ru
Feedback
قَدرِغِیرِمُطلَق؛

قَدرِغِیرِمُطلَق؛

Открыть в Telegram

+ معلّق بین ِ هر آن‌چه که باید و نباید. ؛ آرشیو: @motlaghat_archive

Больше
3 500
Подписчики
+1224 часа
+247 дней
+18730 день
Архив постов
Repost from N/a
+ شه‌بیت قصیده‌ی جوانی‌.

یکم من، و بیش‌تر از من برای یه طفل ِ طفلکی عزیز و سلامتی کاملش دعا کنین. دعای واقعا دعا.

همین که می‌دونین ته تهش حالم خوبه، خوبه. می‌دونین دیگه؟ هوم؟

به تلاش‌هام آفرین می‌گم. (و بعد از آفرین، گریه می‌کنم.)

نمی‌دونم باید سدهامو بشکونم که جاری شم یا سد و سدها شکسته و این خودمم که زیادی غلیظم و جاری نمی‌شم. تا وقتی جاری نشم و جریان نشم، زنده نمی‌شم.

دارم از پس خودم برنمیام. باید یه دوربین مخفی بفرستم تو شیارا و تونلای مغزم ببینم سلولا دارن چه غلطی می‌کنن.

*

قبلا به هجرت زیاد فکر می‌کردم و نشونه‌ها و برکت‌هاشم زیاد و خیلی زیاد و خیلی خیلی زیاد دیدم. هجرت هم بهم حس بعثت می‌ده. با پیامبر دوست‌ترم انگار. انواع هجرتو دوس دارم.

پرایوت الانمو دوس دارم. تنها و فقط شیش انسان و بس. امن و امان و ایمن. کلاه ایمنی‌مم انداختم سر کوچه.

نوچ. از دفه بعد باید شماره‌ایش کنم. مث پرایوت سابق و خدابیامرزم.

تشنگی چیزی که داری‌ش و مال توئه ولی نمی‌تونی سر بکشی‌ش هم مضحکه. روزه‌م مگه خداجون؟ تقدیر بی‌افطار نوشتی برام؟ پ این شب قدر مو کو سرنوشتمو ادیت کنم؟

دست‌چین بودن خوبه. حس برانگیختی و بعثت داره. دست‌چینم کن و دستامو ول نکن که دستای منم همیشه به تو وصله. از تو دست بکشم؟ ابدا ابدا.

ولی اشک جالبه. روحت شعله می‌کشه و دلت به جوش میاد و جونت از تو قلبت قُل‌قُل می‌زنه و عصاره‌ی وجودت از بیخ چشمات چکه می‌کنه. اگه اشکت جای درست و وقت درست و پیش آدم درست بچکه، شعله‌ی روحت خاموش می‌شه و آروم می‌گیری؛ وگرنه بسوز. آتش بگیر تا که بدانی چه می‌کشم‌.

دو چکه دیگه اشک بریزم، غرق خودم می‌شم.

یادته می‌گفتم از آدما بدم میاد؟ هنوزم همون؛ فقط الان می‌گم از آدما بدم میاد و از آدم خودمحور، بیش‌تر و بیش‌ترتر.

نمی‌دونم چطوری بگم، ولی یه وقتایی گریه می‌کنی و اشکت بوی امید داره، یه وقتایی هم گریه می‌شی و اشکت مزه‌ی ناامیدی می‌ده.

از خودت فرار می‌کنی آدمیزاد؟ مث این‌که مبدأ و مقصدو یکی زدی که.

به چیت می‌نازی انسان؟ تو نهایتاً بتونه دو تا کفه‌ی عسر و یسر رو طراز نگه داری و مراقب تناسب خوشی و غمت باشی. که خب، بوس به نیمه‌ی پر لیوان و کفه‌ی خوبیا. اون یکی نیمه و کفه هم، مشت و لگد و تف.

نه. اگه بتونمم نمی‌خوام که یادم بره.

اگه پارسال ِ امروز و امروز پارسال مرده بودم، الان مجبور نبودم دست فکرامو بگیرم بکشونم به شرق و غرب و بالا و پایین عالم. هستی ِ ادامه‌دار جای مناسبی برای یادآوری سالگرد نیست.