ru
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Открыть в Telegram

📈 Аналитический обзор Telegram-канала شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 24 193 подписчиков, занимая 1 363 место в категории Книги и 14 123 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 24 193 подписчиков.

Согласно последним данным от 01 сентября, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -425, а за последние 24 часа — -5, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 11.44%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 4.26% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 768 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 1 030 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Описание и контентная политика

Описание канала не предоставлено.

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 02 сентября, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

24 193
Подписчики
-524 часа
-957 дней
-42530 дней
Архив постов
فهمیده بود مامانم بود. چندین بار ازم پرسیده بود که خوبم و چیزی شده و چرا انقدر عصبی و پرخاشگر شدم. منم می پیچوندم و می گفتم خوبم چیزیم نیست. اولین اتفاق زمانی افتاد که من یه روز از مدرسه برگشتم و رفتم حموم. بابام هنوز از سر کار برنگشته بود و خواهرم هم رفته بود خونه اون یکی خواهرم. به خاطر اینکه توی راه افتاده بودم توی جوب با عجله رفتم توی حموم. یادم رفت حوله ببرم. خودم و که شستم طبق معمول رفتم که جق بزنم. یه کمی توی ذهنم فانتزی ساختم تا کیرم راست بشه. مامانم از در سرویس اومد توی. سرویس ما اینطوری بود که یه در داشت که رو به روی در روشویی بود و دو طرف یه در می رفت توی حموم و یه در توی دستشویی. مامان پرسید : -آرش چیزی شده؟ چرا یهویی رفتی حموم. -نه مامان تو را با بچه ها شوخی می کردیم افتادم توی جوب کثیف شدم. -اوا… چیزیت نشد. ؟؟ -یه کم پام زخم شد. -در و باز کن ببینم پات و. -چیزی نیست مامان خوبه؟ -می گم باز کن. من که کیرم اندازه یه دسته بیل شده بود با خودم گفتم حالا چجوری بپیچونمش. چند با پشت هم گفت باز کن. منم که حسابی حشری بودم نتونستم درست تصمیم بگیرم. در و باز کردم و دستم و گرفتم جلوی کیرم که با حدود 17 سانت به سختی تونستم بپوشونمش. مامانم اومد تو و خم شد که پام و ببینه. پام یه خراش بزرگ برداشته بود. ولی خون نمیومد. گفت بشین روی صندلی. منم همینجوری کیر به دست نشستم روی صندلی. خیل وضعیت بدی بود. ولی مامانم هم دزدکی چندین بار به کیرم نگاه کرد. دامنش و یه کمی کشید بالا و نشست روی زمین دستش رو کشید به پاهام. -نگاه کن چه بلایی سر خودش اورده. من که داشتم نفس نفس می زدم و ضربان قلبم خیلی بالا بود نمیتونستم چیزی بگم. فقط خیره شده بودم به مامان. مامانم آروم دستش رو میکشید روی زخم من. دست راستش روی ساق پام بود. آروم دست چپش رو گذاشت روی رون پام. و اون رو هم آروم تکون می داد. من نمیدونستم دارم خواب میبینم یا چی؟ اصلا مغزم درست کار نمی کرد. مامانم یه نگاهی بهم انداخت و پرسید: چته مامان چرا نفس نفس می زنی. من که هنوز دستم به کیرم بود فقط برای اینکه چیزی گفته باشم بهش گفتن: هیچی خوبم یه لبخند زد و بهم نگاه کرد. من حواسم نبود یکی از دستام و از رو کیرم برداشتم و آروم گذاشتم رو دستش که روی رون پام بود. دستش رو گرفتم توی دستم و فشار دادم. اونم دستم و فشار داد. حالا تقریبا نصف کیرم پیدا بود. مامانم دزدکی یه نگاه دیگه به کیرم کرد و بلند شد. دستش رو گذاشت روی شونه ام و لپم و بوسید باز یه کمی لبش رو روی لپم نگه داشت و بعد از حموم رو باز کرد و رفت. من تا مامانم رفت یه کمی به خودم اومدم. دید کیرم درد گرفته . بلند شدم شیر آبو باز کردم و یه کمی آب و خنک کردم و رفتم زیرش. دستم می لرزید. تا حالا اینطوری نشده بودم. دوباره اون عکس مامان رو که با لباس قرمزه روی صندلی نشسته بود رو مجسم کردم و باهاش جق زدم. چند دقیقه بعد از حموم اومدم بیرون. حوله رو دور کمرم پیچیدم و داشتم می رفتم سمت اتاق. مامانم صدام زد و گفت: ارش بیا برات آب میوه گرفتم. -بذار لباسم و بپوشم مامان. -بیا توش لیمو داره تلخ میشه. بعدا بپوش. رفتم توی آشپزخونه و نشستم. همونطور که حوله به کمرم بود. مامانم آب میوه رو گذاشت جلوم و از آشپزخونه رفت بیرون. یه کمی بعد یه حول دستش بود و برگشت. حوله رو گذاشت روی سرم و آروم شروع کرد به خشک کردن موهام. برام عجیب بود مامانم تا حالا همچین کاری نکرده بود. توی این مدتی که عصبی و پرخاشگر شده بودم اولین باری بود که داشتم آرامش رو تجربه می کردم. مامانم آروم دستاش رو گذاشت روی شونه ام و شروع کرد به ماساژ دادن شونه ام. بعد آروم بازو هام رو مالید. منم خیلی آروم می گفتم: اممم مامانم گفت: آرش تو مطمئنی حالت خوبه؟ چند وقته همه اش عصبی هستی؟ مدام با مهشید(خواهرم) الکی دعوا می کنی. -خوبم مامان چیزی نیست… -مامان جان من می دونم توی این سن یه سری شرایط خاصی داری. همه تجربه اش می کنند. اگه مشکلی هست به من بگو. مامانم زده بود وسط هدف. مامانه دیگه ، اون نفهمه کی میفهمه. بابام که همه اش سر کار بود و خیلی ارتباطی با ما نداشت. ولی مامانم همیشه حواسش به من و مهشید و دوتا خواهرام بود. من نمیدونستم چی بگم. مامانم همینطوری که بازو هام و می مالید گفت: -مامان جان با من حرف بزن. اگه مشکلی داری بهم بگو. من واقعا روم نمی شد حرف بزنم. تصور کنید یه پسر تینیجر توی شهرستان. توی محیط بسته. با یه خانواده نسبتا مذهبی. چی میتونه بگه؟ می تونه به مامانش بگه مامان من حشرم زده بالا روزی 3 بار جق می زنم؟؟ عمرا که نمی تونستم همچین چیزی بگم. بعدشم بگم که چی بشه؟ مثلا مامان می خواست چکار کنه؟؟ مامان ادامه داد: -آرش با تو هستما من یه کمی تو ذهنم دو دو تا چهارتا کردم که چی جواب بدم .چیزی به ذهنم نرسید. گفتم:

لرزید گف: تو چرا هنوز بیداری ؟ -هیچی داشتم تلویزیون میدیدم. -بخواب مامان صبح می خوای راه بیفتیم. -خوابم نمیاد خب . مامانم رفت یه لیوان آب خورد و اومد کنار من نشست. اونم شروع کرد به دیدن تلویزیون. همینطوری دستش رو کرد توی موهای من و شروع کرد مادرانه موهام و نوازش کردن. همینطوری که داشت موهامو نوازش میکرد یه کمی رفت پایین و دستش رو کمی به پشت گردنم کشید. چند ثانیه ای داشت گردنم رو آروم نوازش می کرد. حس خیلی خوبی داشتم . چشمام داشت سنگین می شد. یه آرامش عجیبی بهم دست داده بود. بعد مامانم خم شد که لپم و ببوسه. من که یه کمی تو خودم نبودم، تیو لحظه آخر سرم و چرخوندم. بوسه مامانم به جای اینکه روی لپم بشینه کمی لبم رو لمس کرد. مامانم حدود 2 ثانیه لباش رو همونجا نگه داشت. همون لحظه احساس کردم یه کمی کیرم بلند شده. این اولین باری بود که یه نفر لبم رو می بوسید. البته اونم نه کامل. من و بوسید و بلند شد و رفت. مامانم که رفت کیرم نصفه راست شده بود. حس عجیبی داشتم. قلبم تند تند می زد. هیجان عجیبی بود که نمیتونستم کنترلش کنم. به خصوص که لبم یه ذره خیس شده بود. مامانم یه کمی از آب دهنش و ناخودآگاه روی لب گذاشته بود. اون شب توی خواب ارضا شدم. صبح که پا شدم. شلوارم خیس بود. سریع رفتم توی دستشویی. دیدم مامانم در زد. گفتم بله. -شرت و شلوار برات گذاشتم بیرون. آویزونه به دستگیره در. من شاخ در اوردم. انگار فهمیده بود. لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون. خجالت زده بودم ولی مامان انگار نه انگار. یه لبخند بهم زد و بهم گفت بیا صبحانه ات و بخور مامان. دیر میشه. رفتیم و توی جاده من همه اش داشتم به اون لحظه فکر می کردم. عروسی مسخره ای بود. نه آهنگی و نه رقصی. مردونه افتضاح بود. یه مداح آورده بودند که مولودی می خوند. برگشتیم. چند وقتی گذشت و زندگی به همون روال سابق داشت ادامه پیدا می کرد. تا اینکه یه روز که از مدرسه بر می میگشتم(2وم دبیرستان بودم) دیدم ماشین داییم بیرون خونه پارکه. رفتم توی خونه و دیدم نشستند توی پذیرایی و جمع جمعه. سلام وعلیکی معمول و کردیم و بعدشم نهار خوردیم. بعد از هار خواهرم و زن داییم و مامان رفتند تو اتاق که عکسای عروسی رو ببینند. من خیلی کنجکاو بودم ولی خب قطعا اون خر مذهبی با نمیذاشتند من عکسای لختی پختی مراسم عروسی رو ببینم. واسه همین صبر کردم. دیدم زن داییم آلبوم و گذاشت توی کیفش که توی اتاق ما بود.چند ساعتی گذشت، داییم اینا به اصرار مامان بابام شب موندند و شام رفتیم خونه خواهر بزرگم. من داشتم از کنجکاوی می مردم. می خواستم عکسای عروسی رو ببینم. تمام طول شب فکرم این بود که چطوری دستم به آلبوم برسه. شب شد و برگشتیم خونه. وقت خواب که شد ، خانواده ما مثل اسکلا فضا رو مسجدی کردند، من و داییم و بابام توی پذیرایی و مامان و خواهر و زن دایی توی اتاق خواب بابام اینا. فرصت خیلی خوبی بود. گذاشتم یه ساعتی بگذره .وقتی صدای خر و پف دایی و بابا بلند شد منم بلند شدم و رختخواب و بردم توی اتاق خودمون، که اگرم کسی اونجا مچم و گرفت بگم اینا خر و پف می کردند و نمی ذاشتند من بخوابم. رفتم توی اتاق و در و بستم. رفتم سر کیف زن دایی و آلبوم و برداشتم. رفتم زیر پتو و با نور چراغ قوه گوشی شروع کردم با خیال راحت به دیدن آلبوم. هیجان وصف نشدنی ای بود. اما به صفحه سوم که رسیدم یه چیزی دیدم که شاخ در اوردم. لباس هیچ کس به اندازه لباس مامانم سکسی نبود. یه مینی ژوپ قرمز پوشیده بود که تا بالای رونش بود، آرایش خیلی قشنگی کرده بود و موهاش رو با فر خاصی ریخته بود روی شونه اش. لباسش آستین حلقه ای بود ولی یقه اش بسته بود. سینه های بزرگش انگار داشت لباس و پاره می کرد. بقیه عکسا رو که بعضیاش در حالت رقص و شوخی و خنده بود رو که دیدم فهمیدم مامانم خیلی شیطونه و مدام داره می خنده و با همه شوخی می کنه. توی یکی از عکسا روی یه صندلی نشسته بود و پاهاش رو انداخته بود روی هم. یه کفش پاشنه بلند بندی مشکی هم پاش بود که پاهای قشنگش رو بی نهایت سکسی می کرد. آمپرم حسابی زده بود بالا. با گوشیم چندتا عکس از روی آلوم گرفتم و گذاشتمش سر جاش. تا نزدیکای صبح با عکس های مامانم 3 4 بار جق زدم و حسابی کثیف کاری کردم. خودم و بادستمال کاغذی پاک کردم و دستمال ها رو سر به نیست کردم. از فردای اون شب عجیب نگاهم خیلی به مامانم عوض شد. وقتایی که بغلم می کرد بندش رو بو می کردم. و سعی می کردم وقتی بدنم بدنش رو لمس می کنه بیشتر حسش کنم. مدام توی اینترنت داستان های سکسی با مادر و می خوندم و کلی فیلم می دیدم. حسابی اوضاعم داغون بود. انگار دیدن اون آلبوم و اون شب جق زدن با عکسا یه بندی رو درونم پاره کرده بود و اژدهای حشرم آزاد شده بود. بعضا روزی چند بار جق می زدم. یه کمی عصبی شده بودم. حالم خوب نبود . و تنها کسی که

