es
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Ir al canal en Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Mostrar más
2 841
Suscriptores
Sin datos24 horas
-77 días
-7530 días
Archivo de publicaciones
photo content
+1

به هرلحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منم انقدر داغ به‌جانم که دماوند منم.

#part263 حرفی که زد پاسخی نداشت. چرا که امروز برای عصبی شدن سر تمام چیزهای از دست رفته زیادی دیر بود. چرا که حالا همه چیز فرق کرده و هدف چیز دیگه‌ای بود. نیازی به این اطلاعات نداشت، خودش از همه اینها مطلع بود. پیرزن اما قبل از هرچیزی باید سر درمیورد و از طریق همون اطلاعات زهرش رو میریخت. بلاخره دنیا همین بود، چیزی میدادی و چیز دیگری میگرفتی. حتی در قبال خانواده. هر سه تن موجود در ان اتاقک کوچک، درحالی که خورشید داغ و سوزان تیرماه بر فراز اسمان میتابید، به خوبی میدانستن که خانواده چیزی نیست که بتوانند هیچوقت در عمرشان داشته باشند. این رو ابوهادی از مادرش اموخت و سپس به هرکسی که زیر دستش تربیت میشد یاد داد. روزی پسرش هم میبایست این رو میفهمید که حتی به هم گوشت و خون خود نیز نباید اعتماد میکرد. چرا که هابیل و قابیل هم روزی برادر بودند! پیرزن برای فهمیدن چیزهای دیگر میخ‌های فرضی بیشتری را در مغز ان کودک فرو برد. البته او که اینطور فکر میکرد، زیرا درد پوست سرش هر لحظه بیشتر میشد. ام سحور چشمانش را بست و با لهجه‌ای غلیظ گفت؛ _این پسر به تو خیانت میکنه. روزی میرسه که دروغ‌هات دیگه فایده‌ای نداره احمد. تو از پسر خودت ضربه میخوری. همونطور که من خوردم! احمد دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما مغزش خالی بود. و همین مغز خالی تا به امروز گندی نمانده بود که به زندگی خود و اطرافیانش نزند. بوی تعصب کورکورانه و مغزی زنگ زده را میداد. _ظلم تو از دل کثیفت میاد. این بچه از خشم تو تغذیه میکنه احمد. ابوهادی روی حصیر جابه جا شد و با اخم گفت؛ _درست حرف بزن! چه اتفاقی میوفته؟ ام سحور_فرزندت تورو میکشه! این حرف انقدر سنگین بود که پسرک لرزش تن پدر خود را به خوبی حس کرد. برای لحظه ای عرق از تنش بالا رفت، باد خنکی به فضای داغ اتاق وزید و صدای وز وز مگس‌ها ارام گرفت. ابوهادی زیر لب فحشی بی صاحب داد، چرا که خودش هم نمیدانست مادر چه کسی مورد خطاب قرار گرفته. خودش یا فرزندش. اب دهانش رو قورت داد، نگاهی به چشمان درشت و تیره رنگ پسر ترسانش انداخت و غرید؛ _چرا؟ پیرزن دستش رو از سر پسر فاصله داد و با تحکم بازوان لاغرش رو فشرد. _دختری که امشب متولد میشه رو بکش. ابروانش دوباره بالا پرید. طی یک حساب کتاب ذهنی میفهمید که این موضوع امکان پذیر نیست. چرا که تا غروب فرصت زیادی باقی نمانده بود. پیرزن خندید و نوه خود را برانداز کرد. بی جربزه، لاغر و پوست استخون بود. فاقد هیچگونه روح شیطانی و به درد بخوری. به درد سطل زباله و لای جرز دیوار هم نمیخورد، چه ننگی! این موجود چند وجبی احمق چگونه میخواست پدر خود را بکشد؟ امکان پذیر نبود. احمد میباید از تقدیر خودش میترسید، چرا که هیچ چیز از هیچکس بعید نبود. انسان دستی دستی خودش را به اعماق گور میکشاند. حالا پشت چشمانش چیزی میدید. دختری احمق را، یا حداقل دختری که خیال میکردند احمق است. کسی که بیش از این پسر بچه پوست استخوان و لاغر مردنی به درد میخورد. عاقبت یکی از انها معتاد میشد و دیگری.. ان دختر میبایست به دنیا می‌امد. او را نیاز داشت. _درست میگی احمق. جربزه کشتن بچه رو نداری. جربزه کشتن بچه لکاته‌ای که عاشقشی رو نداری. این پسر احمقت هیچوقت نباید اون دختر رو ببینه. تا زنده ای از هم دورشون کن! احمد اخم کرد و طبق عادت تسبیحش را توی مشتش فشرد. ذکر میگفت یا تمام کارهای شیطانی اش را میشمرد؟ ان تسبیح گلی مال عهد بوق، از شیطان گناهان بیشتری را شمرده بود. خم شد و دست پسرش را کشید و از ان زن جادوگر فاصله‌اش داد. _دروغ میگی. تو یه هرزه جادوگری. پیرزن خندید و عصاش رو برداشت. _مردک احمق. اگر تو بمیری من هم میمیرم. اون دختربچه تخم حروم رو از پسرت فاصله بده. اگر میخوای پسرت روزی کفنت رو توی قبر نزاره. ابوهادی_بکشمش؟ ام سحور_نه! خونش زندگیتو جهنم میکنه. احمد_زندگی من از روزی که تورو دیدم جهنم شد! ام سحور از جا بلند شد و بی توجه به حرف‌های مرد احمق روبه روش گفت؛ _اگر خونش رو توی راه درستی استفاده کنی، جنیان تا ابد بهت خدمت میکنن. اون دختر راه رسیدن به کلید جهنمه. قدرت، کثیف ترین قدرت‌هایی که حتی پدرت هم نتونست داشته باشه. اون مردک احمق برای رسیدن به قدرت زیادی بی مغز و ابله بود. چشمان احمد درخشید. اسم قدرت که می‌امد حتی عشق و بچه را هم نمیشناخت. ان زن را تکه تکه میکرد و گوشتش را میپخت. همه زنان لایق و سزاوار چنین رفتاری بودند. از بالا تا پایین، با تمام اندامشان گناهکار و خیانت کارن. اون زن هم اینطور بود. لایق مهر و محبت و حفاظت نبود. اگر نه امشب زایمان نمیکرد. هیچوقت حامله نمیشد.

