ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 699
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
-3430 дней
Архив постов
چنل vip, پارت 391, رمان مونارک. هزینه ورود: 50t برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @vipadmind
+1
چنل vip, پارت 391, رمان مونارک. هزینه ورود: 50t برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @vipadmind

تو صفحه جدا شده از کتاب مورد علاقه‌ام هستی، نقطه اوج اهنگی که همیشه گوش میکنم، کافه‌ای که ترجیح میدم صبح‌های سپیده دم توش قهوه بخورم، تو اون لباس قدیمی بلا استفاده هستی که دلم نمیاد دور بندازم. تو همون دروغ شیرین و گناه پرتکراری هستی که توش زندگی میکنم.

تورا از قصه اوردم.

photo content

#part275 کمی بهم نزدیک تر شد و دقیقا روبه روم ایستاد. نفس عمیقی کشید و دستاش رو از توی جیبش خارج کرد. اراز_زیاد هم بی شباهت به چیزی که میگی بنظر نمیرسیدین، اما انگار اون خفتت کرده بود. پوزخندی زدم و سرم رو کج کردم که موهام که تا اون لحظه جلوی چشمم رو گرفته بود کنار رفتن. نگاهم رو روی چشمای سبزش قفل کردم. سرمه زیر چشمش تا پشت مژه هاش ادامه داشت و بعد لای بی حالی و به هم ریختگی بدون ریملشون گم و کمرنگ میشد. موهای لخت موج دارش دورش بودن و بنظر میرسید سشوارشون کرده باشه‌. چرا که کمی پف بودن و به خوبی میشد حالت خورد و نامرتبشون رو تشخیش داد. چهره‌ش حالت جدی داشت، اما مثل همیشه میتونستی اون جوشش توی رگ‌هاش رو حس کنی. انگار به تنهایی میتونست باعث سوزوندن یه جنگل پر و بی انتها بشه. انگار که توانایی انجام هرکاری که دلش میخواست رو داشت، مخصوصا تکه تکه کردن من. لبم کج تر شد و درحالی که به چشماش زل زده بودم گفتم؛ _اون؟ هیچکس نمیتونه من رو خفت کنه. از این طرز نگاهش خوشم میومد، حالت طلبکار و حق به جانب و شک داشت. انگار که فهمیدن اتفاقی که در نبودش میوفتاد براش مهم بود. انگار که اهمیت میداد. برعکس طرز بیان و حرف‌هایی که میزد. نه خانم یزدانی، برات مهمه، خیلیم مهمه. اینکه من با کی لاس میزنم، به کی نزدیک میشم و تک به تک حرکتام برات مهمن. بلاخره این رو بهت ثابت میکنم. درحالی که نفسش رو به حالت خنده فوت میکرد بیرون نگاهش رو برد پایین. بنظر رسید لب‌هام رو از نظر گذروند و بعد جدی و نافذ تر از قبل دوباره به چشمام قفل شد. چهرش حالا توی اون نور قرمز واقعا دیدنی بود. بنظر میرسید میخواد با چشماش پوستم رو بسوزونه، مثل یه لیزر. و دقیقا طوری نگاهم میکرد که انگار واقعا میتونست اینکار رو انجام بده. یه ابروش رو بالا انداخت و گفت؛ _عه؟ جدا؟ ولی زیادم سخت نبود. این رو گفت و وقتی انتهای جملش رو میگفت لب‌هاش رو روی هم نزاشت، پس تونستم زبونش رو ببینم که به ارومی بعد از تلفظ واژه "د" به سمت لب‌هاش متمایل شد. حالا نگاهش از چشمام سر خورده بود و پایین تر رفته بود. حرفش احساس عجیبی بهم داد و باعث شد زیر دلم مور مور بشه. نفس عمیقم رو به طور نامحسوس بیرون فرستادم و با همون لحن بیخیال به طوری که انگار به هیچ وجه تحت تاثیر قرار نگرفتم گفتم؛ _سخت نبود چون من خواستم. مگه نه نمیتونستی. دستاش رو توی جیبش فرو برد و یه قدم بهم نزدیک شد که سرم رو صاف کردم. حالا باد نسبتا ملایمی میوزید و موهاش رو کمی تکون میداد. برعکس اون موهای من کم مونده بود کنده بشه و فقط یه کله کچل و زشت درخشان ازم بمونه. کمی خم شد سمتم که برای لحظه ای نفسم توی سینه‌م حبس شد و احساس کردم که میخواد ببوستم، اما وسط راه مسیرش منحرف شد و کنار گوشم گفت؛ _خب پس امیدوارم اخرین بار بوده باشه. قبل از اینکه بخوام حرفش رو تجزیه تحلیل کنم عقب کشید و با چشمای جدی و لبی که همچنان حالت کج خند کوچیکی داشت نگاهم کرد. لب‌هاش از هم فاصله داشتن و درحالی که همچنان گوشه لب تا خط خندش چین خورده بود چشمک محوی بهم زد و بی توجه بهم رفت سمت در ورودی. درست متوجه حرفش نشدم. منظورش این بود که با کسی اونکارو نکنم یا حتی به خودشم نزدیک نشم؟ ازش متنفر بودم. فکرم رو درگیر میکرد و باعث میشد احساس ضعف بکنم. سنگ جلوی پام رو محکم شوت کردم و رفتم سمت ورودی سالن. ارشیا کنار یه پسر هم شکل و شمایل خودش ایستاده بود و خداروشکر در صلح کامل به سر میبردن. خواستم برم سمت تینا و اراز و اوا که تونستم لرزش گوشیم رو توی جیبم حس کنم. به خیال اینکه شاید ارشیا باشه درش اوردم که با همون شماره نحس سیو نشده که به عدد 48 منتهی میشد روبه رو شدم. ابوهادی بود. لب‌هام رو به هم فشردم و در سکوت اجازه دادم ویبره گوشی به بدنم لرز بنداره. احتمالا برگشته بود خونه. اما انسه گفته بود که برای یه کار مهم رفت روستا و انگار حال یکی از دوستاش بد بود و میخواست جنگیریش کنه. چرا انقدر زود اومد؟ تازه فقط چندساعت از رفتنش میگذشت. اب دهنم رو قورت دادم که تماس قط شد و همون لحظه صدای اوا رو شنیدم. بهم سلام کرد و بعد از بغل و بوس و تبریک کشیدم سمت میز. با فاصله از اراز ایستادم که اوا گفت؛ _کجا بودی؟ چرا ندیدمت؟ از اونجایی که اراز توی زاویه دیدم بود تونستم ببینم که نفسشو با خنده بیرون فوت کرد و کمی هایپ خورد. _بیرون بودم. پیش.. ارشیا. دلم نمیخواست اسم اهورارو ببرم. تینا همچنان اینجا ایستاده بود.

