Elle
Kanalga Telegram’da o‘tish
4 265
Obunachilar
-124 soatlar
-117 kunlar
+3830 kunlar
Postlar arxiv
4 265
یه چیز جالبی که از آدما در مورد یه سری آدم دیگه میشنوم اخیرا، اینه که فلانی درسته خیلی آدم جالبی نیست یا خیلی از چیزها رو رعایت نمیکنه، ولی خیلی خودشه، ادا درنمیاره، نمایشی نیست رفتارش. در مقابل یه سری آدم دیگه هستن که ظاهرا خیلی نایسن و حد و حدود رو رعایت میکنن اما به نظر میاد این اداشونه و رفتارشون رو دارن فیک میکنن. در مورد این گروه دوم هم نظر منفی زیاد میشنوم.
برداشت خام اولیهم اینه که لزوما رعایت کردن یکی سری چیزها باعث نمیشه دیگران از شما خوششون بیاد. اینکه متوجه بشن رفتارتون از روی صداقته، بیشتر به دل میشینه و پذیرفته میشید انگار. جالب.
4 265
من فکر میکردم برای اینکه زندگی شبیه اون ورژنی که میخوام باشه، حتما باید یه سری از چیزهایی که میخوام دقیقا همونی باشن که میخواستم وگرنه هیچوقت اونورژن اتفاق نمیفته.
مثلا همیشه فکر میکردم اون دور از خونواده زندگی کردنی که میخوام و کارهایی که میخوام بکنم، دوستیهایی که دارم، روتینی که میخوام داشته باشم و … فقط د صورتی اتفاق میفته که من برم تهران. یکی از اهدافم از ارشد خوندن هم همین بود. ولی نشد. الان دو ساله که دارم تو این شهر زندگی میکنم و زندگیم تقریبا شبیه اون ورژنیه که همیشه میخواستم. خیلی نزدیکشه. نمیدونم شاید زندگی چیزهایی که میخواستیم رو به طریقی بهمون میده ولی در یک قالب دیگه و انقدر اون بستهبندی متفاوته که یادت میره اصل چیزی که میخواستی چی بود و اون واقعا شد یا نه.
همیشه اینطور نیست طبیعتا، ولی باعث میشه به این فکر کنم که دقیقا اون چیزی که میخواستم چی بود و آیا واقعا نشد؟ من خود شهر تهرانم دوست داشتم، ظاهرا هم تهران رو میخواستم. ولی چیزهایی که از زندگی در تهران میخواستم رو اینجا دارم الان. جالب.
4 265
Repost from ·Alaska, Alaska·
امیدوارم وقتی میمیرم، گرمای زندگیای که نهایت سعی خودم رو کردم تا زندگیش کنم همراهم باشه. این که با تمام وجود دوست داشتم، حتی وقتی درد داشت. این که تکههایی از خودم رو به آدمهایی که دوست داشتم و به چیزهایی که عاشقشون بودم و من رو شکل دادن، بخشیدم. این که سعی کردم از سنگینیِ زنده بودن توی این جهان، چیزی لطیف بسازم. امیدوارم آخر کار، با این اطمینان آروم بگیرم که خودم رو از زندگی کردن عقب نکشیدم. این که اجازه دادم همهچیز رو حس کنم؛ شادی، درد، بلاتکلیفی، و با وجود همهی اینها باز هم قلبم رو نبستم.
4 265
Repost from ·Alaska, Alaska·
یکبار جایی خوندم که کنجکاوی خودش نوعی زبان عشقه و به نظرم واقعا همینطوره. فکر میکنم چیزی که آدمها رو بیشتر از هر چیز به هم نزدیک میکنه، حس دیده شدنه؛ اینکه برای اولین بار کسی تو رو بفهمه و به بخشهایی از وجودت راه پیدا کنه که شاید تا قبل از اون برای دیگران دستنیافتنی بوده. اینکه بخواد بدونه تو کی هستی، چه چیزی تو رو میترسونه، چه چیزی به هیجانت میاره و پشت سکوتت معمولا چه چیزهایی میگذره. بعضی از عمیقترین ارتباطهای انسانی هم نه از بحثهای بزرگ، بلکه از سؤالهای ساده و توجه به جزئیات شکل میگیرن. با این حال، انگار پرسیدن سؤالهای خوب داره به یه هنر فراموششده تبدیل میشه و کمتر پیش میاد که این کنجکاوی دوطرفه و ماندگار باشه.
