ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

مینای شهر خاموش

مینای شهر خاموش

Открыть в Telegram

من؟ کاشف، پنهان، تماشاگر. شیدایِ آن لحظه‌ که چیزی ناگهان فرو می‌ریزد.

Больше
965
Подписчики
-224 часа
-87 дней
-2730 дней
Архив постов
خدایا، روزی بود که گفتی دوستم داری. خدایا! دست مرا بگیر و از مه بیرونم بکش، خدایا! در پرتوی سوزان رهایم کن و شعله‌ورم ساز آنگونه که از خاکسترم گلی پنج‌برگ، زرد و فروتنانه بروید، گلی که با نرم وزشی نیز پرپر شود، سپس برایم گریه کن، برای شعری که بودم، بی هرگز سروده شدن. ... از داستانی

Repost from N/a
«... من فقط علی‌الحساب، هستم. و درباره‌ی بقیه‌ی بشریت نیز چنین نظری دارم! مگر نه اینکه همین حالا هم ما اینجا جمع شده‌ایم تا قصه را پیش ببریم و مؤلف را فارغ کنیم؟ خب، خودمان که هستیم؟ آیا اصلا وجود داریم؟ ماده ابدیتی نداشت، و همه‌چیز، یعنی هیچ بر بی‌نسبتی انسان با جهان پیشین خود صحه می‌گذاشت. زمین، بی‌شکل و تهی بود. پس نوبت به خلق شب و خورشید و ماه رسید. اما دو مدت یا چهار مدت، چه فرقی می‌کند؟ اگر از دمیورژ هم بپرسید، حالا همین را می‌گوید که هدف او سامان بخشیدن به زمین یا طبیعت بود. بشر را برای این به زمین اضافه کرد که علی‌الحساب کسی باشد تا او را تحسین کند و در برابر اعمال او احساس حقارت پیدا کند. از کتب مقدس بپرسید، آیا خداوند ابتدا بشریت را آفرید؟ نه! سواد و سودای شگرف او فقط به ساخت طبیعت منجر می‌شد و اگر انسان را آفرید، مثل وقتی که خمیرمایه نان اضافه می‌آید و با آن رشته‌های بی‌قواره سوپ را می‌سازیم، فقط برای آن‌که اسراف نشود، بشر هم در واقع همین‌گونه آفریده شد. یک خمیرمایه اضافه در دست خالق، وجودی علی‌الحساب! پس دیگر چه چیز می‌تواند ما را موظف کند که بدانیم چرا هستیم؟ اگر مقدر بود که چنین باشم پس نمی‌خواهم چیز بیشتری بدانم...» به شخص ابدی مینا رادمنش

«دیگر نیست» #شعر روی دوشت گردبادِ لحظه‌های دور بازخواهی گشت سوی کوچه‌ی بن‌بست بازخواهی گشت سوی خانه‌ات...آری... باز خواهی گشت با آیینه‌ای در دست سوی آن موجِ گریزان از تن دریا آن نگاهِ مضطرب آن ناگهانِ سرد بازخواهی گشت سوی خنده‌ی مادر از میان گورها...از جاده‌های زرد باز‌می‌گردی به‌سوی راز گند‌مزار جایِ خالیِ تفنگ‌ِ برنویی بر دوش ایل رفته، اسب مرده، رود خشکیده بازمی‌گردی به سوی قریه‌ی خاموش می‌برد خوابی تو را از خستگیِ راه با سه‌زخم تازه‌تر بیدار خواهی شد زخم غیبت، زخم شب، زخم صدایی دور دیگر از هر جستجو بیزار خواهی شد بی‌تسلی در بیابان‌ راه می‌افتی در سرت آوازِ سُرناهای خون‌آلود گریه‌ات بانگ گوزنی بر فرازِ کوه می‌روی تا پرتگاه قریه‌ی موعود ... مه غلیظ و باد گاهی، لحظه‌ای هم ابر چشم می‌چرخد و می‌پرّد کلاغی کور چشم‌می‌چرخد و میبیند که دیگر نیست آسمان خالی‌ست، می‌‌نالد سگی از دور