آرش و مامان سهیلا #تابوب #مامان اسم من آرش و الان که اینا رو براتون می نویسم 29 سالمه. این اتفاقا زمانی افتاد که من 16-17 سالم بود و اوج دوران نوجوونی. اون سال ها که تازه اینترنت و چت و ارتباط مجازی وارد زندگیای ما شده بود، منم مثل همه با کنجکاوی با این فضا ها آشنا شده بود. من اون موقع ها به خوشگلی و بانمکی توی فامیلمون معروف بودم. نسبت به هم سن و سالام که همه دماغ های گنده و صورتای پر از جوش داشتند خیلی بهتر بودم. صورتم اصلا جوش نمی زد و دماغ تراشیده خوبی داشتم. من تو یه خانواده 6 نفره زندگی می کردم با سه تا خواهر که دوتاشون ازدواج کردند و رفتند سر خونه زندگی خودشون. ما توی شهرستان بودیم و بابای منم کارش آزاد بود. وضع زندگی معمولی ای داشتیم. یه خونه دو خوابه داشتیم که یه اتاق برای مامانم و بابام بود و یه اتاقم که برای من و خواهرم بود. البته من معمولا شبا توی پذیرایی رختخواب میندازم و می خوابم. مهشید خواهرم توی اتاق یه تخت داشت ولی من تخت دوست نداشتم. چون شبا خیلی وول میخورم معمولا از تخت می افتم. همین باعث شده بود چند بار وقتی نصفه شبا تلویزیون میدیدیم، توی اون نور کم بابام رو می دیدم که قفل در اتاق و باز می کنه و از اتاق میره به سمت دستشویی. همیشه شلوارش رو میگرفت می کشید بالا که مشخص نشه کیرش هنوز کامل نخوابیده. نمی دونم بنده خدا چه عجله ای داشت که با اون وضعیت بره دستشویی، ولی خب عادتش بود و این باعث شده بود من تقریبا هر شب که پدر و مادرم سکس دارند متوجه بشم. البته شبایی که بیدارم. مامانم با من رابطه خیلی خوبی داشت. با هم حرف میزدیم. من و می بوسید و بغلم می کرد. کلا خیلی مهربون بود و با خواهرام هم رابطه خوبی داشت. منم خیلی دوستش داشتم. ولی اصلا به مخیله ام نرسیده بود فکر دیگه ای در موردش بکنم. توی اون سن و اون دوران و زندگی کردن توی شهرستان، من تقریبا یه پسر ساده و چشم و گوش بسته به حساب می اومدم. تاحالا سکس و تجربه نکرده بودم و تصورم از سکس فقط فیلما و داستان هایی بود که با اینترنت قژ قژوی دیال آپ میتونستم ببینم و بخونم. مامان سهیلای من 40 سالش بود ولی خدایی خوب مونده بود زن خیلی خوشگلی بود. جا افتاده و ترگل و ورگل ت. سینه های بزرگی داشت. اون موقع که از سایز و اینا سر در نمی آوردم ولی بعد ها متوجه شدم که سایزش 85 بوده. قد متوسطی داشت و پوست سفید. پاهای کشیده خیلی قشنگی داشت. انگار که داری پاهای یه مدل و نگاه می کنی. ولی بالا تنه اش فیت نبود. یه ذره شکم و پهلو داشت که البته من این وضعیت و خیلی دوست داشتم. مخصوصا وقتایی که تی شرت سیاه می پوشید که یه کمی به بدنش می چسبید و شکمش یه ذره می زد بیرون. این یه ذره که می گم در حدی نبود که بشه گفت مادم شکم گند است. اما شکمش تخت هم نبود. یعنی یه جوری بود که می تونستی نرمی و سوراخ نافش رو از روی تی شرت ببینی. و برآمدگی سینه بزرگش که وقتی لباس کمی تنگ می پوشید با این ترکیب منظره بی نظیری رو می ساخت. مامانم همیشه توی خونه لباس پوشیده می پوشید. اگه دامن بود، دامن بلند تا مچ پا. اگرم شلوار بود که شلوار راحتی که کمی گشاده. بالا تنه هم همیشه لباس های گشاد می پوشید. بیرونم با مانتوی بلند و مقنعه بود. خیلی مذهبی نبود اما هیچ وقت لباس سکسی نمی پوشید. پاهاش رو هم که گفتم چند بار که از حموم اومد از سر کنجکاوی دید زدم و دیدمشون. همه چیز خیلی معمولی بود به جز یه مسئله ای که متوجهش نبودم. شبایی که بابام و مامانم سکس داشتند صبحش مامانم خیلی عصبی بود. معمولا صبح ها با من و بابام بیدار می شد که راهیمون کنه. رو این حساب می دیدم که حوصله نداره. ولی متوجه نبودم چرا. چون چیزی از سکس نمی دونستم. من و خواهرم رابطه خیلی خوبی با هم نداشتیم. البته الان که بزرگتر شدیم خیلی با هم رفیق شدیم ولی اون موقع همه اش تو سر و کله هم میزنیم. تا اینجای داستان که توضیحاتی بود راجع به وضعیت زندگیم توی اون سال ها. همه چیز از یه آلبوم شروع شد. اوایل تابستون بود که بعد از کنکور خواهرم دعوت شدیم تهران به عروسی دختر داییم. داییم اینا از اون خر مذهبیا بودند. عروسیشون جدا بود ولی به شکل عجیبی زن داییم تاکید کرده بود که توی زنونه همه لباسای خوشگل بپوشید و حسابی به خودتون برسید. شب قبل که قرار شد بریم من توی اتاق دراز کشیده بودم و داشتم تلویزیون میدیدم. خواهرم هم خوابش سنگین بود و هیچ وقت من مزاحم خوابش نبودم. دیدم بابام طبق معمول قفل در و باز کرد و از اتاق اومد بیرون. با همون استایل بامزه همیشگی شلوارش رو گرفته بود و کشیده بود بالا که کیرش معلوم نشه. منم که دیگه برام این صحنه عادی شده بود توجه خاصی نکردم. دیدم یه دفعه مامانم از اتاق اومد بیرون. رفت تو آشپزخونه . همینطوری که داشت می رفت آشپزخونه چشماش و تنگ کرد و با صدایی که یه کمی می

sticker.webp0.09 KB

ا گفت از این ک زیر کیرت زنت شدم با اینکه خیلی درد داشت ولی یع حس خیلی خوبی داشت انگار ک دنیا مال من شده بود گفتم منم خوشحالم ک یه زن ناز کوس باکره زنم شد ک زندگی جدیدی بهم داد هم دیگه رو بغل کردیم رفتیم حمام و بعد حمام خوابیدیم و زندگی شیرین ما شروع شد... ادامه دارد... نوشته: امید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

گفت پس روزای اول به خودت این باور رو بده ک من الهام هستم نه نسرین گفتم والا تو از الهام پنج سال کوچیک تری گفت فک کنم از من خوشت نمیاد گفتم چرا خوشم نیاد تو مثل ماهی واقعا یه دختر بیست ساله اول جوانیش قد 170 وزن 60کیلو کمرش از کمر الهامم باریکتر بود گفت نکنه هیکلم دوس نداری گفتم نع بابا هیکلت خیلی هم خوبه پس گفت چرا محبت نمیکنی چرا پیشم نخوابیدی هیچ وقت گفتم شاید یه روز پشیمون بشی گفت من از خدام بود یه شوهر مثل شوهر الهام گیرم بیاد ک خدا خودت رو داد گفتم پس واقعا میخای تا اخر عمر زنم بشی گفتش ارع گفتم مطمعا هستی گفت ارع گفتم پس امشب پیشت میخابم و از امروز بع بعد مهر محبت هم کمش نمیزارم وگفت من میخام از الان شروع کنی گفتم چیکار گفت بچه رو ببریم خونه مادرم بزاریم به بهونه رفتن ستی اسکن گفتم باشه بعد این ک دخترم سپردیم دست مادرش گفت امشب پیش خودتون نگه دارین امشب دیر وقت وقت دکتر داریم فردا میایم میبریم و راهی شدیم الهام گفت منو برسون برم اریشگاه زنونه گفتم باشه یع چند ساعتی منتظرش موندم بعدش رفتیم خرید و لباس ک به صلیقه من براش لباس خریدیم یه رستوران هم رفتیم راهی خونه شدیم گفتم راضی شدی حالا گفتش بد نبود رفتیم خونه من یه دوش گرفتم اومدم دیدم تو اتاق لخت مادر زاد وایستادع همچین ک هیکلش دیدم یهوی یاد الهام افتادم خشکم زد گفت چیزی شده گفتم چرا لختی گفت مگه قول ندادی برام کم نزاری گفتم اره ولی گفت ولی نداره و چسبید بهم گفت من یه دختر بالغم و نیاز دارم گفت ما زن شوهریم گفتم اخه گفت اخه نداره لباش گذاشت رو لبام خدا شاهده خیلی وقته از فوت زنم گذشته بود و منم خیلی وقت بود بدنم به بدن زن نخورده بود لامصب نسرین هیچ کمی نداشت یه هیکل ناز و بی عیب ک یهویی کیر از زیر شلوارم راست شد هرجوری شد خودم کنترل کردم گفتم الان پات اذیت میکنه ها گفت پام خوب شد دیگه دردی نداره گفتم باش قبول ولی الان پات اینجوری گچ گرفتس گفتم فردا بریم پیش دکتر عکس بگیره اگه خوب شده فردا یکاریش میکنیم و با هزار جور التماس راضیش کردم امشب بخوابیم فردا صبح اول وقت بریم دکتر خلاصه فرداش صبح رفتیم دکتر و پاش هم خوب شده بود گچ پاش رو باز کردن رفتیم خونه تا رسیدیم خونه سریع گریه کنان رفت اتاق منم رفتم یه دوش گرفتم اومدم بیرون دیدم داره لباساش جمع میکنه گفتم کجا میری گفت تو که همش پی بهونه هستی و منو نمیخای پس برم پی خونه بابام حدقل اونجا راحترم گفتم میخای دخترم بزاری بری گفت تو که قدر منو نمیدونی پس تو بمون دخترت گفتم ترو خدا اینکار نکن من چیکار کنم اخه گفت به حرف دیشبت عمل کن گفتم باشه قبوله رفتم بغلش کردم گفتم بخدا بهترین زن دنیایی هر مردی باید از خداشم باشه یه خانوم نازی مثل تو داشته باشه گفت پس منو پس نزن گفتم باشه بغلش کردم گذاشتمش روی تخت بهش گفتم از امروز واقعا میشی زنم یجوری بغلش کردم لبام گذاشتم رو لباشو با حرص شروع کردم به دراوردن لباساش ک لخت مادرزاد جلوم وایساد بهش گفتم از امروز یه جوری بگامت ک از این تصمیمت پشیمون بشی گفت هرکاری دوس داری بام بکن منم گفتم الان نوبت توعه ک لباسام در بیاری و شروع کرد به کندن لباسام ک اخر سر تا رسید به شورتم چشماش بست و کشید پایین کیر منم راست شده بود یه کیر هجده سانتی کلفت قهویی یهویی اومد جلو صورتش و چشاش باز کرد گفت یا خدا گفتم چی شد مگه نمیخاستی همینو گفت یعنی این میرفته تو کوس الهام گفتم اره همین گفتم نه فقط کوس از کون هم همین تور گفت ترو خدا من تاحالا جز تو هیچ مردی ندیدم یکم ملایمت کن گفتم باشه و بغلش کردم دراز کشیدیم رو تخت لبام گذاشتم رو لباش با یه دستم دور کمر باریکش حلقه زدم یه دستم روی کوس ناز کوچلوش بازیش میدادم انقدر لباش خوردم کوسش ناز کردم ک التماس کرد ک دیگع بسه و بکونم تو کوسش کیرم کوس حسابی آب راه انداخته بود یکم توف زدم به کیرم مالیدم به کوسش یواش یواش سر کیرم هول دادم داخل ک زجه زنون گفت خیلی درد داره وگفت تو کمد روغن بچه هس بیار اوردم و مالیدم به کوسش اخه خیلی کوچیک و ناز بود یکمم زدم به کیرم باز گذاشتم رو کوسش و سرش کردم توش داخل کوسش یواش یواش عقب جلو میکردم لباش میخوردم و یهوی خواست از زیرم فرار کنه ک نصف کیرم کردم تو کوسش خیلی کوسش تنگ کوچیک بود انگار کل دنیا مال من شده بود گفتم چرا فرار میکنی از زیرم گفت درد داره میسوزه گفتم نسرین جون اروم باش الان تمام میشه دردات یکم عقب جلو کردم ک کیرم تا اخر رفت تو کوسش یه چند سانیه ای نگه داشتم انگار تو بهشت بودم یکم ک گذشت دیدم داره آبم میاد یه چنتا تلنبه محکم زدم کیرم کشیدم بیرون آبم ریختم رو شکمش و محکم بغلش کردم گفتم نسرین جان حالا دیگه دختر نیستی و کیرمم خونی شد بود با کوس خونیش پاک کردم دیدم داره میخنده گفتم به چی میخندی گفت خوشحالم گفتم چر

