ru
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Открыть в Telegram

📈 Аналитический обзор Telegram-канала شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 24 929 подписчиков, занимая 1 301 место в категории Книги и 13 554 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 24 929 подписчиков.

Согласно последним данным от 13 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -524, а за последние 24 часа — -9, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 12.92%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 4.39% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 3 224 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 1 096 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Описание и контентная политика

Описание канала не предоставлено.

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 14 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

24 929
Подписчики
-924 часа
-997 дней
-52430 день

Загрузка данных...

Привлечение подписчиков
июль '26
июль '26
+6
в 0 каналах
июнь '26
+4
в 0 каналах
Get PRO
май '260
в 0 каналах
Get PRO
апрель '26
+6
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
январь '26
+18
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '250
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+2
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '250
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+3
в 0 каналах
Get PRO
август '25
+3
в 0 каналах
Get PRO
июль '250
в 0 каналах
Get PRO
июнь '25
+1
в 0 каналах
Get PRO
май '250
в 0 каналах
Get PRO
апрель '250
в 0 каналах
Get PRO
март '250
в 0 каналах
Get PRO
февраль '25
+17 430
в 0 каналах
Get PRO
январь '25
+1
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '240
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+723
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '24
+2 633
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+94 620
в 0 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
15 июля0
14 июля+2
13 июля0
12 июля0
11 июля0
10 июля+1
09 июля0
08 июля0
07 июля0
06 июля0
05 июля0
04 июля0
03 июля0
02 июля+3
01 июля0
Посты канала
sticker.webp0.09 KB

2
در حالی که داشت تلاش میکرد تا تلنبه هاش عمیق تر باشه لذت منو به اوج رسوند ، ۳ دقیقه نشد که احساس کردم ارضای کامل شدم . دیگه دلم نمی خواست و گفتم رضا بیا . چند دقیقه طول کشید گفت دستمال !!!گفتم بریز رو شکمم . رضا آهی کشید و‌یهو کیر درازشو از تو کسم بیرون کشید و ریخت رو شکمم ، اینقدر زیاد بود که نافم پر از آب منی داداشم بود . نگاهش کردم و بهش لبخندی از روی رضایت زدم و بلند شدم رفتم سمت دستشویی . تو دستشویی با دستم آبشو از رو شکمم پاک میکردم ولی بوش تو دماغم بود . عجیب حس جندگی میکردم . تو خونه خودم ، رو تخت خواب خودم به برادر خودم کس داده بودم ، آب کیر برادرم رو تن عریانم بود و‌بوی آب منیش توی کلبه عشق منو شوهرم پیچیده بود. تا مدت ها موقع سکس با شوهرم این تصاویر باعث ارضای بیشترم میشد . چشمامو می بستم و رضا برادرم را تصور میکردم که با اون کیر بزرگ داره از کس منو میگاد . و الان بعد از سالها هنوز هم موقع سکس این تصویر باعث رضایتم از سکس با شوهرم میشه... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
362
3
من و برادرم رضا #تابو #برادر چند ماه از ازدواجم می گذشت ، کمی از رفتارهای شوهرم و خانواده اش ناراحت بودم . اما بازم ترجیح میدادم مستقل باشم و همین استقلال بهتر از زندگی تو خونه پدری بود . هرجور دلم‌میخواست لباس میپوشیدم ، تا دیر وقت میخوابیدم ، چادر لازم نبود سرم کنم و در هر حال بهتر بود اما رفتارهای شوهرم و مخصوصا خانواده اش متناسب نبود ، خانواده ما اصولی داشت اما با فرهنگ تر از خانواده شوهری بودن . من یک برادرم دارم که حدود دوسال ازم بزرگتره و کلا هم خوش لباس تره و هم خیلی باکلاس تر از شوهرمه . پنج شنبه ساعت حدود ۱۲ بود که زنگ در به صدا دراومد . -کیه؟ -سلام‌منم آبجی برادرم بود که دلم براش خیلی تنگ شده بود . اومد تو ، بغل کردیم همو . خوش و‌بش کردیم و دعوتش کردم تو و براش میوه آوردم . -کی‌اومدی داداش؟ و از این صحبتا . من یک شلوارک طوسی خیلی چسبون پوشیده بودم ولی متوجه شدم برادرم بیشتر ساق پاهام براش جلب توجه کرده . اولین بار بود که خواهرشو با شلوارک جذب و‌کوتاه میدید چون توی خونه خودمون مادرم همیشه میگفت دامن بپوش یا شلوار گشاد . کمی بعد بهم گفت موهاتو‌زدی؟؟ لبخندی زدم و دستمو کشیدم به ساقم و گفتم اره ولی میخاره 😅😅😅😅 از زندگیم پرسید و منم تا دلم میخواست حرف زد و‌گله کردم و داداشم تایید کرد و‌ درکم کرد . یک ساعتی گذشت و‌من هی میرفتم آشپزخونه سر به غذا میزدم و کارامو انجام میدادم و داداشم هم همراهیم میکرد و باهام میومد تو آشپزخونه و حرف میزدیم . احساس میکردم رضا خیلی بهم نزدیک میشه . از اینکه توی اون حالت دلتنگیم داداشمو میدیدم خیلی احساس خوبی داشتم اخه ما خیلی همدیگه را دوست داشتیم و تو خونه همیشه با هم بودیم . شیطنت هایی هم داشتیم و همین باعث میشد من یکم دلم بخواد از چهارچوب روابط متاهلی بیرون بیام ولی از اونجایی که من زن بودم نباید اقدامی میکردم . شوهرم هم از راه رسید و کلی با داداشم حرف زدن و نهار خوردیم و برگشت سر کار . من مشغول استراحت بعد نهار و برادرمم با شلوارکی که از شوهرم بهش دادم رو کاناپه لش کرده بود ولی انگار میخواست چیزی بهم بگه و نمیتونست چون چند بار حرف تکراری زد اونم راجع به زدن موهای پاهام . (البته که اون موقع لیزر اندازه اپیلاسیون طرفدار نداشت . ) توی همین کش و قوس رضا بلند شد و از جیب شلوارش به کاغذ پرینتی به من داد . عنوان این بود : فریبرز و خواهرش بهم گفت اینو بخون جالبه شروع به خوندن کردم و با خوندن چند خط ، داستان جالب شد ، وای داستان سکس برادری با خواهرش بود هنگام مراسم ازدواج برادر بزرگترش . هرچه بیشتر خوندم بیشتر خواستم ادامه بدم . متوجه هیچ چیزی نبودم دیگه . احساس کردم وسط پام نمناک شد . به ته داستان رسیدم و با تحریک کامل رو به رضا کردم و به جمله آخر داستان خندیدم و برا رضا تکرار کردم: نوشته داماد مادرم شدم . احتمالا رضا از صورتم کاملا متوجه شهوت توی تمام وجودم شده بود چون اومد سمتم دستمو گرفت . داشت قلبم میزد بیرون . بهش گفتم دوباره؟!؟! و دلم میخواست ولم نکنه که البته اونم همین کارو کرد . بغلم کرد و یه چیز سفت فشار داد به بدنم . گفتم رضا درو از پشت قفل کن . رضا گفت مگه کسی غیر ……(شوهرم) کلید داره؟!؟! گفتم خب خنگول همون دیگه و خندیدم که رضا تازه دوزاریش کامل افتاد پرید درو فورا قفل کرد و‌برگشت پیشم بغلم کرد و خوابوندم رو زمین و شروع کرد گردنمو بوسیدن کاملا در اختیارش بودم ، شروع کرد لباسمو‌دراوردن و‌منم تشنه کیر بودم که چشمامو باز کردم گفتم فرش زبره پاشو بریم تو اتاق خواب . دستمو گرفت و بردم سمت اتاق خواب . به سرعت رفتیم و وقتی دنبالش میرفتم و میدیدم دستمو تو دستش داره و‌ منو به سمت تخت میبره شهوت خالی بودم . رو تخت دراز کشیدم و‌پرده پشت پنجره را آروم کنار زدم تا توی حیاتو ببینم چون میترسیدم شوهرم موقع برا یه کاری بیاد خونه چون قبلا هم این کارو کرده بود . رضا شلوارکمو داد پایین و اومد شورتمو بکش پایین که ناز کردم گفتم نه. راستش هنوز برام سخت بود . رضا گفت فقط یذره بکش پایین بزارم روش. اینو که شنیدم بدنم از شهوت لرزید و تو چشمای برادرم نگاه کردم بهش گفتم فقط روش!!! گفت باشه ولی دیدم تف زد سر کیرشو تنظیم کرد وسط رونام . وای فهمیدم کارمو امروز میسازه . با احساسی خوشایند و لبخندی ملیح تو چشمای برادرم نگاه کردم و با شیطنت گفتم چه برا خودش وسطم میزاره . وجودم پر از شهوت بود و دوباره پرده اتاق را کنار زدم و حیات را دید زدم که احساس کردم یک چوب سفت گوشتی وارد بدنم شد. خیلی بزرگتر از شوهرم بود . احساس کردم تمام وجودم داره لذت میبره . (بعدها داداشم گفت صورتت سرخ شده بود مثل لبو ) . برا یک لحظه از خود بیخود شدم . پرده را رها کردم ، بیخیال هر اتفاقی شدم ، چشمامو بستم و‌از این فرصت بدست اومده نهایت استفاده را بردم ، رها زیر پاها و بدن برادرم
358
4
sticker.webp
1 193
5
