Elle
Открыть в Telegram
4 295
Подписчики
-124 часа
-47 дней
+1430 день
Архив постов
4 294
بعدش این رو برامون تعریف کرد که من خیلی خوشم اومد:
موسی که به درگاه الهی میرسه خطاب به خداوند میگه ارنی، یعنی خودت رو بهم نشون بده تا تماشات کنم. خداوند هم جواب میده لن ترانی.
* "أرنی": خودت را به من نشان بده
*"لن ترانی ": هرگز مرا نخواهی دید
این ۳ شاعر چنین با این روایت برخورد میکنن:
سعدی:
چو رسی به کوه سینا "أرِنی" مگو و بگذر / که نیارزد این تمنا به جواب "لن ترانی"حافظ:
چو رسی به طور سینا "أرِنی" بگو و بگذر / تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"مولانا:
"أرنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد/ تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی"
4 294
الان یه دوستی دارم که خیلی شعر بلده و مثل ویکیپدیای شعر میمونه. منم اونو دیدم و تشویق شدم که هر از گاهی شعر بخونم و اونایی که خوشم میاد رو یه جایی برای خودم بنویسم که بعدا دوباره بخونم و بیشتر یادم بمونن. یه کانال زدم در این راستا، به اسم نیمچه شعر. از شعرهایی که یاد گرفتم هم یه بار تو یه موقعیتی استفاده کردم و به این دوستم که فکر میکرد خیلی آدم خفنیه، این بیت رو تقدیم کردم:
گر گلشن خوشبو تویی، ور بلبل خوشگو تویی ور در جهان نیکو تویی، ما نیز هم بد نیستیمبعدش اون کلکل پیشبینی فوتبال رو با شعر جواب داد که من دیگه بلد نبودم و از بازی اومدم بیرون :))))
4 294
بچهها من تو زندگی روزمره خیلی آدم جالب و بامزهایم و اگه از کسی خوشم بیاد باهاش دوست میشم و کلی باهاش میگم و میخندم. فکتهای جالب میگم که دوستام بهم میگن شبیه جیپیتیام بعضی وقتا. نمیدونم تو این کانال چرا اینطوری شد مسیر ما.
4 294
۱۵ اسفندی که گذشت وبلاگ بیان بسته شد و از اون موقع تقریبا من دیگه فکرهام رو ننوشتم و همه فکر کردنهام تبدیل شد به هر از گاهی حرف زدن با جیپیتی و دوستام. انگار روایت خالص و دست اول خودم از اتفاقات رو از دست دادهم. بیان ۱۰ سال بود که خونه من بود و یه وبلاگ پرایوت داشتم علاوهبر وبلاگ اصلیم و هر روز تقریبا توش مینوشتم. الان جای خالیش رو خیلی احساس میکنم. تو word نوشتن اصلا نمیچسبه بهم و انقدر نوشتن با پنل بیان گره خورده برام که نمیتونم جای دیگهای بنویسم. وقتی نمینویسم انگار نمیبینم و نمیدونم دارم با زندگیم چیکار میکنم و چی میخوام. خیلی نویز تو زندگی روزمره زیاده، نوشتن اینها رو فیلتر میکرد. نوشتن تو دفترم هم اون حس رو نمیده، نوشتن تو بقیه پلتفرمهای آنلاین هم یه بار دستم رو گذاشته تو حنا و دیگه نمیخوام سمتش برم. واقعا اسیر شدیم.