من و خواهرزنم که زن من شد #همسر #خواهرزن سلام خسته نباشید به دوستان سایت داستانڪده داستان من از اونجای شروع میشه ک 25سال سن داشتم و ازدواج کردم اسمم امید هس و خانومم اسمش الهام هس 22ساله یک سالی از ازدواجمون با خانومم گذشته بود و خدا بهمون یه دختر داده بود یع سالی هم از دنیا اومدن دخترمون گذشته بود زندگی خیلی شیرین رو با همسرم داشتیم ک یه مدتی بخاطر کرونا بازار کار کاسبی خوابید و ماهم با خانوم تصمیم گرفتیم بریم مسافرت به یجای خلوت لب مرز ایران و ترکمنستان به یکی از روستاهاش ک از کرونا هم دور باشیم و راه افتادیم رفتیم به همون روستای خلوت رسیدیم و یک هفته ای رو چون شنیده بودیم سکس در کرونا باعث این میشه ک کرونا نگیری شب روز تو اون روستا با راحله جان پی عشق حال سکس بودیم و از دختری ک خدا بهمون داده شکر گذار زندگی بودیم بعد چند روز راهی برگشت به گنبد شدیم از اقبال بد روزگار تو همون راه همسرم راحله کرونا گرفت و بعد یه مدت دار فانی رو وداع گفت و من و دخترمو تنها گذاشت درست یک سالی از این موضع میگذشت و من دخترم شبانه روز خانه مادر زنم بود حتی به مغازه کبابی هم سر نمیزدم یه مدت توی شک توی خونه بودم و بعد گذشت چند وقت ک 28هشت سالم شده بود و دخترم تازه شده بود دوسالش به امید دخترم برگشتم ب روزگار و سر کار میرفتم و میومدم خونه ک تو همین روزا پدر زنم یه روز دعوتم کرد رفتم به خونش و بهم گفت تو الان یه دختر کوچیک داری و مثل پسر نداشتمی ولی دیگه باید بری سر خونه زندگیت و زن بگیری من یه بغضی اومد تو گلوم چون عاشقون خانومم رو دوس داشتم و هنوزم تو یادش بودم ک بهم گفتن حتی شده بخاطر دخترت باید یکیو بیاری جای مادرش بگیره و بالاسر بچت باشه من گفتم هیچکی نمیتونه جای الهام رو بگیره و هیچکی نمیتونه مثل مادر خودش برای بچم دلسوزی مادر خودش رو داشته باشه و پدر زنم گفت اره میدونم هیچ ک مثل مادرش نمیشه ولی اگه خواهر زنت رو بگیری حدقل بخاطر خواهر خدا بیامرزشم ک شده برای دخترت مادری میکنه بهش گفتم اخه مگه میشه من اختلاف سنیم با نسرین خیلی زیاده اون تازه بیست سالشه حیف اون ارزو ها داره گفتم بهونه بیارم گفتم خواهر زنم نسرین راضی نمیشه بایکی ازدواج کنه ک هشت سال از خودش بزرگتره و یه بچه داره گفتن ما باهاش حرف زدیم و گفته بخاطر خواهرم ک جیگر گوشش دست یکی دیگ نیوفته قبول کرد باهات ازدواج کنه منم تعجب کردم نمیدونستم چی بگم راضی شدم گفتم بخاطر دخترم اگه خودش قبول میکنه منم راضیم فقط با یه شرط ک فقط یه مدت صیغه محرمیت خونده بشه بریم تو یه خونه زندگی کنیم اگه فردا روز اگه نسرین پشیمون شد بدون این ک در همسایه هاتون بفهمه برگرده به خونتون که لطمه ای ب آیندش وارد نشه خلاصه بعد از خوندن صیغه محرمیت رفتیم سر خونه زندگی برای من نسرین مثل خواهرم بود بعد رفتن تو خونمون تا چند ماه حتی یه رابطه نزدیک نه یه حرفی حدیثی از سکس و این چیزا بینمون نبود و انگار مثل یه خواهر بود ک من صبح میرفتم سر کار کبابی خودم و ساعت ده شب اینا بر میگشتم خونه و اون با دختر بچم تو خونه من فقط خرج خورد خوراکش و لباسش یه کارت برای خرید داده بودم دستش ک هر موقعه هرچی میخاد بخره احساس کمبود نکنه بعد از گذشت چند وقته یه روز ک سر کار بودم نسرین بهم زنگ زد سریع برس خونه ک دارم میمیرم حیرون ویرون رسیدم خونه دیدم افتاده زمین و پاش رو نمیتونه تکون بده بردمش دکتر پاش مو برداشته بود پاش رو گچ گرفتن و رفتیم خونه قصه ما از اینجا شروع شد ک وقتی رفتیم خونه دیدیم نع میتونه کارای خونه رو بکنه و نع میتونه به بچه برسه مجبور شدم موندم چند روزی خونه تا پاش خوب بشه کبابی رو هم سپردم دست پدر زنم ک گفتم نسرین پاش پیچ خورده گچ گرفتن چند روزی میمونم خونه تا پاش خوب بشه بنده خدا پدر زنم اندازه یه دنیا بهم خوبی کرده بود تو دار دنیا دوتا دختر داشت ک یکش زن خدابیامرزم الهام بود ک فوت کرد و اون یکی هم به عنوان مادر بچم شده بود باز زن من بعد گذشت یک روز بهش گفتم ظهر چی دوس داری برای ناهار درست کنیم بخوریم نسرین گفت والا برای من ک باشه نمیخاد چیزی درست کنی گفت تو یخجال الویه هس باهم میخوریم و گفت چطور شد فکر حال من کردی گفتم وظیفمه تا پات خوب بشه مراقبت باشم نسرین گفت شوهر ادم بجز کاری مراقبی کاری دیگه هم بکنه گفتم برات کم کسری گذاشتم گفت از نظر مالی نع کمی نزاشتی ولی از نظر مهر محبت الان چند ماه خونتم من تو محرم همیم یه روز هم بهم مهر محبت نکردی گفتم اخه من گفتم لال شدم گفت اخه تو چی گفت تا کی میخای بفکر گذشته باشی گذشته چیزی ک گذشت ماهم دلمون نمیخاست اینجوری بشه الهام ولی مرگ دست خداست گفتم اره بگزریم گفت بگزریم نداره یا برام مثل شوهر میشی شوهری میکنی یا هم من گفتم تو چی گفت برا خودم یه همدم پیدا میکنم گفت دلت راضی میشه یکی دیگه همدم زنت بشه گفتم نع

sticker.webp0.09 KB

ر بلکه صد بار با محسن خواهم خوابید محسن مرد رویاهای من بود و هست هرجا که هست تنش و قلبش سلامت باشه💙 نوشته: فرشته 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

انگشتش به سرشونه هام میکشید لباس زیرمو درآورد و نگام کرد نمیتونستم سرمو بالا بیارم دست برد داخل شرتم متوجه عمق فاجعه شد و گفت وااااای… امشب چه دومادی بشم من…خواست شلوارمو در بیاره گفتم محسن من شکمم زشته خط بخیه زایمان دارم نمیخوام ببینمش عصبی شد محکم شرتمو کشید پایین گفت کوش اون خطه؟ و شروع کرد به لیسیدن و بوسیدن خط بخیه ی زایمانم محسن اغواکننده بود یه جنتلمن نقطه به نقطه ی بدنمو لیس زد و عرق کرد و قربون صدقه م رفت انگشتای پام سینه هام ،پشتم ،همه ی سوراخ های بدنم آهمو دراورده بود طوری برانگیخته شده بودم که احساس میکردم بدنم مثل بخاری گرما میده بیرون دستامو گرفت نشوند کنار تخت شرتشو کشید پایین و یه کیر گنده اورد بیرون رگش بیرون زده بود خواست براش ساک بزنم شروع کردم به ساک با صدای بلند و عصبی گفت از اون پایین نگام کن جنده ی خوشگلم… حین ساک زدن نگاش میکردم موهامو گرفته بود و اه مردونه شو دراومده بود. گاهی سرمو میگرفت و تو دهنم تلمبه میزد عوق میزدم یه جوونی میگفت رو در میاورد می کوبید به صورتم حرکاتش تحقیر امیز بود ولی از لذت اون منم لذت میبردم کشاله های رونشو لیسیدم اومدم بالا شکمش و گردنشو میک زدم رو نوک دوتا انگشت پاهام بودم و قدم بهش نمیرسید رفتم سمت لاله ی گوشش و زبونمو کردم تو اون پیج و خم های گوشش چشماشو بست و راه های بلند سر داد آلتشم بالا شکممو سوراخ میکرد از بس سفت شده بود در یک لحظه محکم هلم داد رو تخت انگار برق از سرم پرید محسن گفت تموم شد فرشته پاره ت میکنم امشب پاره میشی سوراخاتو یکی میکنم بد جایی اومدی با حرص رفت بین دوتا پاهام چنان محکم لیس میزد و زبونشو حرکت میداد که کل عضلاتم شل شده بود . همه ی وجودمو در اختیارش گذاشته بودم حتی روحمم مالک شده بود با حرفاش با بوی خوبش با کارایی که برام میکرد چشمام باز نمیشدن . پاهامو انداخت رو شونه هاش و به سر آلتش تف زد و مالید به چاک بهشتم و‌بالا پایین کرد. دیگه اون محسن مهربون چند دقیقه قبل نبود و یکم ترسناک شده بود سر آلتشو وارد و مکث کرد، همونجوری وایستادو نگام کرد بعد یهو همشو داد تو… جیغ کشیدم یهو اون همه حس تبدیل شد به درد. خودمو عقب میکشیدم ولی آلتش مثل دسته ی بیل تا دلم میومدو خارج میشد میگفت داد بزن… حال میکنم زیرکیرمی تو به من نمیدادی؟ چند ماه از بس جقتو زدم کور شدم و تا ته فرو میکرد وحشی و نامردانه… ملحفه ی زیرمو چنگ زده بودمو کاری از دستم بر نمی اومد جز تحمل کردن بعد از چند دقیقه تلمبه کاری خشن دردام کمتر شد تازه داشتم لذت میبردم که کنار کشید دستشو دراز کرد گفت پاشو نشستم میوه آورد🤦🏻‍♀️ گفتم مگه الان وقت میوه است گفت آره دقیقا الان وقت پذیراییه یه آلو برداشتم و گاز زدم و نگاش کردم اونجاش داشت منفجر میشد ولی دست برداشته بود ازم اومد کنارم دراز کشید و خیار گاز زد کیرشم همونطور شق بود هرزگاهی دست میکشید و هورنیم میکرد رفتم روی روناش نشستم و از خایه تا کلاهکشو لیس زدم. تف مالی کردم و نشستم روش… چشاشو بست و کیرشو داخلم شق کرد . از رونام گرفت و بغلم کرد و همونجوری میزد تو… صداش به قدری بلند بود که تحریک میشدم.احساس کردم دارم ارضا میشم و باورم نمیشد که تو این مدت کم من دارم به ارگاسم میرسم گفتم همینجوری ادامه بده و روش شروع کردم به پیچ و تاب دادن بدنم طوری به ارگاسم رسیدم که تمام بدنم روش لرزید‌ چند لحظه که گذشت خواستم کیرشو در بیارم که یکم از اذیت ارگاسمم کم بشه گفت کجاااااا؟ و شروع کرد به تلمبه های محکم و گاز و میک زدن بدنم. فقط میگفتم کبودم نکن که به گا نریم. اونشب محسن تمام عیار منو گایید. سه بار پشت سر هم! بار آخر هم کونمو تونل کرد. ما ۳ساعت تمام سکس کردیم به استثنای ۲۰-۳۰ دقیقه بین ارضا شدن محسن که اونم با معاشقه گذشت. آخرین بار محسن بغلم کرد بوسید بوئید… موهامو به صورتش مالید گفت فرشته هیچ وقت نخواه همه ی مردا دوستت داشته باشن همینکه تو دنیا یکی باشه که هروقت یادت افتاد کیرش برات شق میشه کافی نیست؟ گفتم کافیه بدون بهترین شب زندگیم بود حتی اگر گناه باشه من تخلیه ی روحی روانی شده بودم احساس میکردم یه تازه عروس و یه ملکه م برخورد محسن ماهها حال منو خوب نگه داشته بود. بعدها هم درخواست سکس کرد و رد کردم ازم خواهش کرد بریم یه سوییت که قبول نکردم. ما ۸ ماه بعد به شهرمون برگشتیم. یعنی بهمن ماه ازش خبری ندارم چون خطمو عوض کردم وقتی مردی میره دنبال تمایلات نفسانیش خیلی مهمه بدونه که زنش تا یه جایی میتونه تحمل کنه کنار اومدن و سازش تا جایی مهمه که بدونی طرف مقابلت هم برای این موندن و سختی ها ارزش قائله همیشه هم زندگی روی خوش نداره همیشه جوون نیستم همیشه نیاز جنسی ندارم گاهی عذاب وجدان میگیرم اما زیباترین گناه زندگیم رو مرتکب شدم هنوز همسرم معتاده و اگر روزی ازش جدا بشم نه یکبا