Repost from N/a
چنـــل مثبــت‌هیـجده ، کاپــل گـ🔥ــی چیــنی که برای اولیــن‌بار مومنـــت‌های خاکـ🚫ــبرسری #لـــورفته از پشـت‌صحـ💢ـنه‌ ســـریال #Untamed رو گذاشته. ❤️‍🔥 https://t.me/+RoOqCV_qAh4xYzM0 فیلم و سریالای ال‌جی‌بی‌تی🏳‍🌈 ❤️‍🔥 https://t.me/idlmovie رمان‌های لزبین و گی ترسناک و جناییِ رازآلود🫗🗃 ❤️‍🔥 https://t.me/+zwy_vZYtuAE5ZDU0 ادیت و عکس از کاپلای بی‌ال🏳‍🌈 ❤️‍🔥 https://t.me/+CBel1fUW7IU3NjY8 فیلمو سریال بی ال و جی ال امریکایی و اروپایی معرفی مانهوا و انیمه یائویی خوشمزه ❤️‍🔥 https://t.me/colorfull_loves رمان های تخیلی که هیچ جا نمی‌خونی! ✨ ❤️‍🔥 https://t.me/roman_kenviper بانک اطلاعات افراد ترنس🏳‍⚧ ❤️‍🔥 https://t.me/TransInfoCenter رلیابی ال‌جی‌بی‌تی👾💋 ❤️‍🔥 https://t.me/+XDwf71Jz-Hw2MzU0 رمانای لزبین با کرکترایی که استایلشون تامبوی ❤️‍🔥 https://t.me/LGBT_ROOMAN21 لیست روان پزشکان معتبر،فیلم عکس جراحی ترنس ها،دلنوشته،اخبار روز رنگین کمانی هاو.... ❤️‍🔥 https://t.me/transexuall78 ادیت های جذاب از سریال‌های بی ال و کاپل های ال‌جی‌بی‌تی ❤️‍🔥 https://t.me/lgbt_moonia اگ دنبال رمان با ژانرهای مختلف لزبینی، کلیلک کن🫵 ❤️‍🔥 https://t.me/+gJlyI368COM5MzNk چنل ال جی بی تی با عکس و ویدئو هات ❤️‍🔥 https://t.me/parimarii4 رمانای گی🏳‍🌈❤️‍🔥 ❤️‍🔥 https://t.me/glassnovels بهشتی برای کاپلای lgbt ❤️‍🔥 https://t.me/llfreespiritsll پی‌دی‌اف رمان‌های ال‌جی‌بی‌تی🏳‍🌈 ❤️‍🔥 https://t.me/romanlgbtqi دیلی یه پسر گی که از lgbt هم توش فعالیت میکنه ❤️‍🔥 https://t.me/lgbt_aurora برای اضافه شدن چنلتون به لیست❤️🏳‍🌈 https://t.me/lgbtq_tab/3

