923
Subscribers
-224 hours
+37 days
-1830 days
Posts Archive
لزوما با دروغ گفتن نیست که میتوان افکار عمومی را کنترل کرد، میتوان حتی از مسیر آگاهیِ سودمند هم دستکاری کرد، اگر آن آگاهی گزینشی، هیجانی و در خدمت شهرت خود قرار بگیرد. صداقت در نسبتِ با دروغ، زندانِ مستحکمتری میسازد. چنگ زدن به صداقت گاهی با نیتِ فرافکنیِ احساسِ گناه به دیگریاست، شخص صادق است چون فقط از طریق صداقت میتواند شرم را سرکوب کرده و گناه را به دیگری انتقال دهد. ادعای صداقت در خفا میتواند میل به تحقیر دیگران باشد. صداقت حتی میتواند به شکلی از خشونت اخلاقی بدل شود: فرد با گفتن حقیقت این مشروعیت را پیدا میکند که دیگری را در جایگاه متهم بنشاند و خود را در جایگاهِ قاضی و حتی قربانی.
اینگونه است که هرگاه اهریمنِ صداقت با وسوسههایش به من نزدیک میشود، محض غلبه از خود میپرسم: با گفتن این حقیقت، چه چیزی را در خودت از دیگری پنهان میکنی و چه احساسی را میکوشی در او ایجاد کنی؟
رد پا نمیخواهم، رد پا به چه دردم میخورد؟ به او گفتم، خشن و ترسیده. برای پیدا کردن خودت در گذشته، بعد از گمشدن، گفت. نه نمیخواهم، لبه ساحل راه میروم، موج کوچکی ردّ پایم را خواهد شست، چه دوستِ سخاوتمندی است آن موج، اما نه آنقدر که مرا درون خود بِکِشد.
-از داستان
هیچوقت نگریختم، همیشه رفتهام. شتابی ناشیانه در گریز بود که روحِ تدریجیِ من آن را پس میزد. با گامهایی سبک، برهنه و سرد با بادها رفتهام، بیادعای ردّ پایی، از همهجا. همیشه.
خدایا! چیزی به من بده! فریاد زد زن. چیزی که فوراً از درونم رد نشود، چیزی که راهِ حفره را بلد نباشد، مخصوصاً خودش یک حفره نباشد، میخواهم باد آن را نبرد، خدایا، چیزی، مثل نوازش بدن سگ، نه سگی معمولی، یک ماده، با سینههایی خشک، تولههایی مرده.
فریاد زد زن.
در حقیقت همیشه میدانست که تنهاست. خوشبختی دیگران این بود که برای مدتی فریب میخوردند و او گاهی چنان بیاحتیاط با غرورش یکی میشد که لذت فریبخوردن را از دست میداد. خودش را مثل کودکی یافت که در آشپزخانهای بزرگ تنها مانده است. دور از چشمان مضطرب مادر، به کبریت، به چاقوها، به تمام چیزهای مرگبار دست میزد...
-از داستان
امروز شما دولتنامردانِ فاسد گرانیها را میبینید، استیصال مردم را میبینید، نتیجه گندهگوزی و امتگرایی و تشیعزدگی و تعصب و فخر به فلاکت را میبینید، و دریغ از ذرهای جوشش در رگان افیونیتان.
و این خواهد گذشت تا روزی که ما استخوان خود و پدرهایتان که هیچ، استخوان هفت جدتان را هم ولو پوک و پراکنده از گور بیرون بکشیم... زیرا شایسته نیست هیچ ذرهای از بقایای بد قدمِ شما در خاک عزیزمان باقی بماند.
لَا تَجْأَرُوا الْيَوْمَ ۖ إِنَّكُمْ مِنَّا لَا تُنْصَرُونَ ﴿٦٥﴾
و آنروز فریاد و ناله سر ندهید زیرا شما از سوی ما یاری نخواهید شد.
کسانی که به حلبیآبادهای اطراف تهران و نابرابری های زمان شاه خرده میگرفتند حالا کل ایران را به یک حلبی آباد تبدیل کردهاند. الحق که انسان در مقابل این حد از برابریخواهی سرِ تسلیم فرود میاورد. به به. برادریِ برابری و بربریت. این فاکینگ واجآراییِ موزلم پسند.
طوری که یک زن در سیسالگی موهایش را از فلزهای سرد شانه جدا میکند، خود را از چیزی بیملایمت، بی مهربانی جدا میکنم، همیشه از چیزی که تباری فلزی دارد، مثل اعماق آب، بینهایت نامعلوم، شاید خودم، حدسی از خودم.
+3
و بعد کشف کردیم که در کوچهی ما یک درخت سنجد وجود دارد که میتوان زیر سایهاش نشست و حتی لبخند زد.
#شعر
«انعکاس»
سیسال و چند مرگ
سیمرگ و چند سال
از قصهاش گذشت
از آن جنونِ کال
از قصهی چه کس یا قصهی چه چیز؟
از آخرین سقوط یا آخرین گریز؟
از روح سرکشی دلخون از آینه
از لحظهای که زد بیرون از آینه
روحی که کشف شد در جعل یک نقاب
در نام دیگری در ژرفنایِ خواب
آیینه را شکست از داستان گریخت
در ناگزیرِ شعر سوی جهان گریخت
در مترو پرسه زد خوابید زیر پل
در کلیاتِ جزٔ در جزئیاتِ کل
تاآنکه آفتاب از شهر رو گرفت
جلادّ پیرِ شب در خون وضو گرفت
...