سیاوش قمیشی، فروغ فرخزاد، محمود درویش و سهراب سپهری عزیز. حق با شماست.

#part274 پوزخندی زدم که ادامه داد؛ _دوم اینکه من توی مسائل شخصی تو دخالت نکردم، فقط چیزهایی که باید رو فهمیدم. سه اینکه نمیخوام اذیتت کنم چون میدونم تو هم مثل خودمی. _من مثل تو نیستم. اهورا_چرا. توهم مثل منی. دستشو توی جیبش فرو برد که اب دهنم رو قورت دادم و بهش خیره شدم. میدونستم که کاری نمیخواد بکنه، اما ناخوداگاه حس بدی گرفتم. بلاخره دستش رو اورد بیرون که دیدم یه شکلات بین انگشتاشه. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. انقدر احساس عجیبی داشتم که دیگه سرمارو هم حس نمیکردم. چرا که من وقتی عصبی میشدم بدنم داغ میکرد. حالا از توی سالن صدای اهنگ و جیغ و دست میومد و بنظر میرسید همه چیز سر جاشه. پلاستیک شکلاتش رو باز کرد و درحالی که نگاهم میکرد بین لباش گذاشتش. اهورا_تو هم پاش برسه مثل من قید همه رو میزنی. و واسه منفعت خودت همه کار میکنی. شونم رو بالا انداختم. _درستشم همینه. چون تنها کسی که منو توی گوه ترین شرایطم نجات داد خودم بودم. و هیچکس دیگه‌ای این لطف رو در حقم نمیکنه. درحالی که شکلاتش رو میجوید سرش رو تکون داد و ابروهاش رو کمی بالا برد. اهورا_من میکنم. به چشماش زل زدم و با پوزخند گفتم؛ _من نیاز به لطف کسی ندارم! لبخند کجی زد و دستش رو کمی بالا اورد و نوک انگشت اشارش رو روی مچم و بعد بازوی سمت چپم کشید. انگشتاش داغ داغ بودن و احساس میکردم هر لحظه ممکنه پوستم ترک برداره. اهورا_بدنت این رو نمیگه. نگاهم رو به قسمتای خون مرده دستم انداختم که انگشتاش دور بازوم حلقه شد. _اهورا؟ با شنیدن صدای اراز کمی ازش فاصله گرفتم و برگشتم عقب. سمت چپ ما کنار یه درخت ایستاده بود و دست به سینه و جدی نگاهمون میکرد. با دیدنش احساس عجیبی گرفتم و تکونی به دستم دادم تا ولم کنه. نیم نگاهی بهم انداخت و با خونسردی دستاش رو از دور بازوم باز کرد. عالی شد، حالا فکر میکرد داشتیم کاری میکردیم و قرار بود باهاش بخوابم. از ذهن شکاک این چیزی بعید نبود. شاید هم اهمیتی براش نداشتم. به هرحال واقعا کنجکاو بودم بدونم که ایا براش مهمه یا نه. ایا حسودیش شده؟ اهورا_بدموقع اومدی. اراز نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که جلوتر میومد دستاش رو توی جیبش فرو برد. اراز_جدا؟ مزاحمتون شدم؟ این رو گفت و با جدیت زل زد بهم. نمیدونستم چی بگم تا بتونم موضوع رو جمع کنم. اخه ما کار خاصی نکرده بودیم و نمیتونستم چیزی در این مورد بگم. گذشته از اون حالا احساس میکردم که نگاهش جدی و یا شاید ناراحته. نیاز داشتم براش توضیح بدم، اما اگر واقعا براش مهم نبود چی؟ _اره مزاحممون شدی. داشتم میریدم به دوستت. صدای پوزخند اهورا رو شنیدم. اهورا_اره. تو داشتی میریدی به من. نگاهی به دوتامون انداخت و با بیخیالی گفت؛ _به هرحال. تینا تو سالن دنبالت میگشت. میگفت که نوشیدنیا دست توان. اهورا_باشه. حرفامون هنوز تموم نشده بود، خیال میکردم شاید بعد از زدن این حرف بخواد بره اما همچنان اونجا ایستاده بود. همین کارش باعث شد حس خوبی بهم دست بده و دلم بخواد لبخند بزنم اما همچنان جلوی خودم رو گرفتم. اهورا که متوجه موضوع شد سرش رو تکون داد و کنار گوشم گفت؛ _بعدا حرف میزنیم. چیزی نگفتم و در سکوت به رفتنش چشم دوختم. نگاهم رو به اراز که همچنان با اخم و دست به جیب من رو نگاه میکرد دوختم. اراز_فکر کردم پیش داداشتی. _نه، نمیدونم کجاست. سرش رو تکون داد که گفتم؛ _داشتیم راجب اینکه کاش دهنش رو ببنده و جلوی همه ابروم رو نبره حرف میزدیم. شونش رو بالا انداخت و لبش رو کج کرد. اراز_به من ربطی نداره. چشماش بیخیال و خمار بود و موهای موج دارش کمی نامرتب بنظر میرسید. از مدل خورد و شلخته‌ش خوشم میومد. ابروهام رو بالا انداختم و درحالی که سرم رو تکون میدادم گفتم؛ _معلومه که ربطی نداره. داشتم همینطوری میگفتم که دوباره فکر نکنی رفیقت رو خفت کردم و میخوام مجبورش کنم.. وقتی متوجه شدم ادامه دادن حرفم اصلا جالب به نظر نمیاد ساکت شدم و نگاهم رو ازش گرفتم. صدای قدم‌هاش رو شنیدم و بعد دیدم که روبه روم ایستاد. حالا احساس عجیبی گرفته بودم و ناخوداگاه خیلی عمیق نفس میکشیدم. دلم نمیخواست نگاهش کنم، اینکه گفته بود به من ربطی نداره باعث شده بود بهم بر بخوره. اون حرفش دقیقا به این معنا بود که اصلا برام مهم نیستی و به خاطرت حسودی نمیکنم و اینکه کردمت فقط به این دلیل بود که های بودم یا برام فرقی نمیکرد که کسی که باهاش سکس میکنم کیه. البته اگر هم حرفی میزد میریدم بهش، چرا که ما هیچ نسبتی باهم نداشتیم و تا وقتی که مدام خودش رو میزد به اون راه و ازم فرار میکرد حق نداشت راجب هیچی نظر بده و توی کارام دخالت کنه. پوزخندی زدم. اونوقت به من میگفت باهرکی دم دستت میاد میخوابی. من تنها کسی که باهاش خوابیدم خودش بود، که اونم چون مثل سگ روانیش بودم و میخواستمش. اهورا رو اصلا حساب نمیکردم چون هیچ خواسته و رضایتی توش نبود.