رام. وقتی این کارو کرد و برجستگی باسنشو دیدم برق از کله‌م پرید که چقدر خوش فرمه. باسنشو بالا داد و منم نشستم رو پاش و کیرمو لای کسش فشار دادم تا بره تو . واای چون پاهاش جفت بود داخل کسش خیلی تنگ تر شده بود. منم داشتم روی این کون خوش فرم و با تلمبه زدن دیوونه میشدم. قبل اینکه ارضا شم ازش پرسیدم آبمو چیکار کنم گفت بریز توش. عمل کردم. بستمش. منم تند تند تلمبه میزدم. از اونجایی که من دوست دارم وقتی ارضا میشم چهره طرفم رو ببینم… بهش گفتم ببینمت سارا. اونم با اون چهره خوشگلش با لبای خوش‌فرم و قرمزش با اون چشمای درشت که الان خمار بود و موهای بلند مشکیش سرش رو چرخوند و نگام میکرد. خیلی زیاد شهوتی شده بودم و بعد چند لحظه ارضا شدم و آبمو رو ریختم توش. بعدش جفتمون بیحال و توی سکوت چند لحظه همو بغل کردیم. بعدش کم کم آماده شد و خواست بره خونه دختر خاله‌ش. همو بغل کردیم. و ازم تشکر کرد بخاطر امروز. بعد از اون روز هنوز نتونستم ببینمش. یعنی راستش خیلی ریسکیه و اگه مهدی بفهمه خیلی بد میشه. منم ریسک نکردم دیگه. و فقط تو اینستا گاهی باهم حرف میزنیم. ولی اون به شدت وابسته شده! یعنی بعد اون سکس وابسته شده. پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
1 204
6
خونه دختر خالم. گفتم کدوم دختر خاله‌ت؟ بیام برسونمت؟ گفت که همون که نزدیک خونه خودتونه. میخوام پیاده برم. منم گفتم از اینجا رد شو که دم در خونه ببینمت. گفت باشه. کمی به خودم جرات دادم یه تیر تو تاریکی انداختم که حداقل بیا داخل یه چایی بخوریم بعد برو خونه دختر خاله‌ت. اونم قبول کرد و گفت که در حد یه چایی می‌تونم بمونم ولی باید زود برم. من لای در رو باز گذاشته بودم تقریباً ساعت‌های ۳ درو باز کرد و اومد داخل. راهنماییش کردم و اونو به اتاقم بردم روی مبل نشست و منم روی مبل روبرو نشستم. خاله سارا تقریبا ۴۰ سالشه و قدش تقریبا بلنده و بدنش خوش فرمه. مخصوصا باسنش. کمی حرف زدیم و احوالپرسی های معمول. رفتم براش چایی آوردم و کنار همدیگه چای خوردیم. خیلی لباس پوشیده‌ای تنش بود و خیلی ریلکس نشسته بود ولی می‌تونستم حس کنم که اونم مثل من کمی داغ شده!! به خاطر همین کم کم نزدیکش شدم. نمی‌دونستم باید از کجا شروع کنم به خاطر همین اول لابلای حرف زدن دستمو تماس میدادم با رونش. چند ثانیه‌ای به همین شکل گذشت و من ضربان قلبم خیلی تند شده بود توی چشمای خاله سارا هم می‌دیدم که خیلی شهوتی شده به خاطر همین به خودم جرات دادم و دستم رو گذاشتم روی رونش. و سر انگشتامو میکشیدم روی رونش چند ثانیه گذشت و الان رون خاله سارا کامل توی دستم بود.کم کم خاله سارا داشت تحریک می‌شد چون دستم رو محکم گرفت و روی رونش فشار داد اون لحظه متوجه شدم که باید بیشتر پیش برم به خاطر همین فوراً نزدیکش شدم و صورتم رو نزدیک صورتش بردم لبامو بردم در گوشش و آروم گفتم خاله سارا من خیلی ساله که دوس دارم مال من باشی و خیلی از این سالا بهت فکر کردم. حین حرف زدن عمداً صدام رو می‌کشیدم تا نفسم به گوش خاله سارا و دور گردنش بخوره همزمان دستم رو روی رونش تکون می‌دادم و داشتم بیشتر تحریکش می‌کردم چون موهای گردنش سیخ شده بود و داشت بدنش رو پیچ و تاب میداد. دستم رو بردم لای پاش و آروم لای پاش رو لمس می‌کردم. لبام می‌کشیدم لای گردنش و روی صورتش ریز ریز بوسش می‌کردم تا به لب‌هاش رسیدم لب پایینش رو توی دهنم میک می‌زدم و همزمان لای پاش رو می‌مالیدم چند لحظه بعد خاله سارا توی بغلم ولو شده بود و شهوت توی چهرش موج می‌زد. دستم رو بردم زیر شلوارش و از روی شورتش اونجاش رو می‌مالیدم. قشنگ میتونستم حس کنم که چقدر خیس شده و چقدر داغ شده. آروم انگشت وسطم رو روی چ و چ و لش می‌مالیدم. دقیقاً اون برجستگی چوچول رو زیر انگشتم خیلی آروم لیز می‌دادم. همزمان داشتم لبای خاله سارا رو می‌خوردم. برام قطعی شده بود که قراره امروز خاله سارا توی بغلم باشه و باهاش س** داشته باشم. آروم آروم کمر شلوارش رو آوردم پایین و همزمان خودش شورتش رو درآورد منم دستمو دوره کمرش گرفتم و کشیدمش سمت وسط مبل که بتونم اونجاش رو بخورم. لبام رو گذاشتم روی کسش آب دهنم رو ریختم روی چوچولش خودشم خیلی خیس شده بود بخاطر همین خیلی خوب می‌تونستم زبونم رو روی چوچولش بلغزونم. داشتم خیلی شهوت برانگیز ک سش رو می‌خوردم چوچولش رو کامل می‌کردم توی دهنم میکش می‌زدم. اینقدر اونجاش رو خوردم که داشت دیوونه می‌شد دستام رو بردم سمت بالا سینه‌هاش رو می‌مالیدم دیدم خودش پیراهنش رو بالا زد سوتینش رو بالا زد. منم سینه‌هاش رو توی دست فشار می‌دادم و نوک سینه‌شو لای انگشتام میمالیدم. اینقدر این کارو انجام دادم تا اینکه خاله سارا پاهاشو جمع کرد و بدنش شروع به لرزیدن کرد و صدای نفس‌هاش خیلی شدید و تند شد. سرم رو از لای پاش جدا کرد و به خودش میپیچید. ارضا شد. خیلی هم شدید ارضا شد. و من خیلی لذت می‌بردم ازین موضوع. رفتم کنارش بغلش کردم و میبوسیدمش. سرش رو پایین گرفته بود .