وقتی کسی به دنیای درونی تو علاقهمند باشه، کمکم متوجه میشی که دلت میخواد بیشتر باهاش حرف بزنی. نه لزوماً چون همیشه حرف مهمی برای گفتن داری، بلکه چون حضورش باعث میشه فکرها و احساساتت راحتتر راه خودشون رو به کلمهها پیدا کنن. بعضی آدمها این توانایی رو دارن که کاری کنن حرفها خودبهخود ظاهر بشن؛ انگار برای اولین بار احساس میکنی کسی هست که واقعا میخواد بشنوه و بفهمه. مثل اون چیزی که ویرجینیا وولف میگفت:
«همیشه دلم میخواهد فقط با تو حرف بزنم، حتی وقتی چیزی برای گفتن ندارم. وقتی کنار تو هستم، انگار حرفها خودبهخود پیدا میشوند و من همان لحظه آنها را میسازم. انگار همهشان را برای تو ساختهام.»
4 265
دیروز تولد دوستم بود و قرار بود بریم بیرون. کل مسیرم قرار بود با ماشین دوستم بریم براهمین من باخیال راحت یه دامن پوشیدم، شال و اینام که دیگه همراهم نیست. رفتیم دیدیم همه جا رو بهخاطر این مهمونی عظیمشون بستن و نمیشه اصلا با ماشین رفت. مجبور شدیم ماشین رو جایی رها کنیم چون اصلا نمیتونستیم از اون منطقه دور شیم و گیر افتاده بودیم. حدودا ۲۰ دقیقه پیاده رفتیم که تو مسیر همه داشتن ما رو نگاه میکردن. حس اون صحنه گیم آو ترونز رو داشتم که سرسی رو داره تو کوچهها لخت میگردونن! هم حس انزجار و هم ترس از دیدن این گولاخهای اسلحه به دست. عیدشونم مردمآزاریه.
4 265
این هفته روابط انسانی به معنای واقعی کلمه از روی من رد شدن. ۵، ۶ تا مکالمه سخت داشتم که هنوزم تموم نشده. اوکی میدونم مرزگذاری نباید حس خوبی داشته باشه لزوما ولی ممنون دیگه از هفته بعد فقط میرم کار کنم و درس بخونم و از همه انسانها دوری کنم.
4 265
بچهها دیشب بین ۱۰:۳۰ تا ۱۲، چندتا پیام ناشناس اومده برام که بات مشکل داشت و بهم نشون نمیداد. اگه پیام دادید لطفا دوباره بفرستید.
4 265
نمیدونم چرا دارم به شما میگم. شاید چون تو این برهه از زندگی اهمیت روابط انسانی برام خیلی پررنگه و شما هم نیاز داشته باشید با کسی ارتباطتون رو ترمیم کنید.
4 265
بعد از ساعتی نشستن با حس شرم دیدم اینطور نمیشه؛ بهش پیام دادم که حق با تو بود و رفتار من درست نبود (هرچند صبح عذرخواهی کردم). بعد هم گفتم این دوستی برام ارزشمنده و دوست ندارم دلخوریای بمونه هر چند زمان میطلبه. لطفا اگه چیزی بود به خودم بگو.
اونم خیلی خوب جواب داد و گفت برای اونم ارزشمنده براهمین وقت گذاشته و فکر کرده و بهم گفته.
درود بر صحبت کردن خلاصه. الان میخوام برم با همخونهمم صحبت کنم.
4 265
امروز صبح با یکی از دوستام یک مکالمه سخت داشتم که بعدش حس شرم و دور شدن از اون آدم بهم دست داد.