مرا برگردان به ان حالی که قبل از تو بودم و بعد ترکم کن.
"محمود درویش

"محل قرارگیری بعضی چیزها"

#part273 نفس عمیقی کشید و خواست چیزی بگه که صدای ارشیارو از پشت سرم شنیدم. ارشیا_چه خبره اینجا. اهورا ابروهاش رو بالا انداخت و اون چهره ناراحت و عصبیش از بین رفت. نگاهش رو ازم گرفت و به اون دوخت. اهورا_عه. مثل اینکه افسانه شکافته شدن قبر توسط مرده‌ها واقعیه. ارشیا که بنظر میرسید متوجه نشده باشه که موضوع چیه به من نگاه کرد. با اینکه بهش ربطی نداشت گفتم؛ _داریم صحبت میکنیم. برو تو منم الان میام. بی توجه به من به اهورا زل زد و با تیکه گفت؛ _مگه حرف زدنم بلده این؟ اهورا_اره. اتفاقا خوب بلدم چی رو چه جایی بگم تا کون یسریارو بسوزونم. خواست چیزی بگه که نگاهی بهش انداختم. نفس عمیقی کشید و موهاش رو از توی صورتش کنار زد. دستاش رو توی جیبش فرو برد و لبخندی زد که تونستم ارتودنسی های خاکستری رنگش رو ببینم. بلاخره وقتی ازمون دور شد اهورا گفت؛ _من دهن لق نیستم. نگاهم رو بهش دوختم و پوزخندی زدم. _جدی؟ اگر نبودی نه اراز و نه تینا از سکسمون با خبر نمیشدن. البته که اون سکس نبود و فقط یه راه برای نجات دادن خودم بود. اما تو مثل اینکه اشتباه برداشت کردی و اون موضوع رو گرفتی دستت. کم مونده بلندگو برداری و توی کل شهر داد بزنی. اخماش رو توی هم کشید و رولش رو انداخت روی زمین. سرش رو اورد بالا و با چشم‌های خمار نسبتا سرخش نگاهم کرد. دستام رو به هم گره زدم و نفس عمیقی کشیدم. نگاه کردن بهش همیشه احساس عجیبی بهم میداد. طوری نگاهت میکرد انگار که از تک به تک رازهای زندگیت باخبره. یا اگر بخواد توی یه لحظه میتونه بکشتت. با اینکه یه زمان خیلی کوتاه دوست بودیم، الان کمی غریبه بنظر میرسید. البته که همون موقع هم همین حس رو موقع نگاه کردن بهش دریافت میکردم. اهورا_غزل. حالا صداش کمی خش داشت و احساس میکردم انرژی حرف زدن نداره. جوابش رو ندادم و به جاش فقط با اخم بیشتری نگاهش کردم. اهورا_اگر من میخواستم چیزی رو بگیرم دستم و از اون طریق اذیتت کنم مطمئن باش چیزهای خیلی بزرگتری داشتم. اب دهنم رو قورت دادم که از روی زمین بلند شد و اومد سمتم. اصلا حس خوبی بهش نداشتم. اینجور وقتا که گل میکشید چیزهای جالبی نمیگفت و هیچ حد و مرزی برای حرفاش قائل نبود. از چیزهایی که میخواست بگه میترسیدم. چهره‌ش ترسناک نبود، اتفاقا کاملا بی ازار و گوگولی بنظر میرسید. با اون موهای فری که حالا دیگه بلند شده و قهوه‌ای رنگ بنظر میرسیدن، لب‌های بزرگ نسبتا صورتی و چشمای درشت خمار کاملا بی ازار بود. اما طرز نگاهش، زبان بدن و لحن حرف زدنش ازار دهنده بود. شاید هم من اینطور خیال میکردم. به خاطر نمیوردم که قبلا هم چنین حسی ازش دریافت میکردم یا نه. اون زمان هیچ چیز انقدر عمیق و واقعی نبود و کاملا سطحی و زودگذر بنظر میرسید. کمی بهم نزدیک شد و ادامه داد؛ _ولی نمیخوام اذیتت کنم! به چشم‌هاش زل زدم و با اخم گفتم؛ _بخوای هم نمیتونی. چون من چیزی برای از دست دادن ندارم. اهورا_منم همینطور. سرش رو کج کرد و نگاهی به موهام انداخت و ادامه داد؛ _چطور انتظار داری فاب ترین رفیق من که تقریبا هرروز دارم میبینمش از این موضوع باخبر نشه وقتی حتی همه همسایه‌هاتون موضوع رو فهمیدن!؟ ایا من بابت این موضوع بازخواستت کردم؟ ابروهام بالا پرید و با گیجی نگاهش کردم. حالا سرش رو بالا گرفته بود و با خونسردی نگاهم میکرد. _از کجا این موضوع رو میدونی؟ سرش رو کج کرد و لبخند کمرنگ و کجی بین لب‌هاش نشست. حالا میتونستم رگه‌های سرخ توی چشماش رو ببینم. توی این تاریکی و نور قرمز رنگ لامپ زیر درخت، رنگ پوستش تیره تر از همیشه به نظر میرسید و بازدم نفسای سنگینش به صورتم میخورد. گرمم شده بود و احساس جالبی نداشتم. واقعا داشت میترسوندم. اهورا_گفتم که، اگر بخوام با چیزی اذیتت کنم خیلی چیزها دارم. اما من دوستتم. و قصد ندارم بهت اسیب بزنم. _اگر قصد نداشتی بهم اسیب بزنی اونشب جلوی تینا اون حرف رو نمیزدی! گذشته از اون با چیزهایی که ازم میدونی تهدیدم نمیکردی. اصلا کی بهت اجازه داده توی چیزهای مربوط به من دخالت کنی؟ کسی که ابروش این وسط رفته منم چون هیچکدوم از همسایه‌هایی که میگی نمیدونن شخصی که باهاش خوابیدم تویی. اما اون دوستت و بقیه کاملا میدونن که شخص دوم من بودم. حالا کم کم داشتم عصبی میشدم و صدام به طور نامحسوسی میلرزید. اگر میدونست که کل محله موضوع من رو فهمیدن، قطعا خبر داشت که همون شب در حد مرگ کتک خوردم و رفتم بیمارستان. اگر این رو میدونست ابوهادی رو هم میشناخت و بعد از اون طریق درمورد کل زندگی من اطلاعات داشت. لبام رو به هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم. اهورا_من نمیخواستم تینا چیزی بفهمه. چت بودم یچیزی گفتم که بعدشم باهاش صحبت کردم جمعش کردم. بیشترش تقصیر اراز بود که دهنش رو باز میکنه هر حرفی میخواد میزنه تا من رو اتیشی کنه. این یک.