امروز در خیابان عابری، یک مرد، ناگهان رو به ما گفت: زمان شاه به مردم نگاه می‌کردی همیشه لبخندی روی صورت‌ها بود، الان چی؟ الان چی؟ یک مکث. نگاه ما به هم. و گفتیم: حالا هم خنده‌ای هست، اما به روزگارمون‌‌. شعری بداهه‌ بود که در لحظه‌ای میان ما و یک غریبه اتفاق افتاد و بعد او رفت و ما رفتیم و پرسش او و پاسخ ما غبار شد و نشست بر تنِ فراموشی. اما یادم بماند در خلوتِ پیش از سپیده‌دم، امشب پشت پنجره‌ای رو به کاج‌ها دعا کنم، دعا کنم که آن لبخند برگردد. از قبل‌های بعد از مرگ

فارغ از چند و چون و چرایی‌ها، افراد حاضر در تظاهرات فرانسه بعضا متشکل از نسل سوم و چهارم مهاجرانِ مسلمانند. برای دیپورت خانه‌ای ندارند و نسلهای پیشین آنها هم همانجا متولد شده‌اند. بی‌وطنند و عاصی. نتیجه‌ی آرمان‌گرایی فاسد چپها و اصرارشان بر اینهمانیِ شل‌مرزی و صلح‌ را هم که به‌وضوح می‌شود در وضعیت امروزِ فرانسه مشاهده کرد. فرجامِ تهاجمِ افغان‌ها به ایران را هم امروز اگر نبینیم در عصیان نسل سوم چهارم مهاجران‌شان خواهیم دید. فرزندانی که نمی‌دانند وطن چیست، چرا اینجایند و باید به‌کجا بروند.

بعضی اتفاقی که در آبدانان رخ داد را با غارت برندهای شانزلیزه مقایسه کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که مردم ما مستغنی‌اند.
بعضی اتفاقی که در آبدانان رخ داد را با غارت برندهای شانزلیزه مقایسه کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که مردم ما مستغنی‌اند. باشد اما سر جدتان برای گرفتن لایک و ارضای لحظه‌ای چیزهای بی‌ربط را به هم ربط ندهید. برنج‌های افق کوروش را مقایسه نکنید با اجناس خیابان شانزلیزه و برند‌های دیور و هرمس و شنل و امثالهم. البته درک می‌کنم سوشال‌مدیا چنین ارگاسم‌های اکسپلورپسندی را می‌طلبد اما کمی مدیریت هیجان و واقع‌نگری بد نیست. با این مقایسه ارزش معنوی شیردلان آبادانان را نیز غیرمستقیم زیر سؤال می‌برید.

قطعاتی از مقاله‌ی تازه چاپ شده‌ی من درباره‌ی «نسل زد»: برای مواجهه با عادات و خلقیات نسل زد باید از آرمان گرایی کلاسیک و سنتی
+2
قطعاتی از مقاله‌ی تازه چاپ شده‌ی من درباره‌ی «نسل زد»: برای مواجهه با عادات و خلقیات نسل زد باید از آرمان گرایی کلاسیک و سنتی فاصله گرفت جای اینکه سرزنش‌وار بگوییم: «این چه زبانی است که با آن صحبت می‌کنید» یا از اصطلاحات لاتین ایراد بگیریم و فاخر بودن زبان فارسی را تبدیل به ابزار سرکوب کنیم باید زبان مشترکی بسازیم که هم ظرفیت میم و اصطلاحات غیر فارسی را داشته باشد و هم بتواند رنج واقعیت را حمل کند.

شمعدانی گل داد ماه در شب جا شد ابر با باد گریخت، آسمان تنها شد من تماشا کردم...
+1
شمعدانی گل داد ماه در شب جا شد ابر با باد گریخت، آسمان تنها شد من تماشا کردم...

