ru
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 841
Подписчики
Нет данных24 часа
-77 дней
-7530 день
Архив постов
Repost from Ld"
اگر سرنوشتمون یکی باشه، بازم همو میبینیم. تا اونموقع خداحافظ.

Repost from Ld"
حوصله درست کردن ادمارو ندارم، اگر کارات اذیتم کنه برات وقت نمیزارم.

Repost from Ld"
من اجازه دادم تو چیزی رو زندگی کنی که ابدا لیاقتش رو نداشتی. پس جوری که لیاقتت باشه ازت پسش میگیرم.

#part260 ارشیا خیلی سریع از دوستاش خدافظی کرد و کاملا پیدا بود یجوری میخواد دکشون کنه. دستم رو گرفت و از لای دستفروش ها کشیدم بیرون که غریدم؛ _ولم کن احمق. گوشه‌ای ایستاد و کاملا جدی زل زد بهم. ارشیا_چرا تو انقدر دستت کجه؟ به چشم‌های خمار و ابروهای مرتبش نگاه کردم. باورم نمیشد کسی که این رو ازم میپرسید پسر همون ادمی باشه که من رو تربیت کرده بود. ما چقدر با هم متفاوت بودیم! خجالت نمیکشیدم اما احساس خوبی هم به این نگاه خیره و متحیرش نداشتم. _شاید چون مثل تو پدر عزیزم هرچی میخواستم برام فراهم نکرده. البته وایسا ببینم، من اصلا پدر ندارم. یتیمی درد بی درمان. پوزخند بی صدایی زد و نگاهش رو ازم گرفت. ارشیا_سر ظهری چه غلطی میکنی اینجا اصلا؟ یه خراب خونه دیگه پیدا میکردی پلاس شی توش نه اینکه جایی که همه بابامو میشناسن ابروریزی کنی. _ببخشیدا اخه توی کل گداخونه های شهر باباتو میشناسن. ارشیا_دهنتو ببند. نفسمو با خنده فوت کردم بیرون و درحالی که موهام رو میزدم پشت گوشم گفتم؛ _بابای عزیزت اول صبحی سرم خراب شد که بیام اینجا خروس بخرم. نمیدونم این حجم از روانی بودنش از کجا نشات میگیره. راستی میدونستی همه میگن داییاش میبردنش جنگل نوبتی کونش میزاشتن؟ ابروهای مرتب و پرش توی هم کشیده شد و پوست صاف سفیدش چروک افتاد. ارشیا_غزل یه بار دیگه گوه بزرگتر از دهنت بخوری میبرمت یه جا.. درحالی که از توهین به پدرش و در اوردن حرصش لذت میبردم گفتم؛ _چی؟ میبریم یه جا چیکارم میکنی؟ پوفی کشید و با کلافگی گفت؛ _خفه شو. _نه حرفتو ادامه بده ببینم چی میخواستی بگی. ببینم تخمشو داری به زبونش بیاری یا نه. به چشمای قهوه‌ای رنگش زل زدم. مژه‌هاش بلند اما صاف بودن و همین باعث میشد چشماش در عین درشت و گرد بودن خمار بنظر برسه. دقیقا مثل من. نکته جالب صورتش لباش بود، بنظر میرسید روزی سی بار بالم لب میزنه. اما خب رنگ طبیعیشون اینجوری بود و انگار هیچ استرسی توی زندگیش وجود نداشت که باعث بشه پوستشون رو بکنه. برای همین انقدر صاف و شفاف بودن. دهنش کج شد و گفت؛ _تو خودت میخاری. نخندیدم، اما نفسم رو که فوت کردم بیرون شبیه پوزخند به نظر رسید. واقعا قصد نداشتم اینطور به نظر بیاد. نکنه فکر میکرد انقدر نابودم که بخوام باهاش لاس بزنم؟ اگر خواهر و برادرای عادی بودیم هیچوقت اینطور به نظر نمیرسید، اما اینکه یهو کسی رو بعد از بیست سال ببینی و بفهمی که از یه مادرید باعث نمیشد توهین های این چنینی از نظرت فاجعه بزرگی به نظر بیان. من فقط میخواستم اذیتش کنم. میخواستم بفهمه که چقدر موجود مزخرفیه، دقیقا مثل پدرش. _اره من میخارم. مشکلی داری؟ حالا نمیدونستم چرا داشتم حرص ابوهادی رو سرش خالی میکردم. اونکه من‌رو از مخمصه‌ای که ساخته بودم و واقعا هم مقصرش بودم نجات داده بود. نگاه چپی به سر تا پام انداخت و با همون لب‌های کج شدش گفت؛ _میتونم بدم بخاروننت. حالا موهاش مثل همیشه بافت نبودن و تازه میتونستم متوجه فر درشتشون بشم. برعکس من که همیشه از زیادی لخت بودن موهام رنج میبردم. حرفش حس خیلی بدی بهم داد. هیچکس توی دنیا وجود نداشت که نگران من باشه یا واسم دل بسوزونه یا مراقب باشه که اسیبی نبینم. پوزخندی زدم و نالیدم؛ _چه داداش با غیرتی. دمت گرم. البته خودتم میتونی کارو حل کنی، هرچی نباشه این چیزا توی خانواده شما عادیه. حتی به خودتونم رحم نمیکنید. البته امیدوارم تو یکی به بابات نرفته باشی. حالا کم کم داشتم بغض میکردم و توی کنترل لرزش صدام عاجز بودم. ارشیاهم مثل من حالت صورتش تغییر کرد و کاملا مشخص بود که چه حس گوهی گرفته. لباش رو به هم فشرد و بدون حرف نگاهم کرد. میشد متوجه جوشش خون توی رگ‌هاش شد. این غم انقدر بزرگ و داغ بود که هر مایعی رو بخار میکرد. ارشیا_بابام چیکار کرده؟ حالا صداش کمی با چند ثانیه پیش فرق کرده بود. انگار.. انگار که ناراحت بود؟ یا چیزی اون تو دور حنجرش میپیچید. چیزی که مستقیم از دلش بیرون میزد. مثل کسی که دلش برای عزیزش میسوخت؟ اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم. نمیدونستم تا کی باید همه اینارو مثل یه راز مهر و موم شده پیش خودم دفن میکردم و دم نمیزدم. اما میدونستم که فعلا وقت فهمیدن این موضوع نبود. ارشیا من رو به هیچ جاش نمیگرفت. هنوز باهام غریبه بود. این موضوع میتونست برگ برنده من باشه. روزی که از پدرش براش نزدیک تر بودم. روزی که به خاطر تمام اون اتفاقات شکنجه بشه و بخواد از پدرش کینه به دل بگیره. روزی که حتی بخواد ابوهادی رو بابت تمام کارهاش بکشه! باید میکشیدمش توی میدون خودم. اگر نه توی انتقام گرفتن از اون حرومزاده تنها میموندم و باید با برادر خودمم میجنگیدم. به مردمک‌های مشکی براقش نگاه کردم و اروم گفتم؛ _هیچی. مگه جز کتک زدن کار دیگه‌ایم بلده؟ انگار خیالش راحت شده بود چون خیلی سریع گفت؛ _حقته. واقعا نمیشه تحملت کرد.

