-اگهفردابیمنشروعشد-
الذهاب إلى القناة على Telegram
اگه فردا بیمن شروع شد؛ همون آدم قبلی بمون. مهسا، بیستوچاهار، دانشجوی سال پنجم دواسازی. -محتوای این چنل؛ بیشتر غیرکنکوریه تا کنکوری- معرفی من، نتایج پارسال و شرایط مشاوره: @Shiine_together
إظهار المزيد3 784
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+47 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
تو اپیزود جدید سریال فرام، یه جا بوید برمیگرده به کریستی (که پزشکه) میگه: یه چیزی بهم بده. یه دارو یا قرص یا اصلا یه چسبزخم! یه چیزی بهم بده که یکم بیشتر سر پا بمونم تو این شرایط. یه چیزی بهم بده که فقط یه ذره دیگه دندون رو جیگر بذارم و وا ندم.
خیلی relate کردم باهاش. فکر کنم هممون حداقل یکبار، تو پایینترین نقطه و فاکداپترین اوضاعمون رو زدیم به یه آدمهایی و غیرمستقیم یا حتی مستقیم گفتیم فلانی، یه چیزی به من بده که یکم بیشتر دووم بیارم. یه کاری بکن برا من. یه حرفی بزن. یه چیزی بگو که حداقل بفهمم میفهمی منو. یه چسب زخم درار بهم بده اصلا. اما خب نکردن! به همین سادگی. نتونستن یا نخواستن هم مهم نیست دیگه. مهم اینه که نکردن.
داشتم به این فکر میکردم من از قبل اینکه اصلا نتیجهی انتخاب رشتهم بیاد و دارو قبول بشم این چنل و دارم. با شما اولین بار پام رو گذاشتم تو دانشکده، با شما درس خوندم، با شما استرس کشیدم، با شما رفتم کارآموزی، با شما گریه کردم، با شما گنوزی و عرصهها رو پشت سر گذاشتم و بعد درست موقعیکه این همه سال خون دل خوردن اومد به نتیجه برسه، بوم! روح و روان و گذشته و آیندهمون تو این کشور ترکید! هزار تا چیز بود که دلم میخواست از اولین تجربههام تو شیفتا ثبت کنم و بنویسم که نشد و احتمالا دیگه هیچوقت نمینویسمشون و بدون اینکه ثبت بشن، از یادم میرن.
واسه یهسری بحثا و مسخرهبازیها هم خیلی پیرم. واسه اهمیت دادن که خیلی خیلی پیرم. ببخشیدا ولی اگه همون لحظه ازم بپرسی فلانی چش بود؟ چی داشت میگفت؟ اینطوریم که چهمیدونم بابا. کصو شعر. دقیقا ریاکشن حقیقیم همینه.
میگفت بعضی آدمها هم هیچوقت ما رو به خاطر کاری که باهامون کردن، نمیبخشن. خودشون کردنا، خودشون یه بلایی سر ما آوردن، بعد اونا ما رو نمیبخشن. بامزهها.
هر کاری میکنم این غم از تنم بیرون نمیره. انگار که بخشی از پوست تنم شده.
اخیرا زندگی جوری پیش رفته که احتمالا به زودی باید برنجو از وعدهی غذاییم حذف و بهجاش، قرصشو مصرف کنم.
این اتفاق افتاد و انقدر فلج شدم که حتی نتونستم بیام براتون تعریف کنم آخر هفتهی پیش برگشتم تبریز چون استادم خبر داد شرکتها اوکی دادن برای کارآموزی صنعت و هر گروه یک هفته فشرده از صبح تا ظهر میره شرکت. من افتادم شرکت دانا.