اینکه یک هنرمند مجبور باشه برای ساختن تریبونی که ارائه‌‌ی آثارش رو ممکن کنه تبدیل به بلاگر، یوتیوبر و اینفولوئنسر و امثالهم بشه تا حد زیادی آسیب‌زاست و در تضاد محض با ذاتِ آفرینش و ذوق هنری‌. نه، اجازه بدید با اسم گذاشتن روی این روش مثل پرسونال برند و این اراجیف سمبل شده واقعیت آسیبی که سوشال‌مدیا به مفهوم هنر و هنرمند زده رو بزک نکنیم. واقعا ویران‌باره که انضباط، شهود و قریحه‌ی یک هنرمند بیست و چهاری درگیر الگوریتم اینستاگرام و تولید محتوا بشه‌. هفته‌ای سی چهل پست رگباری بذاره تا روند و شانس دیده‌شدنش بیشتر بشه. اگر هنرمندی حتی نیمی از ذوقش رو در این مسیر مصرف کنه، بدیهیه که بخش زیادی از خلوص هنریش رو از دست میده. چون هنرش پیشاپش ذائقه‌محور شده و قابل مصرف شده. و البته که یک توجه چندصد کایی و صد البته کاذب به دست میاره که توهم یگانه آرتیست عصر خود بودن رو درونش افزایش میده. شاید ولی خودت هم میدونی که موندگار نیستی. اگر ما موندگار نباشیم، تو هم نیستی. می‌فهمم که قرار نیست تمام امکانات سوشال مدیا رو رد و بی‌ارزش بشمریم، اما قرار هم نیست تبدیل به بردگان جمع‌آوریِ لایک و بازدید بشیم. هنرمند جماعت یه حالتی داره که به محض ارضا شدن توسط نگاه بیرونی، بلافاصله اعتیادی رقت‌انگیز به تکرار و تکثیر این نگاه پیدا می‌کنه. بسیاری از نویسندگان بزرگ درباره این ارگاسم از طریق دیده شدن و اینهمانیش با نابودیِ تدریجی هنرمند و آثارش گفتن و نوشتن. باری، به‌عنوان یک هنرمند لطفا برای خودتون آبرو، شأن و حدودی قائل بشید.

«درخت بی‌‌خزان» #شعر عشق ای درختِ بی‌خزان من با تو در تمام فصل‌های مرگ زنده‌تر از آفتاب و کودکم با تو در هجوم لحظه‌ی تگرگ رقص می‌کنم چنان‌که نور شمع در بهارخوابِ خانه‌ی پدر بال می‌زنم سبک، پرنده‌وار خسته از کرانه‌های محتضر از فراز کوچه‌ای که سالها از دری که رو به هیچ می‌گشود از سه‌چرخه‌ای که در حیاط مُرد از صدای پیچش تن دو رود چادر«ننه» کشیده روی خاک جانماز مخملش که سرخ‌رنگ سوزن و نخی که روی طاقچه قاب عکس مرده‌ای شبیه سنگ در غیاب عشق، سرد و ناگهان لحظه‌ها بدل به سنگ‌ها شدند خلوت صمیمیِ دو خاطره پر از آتش تفنگ‌ها شدند برنوی پدر کجاست؟ خاک شد؟ تاکِ پیرمان چرا ثمر نداد؟ سویِ چشم مادرم چرا گریخت رفت و هیچکس از آن خبر نداد ... زیر سایه‌ی بلند اشتران پشت‌پرده‌های توریِ سپید کودکی که نبض سنگ را گرفت قد کشید، سخت‌جان و ناامید عاصی از مرور مرگ‌های خود دست می‌کشم از آشتیِ با زمان تکیه می‌زنم به تو که شاهد منی تکیه‌می‌زنم به تو...درختِ بی‌خزان...