photo content
+2

photo content
+1

#part259 نگاه چپی بهش انداختم و سعی کردم جوری دست پیش رو بگیرم تا پس نیوفتم. کاش به جای هندزفری انگشتری چیزی میدزدیدم. _دست کن تو جیبت. جای نگرانی نبود، من چیزی توی جیبم قایم نکرده بودم. از اونجایی که کم کم داشت توجه اطرافیان بهمون جمع میشد و این موضوع اصلا خوب نبود کاری که میگفت رو کردم، اما چیزی جز دستمال‌های مچاله شده و یه دوتومنی چرک و پاره پوره توی جیبم نبود. کمی جلوتر اومد و با اخم و لحنی بی ادبانه گفت؛ _اونیکی. دیگه کم کم داشت اعصابم رو خورد میکرد. هیچکس جز ابوهادی تاحالا به خودش اجازه نداده بود اینطوری با من حرف بزنه. _احمق دارم میگم چیزی ندزدیدم. خودتو تمام جنساتو یه جا باهم میخرم. خودم هم از تزی که داده بودم خندم گرفته بود. _تو خودت سر تا پات دوهزار نمی‌ارزید چطور میخوای جنسای منو بخری؟ اخمام رفت توی هم که اومد سمتم و خواست دست کنه توی جیبم که فروشنده کناری اومد وسط تا جدامون کنه. حالا تقریبا تمام دستفروش‌های اطراف داشتن نگاهمون میکردن و طبق خواسته ابوهادی یه دعوای عالی راه انداخته بودم. علاوه بر اون حسابی عصبی بودم و استرس داشتم. اگر میفهمیدن دزدی کردم بهم تجاوز میکردن. البته من که چیزی با خودم نداشتم، اگر هم هندزفری رو پیدا میکردن امکان نداشت بفهمن کار من بوده. شاید باد زده و برده بودش کمی اونور تر. از شدت استرس سر جام خشک شده بودم و بدون حرف بحثشون رو تماشا میکردم که پسره دادی زد و مرد کناریش رو هول داد. _این جنده از من هندزفری دزدیده. با اینکه اصلا منطقی و عاقلانه نبود داد زدم؛‌ _جنده مادرته. صدام حالا کمی میلرزید و داشتم از کارم پشیمون میشدم. اومد سمتم تا بهم حمله کنه که دوستش جلوشو گرفت. کمی رفتم عقب که صدای کسی رو از پشت سرم شنیدم؛ _اینجا چه خبره؟ درحالی که تمام تلاشم رو میکردم تا گریه نکنم برگشتم عقب که با ارشیا روبه رو شدم. باورم نمیشد اینجا ببینمش. با اینکه اصلا دل خوشی ازش نداشتم و حالم از ریخت نحسش به هم میخورد واقعا خوشحال شده بودم. چون چیزی نمونده بود تا همینجا از ترس سکته کنم و معلوم نبود چه بلایی سرم میومد. بعدا هم قرار بود به خاطر ابروریزی ای که به بار اورده بودم از ابوهادی کلی کتک بخورم. خیلی سریع رفتم پشت سرش و گفتم؛ _این مرتیکه میخواد من رو بزنه. ارشیا_چی؟ چرا؟ تازه فرصت کردم به تیپ و قیافش دقت کنم. اگر قرار بود کسی مورد تجاوز قرار بگیره اون بود نه من. طبق معمول همون تیپ جلف رو داشت، اما نکته مثبتش این بود که تنها نبود و بنظر میرسید دوتا پسری که کنارش ایستاده بودن دوستاش باشن. پسر با اخمای توی هم و با لهجه ای عربی داد زد؛ _این از من دزدی کرده. تا چیزی که دزدیده رو پس نده ولش نمیکنم! ارشیا بدون حرف زل زد بهم که سعی کردم نخندم. با اینکه از ترس میلرزیدم و قلبم به شدت میزد نمیتونستم نسبت به اون نگاه ملامت کننده واکنشی نداشته باشم. چند ثانیه با سرزنش و شگفتی نگاهم کرد و بعد با اخم گفت؛ _راست میگه؟ _نه. مگه من دزدم؟ هردومون جواب این سوال رو خوب میدونستیم. اگر از این مرد هندزفری دزدیده بودم، از خود ارشیا گوشیش رو زده بودم. واقعا حقم بود حسابی کتک بخورم. نگاه اخم الودی بهم انداخت و دستمو گرفت و کشیدم کنار. ارشیا_من میشناسمش، دزد نیست. انگار خودش هم از گفتن این حرف عصبی میشد. ابروم کم کم داشت میرفت، همه وایساده بودن و مارو نگاه میکردن. خیلی احمق بودم. فروشنده_باید جیباش رو بگردم. حالا که خیالم از وجود ارشیا راحت شده بود و میدونستم قرار نیست تنهایی کتک بخورم داد زدم؛ _اگه چیزی پیدا نکردی دوتا هندزفری ازت میبرم. چیزی نگفت و درحالی که با حرص نگاهم میکرد و صورت افتاب سوختش توی هم‌ جمع شده بود اومد سمتم که ارشیا کشیدش عقب و با کلافگی گفت؛ _دست نزن خودم میگردمش. پوزخندی زدم که اومد سمتم و لبه پیرهنم رو زد کنار و دستش رو توی جیب جلوییم کرد. _به به برادر فداکار. لب‌های درشتش رو به هم فشرد و با حرص و صدایی که گرفته بود غرید؛ _دهنتو ببند غزل، حالم ازت به هم‌ میخوره. لبخندم پررنگ تر شد. _منم همینطور. عملیات گشتن رو خیلی بی میل و رغبت انجام میداد، انگار که میترسید واقعا چیزی توی جیبام پیدا کنه. تمام تلاشش رو میکرد تا طوری رفتار کنه انگار چیزی توی جیبم نیست، که البته واقعا هم نبود. دستش رو از توی جیبم در اورد و نگاه چپی بهم انداخت و درحالی که ازم فاصله میگرفت ادم‌های اطرافمون رو متفرق کرد. فروشنده بیچاره که انگار باورش شده بود من دزد نیستم با بی میلی ازم معذرت خواهی کرد و منم در جواب نگاه چپی بهش انداختم. دوست داشتم بگم حالا که خیط شدی باید بهم هندزفری بدی اما دیگه روم نمیشد. فقط تونستم وقتی حواسش نبود پلاستیک توی دستم رو بندازم زمین و خم شم و با استرس و ترس جعبه هندزفری رو بردارم.