روزگار بی تو به سر میشود اما، به کام نه.

کاش ابشش داشتم تا اشک‌هایت‌را نفس میکشیدم.

کاش میتوانستم طور دیگری به تو بفهمانم که چقدر دوست میدارمت. شاید مردمک چشمانت را میبوسیدم، شاید استخوان زیر زخمت را لیس میزدم. بد نبود اگر موهایت را میخوردم و قلبت را با مال خود عوض میکردم. کاش دستی، پایی، تاندون و یا روده راستی چیزی به من قرض میدادی.

کلمات دیگر برای ابراز علاقه افراطی من به تو کافی نیستند.

ای کاش مردم کمی زبان بفهم تر بودند.

به من گفتند که تو سایه‌ای و باور نکردند که خورشید من هستی، اما با نوری تاریک.

عاقبت روزی گناه و تقصیراتت را گردن میگیرم تا حتی اینکه مرا ازردی باعث نشود احساس ناراحتی بکنی.

به قدری که دشمنت از خوشحال بودنت پریشان است تورا دوست میدارم و به قدری که مرا دوست نمیداری پریشانم.

حتی اگر هزار دور مرا فدا کنی، بار هزار و یکم خود خنجر تیز کرده و به دستانت خواهم داد.

عشق چند دقیقه بعد از فهمیدن اینکه هیچوقت نمیتواند برای تو باشد و تو همچنان کسی را جز او نمیخواهی اغاز میشود.

بخند، میخواهم بار دیگر در گودال کوچک گوشه گونه‌ات چال شوم.