4 294
این مدت یه بار دیگه سریال Somebody somewhere رو دیدم و جاش تو قلبمه. بار اول که دیدم به نظرم روندش کند بود ولی رفته رفته خیلی بهتر شد، تا رسید به فصل ۳ که از همه بهتر بود. ولی همونجا هم تموم شد 🫠
سریال در مورد زنیه که تو دهه ۴۰ زندگیشه و یه زندگی خیلی معمولی داره. واقعا یک آدم رندوم مثل اکثر ما، تو یه گوشه از این دنیا که داره با چیزهای معمول و گاها سخت زندگی کنار میاد. سریال دوستیها، روابط، سوگ، تنهایی و … رو خیلی خوب نشون میده. بقیه شخصیتها هم عموما تو دهه ۴۰ زندگیان و هر کسی مشکلات خودش رو داره. یکی از comfort showهای منه مثل Shrinking و Ted lasso که دوست دارم هر از گاهی بهش برگردم و دوباره ببینم. مثل این دوتا رنگی و جالب هم نیست، آروم و واقعیه انگار.
4 294
🫶🏻🫠
کلا من متوجه شدم اغلب دغدغههای روزمره من و شادی شبیه همه، فقط اون صحبت میکنه ازش و من زیاد نه. از ضدآفتاب گرفته تا پلاستیک و نحوه پیام دادن آدمها و …
4 294
انقدر انقدر تو این مدت تحلیل کردم همه چیز رو که اولا مغزم سوخته، بعد اینکه دیگه به قضاوت خودم نمیتونم اعتماد کنم. خدا رو شکر یکی دوتا دوست خوب داده این زندگی به من.
4 294
یکم که زندگی پیچیده و شلوغتر میشه من یادم میره کانال دارم الحمدالله. کانال شادی و تنوع و شلوغی لحظهایش رو دوست دارم. شاید باید منم بیام تو این خط تا دیوونه نشدم.
4 294
یه چیز جالبی که از آدما در مورد یه سری آدم دیگه میشنوم اخیرا، اینه که فلانی درسته خیلی آدم جالبی نیست یا خیلی از چیزها رو رعایت نمیکنه، ولی خیلی خودشه، ادا درنمیاره، نمایشی نیست رفتارش. در مقابل یه سری آدم دیگه هستن که ظاهرا خیلی نایسن و حد و حدود رو رعایت میکنن اما به نظر میاد این اداشونه و رفتارشون رو دارن فیک میکنن. در مورد این گروه دوم هم نظر منفی زیاد میشنوم.
برداشت خام اولیهم اینه که لزوما رعایت کردن یکی سری چیزها باعث نمیشه دیگران از شما خوششون بیاد. اینکه متوجه بشن رفتارتون از روی صداقته، بیشتر به دل میشینه و پذیرفته میشید انگار. جالب.
4 294
من فکر میکردم برای اینکه زندگی شبیه اون ورژنی که میخوام باشه، حتما باید یه سری از چیزهایی که میخوام دقیقا همونی باشن که میخواستم وگرنه هیچوقت اونورژن اتفاق نمیفته.
مثلا همیشه فکر میکردم اون دور از خونواده زندگی کردنی که میخوام و کارهایی که میخوام بکنم، دوستیهایی که دارم، روتینی که میخوام داشته باشم و … فقط د صورتی اتفاق میفته که من برم تهران. یکی از اهدافم از ارشد خوندن هم همین بود. ولی نشد. الان دو ساله که دارم تو این شهر زندگی میکنم و زندگیم تقریبا شبیه اون ورژنیه که همیشه میخواستم. خیلی نزدیکشه. نمیدونم شاید زندگی چیزهایی که میخواستیم رو به طریقی بهمون میده ولی در یک قالب دیگه و انقدر اون بستهبندی متفاوته که یادت میره اصل چیزی که میخواستی چی بود و اون واقعا شد یا نه.
همیشه اینطور نیست طبیعتا، ولی باعث میشه به این فکر کنم که دقیقا اون چیزی که میخواستم چی بود و آیا واقعا نشد؟ من خود شهر تهرانم دوست داشتم، ظاهرا هم تهران رو میخواستم. ولی چیزهایی که از زندگی در تهران میخواستم رو اینجا دارم الان. جالب.