#part258 این مرد میتونست به مردن برادر ناتنیش بخنده اما به خاطر گم شدن یکی از خروس‌های نفرین شدش ادم بکشه. اصلا ازش بعید نبود من رو جای یکی از همون‌ها بزاره. خداروشکر که حداقل نپرسیده بود توی انبار چی میخواستم، چون به هیچ عنوان یادم نمیومد. اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم. دبیرستان که میرفتم یکی از دوستام گفته بود که به ابوهادی نمیخوره ادم بدی باشه و خیلی گوگولیه. البته اون همه‌ی پیرمردهای بیریخت و بدون پروستات رو جذاب و کیوت میدید، اما خب توی یکسری از موارد بهش حق میدادم. حتی خود ارشیا هم یکسری بلاهایی که ابوهادی سرم اورده بود رو باور نمیکرد. و چقدر ترسناک بود که فقط من از این روی خطرناکش اطلاع داشتم. نگاه کفریش رو بهم دوخت، همون نگاه معروف. لب‌هاش رو به هم میفشرد و درحالی که اخمی به چهره نداشت با چشماش سرزنشم میکرد. انگار زیر لب میگفت؛ خودت خواستی. بلاخره به حرف اومد و گفت؛ _برو طبقه پایین لباس بپوش برو جمعه بازار دوتا خروس سیاه از پسر ابراهیم بگیر بیار. ابروهام پرید بالا و با تعجب گفتم؛ _جمعه بازار!؟ ابوهادی_چیه؟ نکنه به کلاست نمیخوره؟ چیزی نگفتم و تلاش کردم اخرین باری که رفتم اونجارو به یاد نیارم. ابوهادی_وای به حالت لباس درست و حسابی نپوشی و به گوشم برسه اونجا با کسی دهن به دهن گذاشتی. همینجا سرتو میبرم به عنوان نذری پخشت میکنم حسینیه سر فلکه. لب‌هام رو به هم فشردم و درحالی که خودم رو کنترل میکردم تا نگم هیچ جام رو نمیتونی بگیری نالیدم؛‌ _من چطوری دوتا خروس بگیرم دستم بیارم خونه؟ کمی رفت عقب و تسبیح گلیش رو محکم توی مشتش فشرد. ابوهادی_همونطوری که بزک دوزک میکنی میری پی عنتر بازیات. با نفرت به لباس ابی اسمونی چرک مردش خیره شدم و سعی کردم با نفس‌های عمیق خودم رو اروم کنم. واقعا نمیدونستم رفتن پیش اراز عنتر بازی بود یا خروس خریدن از جمعه بازار! رخت خوابم رو جمع کردم و نیم نگاهی به پسر هیوا که شصت پای خودش رو مک میزد انداختم. کاش الان مینشستم شصت خودم رو مک میزدم اما مجبور نبودم اینهمه راه توی این گرما تا جمعه بازار برم. بلاخره وقتی به اخرین قسمت از خیابون منتهی به یه زمین خیلی بزرگ رسیدم ساعت حدودا یک ظهر بود و هوا گرم تر هم شده بود. با اینکه اواخر اذر بودیم اما ظهر‌ها همچنان طولانی بودن و افتاب تند و تیزی داشتن. خیلی دوست داشتم با یکی از لباس خواب‌های هیوا بزنم بیرون تا حرص ابوهادی رو دربیارم، اما اینجا پایین شهر بود و اکثر بساطی‌ها از روستاهای مجاور اومده بودن. حتی با چادر هم امنیت نداشتم. گوشیم رو توی جیبم فرو کردم و اخمام رو توی هم کشیدم. همه جا حسابی شلوغ بود و بوی ماهی میومد. مثل همیشه مردم طوری نگاهت میکردن انگار شورت کشیدی روی‌ سرت. امیدوار بودم اراز یا اهورا من رو اینجا نبینن، که البته به هیچ عنوان امکان نداشت دلشون بخواد ظهر جمعه رو اینجا سپری کنن. نیم نگاهی به پسر ابراهیم که مثل همیشه اول بازار بساط کرده بود انداختم. مثل همیشه چندش ترین منظره بازار رو با اون موجودات عجیب غریب سرطانیش میساخت. تصمیم گرفتم یه گشتی توی بازار بزنم. اکثر بساطی هارو میشناختم، یسریاشون توی محله خودمون زندگی میکردن. جای حامد بینشون واقعا خالی بود، هنوز باورم نمیشد مرده باشه. اون اولین دشمن زندگیم بود. توی همین فکرا بودم که تصمیم گرفتم یه هندزفری بلند کنم. مال خودم ماه ها بود که دیگه صدا نمیداد. و خب قطعا دلم نمیخواست صد هزار تومن بابت یه تیکه سیم که دوروز دیگه خراب میشد و خود فروشنده‌ش هم دزدیده بودش هزینه کنم. لبخندم رو کنترل کردم و جلوی پسر نسبتا بداخلاقی که کلاه کپ قرمز زده بود ایستادم. دزدی کردن از فروشگاه‌هارو ترجیح میدادم، چون بزرگتر بودن احتمال گیر افتادن هم پایین تر بود. دزدی کردن از سارقین و جیب بر های حرفه‌ای کمی سخت تر بنظر میرسید. نفس عمیقی کشیدم و کاملا محترمانه گفتم؛‌ _هندزفریات چندن؟ فروشنده که انگار اصلا از زیباییم به وجد نیومده بود با بی حوصلگی گفت؛ _هفتاد. سرم رو تکون دادم و نشستم روی زمین. یکی از پاکت هارو برداشتم و درحالی که براندازش میکردم بهش خیره شدم و وقتی حواسش پرت شد یکی دیگه برداشتم و اونیکی‌ رو خیلی اروم هول دادم زیر چرخ بستنی فروش کنار دستم. از روی زمین بلند شدم و درحالی که سعی میکردم استرسم رو کنترل کنم گفتم؛ _۴۰ نمیدیش؟ اگر میداد میخریدم، اینطوری ۱۶۰ درصد سود میکردم. نگاه اخم الودی بهم انداخت و گفت؛ _نه. شونم رو بالا انداختم. _باشه. هندزفری رو گذاشتم سر جاش که چشماش رو تنگ کرد و گفت؛ _اینا ۱۳ تا بودن. احساس کردم که کمی ترسیدم. احمق پدرسگ تو که شمردن بلدی و امار همه چیز دستته اینجا چیکار میکنی. _خب؟ کاملا جدی نگاهم کرد و گفت؛ _چی تو جیبته؟ _اها منظورت اینه که من دزدم؟ بدون هیچ لطافتی که مناسب یه خانم محترم باشه گفت؛ _اره بهتم میخوره.

