مرموزاتِ اسدی
Ir al canal en Telegram
2 174
Suscriptores
+124 horas
-57 días
+230 días
Archivo de publicaciones
2 174
کلاسم تموم شده. تو بوفه دانشکده نشستهام و دلم میخواست بال داشتم و تا خونه پرواز میکردم. یا دست کم خوابگاه خیابون بالایی دانشکده بود و با یه پل هوایی، میپریدم اون ور اتوبان، از کنار سوپر مارکت ترکها رد میشدم، خیابون هیجدهم رو به چپ میپیچیدم و خودمو پرت میکردم تو حیاط خوابگاه. بالا بری پایین بیای، هیچ مقطعی تو دانشگاه مثل کارشناسی نمیشه. هیچی اون شوق و نور و هیجان اول بیست سالگی نمیشه. دلم تنگ شد.
2 174
نگاهم کن! منم...تنها درخت باغ بی برگی
که با لطف تبرها دوستانِ مُردهای دارم
منم سرباز پیر پادشاه فصلها پاییز
که در جنگ زمستان، گوش سرما بُردهای دارم
صدایت میکنم با پوستینی کهنه بر دوشم
دل اندوهناکی، سنگِ تیپاخوردهای دارم
2 174
خبر داری تنم مثل اجاق مردهای یخ کرد
تمام بوسه هایم، بی تو سُر خورد...از دهان افتاد؟
2 174
تو که صد یاغی دلداده در کوه و کمر داری
تو که سربازهای عاشقت در جنگ ها مُردند
ولی در لشکرت سربازهایی بیشتر داری
2 174
اینکه از چهار سال پیش زنهای ایران در اعتراض به اجباری بودن حجاب، اونو کنار گذاشتن رو بذارید در کنار آذربایجان امروز که قانون منع حجاب در مدارس، باعث شده زنهای بدون حجابش، به پویش حجاب بپیوندن تا صدای دخترهای محجبه باشن. حالا بیایید عقبتر و به این دو قاب نگاه کنید. قطعا متوجه میشید که مردسالاری تا چه اندازه بازتولیدشوندهاس؛ تا جایی که حتی اختیار زن بر بدن و پوشش خودش رو هم به میدان رقابتهای ایدئولوژیک تبدیل میکنه. مسئله حجاب داشتن یا نداشتن نیست؛ مسئله اینه که چرا زن، در هر دو سمت این ماجرا، باید برای انتخابش بجنگه و هزینه بده. ساده است؛ آزادی، نه تو تحمیل حجابه و نه تو تحمیل بیحجابی؛ آزادی یعنی زن مجبور نباشه برای اثبات حق انتخابش، شبیه هیچکس دیگهای بشه. بویژه شبیه کسی که یک مرد میخواد. که یعنی بدن زن ملک مشاع تمام مردهای جامعه نیست.
2 174
پس شد بیستویکم مهر چهارصدوپنج.
"حالا باید بخوابم.
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد؛ مثل دریا به ادامه خویش."
2 174
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوشخبر از طَرْفِ سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمهٔ داوودی باز
که سلیمانِ گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
کـان بت ماهرخ از راه وفا بازآمد
لاله بوی میِ نوشین بشنید از دم صبح
داغدل بود، به امّید دوا بازآمد
چشم من در رهِ این قافلهٔ راه بماند
تا به گوش دلم آواز "دَرآ" بازآمد
گرچه حافظ دَرِ رنجش زد و پیمان بِشکست
لطف او بین که به لطف از درِ ما بازآمد
2 174
خب شمسالدین امشب حالش خوب بود و نهتنها لگدپرانی نکرد، بلکه بوجی موجی و نازنازیم کرد:
2 174
یه ویدیو دارم که باهاش میتونم مدیا رو به خاک و خون بکشم. اما دریغ که دست و پام بسته است.
2 174
همینک مامانم داره کل زندگانی و برنامه کاری و تحصیلیم رو کف دست فرد پشت خط که نمیدونم کیه میذاره. آخه مادر من.