میگویند در جهنم چشمه‌ای وجود دارد که هرچه از آن مینوشی سیراب نمیشوی. محکوم شدن من به عطش تو روایت همان چشمه‌است.

#part272 غزل؛ از اونجایی که اصلا دلم نمیخواست ارشیا و اهورا باهم تنها بمونن خیلی سریع لباسام رو عوض کردم. از اون پسره‌ی عوضی بعید نبود یه چیزی بهش بگه و برام دردسر درست کنه. بعد از تینا، من اهورا رو به عنوان دوستم قبول داشتم و بهش یجورایی اعتماد کرده بودم. اصلا فکرش رو نمیکردم که بخواد به اراز چیزی بگه، لو دادنشون به تینا که پیشکش. در رو قفل نکرده بودم و کمی نگران بودم کسی بازش کنه. البته که فقط باید شلوارم رو از روی شورتکم درمیوردم، هرچند که دیدن تلاشم برای اینکار واقعا خنده دار بود. شلوار ارشیا کمی برام تنگ بود، چرا که خشتکش مناسب یه دختر پر پرو پاچه و پلنگی مثل من نبود. مخصوصا حالا که روی چیزی پوشیده بودمش. توی همین فکر ها بودم و داشتم زیپم رو پایین میکشیدم که در باز شد. خیلی سریع از روی تخت بلند شدم و زیپم رو بستم. سرم رو که بلند کردم متوجه اون نگاه اشنا شدم. هنوز هم بعد از اینهمه مدت وقتی میدیدمش انگار هورمون جدیدی توی بدنم ترشح میشد. احساس خوب، ملایم و دلنشینی داشت و البته که باعث میشد کمی هول بشم. لبش کمی کج شد و درحالی که میومد تو و در رو میبست گفت؛ _داشتی خودت رو میمالیدی؟ توی فاصله تبدیل شدن لبخند کمرنگم به اخم تونستم براندازش کنم. زیاد نتونستم متوجه جزئیات لباس‌هاش بشم، اما به نظر میرسید ترکیبی از رنگ سفید، ابی و خاکستری باشن. _مگه روانیم خودم رو بمالم؟ اونم اینجا. لبخندش پررنگ تر شد. سمتم نیومد، بغلم نکرد و حتی نگاه عاشقانه‌ای بهم ننداخت. مستقیم رفت سمت پنجره اتاق و گفت؛ _نمیدونم اخرین بار که دیدمت.. مکث کوتاهی کرد و قبل از اینکه بخوام بهش حمله ور بشم با چشم‌هایی تنگ شده و لحنی بیخیال و جدی گفت؛ _این دوتا هنوز دارن دعوا میکنن. خیلی سریع متوجه منظورش از این دوتا شدم. رفتم سمت پنجره و حیاط رو از نظر گذروندم. ارشیا و اهورا روبه روی هم ایستاده بودن و خیلی جدی همدیگه رو نگاه میکردن. نفس عمیقی کشیدم و اروم گفتم؛‌ _احمقا. اراز_برادرته؟ شونم رو بالا انداختم که نیم نگاهی بهم انداخت. طرز نگاهش مثل همیشه بود، اما خیال میکردم شاید چیزی توشه که با گذشته خیلی فرق داره. چیزی که حتی خودم هم‌ نمیتونستم متوجه بشم که فقط تلقینه یا نه. مثل همیشه حالا زیر و دور چشماش سیاه بود و بدون خوردن هیچ مشروب یا استفاده از مواد یا دراگی خمار بنظر میرسیدن. لب‌هاش کمی کج بود، و یا شاید به هم میفشردشون که اون نقطه فرو رفته کنار لبش مشخص میشد. منتظر بودم حرفی بزنه، یا حداقل چیزی بگه که متوجه بشم هیچی دیگه مثل گذشته نیست. که ما صرفا دیگه دوست یا اشنا نیستیم‌ و شاید چیزی بین ما تغییر کرده و معنی خاصی گرفته بود. نیاز بود‌ متوجه بشم که اون اتفاق براش یچیز عادی نبوده که با همه دوست‌ها و اشناهاش پیش میاد. اراز_چرا دعواشون شده؟ اهورا میدونه داداشته؟ تموم امیدی که داشتم دود شد و رفت هوا. روی تخت نشستم و نگاهم رو ازش گرفتم و شلوارم رو با خشونت در اوردم. مهم نبود اگر میفهمید چی توی ذهنم میگذره و به چه دلیل عصبیم. شونم رو بالا انداختم و با بی حوصلگی گفتم؛ _نمیدونم. یهو پریدن به هم. خودمم نفهمیدم چشونه. ابروهاش بالا پرید و سرش رو تکون داد. اراز_چه جالب. نیم نگاهی بهش انداختم و شلوارم رو انداختم یه گوشه. هنوز به پنجره تکیه داده بود و به جای اینکه من رو نگاه‌ کنه حواسش به اون دوتا احمق بود. پوزخندی زدم و رفتم سمت در اتاق. همه چیز واقعا عجیب شده بود. چیزی وجود داشت که من ازش بی خبر بودم. به زودی ازش سر درمیوردم. وقتش بود دیگه تکلیف خودم رو مشخص کنم. همه داشتن زیادی روی مخم میرفتن. این بازی های مسخره و اسکل این و اون شدن واقعا بس بود. از پله ها رفتم پایین و از جمعیت گذشتم و رفتم سمت در سالن. اهورا یه گوشه نشسته بود و گل میکشید اما خبری از ارشیا نبود. یه راست رفتم سمتش و جلوش ایستادم‌. پکی به گلش زد و نگاهش رو از بوتام گرفت و اورد بالا. دودش رو بیرون فوت کرد و با لحنی متفکر گفت؛ _الان سرما میخوری. _گوز گوز نکن‌. ارشیا‌ کجاست؟ شونش رو بالا انداخت و با خونسردی گفت؛ _نمیدونم، یه جایی تو باغچه چالش کردم. پوزخندی زدم و دست به سینه ایستادم. _تو بخوای اونو چال کنی؟ قبل از اینکه بفهمی چیشد کردتت. پک دیگه ای به گلش زد و دودشو فوت کرد سمتم. اهورا_خانوادگی به تجاوز علاقه دارید؟ اخمام رفت توی هم و نفس عمیقی کشیدم که لبخند کمرنگی روی لبش نشست. _اهورا! نگاهش رو بالا اورد و به چشمام دوخت و همزمان به سکوی پشت سرش تکیه داد. نگاهی به اطرافم انداختم که گفت؛ _بهم نمیاد اون داداش روانی تر از خودت رو بزنم؟ _نه. بهت نمیاد، چون فقط حرفی. هیچکار دیگه‌ای جز حرف زدن بلد نیستی. اهورا_حیف شد، همیشه فکر میکردم درونگرام. نفس عمیقی کشیدم و با جدیت گفتم؛ _قرار بود هیچکس راجب اون موضوع هیچی نفهمه. اما الان همه دنیا میدونن! واقعا غیر قابل اعتماد و دهن لقی.

