمم معنا و دلیل زندگی رو. خسته و دل‌زده‌ام از هر چیزی که فکرشو بکنی و هیچ‌چیز هیچ برق و شوری تو دلم ایجاد نمی‌کنه. گاهی فکر می‌کنم که شاید اگر فلان اتفاق رو رقم نزده بودم یا فلان فقدان رو تجربه نکرده بودم، حالم اینطور نبود؛ اما بلافاصله اصلاح می‌کنم که نه. مشکل عمیق‌تر و قدیمی‌تر از این حرف‌هاست. انگار که هر بار که مادری فرزندی رو از دلش بیرون می‌کشه در کنار نوزاد غمی هم زاده می‌شه و اون غم جنس و رنگ و بوی اون نوزاد رو می‌گیره، با اون رشد می‌کنه و شکل می‌گیره و مثل پیچک‌های عزیز انقدر تن اون موجود رو احاطه می‌کنه تا در نهایت موجب مرگش می‌شه. انگار که سال‌های سال روی سنگ قبرها و گواهی فوت‌ها ما رو گول زده باشن و دلیل مرگ هر یک از ما رو چیز دیگه‌ای نوشته باشن. ما همه از غم می‌میریم. مرگ بر اثر زهر موجودی به نام غمینه(غم+ینه). مطمئنم بابا از همین مرد. و من حس می‌کنم چون اینو فهمیدم، غمینه‌های بیشتری سراغ من اومدن تا من نتونم به بقیه آدم‌ها بگم اینجا چخبره.

او انسانی‌ست که سال‌ها زیر بار نگاه‌ها و داوری‌های بی‌امان، آموخته است خود را پنهان کند. هر برچسب، بخشی از وجودش را در سایه برده و هر قضاوت، دیواری میان او و جهان افزوده است. اکنون، میان مردم راه می‌رود با چهره‌ای آرام و رفتاری سنجیده؛ اما در درون ترسی خاموش او را می‌فشارد. ترس از آن که اگر لحظه‌ای پرده کنار رود، اگر اندکی از غرور و مرزهای ساختگی‌اش فاصله گیرد، تمام زخم‌های گذشته دوباره بیدار شوند. هر زمان که کسی را می‌یابد و گمان می‌کند شاید بتواند خود واقعی‌اش را با او قسمت کند، اضطرابی عمیق بر جانش می‌نشیند. گویی هر واژه‌ای که از دلش می‌گذرد، ممکن است به سلاحی بدل شود علیه خودش. او میان خواستن رهایی و ترس از عریانی روح‌اش، معلق مانده است. انسانی که نه در بند است و نه آزاد.

از حرکت او بوی چوب در اطراف پراکنده می‌شد و من تا آن زمان نمی‌دانستم چوب، چه بوی خوشی دارد ..
بامداد خمار

تو در میان همه‌ی این سیاهی‌ها آبی بودی. آبی آسمانی.

بی‌رحم‌ام، عزیزم. بی‌رحم‌تر از آن‌چه که شاید در نگاه نخست به نظر آید. نه در ستم بر دیگران، که در قساوتی خاموش نسبت به خود. من با خود، بی‌گذشت‌تر از هر داوری‌ام که بر دیگران روا دارم. در گوشه‌های ذهنم، آرمان‌شهری بنا کرده‌ام. شهری پر از نظم و پاکی مطلق، جایی که لغزشی کوچک، گناهی نابخشودنی است. و من، با دستی لرزان اما قاطع، ساکنانش را یکی‌یکی تبعید کرده‌ام. هر که اندکی خطا کرد، هر که اندکی با تصور من از “درستی” فاصله گرفت. ‌و اکنون، مانده‌ام در شهری خاموش و خالی، با خیابان‌هایی که هیچ‌کس در آن نمی‌گذرد و پنجره‌هایی که سال‌هاست بسته‌اند. باد در کوچه‌هایش می‌پیچد و صدای قدم‌هایم را هزار بار بازمی‌تاباند، چنان که گویی خودم نیز دیگر مهمان این ویرانه‌ام. من که روزی می‌خواستم جهانی بی‌نقص بسازم، اکنون در تبعید خود زندگی می‌کنم! زندانی در شهری که قانون را خود نوشته‌ام و حکم انزوایش را خود امضا کرده‌ام. بی‌رحم‌ام، عزیزم، و این بی‌رحمی آرام‌آرام مرا خواهد بلعید. نه چون مجازاتی بیرونی، بلکه چون سایه‌ای که از درون رشد می‌کند و چهره‌ی انسان را با چهره‌ی قاضی در هم می‌آمیزد.

و من زمانی فهمیدم چقدر برای من عزیز هستی که با لبخند تو خشنود، با غم تو محزون و با اشک تو بی‌مهابا گریستم.

و گاهی زندگی، پاداش رنج‌هایت را در قالب یک شخص به تو هدیه می‌دهد.

دریچه‌ی قلب مرا گشودی؛ چنان به اعماق جانم رسوخ کردی که گویی از ازل با من آفریده شده‌ای. اکنون دور شدن تو از من، همان دور شدن جان از بدن است.