ذ و گذاشت درست رو سطل زباله بالای کیسه ی آشغالا. و رفت زباله هارو به سطل بزرگ شهرداری انداختم شماره رو دیدم و حفظ کردم میدونستم داره از دور نگاه میکنه کاغذ تو دستم مشت کردم و‌انداختم تو سطل شهرداری😁 فقط یادمه در ساختمونو محکم کوبید یه خنده پیروزمندانه زدم از اینکه کفریش کردم و برگشتم خونه. شماره هنوز تو ذهنم بود سیوش کردم وارد تلگرام شدم عکس خودش بود محسن خیلی خوش پوش بود. با موهای مشکی و ریش مرتب یه لحظه خودمو باهاش تصور کردم خنده م گرفت. این جوون رعنا و خوش تیپ کجا و من کجا… نزدیک عید ۱۴۰۰بود و همه مشغول .نوروز شد و ما به شهر خودمون مهمون اومدیم. بعد تعطیلات دوباره به شهر کاری همسرم برگشتیم. وضعیت روحی من اصلا تعریفی نداشت. شوهرم شیشه مصرف میکرد با وجود اینکه موقعیت شغلی مناسبی داشت و پرستیژ خانواده مون بهم نخورده بود ولی من در حسرت یک سکس یه ربعه بودم. کل سکس ما نهایت ۲ دقیقه طول میکشید(زمان دخول) و این زجر بزرگی برای من بود. همسرم برای شبهاش هم دوست پیدا کرده بود که با هم مصرف کنن و من ساعتها تنها میموندم نصف شب برمیگشت و اگر نیازی داشت برطرف میکرد من هم از فرط خودارضایی به دیر ارضایی مبتلا شده بودم و این روز به روز تو‌روان من تاثیر میذاشت یک شب که شوهرم خونه نبود تصمیم گرفتم به محسن پیام بدم واقعا قصدم سکس باهاش نبود. اون توجهش خیلی قلقلکم میداد سلام دادم یه ربع بعدش جواب داد باورش نمیشد احوالپرسی کردیم و رابطه ی من و‌محسن شروع شد. وضعیت زندگیمو بهش گفتم. تعریف های محسن از من یه آدم دیگه ساخته بود. من همون فرشته ی قبلی بودم ولی دیگه چشمام میخندید. زندگی تو رگام جریان پیدا کرده بود. اواسط خرداد بود که محسن بهم پیشنهاد سکس داد. گفتم متوجهی می خواهیم چه غلطی بکنیم؟ گفت فرشته یه لحظه از این گناهو تباه بیا بیرون! یک بار برا خودت زندگی کن… مگه نگفتی شوهرت بهت خیانت کرده؟ اون خوش بوده تو هم خوش باش. بیا یکبار هم که شده بهشتو به من بده. تن تو بهشت منه. دیوونه ت شدم کاری نکن بیام خونه ی خودتون زوری هم که شده کارمو بکنم حالم بد بود. داغ کرده بودم. گفتم امکان نداره من تو رو راه بدم به خونه مون گفت تو اوکی رو‌بده من زمین و زمانو بهم میدوزم. حدود۷-۸ روز بعد شبش محسن پیام دادم یکی از اقوامشون تو تهران فوت شده و مادر و پدر و برادر کوچیکترش میرن تهران و این بخاطر کارش میمونه تو شهر مورد نظر خواهش محسن به التماس تبدیل شده بود و من از اینکه باهاش هم خواب بشم قند تو دلم اب میشد ولی التماسش می چسبید. این التماس برام ارزش داشت چون سالها ازش محروم بودم. صبح روز بعدش تصمیم گرفتم گول بخورم و به محسن اوکی رو دادم قرار شد شب که همسرم خونه رو ترک کرد و مطمئن بودم تا ۳-۴ ساعت دیگه برنمیگرده برم طبقه ی بالا بچه ها خوابیدن و من یه لباس زیر اسپرت سفید با یه جفت جوراب سفید مچی تنم کردم به اضافه ی تیشرت و شلوار و مانتو و شال چراغارو خاموش کردمو بدون اینکه کفشی پام کنم از پله ها رفتم بالا. محسن کنار درو باز گذاشته بود. وارد شدم چراغا خاموش بودن یه لحظه ترسیدم گفتم سلام در کسری از ثانیه محسن از موهام گرفت و منو اروم کوبوند به دیوار لباشو گذاشت رو لبام و با بوسه شروع کرد سلام عشقم … سلام سکسی ، سلام عزیزم ، سلام دیوونه کننده ی من، سلام روانی کننده ی من، … و همینجوری وحشی وار میبوسید خیس شده بودم محسن خیلی عالی شروع کرده بود از اینکه تو اون هیکل بلند و مردونه ش گم شده بودم لذت میبردم. مانتو تیشرت و شلوارمو دراورد. به تاریکی چشامون عادت کرده بود و کم کم جزئیاتو میدیدم نشست و رونامو بوسید از روی شرتم فرشته کوچولومو بوسید کمی رفت عقب تر. گفت فقط کاش میدیدی چه بدن سکسی داری. من نه کون آنچنان بزرگی داشتم نه بدن گوشت آلودی… ولی فقط اینو میدونم که هرچی بود موردپسند محسن بود از دستم گرفت و رفتیم سمت اتاقش پشت در خم شد و بغلم کرد دستامو انداختم دور گردنش این چرا مثل پرنسس با من برخورد میکرد خدایا…درو باز کرد باورتون نمیشه کل اتاق پر شمع بود با یه نور چراغ خواب قرمز نحیف همونجوری ماتم برده بود خندید گفت قشنگ شده؟ گفتم من شب زفافم اتاقم اینطوری نبود. گفت اینم عوض شب زفافت… و گذاشتم رو تخت گفت فرشته میخوام اینو بدونی اگه فرهنگ اجازه میداد یه لحظه هم برا بدست اوردنت معطل نمیموندم. من خیلی دیر بدنیا اومدم یا شایدم تو خیلی زود. مطمئن باش اگر روزی ازدواج کنم زنم باید شبیه تو باشه. تو اونی هستی که من سالها تجسمش میکردم ولی نمیدونم چرا خدا اینطوری بهم رسوند… گفتم من بچه دارم محسن! حتی اگه جدا بشم هم نمیتونم کنارت باشم اونقدرام عوضی نیستم بیام وارد زندگیت بشم خودم نمیدونم چرا اینجام ولی امیدوارم خدا منو ببخشه حالت چشمای محسن عوض شد…ابروهاش یکم رفت تو هم و خیره شد به بدنم. با

