ru
Feedback
Elle

Elle

Открыть в Telegram

Trying not to lose my spark ✨ 🔗 instagram.com/with_elle

Больше
4 272
Подписчики
+124 часа
-107 дней
-2930 день
Архив постов
Elle
4 272
Голосовое сообщение06:09

Elle
4 272
‎ سلام. من آبان ماه کنکور وزارت بهداشت دارم و از شهریور تا الان جسته و گریخته خوندم. اینطوری یه یه ماه میخونم دو هفته نه، یه هفته میخونم دو هفته ولی میکنم. همه‌ی اینا باعث شده روی کلی مبحث تسلط نصفه و نیمه داشته باشم چون هی فاصله میوفته و یه چیزایی رو فراموش میکنم. هر سری میگم این سری دیگه شروع میکنم جدی( و واقعا هم از ته قلبم میخوام که شروع کنم) ولی همیشه یه چیزی میشه نه نمیشه. برای مثال آخرین بار یهو مریض شدم پشت بندش پریود شدم بعدش هم معده‌م به فنا رفت. نمیدونم چیکار کنم. خسته شدم و واقعا میخوام که امسال قبول شم

Elle
4 272
خب پیاما رو اینجا نمی‌ذارم چون تکی جواب دادن حس بهتری داره.

Elle
4 272
لینک از کار افتاده و لینک جدید هم کار نمی‌کنه. نمی‌دونم، باید بگردم بات جدید پیدا کنم.

Elle
4 272
بچه‌ها لینک از کار افتاده بود ظاهرا. لینک جدید: https://t.me/BChatBot?start=sc-0d40668b81

Elle
4 272
امتحانا تموم شد بالاخره، رفتم موهامو کوتاه کردم تا از summertime sadness نجات پیدا کنم اما نکردم. فهمیدم استاد راهنمام یکم اصلاح‌طلبه! شما چه خبر؟ امروز پیاما رو مثل قبل‌ می‌ذارم اینجا. البته برق رفته و شارژ گوشیم کمه و احتمالا وسطش مجبور شم برم.

Elle
4 272
تلگرام نمی‌ذاره این پیام رو ادیت کنم و بیت‌ها رو quote کنم. حتی اینتر بزنم بینشون. عجبا!

Elle
4 272
بعدش این رو برامون تعریف کرد که من خیلی خوشم اومد: موسی که به درگاه الهی می‌رسه خطاب به خداوند می‌گه ارنی، یعنی خودت رو بهم نشون بده تا تماشات کنم. خداوند هم جواب می‌ده لن ترانی. * "أرنی": خودت را به من نشان بده *"لن ترانی ": هرگز مرا نخواهی دید این ۳ شاعر چنین با این روایت برخورد می‌کنن: سعدی:
چو رسی به کوه سینا "أرِنی" مگو و بگذر / که نیارزد این تمنا  به جواب "لن ترانی"
حافظ:
چو رسی به طور سینا "أرِنی" بگو و بگذر / تو  صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"
مولانا:
"أرنی" کسی بگوید که تو را  ندیده باشد/ تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی"

Elle
4 272
الان یه دوستی دارم که خیلی شعر بلده و مثل ویکی‌پدیای شعر می‌مونه. منم اونو دیدم و تشویق شدم که هر از گاهی شعر بخونم و اونایی که خوشم میاد رو یه جایی برای خودم بنویسم که بعدا دوباره بخونم و بیشتر یادم بمونن. یه کانال زدم در این راستا، به اسم نیمچه شعر. از شعرهایی که یاد گرفتم هم یه بار تو یه موقعیتی استفاده کردم و به این دوستم که فکر می‌کرد خیلی آدم خفنیه، این بیت رو تقدیم کردم:
گر گلشن خوش‌بو تویی، ور بلبل خوش‌گو تویی ور در جهان نیکو تویی، ما نیز هم بد نیستیم
بعدش اون کل‌کل پیش‌بینی فوتبال رو با شعر جواب داد که من دیگه بلد نبودم و از بازی اومدم بیرون :))))