«درخت بی‌‌خزان» #شعر عشق ای درختِ بی‌خزان من با تو در تمام فصل‌های مرگ زنده‌تر از آفتاب و کودکم با تو در هجوم لحظه‌ی تگرگ رقص می‌کنم چنان‌که نور شمع در بهارخوابِ خانه‌ی پدر بال می‌زنم سبک، پرنده‌وار خسته از کرانه‌های محتضر از فراز کوچه‌ای که سالها از دری که رو به هیچ می‌گشود از سه‌چرخه‌ای که در حیاط مُرد از صدای پیچش تن دو رود چادر«ننه» کشیده روی خاک جانماز مخملش که سرخ‌رنگ سوزن و نخی که روی طاقچه قاب عکس مرده‌ای شبیه سنگ در غیاب عشق، سرد و ناگهان لحظه‌ها بدل به سنگ‌ها شدند خلوت صمیمیِ دو خاطره پر از آتش تفنگ‌ها شدند برنوی پدر کجاست؟ خاک شد؟ تاکِ پیرمان چرا ثمر نداد؟ سویِ چشم مادرم چرا گریخت رفت و هیچکس از آن خبر نداد ... زیر سایه‌ی بلند اشتران پشت‌پرده‌های توریِ سپید کودکی که نبض سنگ را گرفت قد کشید، سخت‌جان و ناامید عاصی از مرور مرگ‌های خود دست می‌کشم از آشتیِ با زمان تکیه می‌زنم به تو که شاهد منی تکیه‌می‌زنم به تو...درختِ بی‌خزان...

«می‌توانی در چاهی زمزمه کنی. می‌توانی نامه‌ای بنویسی و آن را در کشویی نگه داری. می‌توانی نفرینی را بر نواری از سرب حکاکی کنی و آن را در زمین دفن کنی تا هزاران سال خوانده‌نشده بماند. نکته این نیست که خواننده‌ای پیدا کنی، نکته خودِ گفتن است.» آن کارسون برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات. باعث خوشحالی‌است که او را می‌شناسم و از او خوانده‌ام. به لطف هلن سیکسو، انگیزه‌ی پژوهش در باب ادبیات زن و نوشتار زنانه‌‌، زنان بزرگ بسیاری را به من شناساند که اصلا در ایران شناخته شده نیستند. آن کارسون یکی از آنهاست‌.

Ali Mardan Zadeh - Ajal Ar Bia Soragh.mp31.63 MB

فقط از طریق «دعا» خدایی را خلق می‌کنیم که در نهایت ما را می‌شنود، و عشقی را خلق می‌کنیم که دگرگونی را ممکن می‌سازد‌. دعا خطابی‌ست والاتبارانه و نسبت‌مند، همان‌طور که کرکگارد می‌گوید: کارکردِ دعا تغییر ماهیتِ دعاکننده است. باشد که شبی را بی‌دعا برای ایران، برای فرزندان و تاریخش پشت سر نگذاریم‌.

تو را در آخرِ هر سانس سینما کشتند تو را درون تمامی قصه‌ها کشتند تو قهرمان عموم مجله‌ها شده‌ای! تو استحاله ی یک دفن بی‌صدا شده‌ای...

آن زنِ سبزه‌گونِ رؤیاپوش که سراپا شکسته از فریاد روزی از روزهای پاییزی سرد و آسیمه می‌رود با باد
+3
آن زنِ سبزه‌گونِ رؤیاپوش که سراپا شکسته از فریاد روزی از روزهای پاییزی سرد و آسیمه می‌رود با باد

