uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

Saved Messages

Saved Messages

Відкрити в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛ t.me/BChatPlusBot?start=sc-Xi7DxAhCqN6t

Показати більше
2 455
Підписники
-224 години
+117 днів
+48930 днів
Архів дописів
‏وقتی فهمیدم جهان به من بدهکار نیست، آرام شدم. پوچی اگر پذیرفته شود، تبدیل به آزادی می‌شود.

نه هزار و دویست شیرپرایوت و صد و شصت و سه ریپست؟ کارتون زشته، به خودتون بیاید.

ممنون که بودید.
ممنون که بودید.

نگاهم که می‌کرد، انگار تمام دوام دنیا به بودن من بند بود. چنان بود که یقین داشت وقتی ما کنار هم ایستاده‌ایم، جهان درست‌تر ادامه پیدا می‌کند.

Open Sky.mp39.05 MB

حرفی به مثابه تیغ در قلبم باقی‌مانده. اگر بگویمش حنجره‌ام را خواهد درید و اگر نگویم، تا ابد هر کسی که به قلبم وارد شود را مجروح خواهد کرد. حالا شاید دلیل دو رفتار بزرگ من را بهتر بفهمی. این‌که سکوت می‌کنم و کسی را به قلبم راه نمی‌دهم.

+1
Karen-Homayounfar-Madineh-320.mp37.41 MB

چه سایه‌ها که آدمی به آن‌ها پناه می‌برد و چیزی جز سایه‌ی آواری که کمی بعد او را در زیر خود دفن خواهد کرد، نیستند.

خوابِ آن نرگسِ فَتّانِ تو، بی چیزی نیست تابِ آن زلفِ پریشانِ تو، بی چیزی نیست از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم این شکر گِردِ نمکدانِ تو، بی چیزی نیست جان درازیِ تو بادا که یقین می‌دانم در کمان ناوَک مژگانِ تو، بی چیزی نیست مبتلایی به غمِ محنت و اندوهِ فراق ای دل این ناله و افغان تو، بی چیزی نیست دوش، باد از سرِ کویش به گلستان بگذشت ای گل این چاکِ گریبانِ تو، بی چیزی نیست دردِ عشق ار چه دل از خلق نهان می‌دارد حافظ این دیدهٔ گریانِ تو، بی چیزی نیست

امشب یک دقیقه بیشتر دنیا مضحکه‌ای گریه‌انگیز است بود.

اکنون حتی اگر بدانم کدام راه مرا به اندکی آرامش می‌رساند، دیگر توانی برای پیمودنش ندارم.

طول می‌کشید بدانی کسی که مدت‌ها به یک دیوار نگاه می‌دوزد بسیار غمگین‌تر از کسی‌ است که مویه می‌کند.

زندگی‌ام یکنواخت است و در زندان درون خودم، گویی مثل بدبختی سه‌جانبه می‌گذرد. وقتی چیزی خلق نمی‌کنم ناشاد هستم؛ وقتی خلاق هستم زمان کفایت نمی‌کند و وقتی به آینده فکر می‌کنم، یکباره ترس مرا می‌بلعد؛ نواع ترس‌ها! که مبادا دیگر نتوانم کار کنم. یک جهنمِ به ظرافت برنامه‌ریزی شده.

1671432528_Marcos Boza - Epílogo.mp32.75 MB

وقتی او هر بار مرا ترک می‌کرد، شهر عناصر خودش را از دست می‌داد. آدم ها، خانه ها و خیابان‌ها جلوه‌ای سخت، خودسر و بی ربطی به من پیدا می کردند.

محبوب من؛ تو چه می‌دانی از جسم مرده‌ی من که شب‌ها ترس‌هایی از جنس‌های متفاوت بر سر مزار من می‌گریند و صبح‌ها ظالمانه مرا نقش قبر می‌کنند.

آن‌که می‌خواهد از تو نزد دیگران هیولا بسازد، خود هیولایی واقعی‌ست.

در را بستم و از آن‌جا رفتم. برای من همیشه درها بسته بود، این یکی را هم خودم می‌بندم.

باید اعتراف کنم که فراموش کردنت کار چندان دشواری نبود. اما من نمی‌‌خواستم به آن تن بدهم؛ چرا که گذشتن از تو مانند گذشتن از خودم بود. تو برایم نماد عشق بودی، نماد دوست داشتن و یادآور آن‌چه تجربه کرده بودم. اگر از تو می‌گذشتم، عاشق بودن را از یاد می‌بردم.

در تمام زندگی‌ات سعی کردی از سختی، رنج و اندوه زندگی من بکاهی و چیزی که مرا رنج می‌داد، اندوه بی‌نهایت خودت بود. روزت مبارک عزیزدلم.