من آدم دلخواه اون بودم #میلف اسم من فرشته ست و ۴۰ سالمه و ۱۵ سال ازدواج کردم ازدواج من عاشقانه بود و بعد از چند سال دوستی به ازدواج ختم شد… من همون سال اول متوجه شدم همسرم به مواد مخدر آلوده شده ولی از آنجایی که در شهر کوچیکی بودیم و آبرو همه چیز بود متاسفانه من دم نزدم… دعواها و قول ها موقت بود. زندگی ما بالا و‌ پایین زیادی داشت.ولی… وقتی انسانی مخدر رو به دست میگیره یعنی زن و بچه و زندگیش اول اون ماده هه هست. همسر من بعد از مدتی بسیار پرخاشگر و عصبی شدو مشکلات جنسی مثل زود انزالی گرفت و برای منی که مثل یه تکه ذغال گداخته تو سکس بودم این عذاب بزرگی بود. کار به جایی رسیده بود که سالها بعد از اینکه شوهرم کارشو‌تموم می کرد می نشستم جلوش و‌خود ارضایی میکردم 😔و این باعث یه سری مشکلات روانی در من شده بود. مدتی گذشت و کار شوهرم به یه شهر دیگه افتاد و‌ما مجبور شدیم به شهری خیلی دورتر از محل زندگیمون نقل مکان کنیم.طبقه همکف آپارتمانی رو‌اجاره کردیم. من از دوران مجردی فیتنس کار میکردم و اصلا الان هیچکس باورش نمیشه ۴۰ سالم و قد و هیکلم تقریبا مثل خانومای ۳۰ ساله س موقع اسباب کشی زن همسایه طبقه سوم برامون چایی آورد و خوش آمد گفت. بعد حدود سه ساعت دیدیم درو‌میزنن باز که کردم دیدم یه پسر حدود ۲۵-۲۶ سال با یه ظرف میوه ایستاده سلام داد و‌مکث کرد. گفتم بله؟ گفت مامانم اینارو داد بدم به شما(فهمیدم پسر اون خانومه طبقه سومه) تشکر کردم و اومدم تو. ولی از نگاهش متوجه شدم این یه چیزیش شد. دیگه بیخیال از اینکه بچه ست و… چند ماهی سپری شد. من هراز گاهی تو راهرو و کوچه این آقا پسر میدیدم که با چشماش منو داره تکه پاره میکنه ولی اهمیت نمیدادم. یک روز مامانش اومد و منو برا مولودی به خونشون دعوت کرد. از آنجایی که باهم سلام علیک‌و‌مراوده داشتیم گفتم اگر کمکی لازمه بیام. اونم از خدا خواسته گفت اره بیا عزیزم همین الان تو‌خونه دارم سبزی پاک میکنم. منم اومدم تو خونه به بچه ها گفتم بشینید کارتون ببینید من برم کمک همسایه یه تیشرت پوشیدم با شلوار لی و مانتو و شال و رفتم خونه شون. استرس داشتم و وارد شدم نشستیم دور روفرشی . خانومه گفت کسی خونه نیست و مانتو و شالتو در بیار منم دراوردم. سبزی پاک شد رفتم دستامو بشورم موقع برگشتن دیدم دوتا چایی ریخته و ازم خواهش کرد با هم بخوریم و من رفع زحمت کنم. چایی دستم بود که یهو کلیدو انداختن و پسرش با عجله وارد شد. من از هول بلند شدم که لباسمو بپوشم یهو این منو دید! به مامانش نگاه کرد بعد به من بعد سلام داد رفت تو اتاقش سیما (مادرش) نق زد که همیشه در میزنه ها الان از شانس کلید انداخت. پاشدم مانتومو پوشیدم و خداحافظی کردم دیدم پسره جلوتر از من میره بیرون گفت اومده بوده وسیله برداره و برگرده محل کارش… من هم یه دیقه بعد پشت سر اون از خونه رفتم بیرون. آسانسور پایین بود و من به خیال اینکه اون با اسانسور رفته از پله ها آروم آروم اومدم پایین یهو دیدم تو پاگرد بین دو تا طبقه ایستاده. دونستم جریان چیه. ولی خودمو نباختم. من از پله ها پایین میومدم و این از نوک انگشتای پای من برانداز میکرد تا سلولهای موهای سرم. رسیدم بهش ، یه لحظه مچ دستمو گرفت، عرق کف دستشو احساس کردم با لرز گفت، فرشته داغونم کردی ،نمیتونم تحمل کنم و حسمو بهت نگم !تیز نگاهش کردم حداقلش از اینکه‌این‌چه طور راحت داره اسممو بدون خانم و‌پس وند و‌پیش وند میگه. دستمو محکم از دستش کشیدم گفتم غلط کردی مگه کوری من شوهر دارم؟ بعد با سرعت از پله ها اومدم پایین اونم پشت سرم اومد گفت میدونم میدونم… خدا لعنتم کنه کاش نبود . کاش فقط یک شب مال من بودی… حالا دیگه داشت توهین میکرد برگشتم گفتم کی گفته من شبیه زنای یک شب خوابم؟ گفت نه نه بابا منظورم این نیست اصلا غلط کردم از روزی که دیدمت مغزمو شستشو دادی… دیگه به طبقه ی همکف رسیده بودیم بدون هیچ مکالمه ی اضافی تو لابی جدا شدیم وارد خونه مون شدم قلبم داشت میومد تو دهنم.رفتم جلوی آینه خودمو نگاه کردم. یعنی واقعا شرایط من مورد پسند یه پسر بود؟ چند تا خط کوچیک کنار چشمام بود و با یه ذره خط لبخند. از اینکه کسی منو بخواد حس بدی داشتم ولی از اینکه یه نفر بهم توجه میکرد حالم خوب بود. محسن(پسر همسایه) اعتماد به نفس منو روشن کرده بود. اعتمادی که سالها با زندگی کنار یک فرد معتاد از دست داده بودم. من خانمی با قد ۱۶۵ گندمی، وزن ۵۸ با اندامی عالی و چهره ای جذاب بودم… و فراموش شده بودم. ورزش رو‌بیش از پیش جدی گرفتم و‌ادامه دادم.حدود ۶ ماه از این اتفاق گذشت و دیدار ما تو لابی و کوچه اتفاق می افتد. یه شب که میخواستم زباله ها رو بذارم بیرون، محسنو دیدم تا منو دید تندتر حرکت کرد نزدیک سطل زباله که شدیم از جیبش یه کاغذ درآورد که شماره تلفن روش نوشته بود گفت فقط یه پیام بده کاریت ندارم و کاغ

sticker.webp0.09 KB

کشیدم…نزاشتم بلند بشه…بعدش رفتیم حموم و من رفتم سر کارم…یادمه دقیق۲۲بهمن بود…دقیق.چون زنم گفت علی امروز راهپیمایی۲۲بهمنه همه جا تعطیله نرو مغازه بریم خونه بابام هم سری به زنه بزنیم سنگین شده…هم دلم گرفته.گفتم تو رو میبرمت بعدش خودم میرم مغازه…گفت ظهر میای ناهار…گفتم آره میام…خوشحال شد…بردم رسوندمش…برگشتم سراغ میترا.در زدم رفتم داخل.رسیده نرسیده سلام داده نداده.تا منو دید گذاشت زیر گوشم.گفتم عشقم چته چی شده.گفت اینو ببین.لامصب چطوری و کی اینکارو کردی…گفتم این چه.گفت بی‌بیبی چکه،گفتم اون چیه دیگه…گفت دوباره پریود نمیشم شک کردم حالم هم خوب نبود.رفتم بیبی چک گرفتم تست حاملگی، لعنتی باردارم.خندیدم…گفتم دمت گرم خدایا…دکتر دمت گرم.گفت کدوم دکتر.گفتم همون که یادم داد کی و چه وقت زهرمو بهت بریزم…لامصب فک کردین فقط خودتون زرنگین…تو یا اون سیاهه مردنی…من یک ساله منتظرم تا تو مادر بچه ام بشی…تو عشق منی من زندگی رو با تو شناختم…دیدی پیر نیستی…دیدی فقط یکبار ریختم داخلت حامله شدی…رفته واسه من کوس اجاره کرده که برام بچه بیاره…مگه خودم مردم کوس گیر بیارم…عشقم کنارمه…نازنین من کنارمه…گفت علی من اینو میندازم… یک قرآن کوچیک جیبم بود در آوردم. گفتم به این قرآن اگه بچه منو سقطش کنی…خدا میدونه خودمو میکشم…خونم گردن تو تا روز قیامت…گفت علی سارا گناه داره.گفتم سارا با پدرش گوه خورده گناه داره…بی پدر سگ پدر.۱۰سال بیشتره منو مسخره کردن.‌لامصب خودش بهم نامه داد زن بگیرم…گفت پس من این خونه رو میفروشم از اینجا منو ببر.گفتم چشم…خودم خونه دارم نزدیک مغازه ام…میبرمت اونجا…از اول هم همین فکر رو داشتم…گفت راست میگی.گفتم بخدا…فرداش عقدش کردم…اسباب کشید اونجا…سارا فک کرده بود صیغه ما فسخه…من هم قسم خوردم فسخش کردم…دروغ نگفتم اول باید صیغه رو فسخ کنی بعدش عقد کنی…عید امسال ماه رمضون…شکر خدا مادر بزرگم مرد…فقط روز سوم اونجا رفتم و بقیه عید تموم۱۴روز رو پیش میترا بودم…اصلا نمیزارم کار کنه.بچه هاش هم خوشحالند…عجب زنی گرفتم نور علی نور…هر روز خوشگلتر میشه…نوک سینه هاش بخاطر حاملگی سیاه شده.تا الان که سارا نفهمیده…روزها بهش سر میزنم پسرش شبها پیش مادرشه…خیالم راحته…شناسنامه المثنی گرفتم که به گا نرم…همه کار ها رو درست جور کردم…روزها هر روز ناهار پیش میترا هستم…شام پیش سارا.ولی بچه بدنیا بیاد یکشب اینجام یکشب اونجا…هچکس هم نمیتونه گوهی بخوره…ولی بچه سارا زودتر بدنیا میاد…داییه تمام خرج اون زنه رو داده…صدوبیست میلیون پول رحم اجاره رو داده…نمیدونم دیگه چی بگم و تعریف کنم…کلش همین بود…من نمیتونم حتی فکر یکروز بدون میترا سر کردن رو بکنم…خودش میگه میدونم مادرم هم اینقدر که تو منو دوست داری دوستم نداشته…گفتم پس چرا میخواستی ازم جدا بشی؟؟گفت از طرف مادرت و داییت تحت فشار بودم…گفتم مگه لال بودی،گفت نخواستم اوقات زندگیت تلخ بشه.گفتم عزیز دلم تو نباشی که اوقاتم سیاه میشه…تو نباشی زندگی برام مفهومی نداره…تو انتخاب خودمی…سارا انتخاب مادرم…پس همیشه باید باشی…دوستان ماجرای خودم بود…ممنون از همه شماکه وقت گذاشتین خوندین… نوشته: علی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

وته…میگن فلفل نبین چه ریزه بشین درشتهاشو جدا کن…حکایت توست…چند بار پشت سر هم نشست و بلند شد…نگاهم کرد.گفتم میتونی بهم بوس بدی.گفت آره اومد پایین چندبار بوسیدمش…فرغونی خوابوندمش زیرم و با چندتا تلمبه سنگین زیر کیرم هر دو ابمون اومد…بغلش کردم توی بغلم بردمش حموم…توی حموم گفت علی اگه میترا بچه بیاره منو چکار میکنی؟گفتم میخواستی چکار کنم…همسرمی باهم زندگیمون رو ادامه میدیم…اونم بچه هاش بزرگن ازدواج می‌کنند میرن سر خونه زندگی خودشون…هر کی سی زندگی خودش تو هم هستی…گفت علی میدونی چون رحم من ضعیفه بچه توش زنده نمیمونه…میخام به خرج خودم پولشو بابام میده ها…کسی رو بگیرم رحمش رو اجاره کنیم بچه تو و من رو توی دل اون بکارند.گفتم میشه مگه؟گفت آره…چی میگی؟گفتم عالیه…گفت بعدش میترا رو چکار میکنی؟گفتم اصلا ربطی به میترا نداره…گفتم که تو جای خود اون جای خود.گفت اگه میترا باشه بابام طلاق منو ازت میگیره.گفتم بابات گوه میخوره…گفت علی بابامه ها…گفتم ببین زندگی رو بهم نریز…همون کاری که گفتی رو بکن تا مادر بشی…ولی زندگی منو میترا رو خراب نکن…بابات هم اگه میخاد روی سگی منو ببینه…توی کارام میتونه دخالت کنه…تا جرش بدم…داییم میدونست دیوونه بشم…پدر مادر دایی عمو نمیشناسم…ازم می‌ترسید.گفتم کاری که گفتی رو بکن…گفت یعنی اگه بگم بیا مرکز درمانی ناباروری،،میایی…گفتم تو بگو تا جهنم هم باهات میام…گفت پس خاک تو سرم که خودم زندگی خودمو بهم ریختم…محکم توی بغلم…توی حموم اینقدر گریه کرد که نگو و نپرس…یعنی از اول هم میومدی یا الان که زن گرفتی اینجوری میگی،گفتم بخدا از اول هم میومدم…تو هیچوقت نخواستی،هزار بار گفتم بیا بریم دکتر ببنیم ایراد کار چیه…ولی تو نیومدی گفتی نباید توی کار خدا دخالت کنیم هر وقت بخواد خودش بهمون بچه میده…باز هم گریه کرد گفت آره تو راست میگی…آخه من میدونستم پدرت مجبورت کرد که منو بخاطر پول بابام بگیریم…میترسیدم این مشکلم باعث بشه که طلاقم بدی…گفتم از اول هم احمق بودی…خوله بی غیرت که نیستم طلاقت بدم بری زیر یک مرد دیگه…با دومتر قد فردا فامیل چی میگفتن.گفت بخدا همیشه مادرت بهم میگفت علی بدجور متعصبه شاید دوستت نداشته باشه اما طلاقتم نمیده.اون بچه منه میشناسمش…گفتم دیدی خودت مقصری، گفتم نگران نباش تو همیشه زن من هستی و خواهی بود…فقط بگو پدرت موش ندووونه…گفت باشه. پس من دنبالش میفتم…گفتم باشه هر کار لازمه بکن.کوسشو ببین به این کوچولویی،چی خطرناکه،،مث این اختاپوسهای سیاه زهردار کوچولو میمونه، اولین بار از ته دل خنده هاشو دیدم…خودمونو شستیم…مث خانوم خوب نشست زیر پام طوری ساک زد که توی فیلم سوپرها هم ندیده بودم…قدم میترا توی زندگیم خوب بود.بعد چند ماه گشتن بالاخره زنی رو پیدا کرد که رحمش رو بهمون اجاره داد…توی زیر زمین خونه پدرش ازش نگهداری می کرد تا بچه سالم بدنیا بیاد و زنه تحت نظر خودمون باشه… پاییز شد…سالگرد شوهر میترا رو دادن…توی اینمدت من روزها هروقت دلم سکس میخواست صبح که سارا میرفت مدرسه من اونجا با میترا حال میکردم.من عاشق میترا شده بودم خودشم میدونست.دو روز بعد سالگرد شوهرش گفتم میترا بریم محضر گفت عجله نکن علی…گفتم چرا.گفت شاید نظرم برگشت…دارم داماد دار میشم…برام زشته بخام شوهر کنم…گفتم میترا یکساله منتظرم…نمیدونی چقدر دوستت دارم…گفت آره میدونم و شکی ندارم…ولی علی جون اولا خانومت داره برات بچه میاره…گفتم خانومم نه خانومه…دوما چه ربطی به اون داره…گفت بعدشم باید برای پسرم زن بگیرم.گفتم خودم براش میگیرم…مغازه پدرش هم هست…خودمم برای دخترت جهیزیه میگیرم…انگار بچه خودم هستن…میترا دلمو نشکون خدا دلتو میشکنه ها…بهم قول دادی…تو اهل دین و ایمانی نباید دروغ بگی…گفت علی اصرار نکن.فهمیدم آب از جای ديگه گل آلوده.گفتم باشه ولی صیغه ات رو فسخ نمیکنم.گفت باشه…باهات هستم…اولین باری که بعد پریودیش رفتم پیشش،۴روز گذشته بود…خودمم چند روز بود سکس نکرده بودم.کمرم پر پر بود.رفتم دکتر قشنگ توجیحم کرد.یکهفته که اون پریود بود.و چند روزی که گذشته بود یک کله داروخوردم مث شیر جنگی رفتم سراغش…میدونم قرص ال دی نمی‌خورد می‌ترسید سرطان بگیره…عشق و حال قشنگی باهاش کردم…زیر کیرم خوابیده بود…دلم سکس میخواست…چندباری تا ته کوس محکم کوبیدم دردش اومد حتی چشماش اشک اومد.اب کیرم اومد اولین پاشش رو ریختم ته کوسش بقیه رو ریختم روی شیکمش…نفهمید ریختم ته کوسش سکس درد آوری باهاش انجام دادم…اومد بلند بشه ترسیدم ازش بریزه بیرون بفهمه…گفتم دراز بکش آروم بشی خودم پاکت میکنم…شاید دوباره دلم خواست…گفت نه علی اینبار خیلی دردم اومد.من دیگه دارم پیر میشم…تحمل ندارم…داشت مقدمه چینی می‌کرد که ازم جدا بشه.گفتم صدساله بشی باز هم زن خودمی، بهونه نیار.تو از صدتا جوون هم خوشگلتر و بهتری…نیمساعتی بغلش دراز