در جامعه‌ی ما تقریبا هیچ قانونی علیه آلودگی صوتی وجود ندارد. اکثریت با انفعال وصف‌ناپذیری این امر را پذیرفته‌اند که سر و صدا یک وضعیت روزمره و غیر قابل اعتراض است. هرگز اینطور نیست، روند زندگی طبیعی حدّی طبیعی از اصوات را آن‌هم در محدوده شخصی ایجاد می‌کند. غیرقابل درک است که تا چه میزان به این حق شهروندی ما تجاوز می‌شود و تقریبا هیچکس صدایش درنمی‌آید‌. و بدتر اینکه ایدئولوژیِ شیعی این رفتار را به‌عنوان «درک دیگری» و «سازگاری با محیط» جا انداخته است‌. وقتی شما روزی سه نوبت مجبور به شنیدن صدای اذان هستید، این قانون پیشاپیش تعیین شده که هیچ حقی درباره چه‌بشنوم چه نه برای شما وجود ندارد. باید سازگار باشید، عزت نفس نداشته باشید و مهم‌تر اینکه اضطراب اجتماعی نگذارد اعتراض کنید و البته نام این پروسه را «درک بالا» بگذارید. مثلا اگر یک جمعه شب عبدالله ناگهان پست‌مدرن شود و فرم را بر محتوا مقدم بداند و تصمیم بگیرد از فردا توالت فرنگی به‌جای ایرانی نصب کند، و هفته‌ها صدای چکش و مته‌اش در سر شما باشد، بلا به دور، نباید اعتراضی کنید، پس درک شما از حقِ بحران وجودیِ همسایگی چه می‌شود؟ یا مثلا اگر به طبیعت رفتید و با هشتاد مدل باند و آهنگ‌های شش و هشتی مواجه شدید، دیگر اصلا نباید اعتراض کنید چون شما که طبیعت را نخریدید، آنها زودتر خریدند. خلاصه انگار هیچ قانونی از بیخ و بن در تربیت ما وجود ندارد علیه این آشوب. اگر هم داشته به مرور نابود شده و در حال حاضر با جامعه‌ای مواجه‌ایم که هیچ اصولی برای کنترل اصوات خود نیاموخته است. در حالیکه به‌قول شوپنهاور هر چه تمدن در جامعه‌ای عمیق‌تر باشد، تحمل اصوات نیز کمتر می‌شود. چنین جامعه‌ای آدابِ وقار، سکوت و آهستگی را آموخته. بنابراین سازگاریِ ما مقابل تجاوزِ اصوات و تحمیل بی‌ملاحظه‌ی صداها ناشی از تمدن‌زدایی از فرهنگ ماست نه درک و همدلیِ بالای ما، و این تمدن‌زدایی سالهاست توسط همان‌ها که می‌دانیم رقم خورده است. باید بدون خودتملقی، واقف باشیم به آنچه از ما یغما رفته، واقف باشیم به کمبودها و آسیب‌هایی که دیده‌ایم، بلکه انگیزه‌ای در ما پدید آید که بتوانیم آنچه از دست رفته را به دست آوریم، و در این زمینه اولین قدم از طریق فرهنگِ اعتراض به آلودگی صوتی ممکن می‌شود. این اعتراض علی‌رغم اضطراب اجتماعی نهفته در تبیینِ ناسازگارِ خود، اتفاقا شکلی از تمدن‌مندی است که گاهی باید به جبر در آموزش آمیخته شود.

فکر می‌کنم سخت‌ترین قسمتِ خودکاوی در تحلیل، مواجهه با این پارادوکس باشد: آنچه در روابط انسانی بیشترین آسیب را به ما زده، همان چیزی‌ست که در آن بیشترین ژوئیسانس را نیز تجربه کرده‌ایم. به‌عبارتی، در آن آسیب شدید، نوعی کامیابیِ پنهان وجود داشته که ما را ناخوداگاه به تجربه و تکرار آن کشانده است.

کاش با چیزی قراری داشتم. عصر، مخصوصا پیش از غروب‌. با چیزی بی‌چهره، یک سایه. دوست ندارم به کسی نگاه کنم. دوست ندارم مرا نگاه کنند. می‌خواهم در غیابِ خیرگی به سوی هذیانی نقره‌ای گام برداریم. خدای من، حالا می‌فهمم که تقریبا هیچوقت نمی‌خواستم کسی را نگاه کنم. در نگاهم نفرتی تازیانه‌زن مخفی‌است، بچه‌جلادی که از بدو تولد در میان کلمات رها شده، که در نگاه قربانی می‌گیرد‌‌. از قبل‌های بعد از مرگ

کاش با چیزی قراری داشتم. عصر، مخصوصا پیش از غروب‌. با چیزی بی‌چهره، یک سایه. دوست ندارم به کسی نگاه کنم. دوست ندارم مرا نگاه کنند. می‌خواهم در غیابِ خیرگی به سوی هذیانی نقره‌ای گام برداریم. خدای من، حالا می‌فهمم که تقریبا هیچوقت نمی‌خواستم کسی را نگاه کنم. در نگاهم نفرتی تازیانه‌زن مخفی‌است، بچه‌جلادی که از بدو تولد در میان کلمات رها شده، در نگاه قربانی می‌گیرد‌‌. از قبل‌های بعد از مرگ