#part262 نفس عمیقی کشیدم و با حرص ادامه دادم؛ _منم همونطور که اینجور مواقع با تو رفتار میکردم رفتار کردم. نگاه‌ چپی بهش انداختم. _و اوناهم دقیقا مثل تو خواستن بزننم. وقتی این حرف‌هارو میزدم، احساس میکردم ترس و استرسی که از نتیجه‌شون داشتم پوستم رو میسوزونه. اما خب حتی اون ترس هم باعث نمیشد حرفم رو ادامه ندم. امروز روز بدی برام بود و میخواستم یه جوری خودم رو خالی کنم. درضمن حالا برگ برنده دست من بود. اگر جرعت داشت میزدم تا عصبی ترم بکنه و برم همه چیز رو به پسر عزیز از همه جا بی خبرش بگم. نگاهم رو ازشون گرفتم و رفتم سمت در خونه و بعد از باز کردنش وارد شدم. بوی ابگوشت همه جا رو پر کرده بود. ... سر ظهر بود. افتاب به صورت کاملا عمود روی سقف‌ کاهگلی میتابید و تمام تلاشش رو میکرد تا سوز و گرماش رو به اهن‌پاره ها برسونه. پنجره‌ها برای عوض شدن هوای دم توی اتاق باز بودن و مگس ها توی فضای خونه پرواز میکردن. انگار که بوی گوشت توی قابلمه رو از چند کیلومتری حس کرده باشن. پسربچه ای با اخم روی زمین نشسته بود و اطرافش رو از نظر میگذروند. از ابگوشت تنفر داشت، چرا که روزی که خواهر کوچولوش و مادرش در بیماری به سر میبردند مجبور شد ابگوشت مونده توی یخچال اون پیرزن ترسناک رو بخوره! مزه مرده‌گی میداد. پدرش با اخم به پشتی قرمز رنگ تکیه داده و همراه با جابه جا کردن مهره های تسبیحش مدام چیزهایی زیر لب میگفت. از مادرش خبری نداشت و حالا مجبور بود ترسیده و بدون هیچ وسیله‌ای برای بازی یا سرگرمی این دو موجود بداخلاق رو تحمل کنه. پدرش رو فعلا دوست نداشت اما، برای اینکه از دست اون پیرزن کور قایم بشه و به چنگالش نیوفته ناچارا باید پشتش استتار میکرد. هرچی نباشه نمیخواست با خونش بسکوییت درست کنن. پدرش، درحالی که دست توی ریش‌های مشکی رنگش فرو میبرد و با اینکار تک تک انگشترهای بزرگ سنگیش رو به نمایش میگذاشت گفت؛ _این پسرمه. هادی. با شنیدن اسمش سرش رو بلند کرد تا بهتر متوجه اوضاع بشه، با اون سن کم و در اوج نافهمی میدونست که امروز قراره اتفاقی بیوفته. چرا که حالا پیرزن با اون چشم‌های سفید و چروکیده نگاهش میکرد. اگر کور بود، پس چطور میدونست باید کدوم سمت رو نگاه کنه، و چطور متوجه حضور لرزانی روبه روی خودش میشد؟ ترسناک بود. موهای کلفت اما کم پشتش رو با تکه‌ای جوراب زنونه بسته و چند تار سفید و خاکستری توی صورت کدر و دون دونش ریخته بود. لب‌های نازکش به هم چسبیده بود، طوری که انگار هیچگاه صحبت نکرده و نمیکرد. چشم‌هاش ترسناکترین عضو اون چهره فرطوط بنظر میرسید. پلک‌هاش کمی جمع شده و مژه نداشت. حدقه چشمش فرو رفته، کدر و زرد بود. هادی نمیفهمید اما بنظر میرسید کسی با اسید دیدش رو برای همیشه مسدود کرده باشه. پیرزن نفسی گرفت و خر خر کنان به عربی گفت؛ _بیا جلو. چیزی به جز فارسی نمیفهمید و زمانی متوجه شد باید با پا به اغوش مرگ بره که پدرش هولش داد و اشاره کرد که جلوتر بشینه. ابوهادی که حالا کمی عرق کرده بود و اخم غلیظی بین ابروهای پرپشت نامرتبش داشت با همون لهجه غلیظ غرید؛ _حواست رو جمع کن. انگار داشت هشدار میداد. انگار اینبار کسی وجود داشت که واقعا براش مهم باشه. پسربچه با ترس و لرز جلو رفت و با فاصله از پیرزن نشست. میخواست فرار کنه اما نمیتونست. مطمئنا پدرش اجازه رفتن نمیداد. پیرزن چینی به دماغ بزرگش داد و دستش رو از روی دامن مشکی سوراخ سوراخش برداشت و بالای سر هادی گرفت. با اینکه حتی تار موهاش رو لمس نمیکرد، پسر بچه میتونستی سنگینیش رو بالای سرش حس کنه. انگار که میخ‌هایی به اندازه تار مو از پوست کف دستش جدا میشد و توی مغز پسرک فرو میبرد. پوست سرش میسوخت و گز گز میکرد. شاید هم همه اینها خیالاتی بچه گانه بود که از ترس درون وجودش نشات میگرفت! پیرزن نفسی گرفت و با لحنی که حتی یک فرد خارجی که هیچ از عربی سر درنمیاورد به اوج رذالت کلماتش پی میبرد گفت؛ _این حرومزاده توعه. زنت رو مردم حامله میکنن و تو بچه‌ت از زن دیگه‌ایه