تو این چند روز رفتیم و راکتورهای تولید آموکسی سیلین، خط تولید قطرههای استریل چشمی، خط تولید ویال تزریقی و خط تولید انواع قرص و کپسول و سافت ژلها از ژلوفن بگیر تا انواع مولتی ویتامینها رو دیدیم. مرحله به مرحله دیدیم که مادهی دارویی چهطور تو کپسول یا ژلاتین fill میشه، چه طور آمادهی بسته بندی میشه، چهطور تو بلیسترها و قوطیهای مخصوص قرار میگیره، مشخصات لیبل هر دارو روش قرار میگیره و بعد تو کارتونها قرار میگیره و میره انبار. بخش تضمین کیفیت و آزمایشگاههای شرکت و انواع تستهایی که روی هر مادهای که وارد کارخونه میشه انجام میشه رو دیدیم. انبارهای کارخونه و سیستم تولید آب و نحوهی تولید آبی که مخصوص تزریق باشه و کاملا استریل، مثل سرمها رو هم نشونمون دادن. متاسفانه عکسی ندارم که باهاتون شر کنم چون عکسبرداری از تکتک تجهیزات و مراحل و خلاصه هر جایی که رفتیم ممنوع بود.
اگه از بخش گیردادنهای حراست و اعصاب خوردیهاش! بگذرم، واقعا تجربهی جدید و مفیدی بود. یه چیزی فرای تمام چیزهایی که این ۱۱ ترم تجربه کردم.
قرار گرفتن وسط خط تولید یکی از بزرگترین شرکتهای دارویی کشور و دیدن مستقیم اینکه همون ورق آموکسی که هر روز تو داروخانه دستور میزنم، چهطوری مرحله به مرحله تولید میشه!
یه حسی مثل اینکه اینجا هیچکس، جرئت نمیکنه بهت بگو داروفروش! یا بگه مگه داروسازا چی بلدن!
خلاصه که:
To everyone who thinks pharmacists just sell medicine: thanks for the laugh^^
بعد از چهار ماه پامو گذاشتم توی دانشکده و متوجه شدم
تو دایرهی ارتباطاتم توی این دانشکده، فقط من و دایره موندیم.
Literally hate everyone✨
امروز صبح که با خبر فوت یهویی پسرعمهم که فقط ۳۳سالش بود بیدار شدم. دنیا بینهایت بیخود و مسخره و حال بهمزنه و دیگه انگار هیچی نمونده که نظرم رو راجع به این زندگی و وجود خدا برگردونه. تموم اتفاقهایی که نباید میافتادن، افتادن.
یه سری احساسات تا قبل از دی ماه، نسبت به زندگی و زنده بودن در من وجود داشت که الان هیچی ازش باقی نمونده.
حتی دیگه یادم نمیاد زندگی با وجود داشتن اون حسا چهشکلی و چه حالی بود.
این رو میذارم اینجا ثبت بشه چون واقعا اولین تجربهم بود. دو هفته پیش یه خانومی اومد داروخانه و یه نسخه نشونم داد که داروی ترکیبی داشت. به اقلام ترکیبیش که نگاه کردم دیدم متوکسالن داره. متوکسالن چیه؟ یه دارو که برای اونایی که ویتیلیگو(پیسی) دارن استفاده میشه. روی لکهای سفید روی دستاشون میمالن و بعد وقتی در معرض نور UVA قرار میگیرن متوکسالن باعث تحریک رنگدانههای پوست تو اون نقاط لکههای سفید میشه. میدونستم پودرش رو نداریم و به شدت کمیابه. درحالیکه رو دست خودش هم پر از لکههای پیسی بود، گفت اینو دکتر برا دخترم نوشته. خودم مهم نیستم، برا دخترم میخوام، سری پیش تا یزد رفتم که یه داروخانه برام درست کنه. هیچ داروخانهای نداره. تو رو خدا اگه میتونی یه فکری برام بکن.
به مسئول سفارش داروخانه گفتم و شروع کرد به پخشای مختلف زنگ زدن. نصفشون اصلا نمیدونستن متوکسالن چیه! هی میپرسیدن چی؟ متوک چی چی؟ خلاصه که بالاخره سفارش دادیم اونم با قیمت خیلی بالا. تو همین حین خانومه چندبار سر زد داروخانه و بهش قول دادم براش درستش میکنم.
