-اگهفردابیمنشروعشد-
رفتن به کانال در Telegram
اگه فردا بیمن شروع شد؛ همون آدم قبلی بمون. مهسا، بیستوپنج، دانشجوی ترم آخر دواسازی تبریز، اما اهل خوزستان.
نمایش بیشتر4 203
مشترکین
-724 ساعت
-177 روز
+5930 روز
آرشیو پست ها
هر چقدرم که سرکار خسته و کوفته و بیحوصله باشم، بازم با تک تک نینیا سلام احوالپرسی و خوشوبش میکنم و وقتی تو روم میخندن یه دنیا ذوق میکنم:))))
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
فهمیدم چیزی که دیروز برات قابلهضم بود و امروز اشکت رو درمیاره، دیروز هم برات عذابآور بود؛ ولی خب آدمها هرروز با ظرفیت جدیدی از خواب بیدار میشن و امروز روزِ قابلهضمِ تو نبود.
هرشب قبل از بستن چشمام، به این فکر میکنم که اگه یک لایه دیگه غم روم بشینه سقوط میکنم و هر روز صبح، از لای لایهلایهی غم چشمامو باز میکنم و باز میرم سراغ زندگی.
دیدن باباهایی که کالسکهی بچهشون رو هل میدن و دوتایی با نینی اومدن قدم بزنن یا خرید کنن همیشه برام شیرینه.
من، وقتی با دنیای بزرگسالی مواجه میشم و میبینم باید یاد بگیرم تو هر موقعیتی بدون بغض کردن حرفمو بزنم وگرنه آدما خیلی راحت حقمو میخورن:
و البته با تشکر از شهرستان. الان اگه تهران بودم میتونستم تو یک ساعت هم برم خونه، هم گریه کنم، هم دوباره آرایش کنم و لباس بپوشم؟ قطعا نه.
بین دو تا شیفت فقط یک ساعت تایم خالی دارم، برنامهم این بود که یکم بیشتر بمونم داروخانهی اول، بعد هم یه غذایی چیزی بخورم و مستقیم برم داروخانهی دوم. اما به محض تموم شدن شیفت نشستم تو ماشین و دارم این یک ساعت رو میرم خونه. چرا؟ چون نیاز دارم برسم خونه زار زار بدون ترس از ریختن ریمل و خط چشمم گریه کنم، بعد صورتمو بشورم و دوباره آرایش کنم و برم شیفت بعدی. جدن فقط برای بیدغدغه گریه کردن دارم میرم خونه. چون بزرگسالی. چون پیاماس. چون غلتیدن یه سری هورمون توی خون.