اومدم خونه و یک مکالمه سخت دیگه با همخونهم داشتم که این مدت خیلی باهم نزدیک شده بودیم.
دوتاشم از اینجا میومد که من همیشه سعی میکنم حواسم رو جمع کنم ولی خب انسانیم همهمون و حواسم نبوده یک جایی و طرف مقابلم رو ناراحت کردم. بابت مکالمه اول خیلی ناراحتم چون داشتم برای نزدیکتر شدن تلاش میکردم که یهو همه چیز برعکس شد. بابت مکالمه دوم خیلی ناراحت نیستم چون اونقدر اشتباه نبود رفتارم و یکم اون دلخوریای که پیش اومده سوءتفاهمه که خب یهو با توضیح من از بین نمیره.
چند روز پیش هم با مامانم یک بحثی داشتم و الان باهاش قهرم.
نمیدونم موقعیت کج سیاراته، شانسیه، اشتباه خودمه یا چیه ولی قشنگ الان با سه تا آدم اول زندگیم که بیشترین ارتباط رو باهاشون داشتم، وضعیت جالبی وجود نداره.
4 265
The armor you’ve built weighs more than the wounds it protects.«زرهی که برای محافظت از خودت ساختهای، از خودِ زخمهایی که قرار است جلویشان را بگیرد سنگینتر شده.» این رو خوندم و یاد حرف پاول به جیمی افتادم که یه جایی بهش میگه میتونی از ترس زخمی شدن هیچ کاری نکنی اما میتونی هم جسارت به خرج بدی و بری زخمهای جدید پیدا کنی. (Shrinking - S3) این مدت کلی دنبال دلیل یکی از کارهام گشتم که کلی بهونه هم براش پیدا میکردم (متاسفانه بهونههام خیلی واقعی و معقولم به نظر میان)؛ ته تهش به این نتیجه رسیدم که میترسم آسیب ببینم، میترسم دوباره مثل چند سال پیش دردم بیاد، براهمین از الان نه هنوز اتفاقی نیفتاده خودم دارم بهونه میارم که نه بابا اصلا ببین به فلان دلیل این کار نمیشه و جور درنمیاد. در حالی که نه عزیزم، چیزیت نمیشه. شاید زخمی بشی، زندگی همینه. دوباره خوب میشی و بهتر از قبل احتمالا.
4 265
ذهنم هنوز انگار نپذیرفته که راحت میتونم اینستام رو چک کنم، یوتیوب برم و نیازی نیست نگران حجم کانفیگم باشم. با اینکه من این مدت بیشترش رو وصل بودم.
عین این حیوانات آزمایشگاهی که یه مدت طولانی تو قفس نگهشون میداری و حالا در رو باز میذاری و میگی برو. ولی نمیتونه بره.
4 265
در راستای فرصت دادن به روابط امروز با دوستم صحبت کردم؛ گفت راستی برنامه امشب چی شد؟ گفتم یه آفر ۲۴ ساعته برای شما باز بود که خب چیزی نگفتی و سوخت. برنامهای نداریم دیگه :))
بعد از کلی صحبت کردن به این نتیجه رسیدیم که اون تو هماهنگی و چت کردن بده، بهتره به همدیگه زنگ بزنیم که این مشکلات کمتر پیش بیاد. منم گفتم احساس خوبی ندارم همیشه جمع رو من دور هم جمع کنم، چون انگار کسی علاقهای نداره و صرفا حالا چون النا گفت بیایم دیگه اوکی.
نکته همه این صحبتها گفتن و شنیده شدنه. آدم درستی که گارد نداره و سریع حالت دفاعی نمیگیره، فیدبک رو میشنوه و میپذیره و به تو هم فیدبک میده.
خیلی جالبه که همهمون تنهاییم ولی همزمان سختمونم هست که با پیچیدگی روابط کنار بیایم و تلاش کنیم برای حفظشون. نمیدونم امروز حداقل ترجیح دادم صحبت کنم و برای ارتباطی که برام ارزشمنده این پیچیدگی رو کمتر کنم، چون فضیلتی تو تنهاییای که خودت نمیخوای نیست.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
