946
Suscriptores
Sin datos24 horas
+257 días
+3530 días
Archivo de publicaciones
Repost from مینای شهر خاموش
گر تو چو بلعم به زهد، لاف کرامت زنی
ما ز سگی دم زنیم، وز تو مکرمتریم
حضرت خاقانی
چراغی تازه از ژرفایِ شب روشن کن ای تنها
جنون، گم کرده راهی دارد از شهرِ فراموشی
صدا کن نامِ من را ناگهان گرم و سخاوتوار
که شاید بشکند بغضِ هزاران سال خاموشی
چراغی تازه از ژرفایِ شب روشن کن ای تنها
جنون، گم کرده راهی دارد از شهرِ فراموشی
صدا کن نامِ من را ناگهان گرم و سخاوتوار
که شاید بشکند بغضِ هزاران سال خاموشی
خود را آنجا میبینم. بر فراز ویرانههای مدور. کتانیهای سفیدم را پوشیدم. با این کفشها زندانی شدم. میگویند به چیزی دست نزن فقط برو و ببین. صف طویلی وجود دارند که میخواهند او را از نزدیک ببینند. نوبت به من رسیده. چهارچوب در از جا کنده شده. دیوارهای نیمه ریخته را غبار پوشانده. جلوی ورودی ماسک مخصوص گذاشتهاند برای تماشاچیان، بوی گوشت فاسد مسمومیت میآورد. ماسک را نمیزنم. من شیدای بوی این مردارم. پس تو مردهای بیآنکه من در خواب باشم؟ تو مردهای بیآنکه من دروغ بگویم؟ این بوی عفونت توست که در ریههایم بدل به فعل تنفس میشوند؟ نمیدانم گفتم یا نه، که با همین کتانیها سه روز در انفرادی تو بی آب و غذا بودم؟ به تو جادوگران نگفتند زنی دو چهره، شوم و مقدس، که در زندانهای تو به دنیا آمده، زنی که قصهاش طولانیاست، به دیدارت خواهد آمد؟ بلاخره تو مردهای و من از شفافیت این فعل که تو مردهای خوشم میآید. بوی خاک و اسید و آماس پیچیده در فضا. پنجرهها فرو ریختهاند. پردههای کتانِ آفتاب سوخته زیر تلی از خاکستر و سنگ. سوراخ عظیم سقف را کلاغها و کرکسها احاطه کردهاند.
زمین را ناگهان مفروش از استخوان و مو میبینم. بافتی از گیسوان سپید و سیاه پیچیده در استخوانهای جمجمه، دنده، لگن. در بزرگ آهنی نیمه باز است. نه، نه، نه. دستم را پس میکشم. در را رها میکنم و عقب عقب میدوم. نه تو زندهای هنوز تو داری پشت یکی از دوربینها حرف میزنی تو داری میگویی همه را بکشید تو داری میگویی آتش به اختیار تو داری انگشت اشارهات را بالا میاوری به سرنوشت ما فریبخوردگان اشاره میکنی تو داری از زبان خدا حرف میزنی حتما در جایی از این شهر میگویی نه نه نه تو زندهای و من دوباره دیوانه شدم و رؤیازده تو ممکن نیست مرده باشی و من خواب نبینم تو قسم بازجو بودی وقتی مرا به کشتن مادرم تهدید میکرد تو مرده باشی تو مرجع دستانی بودی که سر ژینا را بر زمین کوفت تو ورد زبانِ گماشتهای بودی که به جمجمهها شلیک میکرد تو زندهای ظلمت نمیمیرد طفلک من که چنین خامدستانه به دامان رؤیا پناه میبرم که از آشوب به چیزی انسانی پناه میبرم که دارم دوباره دروغ میگویم که تو نمردهای
که تو مردهای تو مردهای به گواه بوی تعفنی که در جهان پیچیده تو مردهای به گواه کرکسان و کلاغان منتظر تو مردهای به گواه این کفشهای سفید در را باز میکنم...
این بدن کرمخورده این بدن کبود این گوشت متلاشی شده در مرکز اتاق
این تویی؟ چگونه تویی؟ عجیبی از نزدیک. چه بیشباهت به تصاویری که از کودکی تا جوانیام از تو میدیدم چه توصیفات کثیری در ذهن داشتم که کالبدت را به چیزی زشت به چیزی اهریمنی نزدیک ببینم اما هیچ تشبیهی، هیچ توصیفی، هیچ استعارهای. فقط یک کلمه: افسردگی.
تو افسردهترین جنازهای هستی که در تمام عمرم دیدم. فراموش نکن که من جنازه زیاد دیدهام...