Elle
4 272
بچه‌ها من تو زندگی روزمره خیلی آدم جالب و بامزه‌ایم و اگه از کسی خوشم بیاد باهاش دوست می‌شم و کلی باهاش می‌گم و می‌خندم. فکت‌های جالب می‌گم که دوستام بهم می‌گن شبیه جی‌‌پی‌تی‌ام بعضی وقتا. نمی‌دونم تو این کانال چرا اینطوری شد مسیر ما.

Elle
4 272
۱۵ اسفندی که گذشت وبلاگ بیان بسته شد و از اون موقع تقریبا من دیگه فکرهام رو ننوشتم و همه فکر کردن‌هام تبدیل شد به هر از گاهی حرف زدن با جی‌پی‌تی و دوستام. انگار روایت خالص و دست اول خودم از اتفاقات رو از دست داده‌م. بیان ۱۰ سال بود که خونه من بود و یه وبلاگ پرایوت داشتم علاوه‌بر وبلاگ اصلیم و هر روز تقریبا توش می‌نوشتم. الان جای خالیش رو خیلی احساس می‌کنم. تو word نوشتن اصلا نمی‌چسبه بهم و انقدر نوشتن با پنل بیان گره خورده برام که نمی‌تونم جای دیگه‌ای بنویسم. وقتی نمی‌نویسم انگار نمی‌بینم و نمی‌دونم دارم با زندگیم چیکار می‌کنم و چی می‌خوام. خیلی نویز تو زندگی روزمره زیاده، نوشتن این‌ها رو فیلتر می‌کرد. نوشتن تو دفترم هم اون حس رو نمی‌ده، نوشتن تو بقیه پلتفرم‌های آنلاین هم یه بار دستم رو گذاشته تو حنا و دیگه نمی‌خوام سمتش برم. واقعا اسیر شدیم.

Elle
4 272
تمرکز عزیزم، هارداسان؟

Elle
4 272
این مدت یه بار دیگه سریال Somebody somewhere رو دیدم و جاش تو قلبمه. بار اول که دیدم به نظرم روندش کند بود ولی رفته رفته خیلی
این مدت یه بار دیگه سریال Somebody somewhere رو دیدم و جاش تو قلبمه. بار اول که دیدم به نظرم روندش کند بود ولی رفته رفته خیلی بهتر شد، تا رسید به فصل ۳ که از همه بهتر بود. ولی همون‌جا هم تموم شد 🫠 سریال در مورد زنیه که تو دهه ۴۰ زندگیشه و یه زندگی خیلی معمولی داره. واقعا یک آدم رندوم مثل اکثر ما، تو یه گوشه از این دنیا که داره با چیزهای معمول و گاها سخت زندگی کنار میاد. سریال دوستی‌ها، روابط، سوگ، تنهایی و … رو خیلی خوب نشون می‌ده. بقیه شخصیت‌ها هم عموما تو دهه ۴۰ زندگی‌ان و هر کسی مشکلات خودش رو داره. یکی از comfort showهای منه مثل Shrinking و Ted lasso که دوست دارم هر از گاهی بهش برگردم و دوباره ببینم. مثل این دوتا رنگی و جالب هم نیست، آروم و واقعیه انگار.

Elle
4 272
🫶🏻🫠 کلا من متوجه شدم اغلب دغدغه‌های روزمره من و شادی شبیه همه، فقط اون صحبت می‌کنه ازش و من زیاد نه. از ضدآفتاب گرفته تا پلاستیک و نحوه پیام دادن آدم‌ها و …

Elle
4 272
انقدر انقدر تو این مدت تحلیل کردم همه چیز رو که اولا مغزم سوخته، بعد اینکه دیگه به قضاوت خودم نمی‌تونم اعتماد کنم. خدا رو شکر یکی دوتا دوست خوب داده این زندگی به من.