دیروز بالاخره اومد و ترکیبیش رو ساختم، هر یک گرم متوکسالن حدودا ۶۰۰ تومنه و همین یه شیشهی خیلی کوچولو ۵ گرمی تقریبا ۳میلیون. موقع وزن کردنش دل تو دلم نبود که دقیق همون مقداری که تو نسخهشه رو بذارم که تومنی اینور و اونور نشه قیمتش براش و همین محلول کوچیکی که درست کردم ۲تومن شد! مملکت گل و بلبل! واقعا تجربهی جدیدی بود چون هیچوقت تو دانشگاه و کارآموزیها همچین چیزی رو به ما یاد نداده بودن. دووم آوردنهای دیروزم فقط برای دعاهای خیر اون خانوم و عاقبتبخیر بشی دخترم گفتنهاش بود.
مامان اگه چشمها و نگاهت بهم نبود، نمیدونم تا الان چند صدبار وقتی به مو رسید، خودم پارهش کرده بودم.
راستش هر روز از این عادیشدن وحشتزده میشم و حالم بهم میخوره. از اینکه تمام بُعدهای زندگیم، زندگیمون رو هواست و هیچکاری نمیتونیم براش بکنیم حالم بهم میخوره. از اینکه جدی جدی اینا نمیخوان اینترنت رو وصل کنن و آدما به اینترنت گیگی ۲۰۰ تومن عادت کردن حالم بهم میخوره. از اینکه تمام هدفگذاریهامون برای فلان کار رو کردن و فلانجا رو رفتن صرفا فقط رفته رو حالت بقا و -فقط زنده موندن- حالم بهم میخوره. از اینکه طبقهی اقتصادی همهمون چند پله سقوط کرده اما اینا اینترنت رو هم طبقاتی کردن که فقط اون طبقههای بالای بالا، به راحتی وصل میشن و از روتین آخر ماهشون -انگار که هیچی فرق نکرده- عکس میذارن حالم بهم میخوره. از اینکه یهروزی همه میگفتیم عمرا اپلیکیشن داخلی نصب کنیم اما هر روز صبح که بیدار میشم به ناچار پیامهام رو تو بله چک میکنم حالم بهم میخوره. حتی از اینکه یهسریا خیلی راحت خودشون رو دقیقا با همون چیزی که اینا میخواستن وفق دادن و دیلیهاشون رو بردن تو همین اپها حالم بهم میخوره. از اینکه ریلز دیدن یا توییتر رفتن کار لوکس محسوب میشه حالم بهم میخوره. حتی از اینکه برای چک کردن weather گوشی به ویپیان نیاز دارم حالم بهم میخوره. از اینکه داره میشه پنجماه، که آدمها مث برگهای درخت، روی زمین خیابونا افتادن و پنج ماهه خیلی از آدمها بیکار شدن و یا هزار تومن هم درآمد نداشتن حالم بهم میخوره. از جملهی نداریم داروتو عموجان، خیلی وقته تو بازار نیست مادر جان یا قیمتش انقدر شده هم حالم بهم میخوره. از نگاه شوکه شدهی آدمها در مواجهه با قیمت داروهاشون، از ناتوانی خودم، از اینکه یه آقایی هر هفته میاد داروخانه و التماس میکنه بهش یه بسته پوشک بدیم، چون پوشک شده بستهای ۷۰۰ تومن حالم بهم میخوره. از عادی شدن این قیمتها، از اینکه یه تیکه پارچهی مسخره به اسم شومیز شده ۳تومن، از یه لیوان قهوهی ۳۰۰ تومنی، از شلوار جین ۴تومنی، از همهش حالم بهم میخوره.
حتی از جملهی maybe in another life هم دیگه حالم بهم میخوره.
من با قهوه و اینترنت زنده بودم. یکیش که شده کیلویی ۴ میلیون و اون یکی هم گیگی ۲۰۰ هزار تومن. ممنون.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
