2 197
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
-3930 день
Архив постов
2 197
حالا که دنیا پر از رنج است و زمان شکوفه دادن درختای گیلاس هم گذشته، پس بریم لیموناد بخوریم و این سالادشیرازی با پنیری که بهش میگن سرتاکی.
2 197
Repost from -تعلیقاتِ من-
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میآورد
دل شوریده ما را به بو در کار میآورد
-حافظ
2 197
اینطور که معلومه" اینجا نفس به حنجره انکار میشود". بتازونید. بالاخره که این اسب رامنشدنی تقدیر، یه جا شما رو میندازه پایین. اونوقت ما هستیم و تماشاتون میکنیم.
2 197
_یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید
"یک جنگجو که نجنگید؛ اما شکست خورد".
2 197
واقعا از لحاظ ذهنی و بدنی، دیگه توان پرداختن به یه سری از رفتارهارو ندارم. مادرم تو سن الان من هر پنجتامون رو زاییده بود. این رفتارهای خردسالانه تهی از خرد رو برنمیتابم دیگه. ولم کن واقعا.
2 197
مایلم رکابی که امروز زدم رو به گوش جهانیان برسونم. انقدر که تو کفِش بودم و مسیرش برای سخت و ترسناک بود.
2 197
خب. شد پنج پنج پنج. صفا باشه دوستان.
به همین مناسبت، لطفا تا پایان ساعت اداری فردا، پنجتا عکس از روزتون برام بفرستین. بوس.
https://t.me/harfmanrobot?start=117096859
2 197
عطار توی تذکرةالاولیا، بخش داستان حسین منصور حلاج، میگه موقعی که میخواستن حسین رو سنگسار کنن، هیچ اعتراض یا گریه و زاریای نکرد؛ فقط وقتی شبلی، رفیقش، یه گلِ کوچیک، جهت همراهی با جمع، سمتش پرت کرد، آه کشید. پرسیدن چرا وقتی این همه سنگ پرت کردن چیزی نگفتی، از یه گل آه کشیدی؟ گفت چون اونایی که نمیدونن، معذورن. من از شبلی ناراحتم که خودش میدونه من بیگناهم ولی همچین کاری کرده. یعنی صرفا کاری نکردن کافی نیست. گاهی کاری نکردن، موافقت با جمعه. حتی اگه خیلی کوچیک و سوسکی باشه.
احتمالا فاضل نظری با برداشت از همین ماجراست که میگه:
غمخوار من، به خانه غمها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ میزنند
میبینمت برای تماشا، خوش آمدی
2 197
هم اوپرت و هم فیلبند اصلا علت جذابیتشون ایجاد دریای ابر در پایین قله است. شما تا کیلومترها عین بز کوهی به سمت نوک کوهها روانه میشی تا اون گومبولیهای زیبا رو در زیر پات ببینی. اما ممبرز خوبم، اگر بخوام از شانسم براتون بگم، من هم به فیلبند و هم به اوپرت سفر کردم، درحالی که هوا بارونی بود و اساسا داخل مه بودیم. خدانگهدار.
2 197
مرداد رو سنگین با اوپرت شروع کردیم. از دیروز صبح که ساعت ۶ پاشدم، تا الان، مجموعا یک ساعت خوابیدم. البته که ارزشش رو داشت. همین است زندگی.