Elle
4 272
یکم که زندگی پیچیده و شلوغ‌تر می‌شه من یادم می‌ره کانال دارم الحمدالله. کانال شادی و تنوع و شلوغی لحظه‌ایش رو دوست دارم. شاید باید منم بیام تو این خط تا دیوونه نشدم.

Elle
4 272
یه چیز جالبی که از آدما در مورد یه سری آدم دیگه می‌شنوم اخیرا، اینه که فلانی درسته خیلی آدم جالبی نیست یا خیلی از چیزها رو رعایت نمی‌کنه، ولی خیلی خودشه، ادا درنمیاره، نمایشی نیست رفتارش. در مقابل یه سری آدم دیگه هستن که ظاهرا خیلی نایسن و حد و‌ حدود رو رعایت می‌کنن اما به نظر میاد این اداشونه و رفتارشون رو دارن فیک می‌کنن. در مورد این گروه دوم هم نظر منفی زیاد می‌شنوم. برداشت خام اولیه‌م اینه که لزوما رعایت کردن یکی سری چیزها باعث نمی‌شه دیگران از شما خوششون بیاد. اینکه متوجه بشن رفتارتون از روی صداقته، بیشتر به دل می‌شینه و پذیرفته می‌شید انگار. جالب.

Elle
4 272
من فکر می‌کردم برای اینکه زندگی شبیه اون ورژنی که می‌خوام باشه، حتما باید یه سری از چیزهایی که می‌خوام دقیقا همونی باشن که می‌خواستم وگرنه هیچ‌وقت اون‌ورژن اتفاق نمیفته. مثلا همیشه فکر می‌کردم اون دور از خونواده زندگی کردنی که می‌خوام و‌ کارهایی که می‌خوام بکنم، دوستی‌هایی که دارم، روتینی که می‌خوام داشته باشم و … فقط د صورتی اتفاق میفته که من برم تهران. یکی از اهدافم از ارشد خوندن هم همین بود. ولی نشد. الان دو ساله که دارم تو این شهر زندگی می‌کنم و زندگیم تقریبا شبیه اون ورژنیه که همیشه می‌خواستم. خیلی نزدیکشه. نمی‌دونم شاید زندگی چیزهایی که می‌خواستیم رو به طریقی بهمون می‌ده ولی در یک قالب دیگه و انقدر اون بسته‌بندی متفاوته که یادت می‌ره اصل چیزی که می‌خواستی چی بود و اون واقعا شد یا نه. همیشه اینطور نیست طبیعتا، ولی باعث می‌‌شه به این فکر کنم که دقیقا اون چیزی که می‌خواستم چی بود و آیا واقعا نشد؟ من خود شهر تهرانم دوست داشتم، ظاهرا هم تهران رو می‌خواستم. ولی چیزهایی که از زندگی در تهران می‌خواستم رو اینجا دارم الان. جالب.

Elle
4 272
Repost from ·Alaska, Alaska·
امیدوارم وقتی می‌میرم، گرمای زندگی‌ای که نهایت سعی خودم رو کردم تا زندگیش کنم همراهم باشه. این که با تمام وجود دوست داشتم، حتی وقتی درد داشت. این که تکه‌هایی از خودم رو به آدم‌هایی که دوست داشتم و به چیزهایی که عاشقشون بودم و من رو شکل دادن، بخشیدم. این که سعی کردم از سنگینیِ زنده بودن توی این جهان، چیزی لطیف بسازم. امیدوارم آخر کار، با این اطمینان آروم بگیرم که خودم رو از زندگی کردن عقب نکشیدم. این که اجازه دادم همه‌چیز رو حس کنم؛ شادی، درد، بلاتکلیفی، و با وجود همه‌ی این‌ها باز هم قلبم رو نبستم.