-اگهفردابیمنشروعشد-
Открыть в Telegram
اگه فردا بیمن شروع شد؛ همون آدم قبلی بمون. مهسا، بیستوچاهار، دانشجوی سال پنجم دواسازی. -محتوای این چنل؛ بیشتر غیرکنکوریه تا کنکوری- معرفی من، نتایج پارسال و شرایط مشاوره: @Shiine_together
Больше3 801
Подписчики
-324 часа
-117 дней
+1630 день
Архив постов
حتی نمیدونم این attention spanیی که پارسال نوشتم چی چی هست. چهطوری کار میکنه اصلا. ای خاورمیانهای کلهسیاه!
نه ناوگانی، نه B2یی، نه جنگندهای، نه هلیکوپتری، نه حتی خرسی. جدی جدی امتحان دارم.
اینا رو در مورد صرف تبریز دانشجو بودن ننوشتما. قطعا که توی این ۵سال هزار تا چیز کوچیک و درشت یاد گرفتم از اینجا. یکم ناواضح و پراکنده دارم حرف میزنم چون ذهنم جمعوجور نمیشه؛ منظورم از این چند جملهی آخر یه سری اتفاقاست که تجربه میکنیم، بعد تهش میگیم اوکی، تجربه شد. بعد یه صدایی پس سرت میگه: واقعا به این تجربه نیازی داشتی؟
یهو یادم اومد پارسال، تراپیستم تو یکی از جلسهها بهم گفت: تو توی شرایطی قرار گرفتی و بعضا چیزهایی رو تجربه کردی، که اون تجربهها پربارترت نکرده. چیزی بهت اضافه نکرده. فقط باعث شده بیشتر توی خودت فرو بری و محتاطتر بشی. اینجوری نیست که وایسی و بگی من نسبت به آدمی که فلان چیز رو کلا تجربه نکرده، چیزای بیشتری بلدم، خاطرههای بیشتری دارم یا درسهای بیشتری برای ادامهی زندگیم گرفتم که به دردم میخوره.
اینا رو مینویسم که بگم ۲۵ سالگی با ۱۹ سالگی خیلی فرق داره. ظرفیت روانیت برای تحمل کردن خیلی چیزا هم همینطور. چیزی که ۱۹-۲۰ سالگیت میپذیرفتیش و باهاش کنار میاومدی، تو ۲۵ سالگی میتونه غیرقابل تحمل بشه. چون بُعد احساسیت خیلی خیلی کمرنگتر میشه و پختهتر میشی. و یهو وقتی در معرض یهسری چیزا قرار میگیری، اینجوری میشی که:
دقیقا چرا باید اجازه بدم همچین چیزایی اذیتم کنه؟
وقتی میتونه کلا وجود نداشته باشه.
بعد هم که همهی اینا همزمان شد با از بهمن برگشتن به خونه و سرکار رفتن. منی که از ۱۴۰۰ به اینور کل روزهایی تو ۱۲ ماه هر سال برمیگشتم خونه، سرجمع دو ماه هم نمیشد و اول ترم میرفتم و دیگه برنمیگشتم، یهو پنج ماه بیوقفه خونه بودم. رفتم سرکار و تو محیطی قرار گرفتم که دقیقا برعکس اون سرددلی بود. برای ارتباط برقرار کردن نیاز به جون کندن نبود. برای اینکه کارت رو راه بندازن نیاز نبود خودتو به در و دیوار بکوبی. یا خودت و خیلی از احساساتت رو سانسور کنی که مبادا too much به نظر برسه.
نه که اینجا بد باشهها. نه. فقط دیگه انگار جای من نیست. انگار قبلا بخشی از چیزی بودم که دلگرمم میکرد به این شهر با وجود تمام -سرددلی- آدمهاش. (کلمهی بهتری برای توصیفش پیدا نکردم). انگار از دی ماه به بعد و بعد از یه سری دعواها و بحثها، دیگه دلم با اینجا و آدمهاش صاف نشد.
جا نمیگیرم. عین اون وسیلهای که سر جایی که باید چفت نمیشه. دیگه تو این شهر جا نمیگیرم. یا کم میام یا زیاد. هر چی که هست، دیگه اینجا جام نیست.
دیروز تو هوای ۴۷ درجه خوزستان و جهنم گرما سوار اتوبوس شدم، امروز درحالی از ترمینال به خوابگاه توی تبریز سوار اسنپم که داره نمنم بارون میباره و تکتک پنجرههای اسنپ کیپ تا کیپ بالاست چون سرده:)))) ایران واقعا بامزه.
امروز از صبح ساعت ۸ بیدار شدم؛ از ساعت ۹ تا ۲ شیفت رفتم، برگشتم خونه یه چیزی خوردم و دوش گرفتم. دوباره از ۴ تا ۸/۵ رفتم شیفت. بعد از اونجا رفتم سالن و ناخنامو ترمیم کردم و تازه رسیدم خونه. اینجای دنیای بزرگسالی، بدو بدوهاش و وقت نکردن برای فکر کردن به چیزای بیهوده رو خیلی میپسندم.✨
ببین یکبااار، یک بااااار اومدم خرید هیجانی نکنم
Meanwhile
دوستام:😭😭😭😭😭
Repost from رام نشو؛وحشی بمون.
به نظر من که اتفاقا چهره ات شبیه گربه هست! و به نظرم این یه بار هم خرید هیجانی، بعدش دیگه انتخابا فقط adult adult adult.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