🧎🏽‍➡️🫕

#part271 چند ثانیه طول کشید تا بتونم حرفش رو درک کنم. منظورش از دوستت غزل بود؟ خواستم ری اکشن بدی نشون بدم، اما ترجیح دادم مثل همیشه بدون فکر عمل نکنم. به همین خاطر درحالی که اخمام رو توی هم میکشیدم گفتم؛ _منظورت غزله؟ شونش رو بالا انداخت و سرش رو بلند کرد. با چهره ای خونسرد و چشم‌هایی تنگ شده نگاهم میکرد. درحالی که تتوی سیب احمقانه و کمرنگ زیر چشم و کنار گونش رو از نظر میگذروندم با جدیت گفتم؛ _دوستم نیست. خواهرمه! چند ثانیه نگاهم کرد و بعد ابروهاش بالا پرید و سرش رو تکون داد. اب دهنم رو قورت دادم و تلاش کردم خودم رو کنترل کنم. _یبار دیگه حرفت رو تکرار کن حالا، متوجه منظورت نشدم. سرش رو کج کرد و با لبخند کمرنگی گفت؛ _تو که گفتی نمیشناسیش. _چرا باید امار خواهرم رو به یکی مثل تو که تو خیابون دیدمش بدم؟ صدرا_چرا کسی که امار خواهرت رو توی خیابون میخواست نزدی؟ _به همون دلیل که توی بندال وقتی بهت گفتم میخوام با دوست دخترت ازدواج کنم منو نزدی. لبش کج تر شد، اما نه به نشانه لبخند. انگار داشت پوزخند میزد و لب‌های درشتش رو به هم میفشرد. حالا چهرش حالت خونسرد نداشت و کاملا جدی نگاهم میکرد. احساس میکردم که عصبیش کردم، و اونم واقعا من رو عصبی کرده بود. لباش رو بیشتر به هم فشرد و سرش رو تکون داد. کمی نزدیکم شد و درحالی که نفس عمیقی میکشید فیلتر سیگارش رو روی زمین انداخت و ساعت و دستبندای احمقانش رو از دستش در اورد. این احمق واقعا روانی بود. البته که من ازش روانی تر بودم و اگر جرعت میداشت یه کلمه دیگه حرف میزد تا جلوبندی خوشگلش رو بیارم پایین. صدرا_خوبه. پس تو واسه اونشب منو بزن و منم واسه امشب. ابروهام رو انداختم بالا و سرم رو تکون دادم. _باشه. استینام رو زدم بالا و رفتم جلو و اون هم دستش رو بلند کرد تا یقم رو بگیره که همون لحظه صدای ترکیدن چیزی و بعد اهنگ بلند تولد و جیغ بلند شد. درحالی که دستاش به یقم بود و منم تیشرتش رو توی دستم میفشردم برگشتم و به در ورودی خیره شدم. دختر نسبتا توپری درحالی که میخندید و دستاش رو جلوی دهنش گرفته بود وارد سالن شد و زن اینده من و دوست دختر فعلی صدرا رو بغل کرد و چندبار پرید. حالا هردومون به هم چسبیده بودیم و بدون حرف از منظره تولد و سوپرایز لذت میبردیم. دختری که همراه با خواهر تینا وارد سالن شده بود درحالی که پشت سرش رو نگاه میکرد اومد سمتمون. از لحاظ تیپ و قیافه شبیه غزل بود. وقتی برگشت و مارو دید کمی تعجب کرد و بهمون نزدیک تر شد. نیم نگاهی به صدرا و بعد من انداخت و گفت؛ _چیکار میکنید!؟ صدرا لبخندی زد و درحالی که یقم رو لای انگشتاش میفشرد با لحنی حرص درار گفت؛ _راجب خواهر مادرمون اختلاط میکنیم. تیشرتش رو کشیدم و گفتم؛ _درست صحبت کن تا با سرامیکا کف دستشویی یکیت نکردم. صدرا_عه جدی؟ به قیافه خوشگلت نمیخوره از این تزا بدی. دختره نگاه غیر جالبی بهمون انداخت و مچ صدرارو گرفت. _اهورا بیا عقب دعوا درست نکن تینا تیکه تیکت میکنه. تو حتما باید توی هر مهمونی یه گندی بالا بیاری؟ صدرا که حالا اهورا صدا شده بود لبخندی زد و گفت؛ _نه ما همدیگه رو دوست داریم. مگه نه بچه خوشگل. تیشرتش رو ول کردم و دستم رو دور کمرش گذاشتم و محکم چسبوندمش به میز که چهرش توی هم رفت و چندتا از هایپ ها افتادن زمین. حالا موهاش توی صورتش ریخته بود و لب‌هاش رو به هم میفشرد. نفس عمیقش توی صورتم میخورد و عصبی و کلافم میکرد. از همه مهمتر، بوی سیگار مورد علاقم رو میداد! دختره خم شد و هایپ های روی زمین رو برداشت و با کلافگی گفت؛ _اهورا تمومش کن. و نگاهی به من انداخت و با جدیت ادامه داد؛ _برید تو حیاط دعوا کنید. چون اگر ابرو ریزی بشه خودم دوتاتونو تیکه تیکه میکنم. و بعد درحالی که شالش رو از دور گردنش میکشید با چشم‌های سبز سرمه کشیدش به اهورا نگاه کرد. اهورا نیم نگاهی به من انداخت و نفس عمیق دیگه ای کشید. دستم رو از دور کمرش خیلی محکم زد کنار و موهاش رو بالا زد. سرفه ای کرد و با جدیت گفت؛ _بریم تو حیاط. اونجا ترتیبت رو میدم. سرم رو تکون دادم و نیم نگاهی به دختری که با اخم نگاهم میکرد انداختم و پشت سرش رفتم. موهام رو از توی صورتم زدم کنار و از لای جمعیت گذشتم. در رو باز کرد و وارد حیاط شد و منم پشت سرش از سالن خارج شدم. باد نسبتا ملایمی میوزید و موهای فر قهوه ای رنگش رو تکون میداد. وسط حیاط و کنار استخر خالی ایستاد و دستاش رو توی جیبش فرو برد. حالا شروع کردن دعوا یکم سخت بنظر میرسید، چرا که موقعیت طور عجیبی پیش رفته بود. نگاهی به سر تا پام انداخت و خندید. دستش رو توی جیبش فرو کرد و رول گلی از توش در اورد و لای لب هاش گذاشت. فندکش رو در اورد و درش رو باز کرد که المنت‌هاش قرمز شد. سرش رو خم کرد که موهاش دوباره توی صورتش ریخت. حالا لب ها و قسمتی از پوستش بخاطر شعله فندک کمی سرخ بنظر میرسید.