اید خرجمو بدی ها…گفتم نمیگفتی هم نمیزاشتم بری سر کار…مگه که بیایی کمک خودم مغازه خودم…چون خوشگلی نمیخام چشم بیگانه بهت بیفته…توی ماشین بوسم کرد گفت قربون غیرتت بشم…کلی باهم چرخیدیم…دخترش زنگ زد.مامان جون اگه دور دورتون تموم شد بیا خونه عمو منتظرند…گفت چشم تو راهم…رفتم خرید.رسوندمش اونجا…برگشتم خونه…خیلی حال قشنگی داشتم…انگار چیزی خوردی یا کشیدی از خودت بیخود میشی…عشق دو نفره قشنگه…وقتی طرفت باحاله مجنونت میکنه…دلم می‌خواست الان کنارم بود فقط چشاشو نگاه میکردم…فقط چشاشو…اصلا فکر سحر و ماه رمضون نبودم…ساعت۱۲شب از چشمی در دیدم برگشتن خونه…اس دادم رسیدی عزیزم…سین نخورد…یکساعتی طول کشید.اس داد آره بیداری مگه…گفتم بد تنهام میترا…مگه خوابم میگیره…دلم نگاهتو و صداتو میخاد…کاش پیشم بودی،نوشت عزیزم.فردا پسرم مرخصی چند روزه اش تموم میشه…برمیگرده سر خدمتش.بعدش بیشتر همدیگه رو میبینیم…نوشتم سلامتی باشه…نوشت در ضمن ممنون از کادوهات،خیلی خوشحال شدن…درست نیم ساعت بعدش.برام سحری آورد.گفت بخور بگیر بخواب. کمی بغلش کردم…صبح ساعت۶بود زنگ خونه رو زدن…پسر میترا بود.گفتم جانم مهدی جان…اینوقت صبح طوری شده…خیلی پسر با ادب و مذهبی و معتقد و سر به زیریه،گفت عمو علی خواهرم بهم گفت مامانم حلالت شده…خودش نمیدونه من هم میدونم…ولی تو رو خدا مواظبش باش تموم زندگیش زجر کشیده…دیشب وقتی از پیش شما برگشت تازه برای اولین بار دیدم از ته دل میخنده.گفتم شک نکن…عمو جان من از مادرت بدتر زجر کشیدم…گفت در ضمن ممنون از هدیه های قشنگت…گفتم انشالله کفش و کمربند دامادیت،خدا پدرتو بیامرزه…رو بوسی کرد و رفت…گفتم اول صبحه…ماشین گیرت نمیاد تا ترمینال بزار بیام برسونمت…گفت نه کمی پیاده میرم تا کسی سوارم کنه…گفتم نه راه ترمینال دوره برو پایین الان اومدم…هدفم بود باهاش بیشتر رفیق بشم…بلاخره اگه مادرش برام بچه بیاره این یک‌جور برادر ناتنیش میشد دیگه…بردمش تا ترمینال رسوندمش و کمی پول سر راهی بهش دادم…جوونهایی که خدمت رفتن ميدونند… پول سر راه که بهت میدن چقدر بدردت میخوره…گفت عمو علی الان با خیال راحت بقیه خدمت رو تموم میکنم…میدونی مردی هست مواظبش باشه…رفت من هم برگشتم…رسیدم خونه در رو زدن دیدم میتراست…محکم بوسم کرد.گفتم روزه ام رو باطل کردی،گفت علی خیلی آقایی… فهمیدم اومد پیش تو فک کرد من نفهمیدم رفت پایین دوباره برگشت بالا…آخه هرچی از پنجره نگاه کردم ندیدمش…از چشمی نگاه کردم داشت با تو حرف میزد.گفتم بهتر شد…بار بزرگی از روی دوشمون برداشته شد…گفتم فقط مونده زن من…گفت اونم میدونه من با اجازه اون صیغه تو شدم…گفتم نه دروغ میگی؟گفت روزه ام ها دروغم چیه…گفتم خدا راشکر.گفت خودم میدونم منو دوستم نداره…ازدواج اجباری اینجوریه…بعدشم من بدنم ضعیفه علی خیلی قویه و پر احساس زنی مث تو میخاد…گفتم خدا را شکر…اول سال تحویلی عصبی بودم‌ ناشکری کردم…ولی خدا راشکر…همه چی درست شد…تا بعد عید فطر که مدرسه ها باز شدن.گاه گداری هم رو می‌دیدیم… یا میومد مغازه من…البته من اصلا به سارا بی مهری یا کم وکسری نمیکردم…تازه چون دوباره نماز میخوندم…خیلی خوشش میومد…یکبار بهش گفتم سارا جان…هر وقت دلت سکس خواست بهم بگو…به جون دوتامون من عاشق سکس باهاتم تو نمیخای.گفت باشه ولی آروم… فهمیدم الان میخواد.گفتم عزیزم دوست دارم مث اون دفعه وحشی بشی…گفت نه خونه کثیف میشه.گفتم مگه دوست نداشتی،؟گفت خیلی خوشم اومد ولی علی خونه مون چی.گفتم دختر دایی خوبم…خودتو عشقه خونه چیه…میخوام بکنمت ابتو بپاشی بیرون کیف کنی…گفت ولی دردم میاد.گفتم خانوم معلم کوچولو درد لازمه سکس خشنه،گفت نمیدونم.گفتم لخت شو…روی تخت.گفتم داگی کن نترس…گفت باشه…دلم براش سوخت کوس کوچولو و سیاه سوخته ولی نرم و تردش رو به دهن گرفتم…گفتم آروم باش لذت ببر.گفت باشه علی جان.برام بخور.دلم میخواست…کوسشو برای اولین بار از ته دلم چنان خوردم که توش پر آب شده بود…بلند شدم گفتم حاضری گفت بکن که دلم داره آتیش میگیره…چنان کردمش که خودم نمیتونم بگم این سرعت سکس،رو از کجا آوردم… تا جیغش در اومد کشیدم بیرون…از اون کوس سیاه و کوچیکش یک‌جور آب پاشید روی کیر و خایه هام…که نگو نپرس چرب هم بود…نزاشتم در بره دوباره چنان کردمش که دادش در اومد…چنان پاششی داشت…گفتم خدایا این دختر به این ریزه میزه ای این حجم آب رو کجاش قایم کرده بود.برگشت سرپا لبهاشو انداخت توی لبهام.حالا نخور کی بخور…از جلو.کیرمو لای کوسش کردم…سینه های کوچولوش رو خوردم…دوباره دنبال لبهام بود…برم گردوند.من زیر بودم اون رو…کیرمو گرفت نشست روش…حتی میترا هم جرات اینکار رو نداشت…میگفت رحمم درد میگیره…کیرت همش نمیره داخل…ولی این کوسش چسبید به شیکمم.گفت خوبه.گفتم دمتگرم…گفت میترا هم میتونه…گفتم هیچکی نمیتونه…فقط کار خود کوچولو موچول