#part261 ارشیا تموم راه رو داشت به پدرو مادرم فحش میداد و چندبار از بوی گند خروسا عوق زد. از اونجایی که هوا گرم و شرجی بود حتی خودمونم بوی سگ گرفته بودیم چه برسه به اونا. به زور خندم رو کنترل کردم و با کنایه گفتم؛ _اوقات خوشی رو سپری میکنی؟ من بودم ارزو میکردم جای خروسا باشم ولی خونه اون پیرزن روانی نرم. ارشیا_تو که همین الانم یه مرغ سیاه زشتی. _اره اخرین وصیت‌های عمرتو بکن بدبخت. منتظر بودم ازم بپرسه چرا انقدر از اون پیرزن بد میگم اما انگار هیچکدوم از داستان هایی که سرهم کرده بودم رو باور نکرده بود. بنظر میرسید اصلا ادم خرافاتی ای نباشه. البته خب حقم داشت، کی باورش میشد؟ بلاخره سوار ماشین شدیم و من فرصت کردم به این فکر کنم که چه اتفاقی داشت میوفتاد. اگر ابوهادی تمام این سالها راجب مادرش به ارشیا چیزی نگفته بود و حالا میخواست ببرتش پیشش قطعا یه اتفاقی افتاده بود. چندروز پیشم که یکی از دایی هاش اومده بود خونمون. مطمئن بودم که این موضوع به من ربطی داره. چرا که ابوهادی با مادرش دشمن بود! خودش میگفت تمام کارهایی که میکنه برای اینکه ازمون دربرابر اون زن محافظت کنه! اما حالا، میخواست پسر یکی یه دونش رو ببره پیشش؟ اگر من رو میبرد معقول تر بود، چرا که به اندازه ارشیا براش ارزش نداشتم. فقط خدا میدونست چی توی فکر اون مرد میگذره. ارشیا سر نبش ایستاد که در ماشین رو باز کردم و رفتم بیرون. ساعت دو و نیم ظهر بود و ابوهادی قطعا برای ناهار منزل تشریف داشت. پشت در ایستادم که صدای بوق ارشیا رو شنیدم. نگاهی به پراید مشکی احمقانش انداختم و توجهی بهش نکردم و بعد از باز کردن در با کلید داخل شدم. منطقی نبود ماشین داشته باشه، ابوهادی هرچقدر هم براش خرج میکرد و توی ناز و نعمت پرورشش میداد پول خریدن ماشین رو نداشت. البته که سری قبل هم با ماشین یکی دیگه از دوستاش اومده بود و بعید میدونستم مال خودش باشه. هیوا توی حیاط بود و درحالی که اخم غلیظی به چهره داشت با شیلنگ روی زمین اب میریخت. برام عجیب بود که چرا اون حیاط میشوره، درواقع توی تموم این سالهایی که میشناختمش هیچوقت چنین حرکتی نزده بود. _سلام. اخمی به چهره رنگ پریده و افتاب سوخته‌ش نشست و با حرص گفت؛ _چه عجب دوباره پیدات شد، تو میری پی خراب بازیات این مردتیکه به ما گیر میده. بیا اینجارو بشور باید برم کار دارم. اومد سمتم و جاروی توی دستش رو گرفت سمتم و خواست شیلنگ رو جابه جا کنه که از پشت سرم صدای ابوهادی رو شنیدم؛ _خروسات کو؟ تازه متوجه شدم که خروس هارو توی ماشین ارشیا جا گذاشتم. پس واسه همون بوق زده بود! ابروهام بالا پرید و برای لحظه‌ای احساس کردم که قلبم رو از دست دادم. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم به چهره‌ش نگاه نکنم. حالا با اخمی کمرنگ که نشون دهنده دقتی که روم داشت بود وسط حیاط وایساده و من رو نگاه میکرد. سعی کردم هول نشم و به جاش دروغی پیدا کنم تا بهش بگم. هیچ جوره نمیشد جمعش کرد. اگر میگفتم نخریدم متوجه میشد، اگر میگفتم جاشون گذاشتم هم ممکن بود بخواد باهام بیاد تا بیاریمشون و یا بیخیالشون میشد! اونوقت ارشیا باید خروسارو پیش خودش نگه میداشت که قطعا اینکار رو نمیکرد. _چیزه.. قبل از اینکه بخوام حرفم رو کامل کنم صدای در حیاط بلند شد که لبام رو به هم فشردم. اگر ارشیا میبود بیچاره میشدم. امیدوار بودم حداقل اون کمی از مغز نداشتش استفاده میکرد و مثل من گند نمیزد. ابوهادی به هیوا اشاره کرد که در رو باز کنه و مشکوکانه من رو از نظر گذروند. ارشیا در رو هول داد و وارد شد که ابروهای ابوهادی توی هم فرو رفت. ارشیا_سلام. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم. ابوهادی_مگه نگفتم بعد از ناهار بیا؟ الان خیلی زوده! ارشیا نیم نگاهی بهم انداخت و با خونسردی گفت؛ _منم نمیخواستم الان بیام. تو بازار غزل رو دیدم گفتم برسونمش. دهنم رو باز کردم تا حرفش رو تکذیب کنم یا از طریق لبخونی بهش بفهمونم که خیلی موجود گاگولیه اما ابوهادی برگشت سمتم و وادارم کرد خفه شم. ابوهادی_باهم اومدین!؟ هیوا پوزخندی زد که نگاه چپی بهش انداختم. _نه. یعنی اره. خب. نیم نگاهی به ارشیا که با خونسردی به در تکیه داده بود انداختم. اره خب اونکه در نهایت مثل من بازخواست نمیشد، چرا باید عین خیالش میبود؟ _من تو بازار دعوام شد اینم اونجا بود کمک کرد کتک نخورم. ابوهادی که انگار به هیچ عنوان داستانم رو باور نکرده بود دست به سینه ایستاد و با ابروهایی توی هم فرو رفته گفت؛ _چه دعوایی؟ برای اینکه بخاطر اینکه ابروش رو بردم کتک نخورم اخمام رو کشیدم توی هم و با توپ پر گفتم؛ _وقتی یه دختر رو ساعت یک ظهر میفرستی جایی مثل اونجا انتظار اینکه بخوان اذیتش کنن یا تیکه بندازن هم داشته باش.