چنل دیلیم رو 900 کنید هفت تا پارت میزارم🦏 @el6hell

مثل خاریدن قسمتی از بدنم که حتی اسمش را هم نمیدانم. هرچه ناخن رویش میکشم انگار میلم به لمس کردن شیء تیزی که پوست خمارم را سیراب کند کم نمیشود. ان قسمت دردناک، درون من نهادینه شده و دست ادمیزاد به این راحتیا با وجود جان به آن نمیرسد. مثل چیزی میماند که وجود ندارد، اما تورا به مرگ وادار میکند.

#part270 ارشیا_گفتم کصکش! اصلا انتظار این حرف رو نداشتم به همین خاطر سر جام خشک شدم. یعنی قرار شد ابروم رو نبره! من و تینا تمام تلاشمون رو میکردیم تا اتفاقی که افتاده بود رو هضم کنیم. تا جایی که اهورارو میشناختم اصلا از فحش و توهین خوشش نمیومد و الان بود که بپرن روی هم و برینن توی مهمونی عالی تینا. اونوقت بود که همه میفهمیدن ما دوتا وحشی پایین شهری هستیم. اهورا نگاه خونسردی به ارشیا انداخت و گفت؛ _چی گفتی؟ بلندتر بگو. ارشیا_گفتم کصکش! دوست داشتم ازش خواهش کنم تا خفه شه اما از اون نگاه حق به جانبش مشخص بود که اگر چنین حرفی بزنم و ضایعش کنم کتک میخورم. تینا_شما همدیگه رو میشناسین؟ اهورا که انگار از فحشی که خورده بود چندان ناراضی نبود با لبخند کمرنگ و کجی گفت؛ _نه، ولی قراره اشنا بشیم. و نگاهی به ارشیا انداخت و یه هایپ از روی میز برداشت که تینا گفت؛ _بسه نوشیدنیامو تموم کردید. بزارید برای عرق بمونن. اهورا_شرمنده ولی تا اونموقع دیگه یخ نیستن. این رو گفت و گوشیش رو که زنگ میخورد از توی جیبش خارج کرد و با خونسردی گفت؛ _اراز میگه ده دقیقه دیگه اینجان. همین حرف کافی بود تا تینا هول بشه و میز رو بسپره به ما تا بچینیمش و بره تا بقیه کارارو بکنه. اهورا همچنان درحالی که هایپ میخورد مارو نگاه میکرد و ارشیا به میز تکیه داده بود و بنظر میرسید کاملا فشاریه. دستش رو گرفتم و کشیدمش کنار راهرو. _چه مرگته؟ دنبال دعوا میگردی؟ این خیلی روانیه یهو میبینی میگیره میزنتت. ارشیا_کیرمم نمیخوره. اخمام رفت توی هم. واقعا اینهمه دشمنی برای دیدار اول عادی نبود و داشت منو به شک مینداخت. _چرا ازش بدت میاد؟ ارشیا_دوست دخترمو ازم دزدیده. _مطمئنی بخاطر همینه؟ شونش رو انداخت بالا و خواست چیزی بگه که همون لحظه چراغا خاموش شد. نیم نگاهی به بقیه انداختم و گفتم؛ _توروخدا یه دعوا درست نکنی ابرومو ببری. توجهی به حرفم نکرد و گفت؛ _عشق زندگیت کجاست؟ میخوام باهاش اشنا بشم. نوچی کردم و نفس عمیقی کشیدم. _نیومده هنوز، بعدا میاد. سرش رو تکون داد و بعد از یه مکث کوتاه رفت سمت میز. مطمئن بودم که امشب یه اتفاق بد میوفته، هیچ چیزی عادی پیش نمیرفت و عجیب غریب بود. میدونستم نباید ارشیارو با خودم بیارم. حتی من خودم هم باعث دردسر بودم و نباید میومدم. نیم نگاهی به اهورا و ارشیا که در صلح کامل بودن انداختم و رفتم سمت پله ها تا لباسام رو عوض کنم. ... ارشیا؛ به میز تکیه دادم و نگاهی به اطرافم انداختم. واسم عجیب بود که غزل چطور توی اون شرایط تونسته بود بابام رو بپیچونه و از اینجور جاها سر در بیاره. من خودمم با تمام اون ازادیا هنوز با گدا گدوله ها میپلکیدم. این دختره واقعا من رو میترسوند. نه شبیه مامانم بود و نه باباش. باباش مرد خیلی ارومی بود، نمیدونم این چطور انقدر هوفتی بار اومده. به دختری که بنظر میرسید اسمش تینا باشه و مدام اینور اونور میرفت نگاه کردم. از اونجایی که دوست دختر این پسره بود میتونستم یک مقدار فشاریش کنم. نیم نگاهی به ساعت گوشیم انداختم و درحالی که دستام رو به میز تکیه میدادم گفتم؛ _اگر باهم ازدواج کنیم بچمون موهاش فر میشه. تلاش کردم به خاطر بیارم اون شب که دیدمش و ازم سراغ غزل رو میگرفت خودش رو با چه اسمی معرفی کرده بود. گمون کنم گفته بود صدرا. درحالی که نوشیدنیش رو میخورد و سیگارش رو لای انگشتاش میفشرد نیم نگاهی بهم کرد و گفت؛ _با منی؟ _نه. با اون دخترم که تازه اینجا بود. سرش رو کج کرد و با چشمای مشکی رنگش بهم زل زد. چهرش حالت خونسردی داشت، اما ابروهاش کمی توی هم بود. صدرا_جدا؟ ازدواج کن تا خودم بچت رو مو فرفری کنم. تکیه‌م رو از میز گرفتم و روبه روش ایستادم. تقریبا هم قد بودیم و حالا هردو به هم نگاه میکردیم. پوزخندی زدم و هایپش رو از دستش کشیدم که موهاش رو از توی صورتش زد کنار و با جدیت نگاهم کرد. از این قیافه خونسرد زشتش خوشم نمیومد. یه جوری نگاهم میکرد انگار رنگ شورتم رو میدونه. _جدی؟ از اینکارا هم بلدی؟ صدرا_اره. میتونی از دوستت بپرسی.