اش تکونش نده بزار داخلش باشه بدنم خودشو بهش وفق بده…به بهونه لب دادن و گرفتن فشارو بیشتر کردم رفت داخل ترش،گفت وای زرنگی نکن عجله نکن…درد میگیره…گفتم هیس خوشگله…چقدر غر میزنی،،گفت علی آقا عزیز دلم تنه درخت و میمونه…معمولی که نیست ساکت باشم.کشیدم بیرون…خندید.گفت انگار زایمان کردم دردش تموم شد.چقدره؟خسته نمیشی کمرت درد نمیکنه اینو هر روز با خودت اینطرف و اونطرف میکشونی؟؟نگاهش کن مث خرطوم فیله…به حرفش گوش ندادم.توی عمرم کوس به این تپلی و نرمی تا حالا نکرده بودم…تپلی و نرمی و قشنگی کوسش به کنار چقدر چشاش خوشگل بودن…وقتی هم چشاش خمار میشدن…ناز قشنگی توی چشما و صورتش پیدا می‌شد نمیتونستی ازش چشم برداری…دوباره کردم داخلش و چشماشو نگاه کردم.فهمید حالم خرابه پاهاشو قلاب کمرم کرد.گفت بکن پسر بد تو که حرف گوش نمیدی…بکن بزار دلت آروم بشه…چشاشو ببین انگار پلنگی که آهو شکار کرده چه ترسناک شده…خیمه زدم روی بدنش سینه بزرگ و کله گنده اش رو به دهن گرفتم و مکیدم توی دهنم…از پایین با کیرم آروم آروم حرکت رفت و برگشت توی کوسشو ادامه دادم…ولی آروم آروم… گفت آفرین پسر خوبم آفرین قربون پسر خوبم بشم…آی مامان چی خوبه…سینه هاشو میخوردم.‌…گفت ععععللللیییی،ادامه بده آبم اومد…آههههه آه…گفتم جانم بانوی خوشگل من…پاهاشو از دور کمرم شل کرد.گفت عشقم میشه درش بیاری…خیلی خوب بود…خدا تو رو ساخته برای کردن…دمتگرم توی تموم عمرم هیچوقت این حس رو پیدا نکرده بودم…کشیدم بیرون دور کیرم انگار بستنی آب شده بود…رفتم زیر آب یخ گرفتم شستمش…کیرمم از تب و تاب افتاد…برگشتم روی تخت یکوری خوابیده بود.بغلش کردم.پرسیدم چطوری چشم ابی،گفت عالی عالی،،ممنونتم…دیگه این چیزا رو یادم رفته بود…علی خوابم میاد.گفتم بگیر بخواب گفت نه نمیشه الانه که بیان دنبالم…علی گفتم جان علی…گفت یک چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی…گفتم نه اصلا…گفت دخترم میدونه زنت شدم.گفتم نه دروغ میگی؟گفت نه بخدا خوشحال هم شد…علی من چندساله مرد به خودم ندیدم…یکبار منو دید توی حموم داشتم خودمو میمالیدم…گفت مامان گلم میدونم حق داری…ولی چرا دوست پسر نمیگیری،؟گفتم نه عزیزم پدرت مرد خوبیه…ولی من هم دل دارم…الان هم خونه رو به اون سپردم…میدونه پیش تو هستم…گفتم قربون خانوم خوشگل خودم بشم…خوبکاری کردی بهش گفتی…گفت پسر بامن خوبتره ولی بزار سال پدرش رد شه بعد بهش میگم…گناه داره…علی نکنه قالم بزاری ها…باید عقدم کنی…دیدی صیغه شدم چیز زیادی ازت نخواستم که فقط عقدم کنی…گفتم میترا عزیزم من بهت دروغ نگفتم…خیالت راحت باشه زنده بمونم که انشالله عقدت میکنم…انشاله میشی مامان بچه ام…گفت واقعا میخای برات بچه بیارم…گفتم میترا حسرت توی دلم مونده…گفت فدات شم باشه…به امید خدا…گفتم حواست به من نیست ها.گفت چرا…گفتم تو آروم شدی پس من چی، گفت وای ببخشید…چطوری دوست داری.گفتم از پشت.گفت نه تو رو خدا الان نه.اذیت میشم جلوی پسرم و دخترم نمیتونم راه برم.میدونم پاره ام میکنه.گفتم عزیزم ازپشت کوس تنگتو بکنم…کونت مال وقتیه تنها بودیم میخام جیغ و دادت رو در بیارم.گفت نگو که اصلا نمیدم بهت ها…گفتم نترس دیدی من چقدر پسر خوبی بودم…گفت بیا بکن داگی کرد.کوسش از پشت مث یک تکه شیرینی رولت خامه ای بود یک تیکه بزرگ و لایه لایه…خواستنی و خوردنی…چند بار بوسیدمش،گفت بکنش عزیزم بکنش…خیسم…نخورش…گفتم باشه دوستش دارم…گذاشتم توی کوسش…کمرشو گرفتم…با ریتم مناسب و کم کم عمیق میگاییدمش.اروم انگشت شست دستمو دادم توی کون ناز و تنگش…خیلی خوشگل قمبل کرده بود…انگشتمو دراوردم.دودسته محکم کمرشو گرفتم… رگباری کردمش…آه و ناله زیادی می‌کرد.گفت عشقم نریزی داخلش خب…اگه دوسم داری…فکر آبروی من باش حامله میشم دلم نمیاد بچه رو بندازم اونوقت همه میفهمند ازدواج کردم میگن هنوز چیزی نشده شوهر کرده…منتظر بود شوهرش بمیره…گفتم چشم من که یک عمر حسرت به دل موندم۹ماه دیگه هم روش تا عقدت کنم…چند باری تا ته کیر رو دادم داخلش جیغ های کوچک میزد.تا آبم اومد کشیدم بیرون روی گودی کمرش و تپلی کونش ریختم…گفت آفرین آقای خوب وحرف گوش کن…همديگه رو تر و تمیز کردیم…چندتا بوسش کردم و رفت…من هم رفتم حموم…برگشتم اس داده بود…پسر و دخترم با هم رفتن خونه عمو شون…من موندم خونه…که یکساعت دیگه برم…میایی دنبالم بریم دور بزنیم…رفتم در خونه اش…خودمم شیک و پیک کردم…نگاهم کرد گفت انگار تازه دامادی،گفتم شک نکن…چون ازدواج اولم به دل خودم نبود…ولی این تمام خواسته خودمه…نشستیم توی ماشین…اولش بردمش مغازه خودم…ست زیبای کیف و کفش بهش دادم…هم خودش هم پسر دخترش…گفتم بهشون بگو خودت خریدی…گفت مرسی عزیزم…گفت پسرم خیلی دلش شکسته…گفتم انشالله درست میشه.جوونه.گفت برگرده از خدمت مغازه باباشو میدم خودش بچرخونه…درست زمانی تموم میکنه که من عقدتم…علی اونوقت خودت ب

یامک اومد.در رو باز بزار به بهونه برداشتن چیزی از انبار فقط۵دقیقه میام پیشت چون بهت قول دادم…ای وای این شماره منو از کجا داره…در رو نیم کش باز گذاشتم.ده دقیقه نشد اومد داخل.گفت باورت نمیشه نه…گفتم نه قربونت بشم…بغلش کردم. لب تو لب شدیم.گفتم خیلی ناز و خوشگلی…عشقی…گفت الان مستی…گفتم مستی و راستی…لبخند قشنگی زد.دستام روی کون نرم و گنده اش بود…گفت علی نکن تحریک میشم.بزار برای بعد که عقدت شدم…هر کار خواستی بکن.گفتم دمت گرم.خب الان چکار کنم.گفت ببین خدا میدونه دوستت دارم.دستشو گذاشت روی کیرم گفت اوه اوه چقدرم هست…سارا حق داره.شبها جیغ بزنه…گفت درش بیار ارضات میکنم تا مهمونام بر گردن پسر و دخترم هم که رفتن…بریم محضر زنت میشم.گفتم اینکه وعده سر خرمنه…بزار صیغه ات کنم…چندوقت بیا پیشم تا آخر عید که همه رفتن.گفت اگه بعدا دلتو زدم منو نخواستی چی،گفتم فدات بشم چرا نخوامت… بخدا ببین دخترت که الان ۲۰سالشه مجانی بدی بهم نمیخامش،ولی تو هرچی مهریه خواستی بهت میدم.خندید گفت باشه…بهت میگم بریم پیش حاجی امام جماعت مسجد.گفتم مرسی عزیزم.گفت حالا اون دستای مردونه خوشگلتو از روی باسنم بردار تا بتونم راحت کارمو انجام بدم…آخ خدا بدون اینکه بهش بگم نشست زیر پام اینقدر قشنگ برام این کیر گنده امو ساک زد که نگو و نپرس.بقران اشکم اومد…آبم اومد ریختم توی دستمال…نگاهم کرد گفت همیشه وقتی ارضا میشی اشکات میاد بیضه هات درد میگیره…گفتم نه قربونت بشم.ده سال زن دارم یک بار هم این کارو برام انجام نداده…گفت مگه میشه.گفتم حالا که شده.گفت خاک تو سر سارا حیف این آلت مردونه و خوشگل نیست…گفتم ای بابا اینم شانس منه…رفت دستهاشو شست.گفت خوب بود.گفتم نپرس ازم.فقط بهت میگم مثل و مانند نداری،بوسش کردم و چند تا سیب‌زمینی پیاز برداشت.گفت مثلا رفتم انباری سیب‌زمینی پیاز بیارم.گفتم اشکال نداره عزیزم…کاری داشتی فقط پیام بده.گفت بدو برو حموم دوش بگیر.پسر خوب باش توبه کن نجسی نخور.ماه رمضونه روزه بگیر خب.گفتم چشم عشقم…رفت من هم پریدم حموم همش فک میکردم توی خوابم…دوش گرفتم برگشتم لباس پوشیدم کمی فیلم دیدم اومدم بخوابم…ساعت۲رد بود.در زدن‌…پسر میترا بود اسمش مهدی هستش…سینی غذا دستش بود.داد بهم ازش تشکر کردم.گفت عمو علی مامانم میگه مردها زیادن میشه بعضی‌ها شون بعد سحری بیان خونه شما…بخوابن صبح میرن.گفتم قدمشون سر چشم…خوشحال شد.داشتم سحری میخوردم.دیدم پیام اومد.ممنونم که اجازه دادی،گفتم فدات شم عجب غذایی ساختی…نوشت رفتی حموم.گفتم آره غسل توبه کردم.میخام روزه بگیرم.نوشت آفرین آقایی…مهمونهاش اومدن و خوابیدن و رفتن…من موندم و تمیز کردن خونه.دم اذون پیام داد بیا مسجد محله…رفتم اونجا حاجی امام جماعت مسجد.بعد نماز صیغه ما رو خوند…برگشتیم خونه.قول گرفت کسی نفهمه خودش میاد پیش من…بعد افطار به بهانه تمیز کردن خونه من اومد پیشم.ارایش کمی کرده بود.خوشگل بود خوشگلتر هم شده بود.رسید نرسید بغلم کرد لب تو لب شدیم.گفت تا سالگرد همسرم صیغه تو هستم بعدش عقدم کن.گفتم چشم هر چی خودت بگی و بخوای، بلندش کردم سر دستم و بردمش اتاق خواب.گفتم لباساتو در بیار که توی کف دیدنت موندم.خندید آروم لخت شد.تازه برای اولین بار سینه هاشو دیدم چقدر بزرگ سفت و قشنگ بودن…سر بزرگ نوکشون قهوه ای پررنگ و گنده و گرد.ذره ای سینه هاش آویزون بودن…خیلی زیبا و کم…گفت تو رو خدا اینجوری نگاهم نکن…خجالت میکشم.گفتم هیچچی نگو ساکت باش…چقدر تو نازی…چقدر سفید و قشنگی…چرا اینقدر چشمات خوشگله…گفت تو چرا اینقدر زبون بازی…وایستادی اونجا فقط منو نگاه کنی…زود باش زیاد فرصت نداریم…من هم لخت شدم.گفت عاشق اینم که مرد سینه اش پر مو باشه.گفتم خدا را شکر.از یک امتحان سربلند بیرون اومدم…چون میترسیدم از پشمام بدت بیاد.شورتشو کشید پایین…اوخ چه کوسی…صاف بدون مو…گفتم دراز بکش روی تخت…پاهاتو بده بالا…چه کوسی داشت هر چی میخوردم سیر نمیشد.گفت تو کوس سارا رو هم اینجوری میخوری…گفتم هیچوقت نخوردم…مگه اون کیر منو خورد که من کوس اونو بخورم…اون از من چندشش میشه من چندشم نشه.؟گفت اوه پس مشکلتون زیاده…گفتم شک نکن…سینه‌های قشنگشو محکم میخوردم و میمکیدم میمالیدم…نمیدونستم چکارش کنم…اینقدری که بدنش زیبا بود…من بخاطر رفتار همسرم کوس زیاد میکردم.ولی میترا چیز دیگه ای بود و هست…کیر گنده ام راست بود.پاهاشو دادم بالا خودش با دستش آب دهن زد بهش.گفت علی جون من خیلی وقته رابطه ای نداشتم آروم بکن خب…دردمو نیاری که از اولین رابطه خاطره بد پیدا کنم…فک نکنی چون دوتا بچه آوردم دیگه بازه بازم.نه عزیزم.شوهرم مریض بود نمیتونست کاری بکنه…آروم گوشه لب قشنگشو بوسیدم.و آروم سر کیرمو آب زدم خیس بشه اونم کوسشو خیس کرد تنه کیرو با دستش گرفت و من هل دادم داخلش گفت اوف چقدر بزرگه…آخ آخ علی آروم ب