روحی که قصهاش با شب تمام شد
روحی که شعر بود اما حرام شد
فهمید هستیاش یک اشتباه بود
هم پرتگاهِ خویش هم سرپناه بود
آنگاه در حراج یک پیرهن خرید
پوشید و ناگهان از برج شب پرید
بر معبرِ زبان افتاد و شعر شد
در پرتوِ سقوط جان داد و شعر شد
خیره به یک شکاف حیران به دور او
جمعی از عابران پرسان به دور او
این کیست، آشناست؟ این مرد یا زن است؟
این چهرهی شماست؟ یا چهرهی من است؟
کژخندِ آخرش غرقِ تقاص بود
او هیچکس نبود او انعکاس بود
...
سیسال و چند مرگ
سیمرگ و چند سال
از قصهاش گذشت
از آن جنونِ کال.
یک قصه باش در دل این شب
این شب که تن سپرده به یک راز
این شب که ازدحامِ سکوتش
دعوت به گریه داشت از آغاز
در باب هنر، رعایت آزادیِ فردی و جمعی، یعنی سلیقهی خودت را حکم نپنداری. مختاری هر چه خواستی نظر بدهی، اما ضرورتا ذکر کنی که این سلیقهی من است، و فقط لفظِ «سلیقه» را به کار نبری، بلکه مفهوم واقعیاش را هم لحاظ کنی. بگویی فلان کتاب و فلان نقاشی و فلان فیلم سلیقهی من نیست، و بیش از این غلط اضافی نکنی، توضیح ندهی که چرا، چون مشخصا آنقدر خردمند نیستی که توضیحت از مرزِ ذوق شخصی و تقلید از این و آن و خودچیزپنداری عبور کند و به بصیرتی مستقل و اصیل برسد. بنابراین توضیح و نقد تو عملاً چیزی جز تلاش ناخودآگاهت برای بدل کردن سلیقهات به حکم و پیش بردنِ پروژهی اقناع دیگران نیست. و گاهی هم، چه سخاوتمند و متین، میگویی: «این سلیقهی من است»، اما بعد سه پاراگراف دلیل میآوری تا ثابت کنی که دیگران هم باید همین سلیقه را داشته باشند وگرنه سطحی و مبتذلاند. لفظِ «سلیقه» را هم چون پرسونای مبصرِ مؤدبِ کلاست را ارضا میکند به کار میبری، نه چون به کارکردش آگاهی. ارواح عمهت. القصه، سلیقهی تو حکم نیست، ای نادان. حدّ خودت را بدان.
یکی از سرچشمههای کینتوزی علیه دیگران ناتوانی در دگرگونیِ خود و تجربهی تحول شخصی است. وقتی انسان مدام در حال مکاشفه و دگردیسی باشد، یادآوریِ یک رفتار بد از گذشته دیگر چندان او را تحتتأثیر قرار نمیدهد.
در واقع عمرِ آن نسخهای از من که در آن برهه دچار رنجش شده به پایان رسیده است. و صادقانه: نه بخششی اتفاق افتاده نه فراموشی و بزرگواری_ درواقع من حتی جزئیات آن موقعیت را هم به یاد دارم_اما پیوستگیِ فرایند تحول مانع میشود تا دوباره تحت تاثیر آن رنجش قرار بگیرم. این تمرینی ضروری برای گسست از هویت جانورانهایست که «رنجوری» به انسان پیشکش میکند.
خواب دیدم که توام، تو خواب دیدی درختی، درخت خواب دید هیزم است، هیزم خواب دید شعر است، و شعر بیدار شد با تبری در دست، با شعلهای در در چشم.
مادامی که جراحتی هنوز باز و خونچکان است، هالهی درام آن را احاطه کرده و مهِ تراژدی بر تمامیتش نشسته است. بههمین خاطر سرایش حماسی دربارهی چنین زخمی چندان ممکن نیست، زیرا ادراک وجه حماسیِ یک رویداد نیازمند فاصلهای تاریخی و تأملی از آن رویداد است.
نخست بد نیست این بداهت را دریابیم که حماسهسرایی استفادهی ناشیانه از واژگان کهن یا آرایههای پرطمطراق نیست. آنچه حماسه را میآفریند نسبت شاعر با زمان و تاریخ است. تنها زمانی که رویدادی از تجربهی فوری و تروماتیک فاصله میگیرد و به بخشی از حافظهی جمعی و سرگذشت ملت بدل میشود، امکانِ کشف و شهودِ حماسیِ آن پدید میآید. در غیر این صورت آنچه در اختیار شاعر است، بیش از هر چیز وجه دراماتیک یا تراژیکِ واقعه است، حضوری که هنوز در اکنونِ زخم جریان دارد و مجال فاصلهی تأملی لازم را نمیدهد. معهذا شایسته نیست هر بیانِ پر نمایش یا هر روایتِ قهرمانانه را حماسه بنامیم. باری پذیرفتن این تمایز به نوعی تواضع معرفتی نیاز دارد، تواضعی که پیش از نامگذاری یک اثر به «حماسه»، از خود بپرسد آیا این رویداد حقیقتاً به تاریخ پیوسته است یا هنوز در اکنونِ رنج و التهاب زیست میکند.