#part269 تینا نیم نگاهی به ارشیا انداخت بعد و ازم خواهش و تمنا کرد که تا میره بقیه خوراکیارو از توی ماشین بیاره هایپ هارو روی هم و به حالت مثلثی بچینم. هنوز چند قدم بیشتر ازمون دور نشده بود که ارشیا گفت؛ _این دختره رو میخوام. یه هایپ برداشتم و درحالی که بازش میکردم گفتم؛ _تینا رو میگی؟ دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و درحالی که به میز تکیه میداد گفت؛ _اره. کمی از هایپم خوردم و نگاهی به پاستیل‌ها انداختم. خیلی دلم میخواست یکم خوراکی بخورم اما واقعا زشت بود. _دوست دختر همون پسر مو فرفریه‌ست که دم در دیدیش. ابروهاش رو بالا انداخت و با لحنی حکیمانه گفت؛ _انتخاب درستی نداشته. _موافقم. با اینکه اهورا پسر نسبتا خوبی بود اما هنوز به خاطر حرف اون شبش ازش عصبانی بودم و تا نمیومد ازم معذرت خواهی کنه نمیبخشیدمش. مخصوصا که رفتار تینا از اونشب کمی تغییر کرده بود و من واقعا این رو نمیخواستم. تینا اولین کسی بود که من باهاش اشنا شدم و به خاطر اون بود که اراز وارد زندگیم شد. اگر اون نبود ما هیچوقت امکان نداشت همدیگه رو ببینیم. واقعا زندگی من رو نجات داده بود. البته که بعد از اونموقع که رفتم خونشون ارتباطمون تقریبا قطع شد. خیال میکردم شاید از اینکه نزدیک خواهرش شدم خوشش نیومده، اما مثل اینکه بخاطر اهورا بوده. چرا که اونشب اهورا دود گلش رو فوت کرد تو دهنم. اگر سارینا و اراز چنین کاری میکردن قطعا دوتاشون رو به قتل میرسوندم. واقعا دختر خوبی بود که همونجا نزد بکشتم. البته که به من هیچ ربطی نداشت و خودش اونکارو کرد. و از همه مهمتر اینکه من نمیدونستم دوستش داره مگر نه اونشب با یه تاکسی‌ای اسنپی چیزی میخوابیدم تا اون. نمیتونستم تصور کنم اگر چیزی درمورد اون موضوع متوجه بشه قراره چه ری اکشنی نشون بده. اصلا خوب نمیشد، واقعا شرمنده میشدم. باید به اهورا میگفتم هرچه زودتر دهنش رو ببنده و ابروم رو بیشتر از این نبره. با وجود تمام این موضوعات نمیدونستم حالا چرا برای تولد اوا دعوت شدم. شاید به خاطر اصرار و تمنای اراز بود. تا وقتی که تینا با چندتا پلاستیک خوراکی برگرده در سکوت هایپ میخوردم و فکر میکردم. نزدیکم ششد و پلاستیک‌ها رو روی میز گذاشت و نگاهی به قوطی‌ها انداخت. تینا_واقعا قشنگ چیدیشون، دستت درد نکنه. تازه متوجه شدم که قبل از رفتنش بهم گفته بود مرتبشون کنم. نگاهی به قوطی توی دستم انداختم و خواستم چیزی بگم که ارشیا گفت؛ _میخواست بچینه، اما نمیدونست که دوست داری مثلث قائم الزاویه باشن یا متساوی الساقین. با اینکه حرفش اصلا خنده دار نبود و تینا تمام تلاشش رو میکرد تا یکی نزنه توی دهنش من به زور جلوی خودم رو گرفتم تا از خنده پاره نشم. واقعا از ده کیلومتری معلوم بود که ما بچه یه مادریم چون هیچکس جز گندم خانم نمیتونست انقدر توی تربیت بچه هاش ریده باشه. البته که من رو حتی گردن هم نگرفته بود، چه برسه به تربیت. تینا_فرقی نداشت. به هرحال جشن ریاضی نیست جشن تولده. نگاه چپی به ارشیا انداختم و گفتم؛ _الان خودم میچینمشون. و به این فکر کردم که اصلا چطور میشه با این‌ها مثلث قائم الزاویه ساخت! ارشیا تمام وقت رو کنارم ایستاده بود و تینا رو نگاه میکرد به طوری که هردومون دیگه کلافه شدیم. _میگم پسرخاله عزیزم نظرت چیه بری یه دوستی چیزی پیدا کنی باهم مواد بزنید. ارشیا_نه ترجیح میدم اینجا وایسم و دوست دختر پیدا کنم. پوفی کشیدم و درحالی که تلاش میکردم قوطی هارو بچینم توی جمعیت دنبال اراز گشتم. خبری ازش نبود. خداروشکر هنوز میتونستم سارینارو ببینم، مگه نه کلی فکر ناجور میومد توی سرم. واقعا شرایط مسخره‌ای بود. احساس میکردم تینا هر لحظه میخواد چیزی بهم بگه. از سمتی هم ارشیا خیلی بدجور بهش نگاه میکرد. طولی نکشید که تونستم اهورا رو ببینم که وارد سالن میشد و به سمتمون میومد. ضربه‌ای به دست ارشیا زدم و به اهورا اشاره کردم تا نگاهش رو از تینا بگیره. واقعا حق داشتن، منم دلم میخواست با تینا ازدواج کنم. البته که اون از من متنفر بود. اهورا کنار تینا ایستاد و درحالی که دستش رو توی شلوار کارگوی خاکستری رنگش فرو میکرد گفت؛ _چه خبر؟ تینا_اوا هنوز نیومده. یه زنگ به اراز بزن ببین کجان. تازه متوجه شدم که اراز و اوا باهمن. احتمالا قرار بود سرگرمش کنه تا نفهمه خواهرش براش یه پارتی عالی گرفته. اهورا_احتمالا تصادف کردن مردن. تینا_زبونتو گاز بگیر بیشعور. اهورا_از اراز خوشم نمیاد. تینا_ولی من از خواهرم خوشم میاد. اهورا سرش رو بلند کرد و درحالی که سیگاری لای لب‌هاش میگذاشت و من و ارشیارو از نظر میگذروند گفت؛ _پس امیدوارم اراز تنهایی مرده باشه. صورتم رو کج کردم و نگاهم رو ازش گرفتم که گفت؛ _عه غزل توهم اینجایی. ندیدمت. چه خبر. و به پشت سرم و دقیقا جایی که ارشیا ایستاده بود نگاه کرد. ارشیا نفس عمیقی کشید و اروم گفت؛ _کصکش. اهورا_غزل دوستت چی گفت درست نشنیدم.