از قبلهای بعد از مرگ
حسن یوسفا یه بار وسط جنگ ریشه زدن. ریشهها حیرون و سرگشته توی بطری آب دنبال خاک میگشتن. ما خودمون هم دنبال پس گرفتن خاکمون بودیم. فرصت نکردیم بکاریمشون. ریشهها انقدر داخل آب موندن تا پوسیدن. امروز ریشههای پوسیده رو گرفتم. سرحال به نظر نمیرسن، کلافهن. باید بکارمشون اگه دوباره ریشه بزنن. گمونم دیگه بهم اعتماد نکنن. دیگه دلشون باهام صاف نشه. جهت دلجویی بهشون گفتم فقط حکایت شما نیست، ما هممون دنبال خاکیم. ما هم پنجاه ساله ریشههامون معلقه زیر آب. از پوسیدگی ریشههامون میترسیم. ما هم دیگه دلمون با خیلی چیزا صاف نمیشه، ولی به عشق خاکی که یه روز نصیبِ خودمون بشه مجبوریم که ریشه بزنیم، که منتظر بمونیم...
راه میافتی و به دورترین نقطه ممکن میروی تا با خودت خلوت کنی. تا با خودت خلوت کنی؟ کلمات از تو بیزارند، وقتی به زبان میاوری، وقتی مینویسی، متوجه میشوی اما گستاخیات مانع میشود تا برای همیشه ساکت شوی. با دستهای سرد از پشت سر دزدانه شانهیشان را لمس میکنی، تند و گشادهچشم چون غریبهای ناشایست نگاهت میکنند شانه را پس میکشند فکر میکنی اگر کلمات زبان داشتند چه میگفتند؟ که بیشباهتی؟ که شبیه چهای؟ نه حتی یک سگ نه حتی یک درخت، چیزی غریبه، نه حتی یک موجودیت، فقط وضعی غیر قابل اعتماد.
در خاطر خاک خفته بودم
آسوده و بیخیالِ عالم
ادراکِ شفق مرا به خود خواند
تبعید شدم به جسم آدم
یه عقب ماندهی پرو فلسطین توییت زده که «زنها در طی پنجاه سال رماننویسی از روایت آپارتمانی فراتر نرفتن و باید از بیضایی یاد بگیرن که زن مبارز و اثیری میسازه.» فارغ از ایگنور کردن سالها سرکوب و سانسور در این نتیجه گیریِ اوتیستیک، من نمیدونم این فتیش بیضایینویسی چیه و چرا انقدر با توخالی بودن افرادی که میخوان همه مثل بیضایی باشن و ادای بیضایی رو دربیارن رابطهی تنگاتنگ داره. اتفاقا زن نویسنده باید بر آوار تمام این ساختارها بأیسته و بنویسه.
باید بیشرمانه بر تابوی جنازهی بیضاییها گام برداری تا به شهود برسی. وگرنه تا آخر عمر کنیزوار برای بر انگیختن تأیید مردانه خواهی نوشت. چه زشت و ارزان.
تاریخ دوبار تکرار میشود، یکبار به صورت تراژدی و بار دوم بهصورت کمدی. کارل مارکس
اگر مارکس بصیرتی کرکگاردی٫نیچهای نسبت به تلاقیِ همزمان تراژدی و کمدی داشت دیگر کمدی را بهعنوان امر منفی قضاوت نمیکرد و بهجای فهم کمدی بهمثابه مرحلهی پسینِ تراژدی آن را مازادِ درونیِ خودِ تراژدی میدید، و احتمالا دیگر دبستانیوار تاریخ را به دو لحظهی جداگانه تقسیم نمیکرد. از دلایلی که چپ هرگز نفهمید این است که درواقع مارکس نیچه را نفهمید و بهدلیل ناهمزمانی تاریخی بخت این را نداشت که نیچه را بشناسد.
باری کمدی وجهی از خودِ تجربهی تراژیک است و بههمین دلیل کارکرد تقسیمپذیر و سرزنشگرایانه ندارد و مارکس این گزاره را صرفا تفت داده است.
تاریخ دوبار تکرار میشود، یکبار به صورت تراژدی و دوم بار به صورت کمدی. کارل مارکس
اگر مارکس بصیرتی کرکگاردی٫نیچهای نسبت به تلاقیِ همزمان تراژدی و کمدی داشت دیگر کمدی را بهعنوان امر منفی قضاوت نمیکرد و بهجای فهم کمدی بهمثابه مرحلهی پسینِ تراژدی آن را مازادِ درونیِ خودِ تراژدی میدید، و احتمالا دیگر دبستانیوار تاریخ را به دو لحظهی جداگانه تقسیم نمیکرد. از دلایلی که چپ هرگز نفهمید این است که درواقع مارکس نیچه را نفهمید و بهدلیل ناهمزمانی تاریخی بخت این را نداشت که نیچه را بشناسد.