21

عمق علاقه عمیق و خالص من به تورو، فقط خدا با خبره. روزی که به دیدنش رفتی ازش بپرس. اما فراموش نکن که دیگه خیلی دیره و راه برگشتی نیست. ما هردو مرده‌ایم و دیگه تنی نداریم که باهاش هم‌رو در اغوش بگیریم.

تو به من یاد دادی تا خدایی که چشم‌هات رو افرید بپرستم.

میخواهم به تو گله کنم اما، تن که از جان شکایت نمیکند!

میدونم، همه اخرش ارزو میکنن که ای‌کاش هیچوقت من رو ندیده بودن.

چطور تونستی "من‌و‌تو" رو به "من" و "تو" تبدیل کنی؟

#part257 تا به حال هیچکس رو پیدا نکرده بودم که بخواد بهم این حس رو بده. شاید همه پافشاری‌هامم به همین دلیل بود. اگر تموم این چیزارو توی کس دیگه‌ای میدیدم، مطمئنا انقدر روی این موضوع اصرار نمیکردم. _کاملا درست میگی. اما یچیزی که من نمیفهممش اینه که تو اینجا چیکاره‌ای؟ اراز_اهورا غزل اونطوری که فکرش رو میکنی نیست. نمیخوام توی دردسر بیوفته. پوزخندی زدم و سرم رو تکون دادم. _توی دردسر بیوفته؟ اون خودش دردسره. اراز_نه. نیست. فقط خودشو گم کرده. و تو نباید باعث بشی بیشتر از این گم بشه. _من باعث میشم خودشو پیدا کنه. اراز_تو؟ تو اگر تونستی اول خودت رو پیدا کن. دیگه کم کم داشت اعصابم رو خورد میکرد. این ادمی که جلوی من نشسته بود و حرفای کلیشه‌ای و فلسفی میزد گوهی نمونده بود که خودش توی دنیا نخورده باشه. از ادمایی که با طرز فکر مسخرشون باعث میشدن نتونم کاری که میخوام رو انجام بدم متنفر بودم. چشمام رو تنگ کردم و اروم گفتم؛ _نه راز تو دردت چیز دیگه‌ایه. شاید من واقعا غزل رو دوست نداشته باشم، اما تو بدجوری ازش خوشت میاد. رنگ نگاهش تغییری نکرد، اما دست از ور رفتن با فندک زرد رنگ توی دستش کشید. حالا چهره‌ش دوباره جدی شده بود و به بیخیالی قبلا نبود. درحالی که چشماش اروم تکون میخورد با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت؛ _حتی اون حسی که تو بهش داری رو هم ندارم. ... غزل؛ تموم دیروز و امروز رو بدن درد داشتم. مدام دنبال یه فرصت بودم تا برم توی اتاقم و یا دستشویی و لباسم رو بزنم بالا و برای چند دقیقه تمام به کبودی‌های نه چندان پررنگ زیر ناف و سینه هام خیره بشم و اتفاقات اون روز رو مرور کنم. باورش برای خودمم سخت بود، مدام خیال میکردم شاید فقط خواب دیدم. انقدر عجیب و باور نکردنی بودن که نمیتونستم خیال کنم واقعا اتفاق افتادن. احساسات خیلی ضد و نقیضی داشتم. برای لحظه‌ای خیال میکردم میتونم بدن خودم رو بپرستم، چرا که حالا انگار ارزشمند تر بود. برای لحظه‌ای به گوشیم نگاه میکردم و وقتی که با هیچ پیامی مواجه نمیشدم از خودم بدم میومد. درواقع اگر من کسیو میکردم، حداقل یه پیام خشک و خالی بهش میدادم. نمیدادم؟ با اینکه جواب این سوال نه بود اما دلیل مناسبی برای اینکه اراز بهم پیام نده و نگه عاشقمه و بدون من میمیره نبود. یعنی اگر موضوع بین ما جدی بود، قطعا اینکار رو میکرد. حرف میزد، یا نمیدونم. اینکه براش اهمیت داشتم رو یه جوری ثابت میکرد. نفس عمیقی کشیدم و دوباره گوشیم رو روشن کردم، اما هیچ خبری ازش نبود. از دیروز تاحالا که از سالنش فرار کردم تا مجبور نشم چیزی رو توضیح بدم صحبت نکرده بودیم. تنها کسی که بهم پیام داده بود ارشیا بود که میگفت لباساش رو براش ببرم. پسره احمق خسیس. از اونجایی که نور اذیتم میکرد رفتم زیر پتو. هیچ جایی جز روی تخت خودم خوابم نمیبرد اما اصلا دلم نمیخواست جلوی ابوهادی بپلکم. اونم با تتوی روی دستم که نباید روش لباس استین بلند میپوشیدم و کبودی نسبتا پررنگ کنار گوشم. توی همین فکر و خیالات بودم که در خونه به شدت کوبیده شد به صورتی که صدای جیغ بچه هیوا که کمی اونور تر روی یه پتوی کوچیک خواب بود بلند شد. چشمام رو بستم و صبر کردم تا حور یا هیوا در رو باز کنن اما هیچکس ری اکشنی نشون نداد و در دوباره با شدت بیشتری کوبیده شد. اخمام رفت توی هم و پتو رو زدم کنار و رفتم سمت در و بازش کردم که با چهره توی هم ابوهادی مواجه شدم. اول صبحی اومده بود گند بزنه به روز دوست داشتنیم. نگاهی بهش انداختم و به خاطر اوردم که قبل از رفتن پیش اراز چه اتفاقی برام افتاده بود. از اینکه دیگه با دیدنش مثل قبلا نمیترسیدم و تموم کارهایی که میتونست باهام بکنه برام عادی شده بود متنفر بودم. حسی که بهم میداد صدبرابر از ترسیدن بدتر بود. سرتا پام رو از نظر گذروند و به پشت سرم نگاه کرد. ابوهادی_تو مگه خونه نداری که شب اینجا میخوابی؟ چیزی نگفتم و در سکوت چهره‌ش رو از نظر گذروندم. چطور یه نفر میتونست به این شدت منفور باشه؟ حتی وقتایی که خونسرد بود، کفری و عصبی به نظر میرسید. انگار هیچوقت خدا خوشحال و بی ازار نبود. انگار زیر اون نقاب احمقانه اتیش و مواد مذاب حمل میکرد. اب دهنم رو قورت دادم و شونه‌هام رو انداختم بالا. ابوهادی_اون پسره خونه‌ست؟ _نه. دوروزه نیستش. سرش رو تکون داد و زل زد توی چشمام. انگار خودشم میدونست چقدر حس بدی بهم میده، چون روی تک تک کارهای عذاب اورش اصرار احمقانه‌ای میورزید. انگار میخواست اذیتم کنه. ابوهادی_خوبه. پس تو در انبارو باز کردی. ابروهام بالا پرید. _چی؟ ابوهادی_در انبارو باز کردی بعدم نبستیش! خواستم بگم نه که یادم افتاد اینکارو کردم. _اره. مشکلش چیه؟ ابوهادی_مشکلش چیه؟ چرا وقتی درو باز میکنی نمیبندیش؟ یکی از خروسام فرار کرده! حرفش واقعا خنده دار بود، اما جرعت نداشتم بخندم.