#part268 تمام مدت دوش گرفتنم رو به این فکر میکردم که باید با اراز چطور رفتار کنم. مشخصا اگر بد رفتار میکردم اون هم بد رفتار میکرد. اما اگر خوب میبودم و میرید بهم چی؟ باید مثل همیشه میبودم، اما مگه میشد؟ اب رو بستم و به در بسته حموم خیره شدم. الان باید خودم رو با چی خشک میکردم؟ حوله ارشیا؟ اصلااا‌. _ارشیا. جوابم رو نداد که بلندتر اسمش رو صدا زدم. _ارشیااا. ارشیا_زهر مار، بنال. _حوله تمیز میخوام. ارشیا_وایسا همونجا خودت خشک میشی. _احمق دارم یخ میزنم. ارشیا_حوله تمیز ندارم. البته یه دونه هست مال دلاره. _دلار کدوم احمقیه. ارشیا_سگمه. صورتم رو جمع کردم و با حرص گفتم؛ _خفه شو با اون خودم رو خشک کنم شپش میگیرم. صداش رو شنیدم، درحالی که از در حموم دور میشد داد زد؛ _همین الانم داری. پوفی کشیدم و موهامو از جلوی صورتم زدم کنار. طولی نکشید که چند تقه به در وارد شد. _ها. ارشیا_باز کن. _نمیشه. ارشیا_خب حوله اوردم. _مال کیه؟ ارشیا_مال عممه. _ایی من با اون خودمو خشک نمیکنم. ارشیا_همینه که هست نمیخوای انقدر همونجا وایسا تا بمیری. میزارمش پشت در. لب‌هام رو به هم فشردم و تلاش کردم اون زنیکه احمق سیاه که همیشه بوی حنا میداد رو به یاد نیارم. بلاخره بعد از چهل دقیقه اماده شدم و از خونه زدم بیرون، اما ارشیا همچنان توی اتاقش بود. به دیوار تکیه دادم و به سگی که به درخت بسته شده بود چشم دوختم. خیلی سیاه و بزرگ و زشت بود، طوری نگاهم میکرد انگار یه تیکه مرغ خوشمزه‌م بلاخره وقتی اماده شد و اومد نیم نگاهی بهم انداخت و توی ماشین نشست و پشت سرش منم وارد شدم. لباسی که دوستش برام اورده بود یه شورتک مشکی ساده با کراپ تاپ همرنگش بود و ارشیارو مجبور کردم یه پیرهن مشکی بهم بده تا روش بپوشم. حالا کمی استرس داشتم و اصلا دلم نمیخواست باهام بیاد. بعد از نیم ساعت گشتن بلاخره ویلارو پیدا کردیم. دقیق یادم نمیومد چجوری بود، اما به نظر میرسید خودش باشه. از در باز گذشتیم و وارد حیاط شدیم. کسی جز یکی دونفر توی حیاط نبود و میشد از شیشه‌ها توی ویلارو دید. نیم نگاهی به ارشیا انداختم و گفتم؛ _هرکی ازت پرسید بگو فرار کرده بودم از ایران الان برگشتم. ارشیا_مگه احمقم از ایران فرار کنم و دوباره برگردم؟ _تو که احمقی ولی خب سفارت کشورای دیگه مثل تو نیستن و عقلشون رسیده دیپورتت کردن. ارشیا_خفه شو غزل. دستش رو روی در گذاشت که همون لحظه باز شد و تونستم اهورا رو ببینم که گوشیش رو گرفته بود دستش و بنظر میرسید کسی پشت خط باشه. با دیدن ما ابروهاش بالا پرید و به ارشیا خیره شد. ارشیاهم انگار با دیدنش تعجب کرده بود چون بدون حرف نگاهش میکرد. این ارتباط چشمی چند ثانیه طول کشید و بعد اهورا از بینمون رد شد و درحالی که دور میشد گوشیش رو گذاشت روی گوشش. ارشیا_این عشق زندگیته!؟ اخمام رفت توی هم و درحالی که پشت سرم رو نگاه میکردم گفتم؛ _نه بلا به دور. چرا فکر کردی اینه. ارشیا_اخه قبلا دیدمش. _چی؟ کجا؟ شونش رو بالا انداخت و درحالی که وارد سالن میشد گفت؛ _یادم نمیاد. چند ثانیه همونجا ایستادم. قطعا همون روزی که منو رسوند خونه اراز دیده بوده دیگه. پشت سرش وارد سالن شدم. مثل اینکه هنوز تولد شروع نشده بود چون لامپا روشن بودن و تینا کنار یه میز ایستاده بود و با خوراکی‌های روش ور میرفت. بلافاصله بعد از تینا سارینارو دیدم که کنار یه دختر دیگه نشسته بود و دوست پسرش کمی اونور تر با یه دختر حرف میزد. فاصلشون کم بود و حالت زیاد جالبی نداشت، سارینا هم اصلا خوشحال به نظر نمیرسید. یعنی کات کرده بودن؟ برای لحظه‌ای از این موضوع ناراحت شدم. البته که رابطشون به هیچ جام نبود و مشکل من اراز بود. اینکه سارینا سینگل باشه اصلا چیز خوبی بنظر نمیرسید، مخصوصا توی این اوضاع. ارشیا رد نگاهم رو دنبال کرد و با خونسردی گفت؛ _من این دختره رو میخوام. _احمق بد سلیقه، اینجا مال دوست پسرشه. ارشیا_خب دوست پسرش رو هم میخوام. چیزی نگفتم و با چشم دنبال اراز گشتم، خبری ازش نبود. ناچارا رفتم و به تینا سلام کردم و ارشیارو به عنوان پسرخالم معرفی کردم. اصلا حوصله توضیح دادن داستان رو براش نداشتم. از سمتی هم یادم نمیومد سری قبلی دقیقا چه دروغی گفته بودم تا با یه دروغ دیگه جمعش کنم. واقعا میگن راستگویی چیز خوبیه‌ها. کاش کسی بود تا به من یادش میداد.