ch
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

前往频道在 Telegram
1 965
订阅者
+124 小时
+47
-1430
帖子存档
مجازی از شما ایده‌ای درون ذهن دیگری می‌سازد که نیستید. خوب یا بد، قوی یا ضعیف، «شما» نیستید. برای همین اغلب عاقبت ارتباطات مجازی، اگر بخواهند عمیق شود، عاقبت خوشی نیست. اید‌ه‌ها معنایی می‌سازند و بعد واقعیت بی‌رحمانه میاید و خودش را تحمیل می‌کند. مهمانی تمام می‌شود. موسیقی قطع. نقاب‌ها کنار می‌روند و صورت‌هایی پیدا می‌شوند که هیچکس نیستند، جز یک دایره‌‌ی خالی‌.

Repost from مَحيص.
سلام؛ نیاز به کمک و همراهی‌تون دارم. ممنون می‌شم پیامی که داخل کامنت گذاشتم رو ببینید.

Repost from N/a
اینجا همه‌چیز غم نبودن تو را به یاد من می‌آورد. انگار در این دنیا، هیچ چیزی از غصه‌ی نبودنت خالی نیست.

من درباره‌ی تو چیزی به کسی نگفته‌ام. اما آن‌ها دیدند که در چشم‌های من زندگی می‌کنی.

طوری مرا را می‌بوسیدی که گویی می‌خواهی شعری را نجوا کنی. فردا اما، به‌گونه‌ای از کنار من می‌گریختی که انگار گفتن شعر جرم بود.

اشك تنها سلاح بی‌کس‌هاست.

غم گوشواره‌اش بود. از همان‌هایی که هیچ‌وقت دلت نمی‌خواهد از گوش‌هایت جدایشان کنی. سرش را که تکان می‌داد، اندوه می‌رقصید.

احساس می‌کنم به هر شکلی که ممکن است، همه‌چیز و همه‌کس را تلف می‌کنم. بی‌خود و بی‌جهت‌ام. گویی که هرچه انجام داده‌ام مانند گل بر سر مزار، بی‌فایده و دیر بوده و هرچه انجام نداده‌ام مانند دوایی که از بیماری دریغ شده ضروری و دور از دسترس. همه چیز ناکافی و بی‌معنا به نظر می‌رسد، همه چیز.

به کسانی که دوست‌شان دارید بالی برای پرواز، ریشه‌ای برای برگشتن و دلیلی برای ماندن بدهید.

نقص‌های خود را نشان دهید، از تلاش برای کامل بودن دست بردارید. خود واقعی‌تان را نمایان کنید و بدون محدودیت، وجودتان را به اشتراک بگذارید. پذیرفته نشدن‌ها و شکست‌ها را بپذیرید و به راه‌تان ادامه دهید. زیرا شما بزرگ‌تر و قوی‌تر هستید.
📚راهنمای نامتعارف خوشبختی

وقتی باورهات رو نسبت به یه نفر از دست می‌‌دی دیگه حتی دلت نمی‌خواد باهاش دعوا کنی، نه خشمی باقی می‌مونه نه میلی برای توضیح خواستن، چون پایان واقعی معمولا ‌با سر و صدا و درگیری اتفاق نمی‌افته. بلکه به صورت تدریجی در درون ما و با یک خلأ شکل می‌گیره.

اتفاقا ما شرقی غمگین‌ایم فقط اگر بذارند!

اتفاقا ما شرقی غمگین‌ایم فقط اگر بذارند!

تو را می‌خواهم برای پنجاه سالگی، برای شصت سالگی، برای هفتاد سالگی. تو را می‌خواهم برای خانه‌ای که در آن تنهاییم. تو را می‌خواهم برای چای عصرانه، تو را می‌خواهم برای تنهایی. برای وقتی که باران می‌بارد. تو را می‌خواهم برای صبح، برای ظهر، برای شب. تو را می‌خواهم برای همه‌ی عمر.

مدت‌ها کنار خشم‌ام نشستم. آن‌قدر که بالاخره به من گفت اسم واقعی‌اش "سوگ" است.

می‌پرسی چرا تو را دوست دارم و جز تو، و حتی بهتر از تو را انتخاب نمی‌کنم؟ تو کاری کردی که من تمام عمر، حتی خودم برای خودم نکرده‌ام. تو از من به لطیف‌ترین و دقیق‌ترین شیوه‌ی ممکن مراقبت می‌کنی. من هرگز در زندگی به‌ اندازه‌ا‌ی که الآن خودم را به‌ تمامی به تو سپرده‌ام، احساس امنیت نکرده‌ام. این تمام چیزی بود که در تمام زندگی‌ام به آن نیاز داشتم.

تو تنها یک جمله گفتی و پس از آن من به تمام آنچه شنیده و دیده بودم، به همه‌چیز، شک کردم.

من هرگز کسی را از زندگی‌ام حذف نکرده‌ام، همه‌ی آن‌ها در حادثه‌ی اعتماد، مردند.

آدم برای دوران مزخرف هم مثل دوران خوش دلتنگ می‌شود، چون در پایان روز تنها چیزی که برایش دلتنگ می‌شوی خود زمان است.

کلمات سخت در ذهن من جا میگیرند، احساسات تمایلی به ابراز شدن ندارند، فکر ها بیش از حد سرو صدا می کنند، عیبی ندارد مرا انسان گیر آورند.