باری کمدی وجهی از خودِ تجربهی تراژیک است و بههمین دلیل کارکرد تقسیمپذیر و سرزنشگرایانه ندارد و مارکس این گزاره را صرفا تفت داده است.
«کسی که شاعر تراژیک است بهلحاظِ هنری شاعر کمدی هم هست» سقراط بومیِ تناقضها بود، آنجا که کمدی مازادِ تراژدی است و من توسط همان حادثهای نجات پیدا میکنم که باید نابودم میکرد. حادثهای که بسیاری را کشت اما مرا زنده نگه داشت بهخاطر هیچ. وقتی تبدیل به نقطهی تلاقیِ تراژدی و کمدی شدهای، دیگر چگونه با قاطعیت لافِ معنا بزنی و مسخره نباشی؟
برای روایتگری از فاجعه، منحرفترین کار قرار دادن ایگوی راوی در مرکزیت متن است. راوی و غیاب پیوندی اجتنابناپذیر دارند. انگیزهها و قضاوتها و عواطف شخصیِ راوی نباید خودش را علنا وارد روایت کند. وقتی راوی عطشِ یادآوری خودش را دارد نهایتا متنی اشباع از ایگونویسی رقتبار تحویل میدهد. خب برو بازیگر تئاتر شو. چرا مینویسی؟ راوی باید بگذارد بدن سخن بگوید بیواسطه با اینکه خودش چه کسیاست، بدن، آن تودهی گوشت، آن تجسم تعفن و درد، واسطهایاست به مراتب صادقتر. تنها شاهدیاست که گواهی میدهد آنچه دیده نامناپذیر است. که آنچه دیده، از فرطِ زبانگریزی بیمعناست، و اتفاقا تنها حکمت والاتبارانهی آن و تنها مطلق اساطیریاش همین است که بیمعناست. چرا شاهنامه را مرجع مراد نمیکنید؟ تمام شخصیتهای شاهنامه خاکستریاند. هیچ بهترینی وجود ندارد. هیچ چهرهای با مرگ مقدس و خوب نمیشود. راویِ شاهنامه هرگز رابطهای قضایی با شخصیتها برقرار نمیکند. عقدهی داوری ندارد. رستم با کشتن پسر خود نمود ضد قهرمان است. دلیلی که شاهنامه را مدرن میکند نیز همین است: راوی به شخصیتها وجه قدسی نمیبخشد. این تقدسبارگی مختص قهرمانان ایدئولوژیک دینیاست.
باری بهجد میگویم اگر میخواهیم به اسطوره و حماسهی فارسی برگردیم باید چیزکی از روششناسی سرمان شود. وگرنه فرقی با امثال حدادیان و باقی روضهخوانهای غرق شده در توهم شرافت نداریم. در ظاهرا موضوع عوض شده، اما نشانهشناسی زبان همان است.
مجازی پر شده از گزارههای قدسیسازیِ قتل. هجدهم و نوزدهم بیحرف اضافه یک کشتار جمعی بود و گفتن از کشتار خلق و خوی بیغمزه میخواد نه شاعرانهگویی و لکنتوارگی. شاعر بزرگی مثل منزوی این ادا اطوارها رو با این بیت قویا رد کرده:
ظلمت صریح با تو سخن گفت پس تو هم
از شب به استعاره و ایما سخن مگو.
البته میفهمم که بعضی تلاش میکنن کشتار دی رو حماسی بیان کنن اما اگه به تاریخ و ادبیات حماسی ایران و البته روششناسی بیانِ ادبیِ حماسه تسلط کافی وجود نداشته باشه، فرد با خیال حماسی گفتن فقط داره ظلمت رو با کلماتِ تزئینی بزک میکنه و به کشتار یک وجه قدسیِ عقیم میبخشه.
من رازِ سبزآبیِ دریاها
تمثیلِ مردنهای بیمعنا
ویرانیِ بعد از تولد را
فهمیدم اما ای زن تنها
رازِ تو را هرگر نفهمیدم.
تمام عمر در یک کلمه زندگی کردی، و آن کلمه چه بود؟ همیشه یک کلمه نیست، میتواند اغتشاشی ریوی باشد، من در یک سرفه، یک سرفهی خشک زندگی کردم، تقریبا بیوقفه. سرفهی کسی؟ یا سرفهی چیزی؟ نمیخواهم بدانم، تو تصور کن هیچکس و هیچچیز، اما هر صدایی که از دور شنیدی، صدای من است.
ــــــــــــــــــــ
از یک داستان
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