پت شاپ زنجیره ای😂😭😭

#part261 چیزی نگفتم، درواقع چیزی هم نمیتونستم بگم. جایی که ما زندگی میکردیم همه بچه‌ها کتک میخوردن. البته دلایل کتک خوردن من یک مقدار فرق میکردن، اما توضیح دادنش زیاد جالب به نظر نمیرسید. چیزی نگفتم و بهش نگاه کردم. با اینکه مدت زمان زیادی نبود که میشناختمش و هیچوقت فکر نمیکردم برادرم باشه حس خوبی بهش داشتم. درواقع برای اولین بار توی عمرم احساس میکردم کسی وجود داره که میتونم به عنوان خانواده بهش نگاه کنم. حتی با وجود اینکه هیچ رفتار خاصی نداشت و بغلم نکرده و نگفته بود نگران نباش من پشتتم. یجورایی، فقط خیالم راحت بود که وجود داره. که هنوز کسی هست که من رو به زندگی وصل کنه. کسی که واقعی و از خون خودمه. انگار هردومون از این طولانی شدن ارتباط چشمی معذب شدیم چون ابروهای مرتب و پرپشتش رو توی هم کشید و بدون لطافت گفت؛ _حتما باید از اینجا خروس بخری؟ شونم رو انداختم بالا که ادامه داد؛ _پس زود بگیر تا بریم. ابروهام رو کمی به هم نزدیک کردم. _بریم؟ کجا بریم؟ ارشیا_میخوام بیام خونه بابام. میخواد ببرتم روستای مامانشینا. سر جام ایستادم و با تعجب گفتم؛ _چی!؟ بدون اینکه بایسته راهش رو به سمت ابتدای بازار ادامه داد و بلند گفت؛ _روستا. پیش مامانبزرگم. ابروهام پرید بالا و تلاش کردم یه ربطی بین کلمه ارشیا و مادربزرگ پیدا کنم. اصلا قابل باور نبود که اون پیرزن کور و ترسناک بخواد مادربزرگ کسی باشه. اونم کی، ارشیا! خیلی جالب بود که تمام کسانی که من رو اذیت کرده بودن، یه جوری به ارشیا مرتبط میشدن و چقدر عجیب که برای اون اصلا خطرناک نبودن. کمی سرعتم رو بیشتر کردم و درحالی که خودم رو از لای جمعیت رد میکردم تا بهش برسم گفتم؛ _تاحالا دیدیش اصلا؟ ارشیا_من حتی نمیدونستم که یه مادربزرگ دارم. اولش که بابام گفت فکر کردم مامان مامانمه و گفتم باهاش میرم تا ببینمش، اما وقتی گفت مادر خودشه دیگه نتونستم بپیچونمش. _بنظر من هرطور شده بپیچونش چون این اخرین مهمونی خانوادگی عمرت میشه. نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که موهای فر سیم تلفنیش رو از توی صورت نکبتیش کنار میزد گفت؛ _چرا!؟ درحالی که توی ذهنم تلاش میکردم یه دلیل برای این کار ابوهادی پیدا کنم گفتم؛ _چون قرار نیست بری اونجا و مامانبزرگ مهربونت بهت چای و شکلات بده. بلکه با هروئین و حیوانات تیکه پاره شده ازت پذیرایی میکنه. ارشیا_یعنی چی؟ حالا کمی گیج شده بود و این رو میشد از اخم و نگاه بدش متوجه شد. ارشیا راجب ام سحور چیزی نمیدونست! البته حق هم داشت، تمام مدت توی یه خونه جدا لای پر قو و ناز و نعمت و دور از هر نوع جن و جادو جنبلی بزرگ شده بود. مطمئن بودم حتی خبر نداشت پدرش چه ادمیه و توی اون اتاق نفرین شدش چیکار میکنه! خیلی جالب بود که من خانوادش رو بیشتر از خودش میشناختم. خیلی دوست داشتم بدونم تمام اون سالها چیکار میکرده، ایا اصلا میدونسته که یه خواهر داره؟ _اسم مامانبزرگت ام سحوره. اونجوری که من فهمیدم مادر ناتنی ابوهادیه. و بچه بوده شکنجه‌ش میکرده. ارشیا_چه کصشرا. کمی اخم کردم و ادامه دادم؛ _پیرزنه کوره! مطمئنم ببینیش گوندات میچسبه به هم. ارشیا_جدی کوره؟ _کور بودنش خوبه. اگر همونجا لختت نکنه باید خداتو شکر کنی. اخرین باری که رفتم من رو لخت کرد! حالا به ابتدای بازار رسیده بودیم و بوی گند ماهی از همه جا به مشام میرسید. ارشیا جلوی پسر ابراهیم و پت شاپ زنجیره‌ایش ایستاد و چینی به دماغش داد. حالا اخماش توی هم بود و شبیه احمقایی که به خودشون ریدن و از این بابت عصبانین به نظر میرسید. ارشیا_یعنی چی لختت کرد!؟ خواستم چیزی بگم اما متوجه شدم پسر ابراهیم که واقعا ادم گوه و چغولی‌ای بود داره نگاهمون میکنه. بنابراین خفه شدم و با اخم سلام کردم و پشتوانه‌ش ادامه دادم؛ _اومدم خروسای ابوهادی رو بگیرم. و با انزجار به حیوونای بخت برگشته ای که توی قفس و روی اسفالت داغ ولو بودن چشم دوختم. از اونجایی که حتی اگر میکشتنم هم بهشون دست نمیزدم منتظر به ارشیا نگاه کردم تا برشون داره و اون هم مدام خودش رو به اون راه میزد. _بیارشون. ارشیا_مگه من کلفت پدرتم؟ _نه ولی بچه دوست پسر قبلی زنشی و باید به من خدمت کنی. نگاه بدی بهم انداخت که متوجه شدم نباید این حرف رو اینجا میزدم. خداروشکر پسر ابراهیم داشت دست توی دماغش میکرد و با بغل دستیش که اجیل میفروخت صحبت میکرد. اخمام رفت توی هم و با صدای نسبتا بلندی گفتم؛ _خب برشون دار دیگه! نفس عمیقی کشید و با حرص نگاهم کرد و بعد خم شد و خروسارو برداشت. واقعا چندش بودن. از همه جونورا و انسان ها متنفر بودم. تنها چیزی که توی دنیا کمی برام جالب بود کون حور بود، هرموقع عصبی بودم محکم میزدم توی کونش و اروم میشدم.

دوستان رمان هایی که توی چنلن اکثرا لزبین هستن و فقط مسخ گی هست که فصل دوم رمان مسلخه. رمانی که پارتگذاری میشه هم لزبین هست و استریت نیست.