ه من خودتو میخواستم…افطاری خورد بلند شد.رفت…برگشت گفت علی گفتم جانم…گفت فردا هم بیام کمکت خیلی امروز خوب بود دلم باز شد.نفهمیدم کی وقت افطار شد،توی خونه پوسیدم…مدرسه ها تعطیله حوصله ام سر رفته…گفتم از خدامه دست تنها هم هستم تازه قدمت خیر بود فروشم عالی بود…اومد بره بیرون گفتم صبر کن نرو کمکم کن،تا ۱۱شب موند کمک کرد…شب برگشتنی از دم مغازه میترا رد شدیم…داشت میبست پسرش باهاش بود.گفت علی نگه دار سوار بشن خسته اند…گفتم باشه…نگه داشتم سوارشون کردم…خیلی زرنگ بود پیش پسرش و سارا سر سنگین بود.دو روز به عید مونده بود.داییم یعنی پدر زنم اومد.گفت علی حال مادرم خوب نیست شاید آخرین عیدش باشه امسال همه ۵روز اول خونه مادرم هستیم.گفتم خوش باشید.ننه ی شماست ننه من که نیست.من از باباو ننه ی خودم بیزارم بابا ننه ی شما رو میخام چکار کنم.؟گفت مشنگ مادر بزرگترها.گفتم میخام که نباشه.دایی خسته ام حوصله جر و بحث هم ندارم…گفت پس من سارا رو باخودم میبرم.گفتم چی بهتر؟برگشت نگاهم کرد. گفت دیوانه شدی،گفتم دایی چی میگی.دخترت روانیم کرده.اجاقشم که کوره.‌بقران شانسی گفتم خدا شاهده شانسی از دهنم پرید…گفت پس بالاخره فهمیدی…گفتم میدونستم ولی نمیخواستم به روتون بیارم که ببینم تاکی شما که اهل دین و خدا هستین این دروغ رو ادامه میدین…تازه فهمیدم چرا رضایت به ازدواج داده بهم…پس اون دکتر زیاد رفته بهم نگفته اونم ده سال…مگه شوخیه،،مادرم هم چون بچه برادرشه پشت اینو گرفته…وقتی رسیدم خونه رفته بود.نامه نوشته بود.علی پیشاپیش عيدت مبارک انشالله امسال برات سال خوبی باشه.باز هم حلالم کن…خوشحالم که دوستم داشتی عیبم رو به روم نیاوردی…بازم بهت میگم ازدواج کن حقته پدر بشی…داییم بهش گفته بوده این میدونه تو ازت بچه نمیشه،،خلاصه که رفت اولین عیدی بود که تنها بودم…حتی با پدر مادرم هم قهر بودم…فقط پیامک تبریک فرستادم و تبریک گفتم…ماه رمضون بود بی اعتقاد نبوده و نیستم…ولی رفتم کمی مشروب توی انبار داشتم آوردم و از غم دنیا درست قبل افطار خوردم…چون مغازه که نمی‌رفتم… آخه قبل عید خوب کاسبی کرده بودم داشتم استراحت میکردم…حتی نونوایی هم نمی‌رفتم… خیلی دمغ بودم…بالاخره زنم بود.به هم عادت کرده بودیم…نبود دمق بودم.دو روز بود جایی نرفته بودم…ماشینم تکون نخورده بود…توی چرت بودم سرم هم داغ بود.نزدیک افطار زنگ خونه خورد.از چشمی دیدم میتراست.در رو باز کردم.۱کاسه اش دستش بود.عید و تبریک گفت…گفتم ببخشید اولین عید درگذشت همسرتون بود نتونستم بیام خونه شما سر سلامتی…ببخشید.گفت علی آقا توی ماه رمضون چیزی نوشیدی.گفتم نه چی،گفت دروغ نگو ماه رمضونه…اش رو داد بهم.گفت علی آقا میشه قابلمه بزرگه سارا رو بهم بدی امشب مهمون دارم قابلمه خودم کوچیکه…گفتم من نمیدونم کجاست خودت برو بردار…اومد داخل من در رو بستم…اش و گذاشتم روی میز عسلی رفتم که قاشق بیارم.واقعا گشنه بودم…دیدم خم شده توی کابینت قابلمه رو بیرون بکشه…عجب اندامی داشت…خیلی زیبا بود زیر چادر سفید قشنگش هیکلش محشر بود.از پشت بغلش کردم.سر بلند کرد.جیغ کوچیکی زد.گفتم هیس آهوی کوچولوی من…بالاخره شکارت کردم.گفت علی آقا بخدا الان مستی نمیفهمی چیکار میکنی، ولم کن.گفتم داد بزنی مهمون هم داری پسرو دخترت هم هستن.برات بد میشه.اشکش اومد.گفتم هوی چته نمیخوام بخورمت که…برگشته بود از روبرو توی بغلم بود.چشمای قشنگ آبیش خیس بود.لبهاشو آروم بوسیدم.گفت روزه ام.نکن.گناهه.گفتم چی گناهه.صیغه ات میکنم.گفت نه مگه من زن هر جایی هستم که صیغه ام کنی،گفتم عقدت میکنم.گفت نه نمیشه سارا دوستمه.گفتم سارا اجاقش کوره بهم رضایت داده نامه کتبی داده ازم خواهش کرده ازدواج کنم.تازه ازم حلالیت هم خواسته که ۱۰سال بهم دروغ گفته.گفت پس بلاخره بهت گفت.گفتم یعنی تو هم میدونستی،؟گفت آره چندبار میخواست بهت بگه نمیتونست.گفتم الان هم نگفت خودم شانسی فهمیدم.توی همین حین بغلش کردم.دوباره بوسیدمش.گفت علی آقا ولم کن برم.بخدا ابرو دارم روزه ام.گفتم تا بوسم نکنی نمیزارم،بری،گفت نه من و تو حلال هم نیستیم.گفتم عزیزم خوشگل خانوم وقتی دوتا مون راضی باشیم یعنی حلال هم هستیم.گفت باشه پس بزار برای بعد.گفتم نه بری دیگه نمیایی…گفت علی جون بخدا میام.قسم میخورم بیام پیشت.گفتم کی میایی.گفت آخر شب خوبه.گفتم قسم بخور.میترا…دروغ نگی ها.گفت بخدا اگه الان بزاری برم.اخر شب به بهونه چیز دیگه میام واسه ات شام هم میارم.تو رو خدا بزار برم…ابرو دارم دیرم شد…مگه نمیگی منو دوستم داری.گفتم خیلی زیاد.گفت پس بزار برم.من هم دوستت دارم بخدا راست میگم…گفتم باشه برو عزیزم…قابلمه رو برداشت تا اومد بره شترق کوبیدم روی کپلش برگشت خندید.گفتم قربون خنده های قشنگت…رفت…دم در گفتم میدونم بر نمیگردی ولی برو…اش رو خوردم کمی فیلم دیدم…ساعت۱۱شب بود برام پ

ه شوهر خوبم علی جون پسر عمه جونم…چکارت شده…چیزی نگفتم کیرم و کوسش خیس بود…محکم کوبیدم داخلش جیغ جیغش بلند شد.علی بخدا رحمم پاره شد.وای مامان دیوونه شده…کوس کوچیکش دیگه جا نداشت.اولین بار بود بخدا اولین بار…باورتون نمیشه خودش لب داد بهم خودش لب داد…گفتم جانم آهان لبهای خشک شده بدون رژ لبش رو مکیدم…زبونمو دادم دهنش و تلمبه زدم.اینو بگم چون کیرمو نمی‌خورد من هم اصلا کوسشو نمیخوردم…سینه هاش هم سفت بودن ولی ریز هستن…دلچسب من نیستن…ولی لبهاشو ول کردم سینه هاشو مکیدم نوکشو گاز گرفتم…محکم سرمو فشار داد به سینه اش…این نیم وجبی سیاه سکس خشن دوست داشت…داد زد بکش بیرون بکش بیرون منفجر شدم.تا در آوردم چنان ابی با فشار از کوسش زد بیرون که انگار لوله اصلی آب شهری ترکیده.۴متر می پاشید اونطرف…گفتم کجا بودی تو تا حالا…خنده هیستریکی کرد و گفت همینجا.تو خبر نداشتی…گفتم دمت گرم…چند بار پاشش انجام داد.بعد یک عمر تازه فهمیدم این احمق چه گرایشی داره وچه فانتزی دوست داره…فقط چون مذهبی هستش این حس رو توی خودش کشته…به خودش و من ظلم کرده…آبش تموم شد دوباره چپوندم توش و تند تر تلمبه زدم…تا کشیدم بیرون دوباره ازش آب پاشید بیرون…لبهاشو بوسیدم…گفتم بدترکیب خانوم من…مگه لال بودی تا الان بگی خشن دوست داری.باز هم لبخند تلخی زد…دوباره و چندباره بوسیدمش…دمر خوابوندمش فهمید کون میخام.گفت بخدا گناهه اگه اونجا بکنی اصلا نمیبخشمت…گذاشتم کوسش اینقدر کردم که توی دو دقیقه بگم صدتا بیشتر تلمبه زدم تا ارضا شدم…کشیدم بیرون نریختم داخلش…روی کمرش تا موهاش پر آب کیر بود.گفت وای مامان همه خونه ام نجس شد…دویید توی حموم…بعد چند دقیقه رفتم پیشش…مشغول شستشو بود…گفتم دختر تو به این کوچیکی این همه آب کجای کمرت بود.گفت ببین بار اول و آخرت بود.الان باید تموم خونه رو از سر نو بشورم بسابم. گفتم خنگه از زندگی لذت ببر…دیدی چه حالی شدی.گفت علی برو زن بگیر چرا به من گیر میدی.گفتم سارا میرم ها.فردا نگی چرا رفتی.؟گفت بقران به این شب ماه رمضون قسم برو بگیر راضیم.من مال این کارها نیستم…مامانم منو اینجوری تربیت کرده…گفتم ریدم به تربیت خانوادگیت…جرات نداشت جوابمو بده…فقط باهام قهر می‌کرد.گفتم قهر نکن حرف زدی ها…گفت برو بگیر ازت بیزارم.گفتم باشه پس حسمون دو طرفه است…برگشت نگاهم کرد رفت پی کارش…فرداش دیگه باهام قهر کامل بود.گفتم ببین من که میرم مغازه روزه هم نمیگیرم ولی برو از هر مجتهدی که میخوای بپرسی بپرس روزه نمازت درست نیست…اصلا آدم قهر که روزه نمازش درست نیست.گفت تو نمیخواد شرعیات یادم بدی…گفتم زنگ بزن پشت گوشی بپرس…بهت قول میدم هیچ کدومش درست نیست چون من هیچوقت ازت راضی نبوده و نیستم.زدم بیرون.ظهر بعد اذون موقعی که سرم خیلی شلوغ بود اومد پیشم.مغازه ام شلوغ بود شاگرد هم نداشتم همه هم خانوم بودن.و برای اینکه تخفیف بگیرن خودشیرینی میکردن…چندتایی هم که مشتری و رفیق خودم بودن به اسم کوچیک صدام میکردن.تموم مشتریام آرایش کرده سانتی مانتال مانتویی زیبا.بودن…تنها کسی که چادری بود و بدون آرایش همین خانوم من بود که اومد داخل.گفت کارت دارم.گفتم برو پشت میز دخل بشین سرم شلوغه چندتایی کارت بکش…گفت باشه…اومده بود کارم داشت درگیر مشتری ها شدیم…چادرش رو گذاشته بود کنار کنار بخاری نشسته بود.فقط کارت میکشید و پول می‌گرفت.اصلا حواسش نبود نزدیک افطاره خودمم ناهار نخورده بودم.گرسنه بودم…رستوران کنار پاساژ دم اذون باز بود. براش اش و فطیر سفارش دادم با چایی شیرین آوردن… دم افطار بازار کمی خلوت شد…گفت تو که ناهار هم نخوردی چرا روزه نمیگیری…گفتم سارا کاری به کار من نداشته باش…بهشت مال تو بزار ما توی جهنم خودمون بمونیم…من که دنیام جهنمه…بزار عاقبتم هم جهنمی بشه دیگه…گفت خدا نکنه…چرا دنیات جهنم باشه…گفتم سارا تنها دلخوشی من مثلا تویی…این هم زن من…خانوم‌های دیگه التماس کیف و کفش منو می‌کنند تو زن منی اینجوری لباس پوشیدی…نه ارایشی،نه تیپی نه دلخوشی…الان چکارم داری.گفت علی منو حلال کن…من همینطوری هستم…نمیتونم خودمو جوری که تو میخوای درست کنم…علی زن بگیر راضیم…امروز با حاجی امام جماعت مسجد حرف زدم اونم حرفهای تو رو زد…زن بگیر خوش باش ولی به کسی نگو…الکی منت گذاشتم سارا ما میتونیم باهم خوش باشیم ولی تو نمیخوای…گفت نمیتونم نمیتونم…میفهمی…از دیشب تا امروز ظهر تموم اتاق خواب رو دوبار آب کشیدم هنوزم دلم صاف نشده…گفتم پس بنویس امضا کن انگشت بزن.که راضی هستی شوهرت که من هستم دوباره ازدواج کنم.من حوصله بابا ننه تو رو و دادگاه و اینطرف اونطرف رو ندارم.گفت من بهت میگم کسی نباید بفهمه،گفتم باشه الان میگی فردا شر میشه.گفت باشه هرچی تو بگی،کاغذ دادم با تمام جزئیات نوشت و انگشت زد امضا کرد.گفتم مطمئنی؟گفت تو هم همینو میخواستی دیگه.گفتم ن