یه جورایی خجالت میکشید. خواستم صورتشو نگاه کنم نذاشت. و سفت تر چسبید بهم. دستش رو برد سمت اونجام و از روی شلوار آروم میمالید اونجامو. منم شلوار و شرتم رو درآوردم اونم اونجامو توی دستش گرفت و آروم اونجامو میمالید. کم کم خودمو کشیدم روش و توی بغلش دراز کشیدم و لباشو میخوردم. آروم سر کیرمو تماس میدادم با کسش. کمی که گذشت نشستم لای پاش و سر کیرمو میمالیدم به چوچولش میکشیدم وسط کسش. حسابی شهوتی شده بودیم. سر کیرمو آروم گذاشتم لای کسش و فشارش دادم. کم کم کیرم داشت میرفت داخل و داشتم یه لذت فوق العاده رو تجربه میکردم. تنگی و داغی و خیسی داخل کسش بدجور دیوونه‌م میکرد. چهره خاله سارا با اون همه خوشگلی الان داغ و سرخ شده بود و شهوت توش نمایان بود. و این بیشتر منو وحشی میکرد. کیرمو آروم آروم تا ته بردم‌تو کسش. و آروم عقب کشیدم. کم کم این کارو سریع ترش کردم و داشتم خیلی خوب عقب جلو میکردم کیرمو. چند لحظه ای به همین شکل گذشت و چون دوست داشتم جوره دیگه هم خاله سارا رو بکنم و ارضا شم بهش گفتم که برگرده و باسنش رو بالا بده ب
1 065
7
سارا، خاله ی دوستم #دوست_دختر من اسمم فرزاده. ۳۳سالمه. مجردم. قدم ۱۸۴ وزنمم ۸۶ کیلوه. من یه رفیق دارم به اسم مهدی‌. تقریبا ۱۵سال میشه که با همدیگه رفیق هستیم در این حد که تموم اهالی محل و فامیل های نزدیک می‌دونستن که من و مهدی خیلی با همدیگه رابطه نزدیکی داریم. مهدی یه خاله داشت به اسم سارا که خاله دوم مهدی محسوب می‌شد. تقریباً ۱۰ سال پیش شوهرش رو توی تصادف از دست داد. خیلی کم پیش میومد که من خاله سارا رو ببینم. چند سال پیش در خونه پدر مهدی منتظر مهدی بودم که خاله سارا رو اونجا دیدم. خیلی احوالپرسی گرمی با من کرد و از کارم پرسید بعدش پرسید که زن گرفتم یا نه؟ منم خیلی تحویلش گرفتم و گفتم بله همون شرکت قبلی کار می‌کنم و هنوز تصمیمی برا ازدواج ندارم. اون روز به همین شکل گذشت و تموم شد ولی یه حسی و دلم می‌گفت که بازم میبینمش ولی به شکلی دیگه!! تقریباً دو سال پیش صبح زود که داشتم می‌رفتم سر کارم توی خیابون اصلی دیدم خاله سارا داره میره سمت چهارراه منم تا متوجه شدم سریع رفتم سمتش و شیشه رو پایین دادم و گفتم سلام خاله سارا فرزادم سوار شین جایی می‌خوایم برسونمتون. وقتی خودمو معرفی کردم خیلی خوشحال شد و خیلی زود داره عقب رو باز کرد و نشست. دقیقاً وسط صندلی نشست طوری که کامل از توی آینه می‌تونستم ببینمش. اون روز خیلی به خودش رسیده بود و خیلی خوشگل به نظر میومد بوی عطر و آرایشش که با همدیگه قاطی شده بود یشتر مجابم می‌کرد که نگاش کنم اونم کامل داشت منو نگاه می‌کرد کم کم داشتم داغ می‌شدم و دوست داشتم می‌تونستم برم صندلی عقب تا می‌تونم ببوسمش و لمسش کنم. ولی چون مسیر کوتاهی بود و خیلی با همدیگه تعارف داشتیم نمی‌تونستم کاری کنم وقتی به مقصد رسیدیم بهش گفتم می‌خواین منتظرتون باشم؟ گفت که نه ممکنه کارم طول بکشه شما برین. خیلی ازم تشکر کرد و رفت. ولی من خیلی جذبش شده بودم و دوست داشتم مال من باشه ولی نتونستم کاری کنم. بعد اون روز دیگه ندیدمش. من پارسال پدرم را از دست دادم و این موضوع قطعاً به گوش خاله سارا رسیده بود ولی تو مراسم ختم با اینکه خیلی از فامیلای نزدیک مهدی به مراسم اومده بودند ولی خاله سارا نیومده بود. منم تقریباً کلاً فراموشش کرده بودم و اصلاً توی ذهنم نبود تا اینکه تقریباً دو هفته پیش توی شیرینی سرای کنار خونمون دیدمش و کلی با همدیگه احوالپرسی کردیم و بهش گفتم اگه جایی میرین برسونمتون. با اینکه دخترش که کلاس دومه همراهش بود ولی فوراً قبول کرد و گفت زحمتتون میشه البته مسیرم زیاد دور نیست می‌خوام برم خونه دختر خالم. که تقریبا دو کوچه پایین تر از ما هستن. از شیرینی سرا تا خونه دختر خالش مسیر زیادی نبود و خیلی زود رسیدیم به اونجا وقتی خواست پیاده بشه بهم گفت که بهت تسلیت می‌گم که پدرت را از دست دادی و معذرت خواهی کرد که نتونسته توی مراسم ختم شرکت کنه بعدش گفت شماره‌م رو نداشته که بهم تسلیت بگه منم فوراً حس کردم منظورش اینه که شمارت رو بهم بده منم فوراً بهش گفتم شمارتون بدین که اگه کاری داشتین براتون انجام بدم. گوشیمو دستم گرفتم و به عقب چرخیدم و صفحه گوشیو گرفتم سمتش گفتم که شمارت رو برام بزن اونم دستشو آورد گذاشت روی دستم و شمارش رو وارد کرد. یه حس خیلی عجیبی توی دلم به وجود اومد و فوراً بدنم گر گرفت دوست داشتم همون لحظه و همونجا بغلش کنم ولی نمی‌شد. خیلی حس جالبی داشتم و خیلی هیجان داشتم. همون روز دم غروب دیدم که با دخترش داره به سمت خونه میره منم با ماشین پشت سرش بودم بهش زنگ زدم بهش گفتم که داری پیاده‌روی می‌کنی که شکمتو آب کنی؟ اونم با خنده جواب داد که فرزادی؟ گفتم آره خودمم گفت مگه کجایی؟ گفتم پشت سرتونم اونم گفت که باید برم چند تا خرید کنم و برم خونه منم گفتم باشه خوب مراقب خودت باش و خداحافظی کردیم. شبش بهش پیام دادم احوالپرسی کردم و اونم خیلی تحویل گرفت آیدی اینستاگرامشو داد و گفت بیا اونجا پیام بده منم فوراً رفتم تو اینستاگرام و بهش پیام دادم. اولای صحبتامون در مورد زندگی و سختی‌هاش و اینجور مسائل بود ولی من خیلی دوست داشتم زودتر بحث رو ببرم به سمتی که بتونم بغلش کنم لمسش کنم به خاطر همین تمام تلاشم رو می‌کردم که باهاش یه قرار بزارم وقتی بحث رو به این سمت بردم خیلی زودتر از چیزی که تصور می‌کردم شرایط پیشرفت رفت و قرار شد که دو روز بعد توی محل کارم ببینمش. پیشنهاد محل کار به خاطر حالت رسمی بودنش خیلی محترمانه‌تر به نظر می‌رسید. خوشبختانه محل کار من نه توی ساختمون و نه توی فضای شرکت دوربین نداره و خیلی وقتا پیش اومده که همین جا با خیلیا س** داشتم. خاله سارا قبول کرد که دو روز دیگه ساعت ۵ همدیگرو ببینیم. خیلی اتفاقی روز بعد مادرم رفت خونه خالم و من توی خونه تنها بودم. تو اینستاگرام به خاله سارا پیام دادم و گفتم که کجایی و چه میکنی؟ دیدم گفت که می‌خوام برم
1 141
8
sticker.webp
1 433
9
اینم دخترم گفت دوست داری دختر باشه؟ گفتم آره گفت خیلی دوست دارم محسن دوست دارم برای خوب بودنت امشب تا صبح بهت کوس بدم اما زر میزد بعد از دومین بار کردن کوسش دوتایی خوابمون برد دو سه ماهی گذشت که یه روز رفتم خونه دیدم خوشحاله گفت من حاملم گفتم از کجا میدونی؟ گفت میدونم دیگه گفتم باشه فردا میریم سونوگرافی رفتیم راست می گفت باردار بود چند وقت بعد فهمیدیم دختره دوران بارداری بشدت خوبی سپری کرد و دخترم آتوسا به دنیا اومد و مثله خالش چشماش سبز بود و هم اینکه صحیح و سالم بود. واقعا خوشبختی الانمو مدیون برادر زنم موسی هستم برای اینکه باعث آشنایی من و شیدا شد. واقعا دو تا زن داشتن سختی های خاص خودشو داره اما لذت هاش به سختی هاش می ارزید به خصوص اینکه شیدا زن دومم بود که لذت هر سکس باهاش بیشتر از سکس یه سالم با مهرنوش بود الان یه پسر از مهرنوش دارم یه دختر از شیدا تازه پسر موسی هم پیش من داره زندگی میکنه. هیچ دو نفری تصادفی با هم آشنا نمیشن. نوشته: محسن 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
1 449
10
ود که گفتم بریم توی اتاق گفت نه یکم دیگه بخور بریم توی اتاق دیگه نمی خوری پستونشو گاز گرفتم گفتم بریم توی اتاق بریم توی اتاق گفت باشه باشه بعد میگه امشب حرف حرف تو گفتم من الان کوس می خوام باید بکنم توش گفت میدونم بزن بریم محسن جانم دوست داشتم داگی بشه که گفت دوست داره بخوابه پاهاشو باز کنه بکنم توی کوسش و منم همینکارو کردم داشتم تلمبه میزدم توی کوسش نگاش توی نگام بود گفت بکن بکن تمام عقده هاتو توی کوسم خالی کن عقده کوسایی که می خواستی بکنی اما زنت بهت نداد اون حرف میزد من شهوتم بیشتر میشد و تند تر تلمبه میزدم بهش گفتم آبمو میریزم توی کوست گفت بریز من تشنه آبتم تندتذ تلمبه زدم آبم اومد ریختم توی کوسش و افتادم روش نای بلند شدن نداشتم و خوابم رفت از اون روز در هفته یکی دو بار به شیدا و عرفان سر میزدم و با سکس با شیدا خودم شارژ می کردم و میرفتم کم کم بهش علاقمند شدم واقعا زن خوبی بود هر وقت هر چیزی می خواستم نه نمی گفت و به بهترین شکل انجامش میداد و هر دو راضی بودیم یه روز بهم زنگ زد گفت خواهرم اومده پیشم میشه نیای؟ گفتم آره باشه عزیزم نمیام دو سه روزی گذشت که زنگم زد گفت خواهرم بعد از فوت پدرم پیش مادر بزرگم زندگی می کرده می خواستن به زور شوهرش بدن فرار کرده اومده پیش من گفت می خوای بیای بیا اما جان شیدا شب نمون می خوام بهش بگم تو خیری هستی که اینجا بهمون داده و خودش کلی داستان ساخته بود در جهت موجه جلوه دادن رابطه منو خودش رفتم اونجا خواهرش دیدم دقیقا شبیه خودش بود اما با چشم سبز گفتم خب از نظر من مشکلی نداره اما این پیشت بمونه چطور ما؟ که گفت نگران اون نباش حله حالا چیکار کنم بنظرت؟ واقعا چیزی به ذهنم نمیرسید و یه نیم ساعتی نشستم و رفتم شب بهم زنگ زد محسن جانم منو صیغه نمیکنی فدای سرت حاضری خواهرم سمانه عقد کنی؟ گفتم عقد؟ نه بابا جواب مهرنوش چی بدم؟ والا من زندگیم با تو و مهرنوش راضیم همه جوره اونو دیگه نمی تونم گفت واقعا ازم راضی؟ گفتم آره تو بهترینی گفت خیلی خوشحال شدم محسن جانم گفتم فدات بشم شیدا جانم گفتم برای سمانه می تونم یه کار کنم چی خونده؟ گفت انسانی گفتم ببین چه رشته ای دوست داره می تونم به یه بهانه هایی از مهرنوش پول بگیرم خرج دانشگاه آزادشو بدم درس بخونه گفت باشه بهش میگم جوابشو بهت میدم که فرداش دوباره زنگ زد گفت میگه نمی خواد درس بخونه گفتم شرمنده دیگه نمی تونم کمکی کنم اولش خواستم سمانه بگیرم و مهرنوش طلاق بدم چون روز به روز مشکلاتمون بیشتر میشد و میگفت من اینجا غریبم و می خواست بره پیش خالش ترکیه اما خب من شیدا میشناختم اما از سمانه شناختی نداشتم چون به ظاهرش و نوع حرف زدنش معلوم بود از اون پدرسوخته های درجه یکه و امکان داشت همه چیزو خراب کنه و حتی رابطم با شیدا لو بره و مهرنوش بفهمه واسه همین دور این فکر خط کشیدم بعدش فهمیدن کجاست و فامیلاشون اومدن بردنش و ما یه نفس راحت کشیدیم روز تولد شیدا بردم صیغش کردم و گفتم بیا اینم صیغه خیالت راحت شد؟ گفت صیغه برام مهم نبود دوست داشتم بهم احساس مالکیت داشته باشی گردنم بگیری بگی ماله خودتم گفتم عه؟ اینجوریاست؟ پس حالا من یه بچه هم می خوام شوکه شد گفت شوخی میکنی؟ گفتم نه جدی گفتم پرید بغلم کرد و کلی گریه کرد گفتم چته دیووونه گفت بعد از عرفان خیلی به موسی گفتم بذار بازم بجه دار بشیم شاید اون یکی سالم بود قبول نمی کرد کفتم حالا میریم توی کار بچه سازی گفت من پایه ام رفتیم شام خوردیم و برای عرفان هم آوردیم عرفان خوابید شیدا گفت بیا قبلش بریم حموم بعد گفتم باشه پس من اول بعدش اون رفت و اومد بیرون و با همون حوله اومد توی اتاق با حوله خودشو خشک کرد و حوله انداخت و لخت ایستاد جلوم منم مات و مبهوت نگاش می کردم گفت دوست داری؟ گفتم خیلی گفت پس بهن رحم نکن کیرتو یه جوری بکن تا ته توی کوسم که 2 قلو بشه بچمون گفتم دو قلو؟ نه بابا چه خبره؟ خوابید روی تخت پاهاشو جفت کرد خوابیدم روش کیرمو گذاشتم لای کوسش گفتم امشب چه حسی داری؟ گفت حس خوشبختی گفتم آخ جووووون من امشب یه زن خوشبخت میکنم اومدم بالاتر و کیرمو گذاشتم توی دهنش گفتم زیاد سر کیرمو با زبونت تحریک نکن می خوام یه کاری کنم اول تو ارضا بشی گفت باشه یکم که خیسش کرد آروم کردم توی کوسش و آروم آروم تلمبه میزدم و حرف میزدیم گفت خیلی دوست دارم محسن جانم امشب بهترین شب زندگیمه هم ماله تو ام هم می خوام بجه دار بشم گفتم قبلا هم ماله من بودی گفت نه اون موقع زنی بودم که بخاطر رفاه خودش و پسرش با یه مرد غریبه می خوابید الان من واقعا زنتم تو ماله منی محسن و اینو خیلی دوست دارم گفت یه چیزی بگم؟ نکنه دوباره بچمون؟ گفتم نه بچه من سالمه گفت پس تندتر بزن دارم میام گفتم آخ جووووون و تند تند تلمبه زدم تا هم اون ارضا شد هم من آبم اومد و ریختم توی کوسش گفتم
1 376
11
فرشته خوشبختی من شیدا #مرد_متاهل #صیغه #اقوام بعد از فوت ناگهانی برادر زنم موسی همسرم مهرنوش که تنها کس و کارش بود در حال عزاداری و گریه بود که ازش یه وکالت گرفتم که کارهای کفن و دفن و غیره انجام بدم البته الکی بود می خواستم ببینم شکم بهش درست بود یا نه؟ موسی تا 40 سالگی که فوت کرد نه زنی داشت نه بچه ای و من تنها یه پسر 6 ساله داشتم بنام آرین اما خیلی وقت بود بهش شک داشتم که حتما زن داره اما نمیدونم چرا پنهانشون میکنه و نمی خواد کسی اونارو بشناسه حتی ما که تنها افراد زندگیش بودیم توی گاو صندوق خونش یه صیغه نامه پیدا کردم که هر 5 سال تمدید شده بود و هنوز 3ماهش مونده بود و بنام خودش و خانم شیدا فلانی که 35 سالش بود و از فامیلش معلوم بود دختره ماله یکی از روستاهای اطرافه و عکسش خیلی قشنگ نبود یه قولنامه اجاره یه خونه هم بنام موسی بود که حدس زدم باید خونه اون خانم باشه چون یه منطقه فقیر نشین شهر بود رفتم به اون آدرس گفتم منزل خانم شیدا فلانی؟ گفت بله گفتم من شوهر خواهر موسی هستم تعارف کرد رفتم داخل دیدم یه خانم زیباتر از عکس صیغه نامه و یه پسر سندروم داون هم هست که گفتند این پسرمه عرفان گفتم ایشون پسر موسی هستن؟ گفت بله وضعشون خیلی خوب نبود وسایل خونشون وسایل قدیمی خونه ما بود که موسی گفته بود مستحق سراغ داره میده به اونا. نمیدونستم الان باید چیکار کنم برم بگم که موسی پسر داره؟ یا نگم؟ با این دو تا زن بخصوص زن موسی که مادر بچشه چیکار کنم؟ در گام اول بهش گفتم که موسی فوت کرده و همگی رفتیم سر خاکش بعد از اون شیدا خیلی گریه می کرد که من با این بچه چطور زندگیمو بگذرونم؟ چیکار کنم؟ و از این حرفا خلاصه روز اول به اشک و آه و گریه گذشت و رفتم خونه خواستم به مهرنوش درباره پسر موسی بگم که گفتم برای چی بگم؟ چرا برای خودم سر خر اضافه کنم میرم دوزار میندازم جلوشون و دکشون میکنم و تمام البته خود اونا هم بخاطر شرایط پسرش تمایلی نداشت که شناخته بشن فرداش یه سر دیگه رفتم خونشون دیدم کارشون با یه قرون دوزار راه نمیفته اما می تونم یه جوری کارشون راه بندازم که بساط عیش و نوشم فراهم باشه و چه کسی بهتر از شیدا بردمشون ویلای دوستم که یه تلویزیون بزرگ هم داشت گفت خدا خیرت بده پسرم تلویزیون خیلی دوست داره بخصوص دیدن برنامه کودک گفتم پس از اینجا خوشتون اومده؟ گفت آره خیلی خوبه گفتم پس خدا رو شکر برای عرفان برنامه کودک گذاشتم و صداشو بلند کردم و گفتم بشین نگاه کن و با شیدا رفتم توی اتاق لخت شدم گفت آقا من هنوز صیغه موسی م بعدشم چند ماه عده است الان نمی تونم گفتم شرط من همینه با من می خوابی این خونه زندگی ماله خودت بچتم از اون سگدونی نجات پیدا میکنه و میتونه هر روز کارتون ببینه قبول نمی کنی برتون می گردونم توی همون سگدونی خودتون یکم نگاه کرد چیزی نگفت کیرم کردم توی دهنش گفتم خوب بخورش و خیسش کن چون می خوام بکنمش توی کونت خوب نخوری کون خودت پاره میشه یه جوری خوردش از کیرم آب می چکید روی تخت خوابوندمش و کیرم فرو کردم توی کونش تنگ بود گفتم جووووون این یعنی کووووون شروع کردم تلمبه زدن تلویزیون داشت عمو پورنگ نشون میداد اردک تک تک و عرفان داشت میدید و باهاش میخوند منم داشتم توی کون خوشگل و تنگ شیدا تلمبه میزدم با اینکه فشار زیادی تحمل میکرد اما سعی می کرد صدایی ازش در نیاد فکر می کرد عرفان میشنوه که انقدر محکم زدم به کونش که جیغ بزن جیغ بزن نمیزد کیرمو تا ته توی کونش چندین بار محکم کوبیدم که جیغ زد بازم یکم تلمبه زدم آبم اومد ریختم توی کونش و خوابیده بودم روش بهش گفتم انقدر حال داد که دوست ندارم بلند بشم می خوام یه بار دیگه بکنم هیچی نمیگفت حس کردم داره گریه میکنه که از روش بلند شدم بغلش کردم و ازش لب گرفتم دست زدم به کوسش موهاش بلند بود گفتم برو حمام تمیزش کن خیلی بهم حال دادی الان امشب هر چی تو گفتی هر چی تو خواستی ازم پرسید آقا شما نمی خوای منو صیغه کنی؟ گفتم از الان آقا نداریم بهم میگی محسن جانم نه نمی خوام صیغت کنم شیدا جان من برات رفاه و آسایش فراهم میکنم تو هم باهام می خوابی همین روشنه نیاز به صیغه نداره قراره برام بچه بیاری که صیغت کنم؟ گفت نه گفتم آفرین پس قرار نیست اتفاقی بیفته که صیغه لازم باشه تو نیاز منو برطرف میکنی منم نیاز تو رو اینجوری بی حسابیم چیزی نگفت و عرفان هم برد حمام و عرفان بعد حمام خوابید بعدش شیدا اومد بیرون رفت توی وسایلش یکم آرایش کرد و اومد پیشم نشست گفتم اینجا پیشم نشین برو توی اتاق گفت خودت گفتی محسن جانم که امشب حرف حرف من و اومد روی پام نشست و پسوناشو می چسبوند به صورتم گفتم دوست داری برات بخورم گفت اوهوم یه نگاهش کردم گفتم درباره اون موضوع مشکلی نداری؟ گفت فعلا نه حرف شما درسته همه جوره روم حساب کنید پسوناشو گاز میدادم و می خوردم اونم کوسشو روی کیرم میمالید کیرمم راست شده ب
1 429
12
sticker.webp
1 874
13
