922
Suscriptores
-324 horas
Sin datos7 días
+530 días
Archivo de publicaciones
کاجهای باغِ تنها را هرس میکرد
دستهای ریحان در آفاق عدم میکاشت
حوض خالی را پر از ماهی گُلی میکرد
سوی رقص شعلهوارش گام برمیداشت
...
باز در خواب تو برگشتهست آن مرداد
زخمِ خاکستر به روی مومیای پوست
باز میسوزی در آن آتش هزاران بار
شاهدی بیهوده بر ویرانیِ یک دوست
تو شاهدی نداری که ثابت کند چه کسی هستی، و خودت؟ خودت دروغ میگویی. تو پشت مرگ دیگران میدوی چون میخواهی از آنها جلو بزنی. آنها رقیبان تواند، و چون از تو بُردهاند، دشمنانت. پس از آنها بیزاری، این شبح نفرت است که در خطوط تو سرگردان، ای درستکار، یا ای شریف.
من حرفهای او را میفهمم. گناه، پاک شدن حافظه و تشنج زبانی.
باید مدام در معرض دیدن و گفتن از پایانِ دیگران باشی تا بدانی گم شدنِ مرزها چه وحشتی دارد. وقتی سالها درباره جنایت بنویسی، راویِ اعدامها و مرگهای دنبالهدار باشی، کم کم فراموش میکنی خودت کدام شخصیتی. در رویایِ مرگ گیر میافتی. پس تو آن کسی هستی که شلیک کردی؟ و تو آن کسی که شقیقهاش متلاشی شد؟ کسی که حکم را صادر کرد و کسی که گفت من نبودم؟ کسی که روایت کرد و آنکه چارپایه را کشید؟
دیگر مطمئن نیستی و این نفرینِ توست که در مهی سنگین پناه بگیری، هر تردید یک پرتگاه است. به یاد میاوری خاطرهی صلیب را، اما تو در اعماق داستان خودت را شناختی، دیدی که مسیح نیستی و هیچوقت نبودی، برگشتی و تماشا کردی که چطور تاس بر آن ردای سرخ افتاد، شناختی خودت را، ای یهودای ابدی.
مسخرهتر از اکلیلپاشی برای گریهی مجری، اوناییان که تنِ اگوی پلاس سایزشون دامنِ تنگِ انتقادی میپوشونن و به طیف اکلیلپاش حمله میکنن. نچایید یه وقت آوانگاردهای دوران. بهعنوان ملتی که شش ماه پیش چهل هزار جوونش قتل عام شده این دعواها زیادی اصلاحطلبانهاست. جمع کنید بساطتون رو. هر دو طیف رقتانگیز و خنگید.
گداگشنهزادها باز به بهانه جنگ حقوق کارمندها را نصفه و نیمه واریز کردهاند. که البته بهانه است و دروغ میگویند مثل سگ.
آخر ننه غربتیها، بواسیرزادههای کژکردار، مردم چرا باید بهخاطر بیکفایتیِ شما و آن دینداریِ کارتن خوابواری که پشت عنوانِ کثیفِ «مقاومت» بزکش کردید روز به روز گرفتار تر شوند؟ چه فضیلتیاست در مثل سگ زندگی کردن؟
ولله که درود بر زمین سوخته، که اگر ریشهی کثیف شما هرزهعلفهای کرمخورده خشکیده شود، زنده در آتش سوختنِ ما شرف دارد به زیستن در قهقرایی که شما ساختهاید.
حالا که به خوشی و مبارکی صفحهی هزار و پانصد برمیگردد و همسو میشود با خواست مردم، بعضی خود پوآرو پنداران یادشان افتاده که باید چیزی بگویند خلاف قاعده تا خاص و باهوش به نظر برسند و در هر حالتی به تغییرات مشکوک باشند. به قول کیانا ما فقط چند تا آدم معمولی بودیم که میخواستیم جانمان را برای ایران بدهیم.
پس شما هم ببینید دل مردم با که و کجاست، قدری تواضع معرفتی بهخرج دهید، قدری خرد ایرانی و عشق به وطن چاشنیاش کنید، خود راه بگویدتان که چون باید رفت.
وگرنه تهش با چهارتا ورشکستهی لجباز یک اقلیت تشکیل میدهید، چارشنبهها دور هم جمع میشوید و در اعتراض به جهل و ناآگاهیِ مردم دو دقیقه و بیست و هشت ثانیه نچ نچ میکنید.
القصه اینکه در مقام قیاس با ایران و ارادهی تاریخیِ مردمانش: معمولی باشید.
بعضیها هم فکر میکنند نمایشِ عزاداری و ابراز تاسف امتیازی دارد که چون ما گفتیم «بزن» پس ما این امتیاز را نگرفتهایم و آنها چون گفتند «نزن» از ما جلو زدهاند و امتیاز این مرحله را گرفتهاند.
باشد ولی چون خنگ بودی ما دسته خرابه را به تو انداختیم و راستی این آبنبات با اسانسِ توتفرنگی هم برای تو و بهنظر من از انتقادها ناراحت نشو چون تو حتما بااستعدادی که توانستی فیگورِ فاتح و عقبماندهی ذهنی را همزمان حفظ کنی، و من شخصاً طرفدارتم. هه.
تفکرِ انتقادی یعنی اگر نتیجهگیری کردید چیزی درست است همزمان قادر باشید به نقیضِ آن هم بیاندیشید و استنباط کنید چگونه آن نقیض هم میتواند از منظرِ خود درست باشد.
سخت است البته. انصاف میخواهد، ظرفیت و نبوغِ تعلیقِ قضاوت. کار هر دوقطبی و خشکمغزی نیست، آن خیالبافهایی که بیست و چهاری «یافتم یافتم» گویان خودش را پیغمبرِ دوران مراد میکنند.
اِروس در واژگونیِ نظم هستی تنها در ساحت امرِ هولناک مجالِ تبیین میابد. زیباییای که اروس جستجوگر آن بود حالا نه ملموس و زیبا، نه خواستنی، که از فرطِ ابهام هراسانگیز است، پس چگونه میتوان آن را شعری لطیف خواند، حال آنکه شعر نیست، بیش دشنام است، آمیخته در شکوهی موهن. آنجا که رغبت با چیزی مواجه میشود نه قابل درک و نه تصاحب، که تنها اشتیاقی نفرتبار را سوی خود میکشاند، در وادیِ وحشتیِ متجاوز.
بزرگ میشوی، دیگر کسی مشقهایت را نمینویسد، موظفی همهی درسها را حفظ کنی مجبوری به حافظه بسپاری و روزِ موعد در امتحانی که نامِ آن فراموشی است باید ناگهان همه چیز را از یاد ببری، و این فرق دارد، نمیتوانی، نمیتوانی چون آدمی، مردود میشوی چون آدمی، دوباره بهیاد میسپری دوباره، دوباره چون آدمی و بزرگ شدی.
دیگر کسی مشقهایت را نمینویسد.
شعر در لایههای حقیقیاش نمیتواند
بهجز یک توهین باشد. قدیسهای که وسوسهی واسطههای معنا نمیشود که او نه مادر است نه زن نه معشوق، بیبدن است اما برهنه و سخت مسخره: واعظِ الٰهیاتی اهانتبار.
Repost from مینای شهر خاموش
گر تو چو بلعم به زهد، لاف کرامت زنی
ما ز سگی دم زنیم، وز تو مکرمتریم
حضرت خاقانی