تو از من ساختی یه ماهی تو عمق اشکم، دریای بی ساحلی کویر شده.

نگاه بی مقصدی که به بن بست تن رسید، مجبور بی طاقت رها شده.

قلب‌های مجذوب رها شده.

به‌خدا در دل و جانم نیست، هیچی به جز حسرت دیدارش. -فروغ فرخزاد

#part256 تا وقتی که صدای دستگاه تتو بریده بشه توی خیالاتم بودم. بلاخره بعد از تموم شدن کار اراز تصمیم گرفتیم سالن رو به مقصد خونه تینا ترک کنیم چون بنظر میرسید مامانش میخواست یه تولد خانوادگی برای اوا بگیره. تولد خانوادگی، چه مضحک. و شاید هم خوشحال کننده. در ماشین رو باز کردم و سوارش شدم. تینا جلو کنار من نشست و اراز روی صندلی های پشتی پهن شد و مثل همیشه طوری رفتار کرد انگار که قراره تا دوساعت دیگه به ماه برسه و باید استراحت کنه تا انرژی فضاگردی داشته باشه. نگاه چپی از توی اینه بهش انداختم و ماشین رو روشن کردم. جلوی در خونه تینا ایستادم و بعد از خدافظی نسبتا گرم و عجیبی در سکوت رفتنش رو تماشا کردم. اراز_بهش حسودیت میشه. توجهی به حقیقت محضی که توی صورتم کوبیده بود نکردم و خیره به در فلزی مشکی رنگ گفتم؛ _بیا جلو بشین. در ماشین رو باز کرد و کنارم روی صندلی کمک راننده نشست و شیشه رو کمی پایین کشید. به نیمرخ نسبتا جدیش نگاه کردم و چشمام تنگ شد. لباش رو به هم فشرد و درحالی که موهاش رو از توی صورتش میزد کنار گفت؛ _اشکال نداره. منم گاهی بهش حسودیم میشه. _بریم کافه؟ اراز_برو خیابون 6. سرم رو تکون دادم و از کوچه نسبتا پهنی که توش بودیم خارج شدم. جلوی در کافه ایستادم و به همراه اراز از ماشین پیاده شدیم. اینجا کافه‌ای بود که قبل از پیدا شدن سروکله غزل با تینا میومدیم. از در مشکی رنگ فلزی که پیچک‌های کنارش با تابلوی کوچیک روشنی که از دیوار جدا شده بود و کلمه ملورین روش نقش بسته بود روشن میشدن گذشتیم و وارد حیاط شدیم. کف زمین سنگ فرش بود و سمت راست یه سالن سرپوشیده بدون پنجره با کلی گلدون قرار داشت و سمت چپمون به میز و صندلی های قهوه‌ای و یه باغچه ختم میشد. سالن اصلی روبه روی در قرار داشت و نور نارنجی رنگ لامپ‌هاش روی سنگفرش‌ها میوفتاد. روی اولین صندلی کنار در ورودی نشستم و به گربه نارنجی رنگ توی باغچه نگاه کردم. اراز هم روی صندلی کنارم نشست و بدون حرف سرش رو توی منو کرد. اینکه طوری رفتار میکرد انگار حتی قیمت نمک‌های اینجا رو هم نمیدونست تا از بحث فرار کنه کمی حرصیم میکرد. اراز_من گشنمه. توهم غذا میخوای؟ _نه. سرش رو تکون داد و منو رو بست. پاکت سیگارم رو که روی میز قرار داشت برداشت و نخی برای خودش روشن کرد. اراز_خب داشتی حرف میزدی. چیزی نگفتم و به اطرافم نگاه کردم. اخرین باری که اینجا اومده بودم رو یادم نمیومد. حالا هوا سرد بود و بوی مطبوعی از چمن اویخته با نم عصرگاهی و خاک خیس ابیاری شده فضارو پر کرده بود. داشتم از هوا و عطر خوبی که توش پخش بود لذت میبردم که بوی سیگار توی مشامم پیچید. _خدا لعنتت کنه، الان چه وقت سیگار کشیدنه. اخمام رفت توی هم و موهای موج دار کاملا مشکیش رو از نظر گذروندم. گاهی به این فکر میکردم که اگر بلوندشون میکرد واقعا زشت میشد. پوست سفید، چشمای روشن و موهای زرد. امیدوار بودم اینکارو بکنه. اما انگار خودش بهتر از من میدونست اینطوری چقدر عالیه. اراز_از ظهر داری تو مغزمون سیگار میکشی، حالا من یکی برداشتم خدا لعنتم کنه؟ دستام رو به میز تکیه دادم و خیره به چشماش گفتم؛ _من توی مکانی سیگار کشیدم که بوی دروغ و خیانت میداد. ولی اینجا بوی خوبی میده و تو داری گوه میزنی توش. خندید و دودش رو فوت کرد توی صورتم. اراز_هرجا که تو باشی بوی دروغ و خیانت میده. به زور خودم رو کنترل کردم تا قهقهه نزنم و خودم رو با یه خنده کوتاه جمع کردم. _چطور میتونی انقدر حق به جانب باشی واقعا؟ درمورد موضوع عسل هم همینطوری بودی. پکی به سیگارش زد و با صورت جمع شده گفت؛ _تروخدا اسم اون دختره رو نیار که از اولم تکلیفش مشخص بود. خودتم خوب میدونی. چیزی نگفتم که دودش رو فوت کرد بیرون و ادامه داد؛ _اهورا من درد تورو میدونم. تو از غزل خوشت نمیاد. تو از هیچکس جز خودت خوشت نمیاد! _جدی؟ ممنونم که احساسات من رو برام باز میکنی، خودم قدرت درکشون رو ندارم. اراز_دروغ میگم؟ چیزی نگفتم. دروغ نمیگفت. من غزل رو دوست نداشتم. اصلا دوست داشتن دیگه چه صیغه ای بود؟ من فقط کنارش حس خوبی داشتم. حتی نمیشد گفت حس خوب، چون اصلا چیز مثبتی نبود. شاید باعث میشد حس کنم گناهکار ترین ادم روی زمین نیستم، یا برای یکسری کارهای احمقانم کسی هست تا همراهیم کنه. باعث میشد گناه و اشتباه لذت بیشتری داشته باشن‌. دلیل اینکه ازش خوشم میومد هم همین بود. برام مهم نبود که با کی میخوابه، از کی خوشش میاد یا با کی میپلکه و وارد رابطه میشه. من به این چیزها پایبند نبودم، دقیقه مثل مادرم. و تنها حساسیتم سر اراز و غزل به خاطر اخلاق اراز بود. اگر با غزل وارد رابطه میشد، یا حتی از اینی که بودن به هم نزدیک تر میشدن تمام شانس‌های من برای داشتن یه همگناه از بین میرفت. اراز اجازه نمیداد غزل همراه من با ماشین‌های دزدی توی خیابونا بگرده یا مواد بکشه. و یا حتی بخوابه.