4 294
Repost from ·Alaska, Alaska·
امیدوارم وقتی میمیرم، گرمای زندگیای که نهایت سعی خودم رو کردم تا زندگیش کنم همراهم باشه. این که با تمام وجود دوست داشتم، حتی وقتی درد داشت. این که تکههایی از خودم رو به آدمهایی که دوست داشتم و به چیزهایی که عاشقشون بودم و من رو شکل دادن، بخشیدم. این که سعی کردم از سنگینیِ زنده بودن توی این جهان، چیزی لطیف بسازم. امیدوارم آخر کار، با این اطمینان آروم بگیرم که خودم رو از زندگی کردن عقب نکشیدم. این که اجازه دادم همهچیز رو حس کنم؛ شادی، درد، بلاتکلیفی، و با وجود همهی اینها باز هم قلبم رو نبستم.
4 294
Repost from ·Alaska, Alaska·
یکبار جایی خوندم که کنجکاوی خودش نوعی زبان عشقه و به نظرم واقعا همینطوره. فکر میکنم چیزی که آدمها رو بیشتر از هر چیز به هم نزدیک میکنه، حس دیده شدنه؛ اینکه برای اولین بار کسی تو رو بفهمه و به بخشهایی از وجودت راه پیدا کنه که شاید تا قبل از اون برای دیگران دستنیافتنی بوده. اینکه بخواد بدونه تو کی هستی، چه چیزی تو رو میترسونه، چه چیزی به هیجانت میاره و پشت سکوتت معمولا چه چیزهایی میگذره. بعضی از عمیقترین ارتباطهای انسانی هم نه از بحثهای بزرگ، بلکه از سؤالهای ساده و توجه به جزئیات شکل میگیرن. با این حال، انگار پرسیدن سؤالهای خوب داره به یه هنر فراموششده تبدیل میشه و کمتر پیش میاد که این کنجکاوی دوطرفه و ماندگار باشه.
وقتی کسی به دنیای درونی تو علاقهمند باشه، کمکم متوجه میشی که دلت میخواد بیشتر باهاش حرف بزنی. نه لزوماً چون همیشه حرف مهمی برای گفتن داری، بلکه چون حضورش باعث میشه فکرها و احساساتت راحتتر راه خودشون رو به کلمهها پیدا کنن. بعضی آدمها این توانایی رو دارن که کاری کنن حرفها خودبهخود ظاهر بشن؛ انگار برای اولین بار احساس میکنی کسی هست که واقعا میخواد بشنوه و بفهمه. مثل اون چیزی که ویرجینیا وولف میگفت:
«همیشه دلم میخواهد فقط با تو حرف بزنم، حتی وقتی چیزی برای گفتن ندارم. وقتی کنار تو هستم، انگار حرفها خودبهخود پیدا میشوند و من همان لحظه آنها را میسازم. انگار همهشان را برای تو ساختهام.»
4 294
دیروز تولد دوستم بود و قرار بود بریم بیرون. کل مسیرم قرار بود با ماشین دوستم بریم براهمین من باخیال راحت یه دامن پوشیدم، شال و اینام که دیگه همراهم نیست. رفتیم دیدیم همه جا رو بهخاطر این مهمونی عظیمشون بستن و نمیشه اصلا با ماشین رفت. مجبور شدیم ماشین رو جایی رها کنیم چون اصلا نمیتونستیم از اون منطقه دور شیم و گیر افتاده بودیم. حدودا ۲۰ دقیقه پیاده رفتیم که تو مسیر همه داشتن ما رو نگاه میکردن. حس اون صحنه گیم آو ترونز رو داشتم که سرسی رو داره تو کوچهها لخت میگردونن! هم حس انزجار و هم ترس از دیدن این گولاخهای اسلحه به دست. عیدشونم مردمآزاریه.
4 294
این هفته روابط انسانی به معنای واقعی کلمه از روی من رد شدن. ۵، ۶ تا مکالمه سخت داشتم که هنوزم تموم نشده. اوکی میدونم مرزگذاری نباید حس خوبی داشته باشه لزوما ولی ممنون دیگه از هفته بعد فقط میرم کار کنم و درس بخونم و از همه انسانها دوری کنم.
