es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

قَدرِغِیرِمُطلَق؛

قَدرِغِیرِمُطلَق؛

Ir al canal en Telegram

+ معلّق بین ِ هر آن‌چه که باید و نباید. ؛ ناشناس: @motlaghatbot . آرشیو: @motlaghat_archive * تبلیغ و تبادل و حمایت ندارم.

Mostrar más
4 029
Suscriptores
+124 horas
+177 días
+15530 días
Archivo de publicaciones
خیلی دلم براش ریش‌ریش و غمزده‌س‌. روز به روز بی‌واکنش‌تر می‌شه و قلب و روح من چروک‌تر. حمد شفا می‌خونین برای آقاجون مهربونم؟

شاید باید تعریفمو از مفاهیم عوض کنم. شایدم باید تعریف‌هامو پرمعنی‌تر کنم.

به هر حال و در هر حال، مرگ بر آمریکا.

می‌شه اول آدرس منو بدی موشک بخوره به من؟

‌ https://t.me/motlaghat/16345 خوب من هر سه تا کار کردم و تاثیری نداشته به نظرم یک کاری کنم موشک بهشون بخوره

پس من دیگه فاتحه نمی‌دونم دستمو می‌ذارم روت پیس پیس می‌کنم. پیس پیس پیس. خدا بیامرزدت.

‌ له و لورده. درونی برونی فاتحه مان خوانده شده خواهر

اینو کپی نکنین تا بعدا که حرفامونو پاک کردم باز بذارمش.

زندگیامون جشنواره نیس، جنگواره‌س.

‌ جنگ بیرونی‌مون شبیه آتش بس ایران آمریکاست که همو می‌زدن اما جنگ هم نبود. ولی جنگ درونی، امان از درونی. لامصب جنگ جهانی چهارم پنج شیشم الی آخر، همه رو با هم داریم.

دقیقا برا همینه که این چن وقته یا دارم جیغ جیغ می‌کنم یا دارم تو کنجم گریه می‌کنم.

واکنش مناسب سکوته. ولی اگه من باشم یا جیغ‌جیغ می‌کنم یا می‌رم تو کمد درو رو خودم می‌بندم گریه می‌کنم.

‌ به نظرتون وقتی یک نفر یا دو نفر بهتره بگم شروع میکنن به تیکه انداختن بابت کاری که یک شخص از اشناهات انجام داده و تو هیچ‌چیزی ازش نمیدونی که چی بینشون پیش اومده و حتی خودت هم با اون اشنا رابطه جالبی نداره چه واکنشی مناسبه ؟

دانشجوی پالیزوانی core:

‌ مثل سگ خوابم میاد و اگه زادبر و غلامی رو نبینم حذف میشم🙏 عالیه🎀

امشب می‌تانیم با هم سخن بگیم. چه خبر انسان‌ها؟ حال جنگ‌های درونی و برونی‌تون چطوره؟ ناشناس.

تازگیا فهمیدم منطقه‌ی حفاظت‌شده‌ی روحم اصلا این دشت و دامنه‌ها و قلّه‌ها نیست، مستقیم خود ریشه و هسته‌س. اون‌جایی که بقیه نمی‌بیننش و خودمم به این‌راحتیا نمی‌تونم بهش سرک بکشم؛ ینی می‌تونم ببینمشااا، ولی گذری و سرسری و فرار کردنی و هردمبیلی فایده نداره. هم حقّ دیدار به جا نمیاد و هم الکی فقط هسته‌م هوا می‌خوره و سرد و گرم می‌شه و می‌چّاد و ریشه‌هام نورزده می‌شن و رنگ‌پریده. راه درستش اینه که باید هر بار چادر چاقچور کنم و شمع و فانوس دست بگیرم و با توشه‌ی پر برم سراغ «آن‌چه گذشتِ» خودم. برم و ببینم و نگاه کنم و بپذیرم و دستمال بکشم و جارو پارو و آب و جارو کنم و بشینم پیش هر کدوم از ریشه‌هام یه قلوپ چای بخورم و بهشون گوش و بعد برگردم؛ یا دست پر و پرشعف و با کوله‌بار درک و ادراک جدید، یا خالی و خسته و فرسوده و درمونده. که هر دوش رو چشیدم و تاب و بازتاب این طیف سرتاسری و عریض طویلو لازم می‌دونم. قبلاً همیشه تنها می‌رفتم و برمی‌گشتم و تحلیل می‌کردم و الان دیگه هرازگاهی دست اون یه نفر دیگه‌‌ی زندگیمو هم می‌گیرم و زره می‌پوشونم به تنش و می‌برم بش نشون می‌دم چه خبره. خبرا تو منطقه آزاد و خنده و گریه و صورت و حرف و رفتار آدما نیس، خبرا تو زیرزمینی‌ترین طبقه‌ی حفاظت‌شده‌‌ی اشرف و و شریف مخلوفاته.. هسته‌های لایه به لایه و ریشه‌های مدفون، کاتالوگ آفرینشی بشره.

امشب عین بچگیام، با شوق و بغض با انگشتام شمردم چن روز دیگه بگذره و چن تا دیگه که بخوابم و بیدار شم، می‌رسم.

این‌طوری بهش نگاه می‌کنم که زکات خوشی، ناخوشیه. پس فدا سرم.