ه بار بهم کون داد اونم آروم کردم دزدش اومد دیگه نداد اوایل سکس وحشی با ریحانه بهم حال میداد اما بعدش جلوی یاشار کردنش بیشتر بهم حال میداد یاشار توی هال روی مبل می خوابید منو ریحانه روی تخت و تا صبح سکس نمیدونم چرا با اینکه با الهه زودتر ازدواج کرده بودم اما ریحانه حامله شد گفت می خواد بچه نگه داره که یاشار مخالف بود اما بعدش ریحانه راضیش کرد گفتم بچه نگه ندار شر میشه گفت بچه ماست مامانش منم باباش تویی شر بشه که هیچ جنگم بشه نگهش میدارم حاصل سکس هاییه که زیرش کوسم جر خورد اما تحمل کردم تا تو ارضا بشی حالا چرا باید حاصلشو به این راحتی از دست بدم؟ راستم می گفت خداوکیلی بد جور می کردمش اگر فیلمش بود یه جنایت جنگی محسوب میشد اما واقعا دوستم داشت خیلی خوب دوام آورد منم عاشقش شدم یعنی عاشق هر دوشونم هم ریحانه هم الهه دوستم نداشتم هیچ کدومشون از دست بدم اما نمیدونم کار ریحانه بود یا واقعا یه اتفاق که الهه تصادف کرد و دچار مرگ مغزی شد و با رضایت خانوادش اعضاشو اهدا کردن. آخه جای مشکوکش اینجاست که یاشار دقیقا سه ماه قبل از این حادثه ریحانه طلاق داده بود و بعد از فوت الهه رفت آلمان منم ریحانه عقد کردم و بعدش هم برای پسرمون رادین به اسم خودم شناسنامه گرفتم الان از ریحانه دو تا پسر دارم و یه دختر. گاهی با خودم فکر میکنم من که از اولش باید با ریحانه ازدواج میکردم چرا رفتم سراغ الهه؟ شاید اگر زن من نمیشد الان زنده بود و هزار جور فکر دیگه… گاهی از ریحانه میترسم که مبادا اون کشته باشتش… گاهی هم میگم نکنه کار… . کاش از همون اول با ریحانه ازدواج می کردم… کاش کاش… و الهه الان زنده بود. نوشته: کامی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
1 896
14
ز توی کونم بریز توی کونم و صدای آه بلند عمو ولی اومد که انگار آبش اومد منم ترسیدم گوشی استپ زدم و اومدم از خونه بیرون. وااااای باورم نمیشد چی دیدم امروز. زنگ زدم به ریحانه گفتم تو از کجا میدونستی خونمون چه خبره؟ گفت بماند فیلم گرفتی؟ گفتم آره گفت من خونه تنهام بیارش برام یکم دیر رسیدم که زن عموم از خرید اومده بود گفت کامی چی شده؟ گفتم فلش ریحانه امانت دستم بود آوردم بهش بدم که رفتیم توی اتاق ریحانه فیلم از گوشی من کپی کرد و گفت برو به الهه بگو نهایت دو سه هفته دیگه میایم خواستگاری گفتم می خوای با فیلم چیکار کنی؟ مامان من توشه گفت نترس فقط به اونی نشون میدم که باید ببینه بعد پاکش میکنم گفتم حتما؟ گفت نه فیلم سکسی زن عمو و بابامو توی کل شهر پخش می کنم برو دیگه تو به فکر خواستگاری الهه باش کت شلوار داری؟ گفتم نه گفت باهات هماهنگ میکنم با هم میریم میخریم. از خونشون که اومدم بیرون پشیمون شدم که چرا فیلم بهش دادم اما خب من الهه می خواستم حالا به هر قیمتی دو سه روز گذشت یه روز عصر بود که زن عموم و ریحانه اومدن خونمون منم خونه بودم زن عموم گفت کامی برو بیرون منو مامانت حرفایی داریم که تو نباشی بهتره داشتم میرفتم بیرون که ریحانه چشمک زد که برو حله وقتی برگشتم خونه زن عموم تا می خورد مامانمو زده بود و گفته بود سمت اونا بریم آبرو مامانمو همه جا میبره با فیلمش که چه جنده ایه آثار زدن مشخص بود اما اون حرفا ریحانه برام گفت ازش پرسیدم مامان چشمت چی شده؟ گفت سرم گیج رفت خورد به کابینت توی دلم گفتم به مادر یه دختر بدبخت تهمت جندگی زدی بعد الان خودت بخاطر جندگی کتک خوردی و دیگه هم حق نداریم به خانواده عمو و حتی خود عمو نزدیک بشیم. چند هفته بعد که چشم مامانم بهتر شد با هم رفتیم خواستگاری الهه و بعد از چند ماه با الهه ازدواج کردم برای عروسیم مامانم رفت به پای زن عموم افتاد که بیان عروسی اما اونا نیومدن از مامانم پرسیدم چی شده بین تو و زن عمو؟ گفت یه سو تفاهمه حل میشه توی دلم گفتم سوء تفاهم چی؟ توی فیلم رسما… مهم این بود که الان الهه ماله من بود و این برام از همه چیز مهم تر بود ریحانه می گفت من دنبال یه پسر بی غیرتم سراغ نداری؟ گفتم چرا بی غیرت؟ خندید گفت خوشم میاد به تو چه؟ تو چیکاره منی؟ گفتم باشه بابا بی خیال یکی دو ماه بعد با داداش دوستش بنام یاشار ازدواج کرد یه شب بهم زنگ زد گفت امشب بیا خونمون تنها برای الهه یه بهونه بیار که یکی دو روز نیستی گفتم یکی دو روز؟ واسه چی؟ گفت بیا بهت میگم گفتم باشه الهه پیجوندم رفتم خونشون یه شورت و سوتین سبز تیره تنش بود اومد دم در بغلم کرد و رفتیم داخل دیدم یاشار روی مبل نشسته ترسیدم گفت نترس گشتم یه خوبشو پیدا کردم یاشار پاشو لخت شو یاشار لخت شد دیدم تخم نداره کیرشم خیلی کوچوعه و مچاله است گفت یاشار مرد نیست قراره یه مدت کنارم باشه بعدش بفرستمش بره آلمان الانم داره زبان آلمانی می خونه ریحانه گفت یاشار پاشو اونجوری که بهت گفتم از کامی جون شوالیه من پذیرایی کن که اومد بردم توی اتاق لختم کرد و ریحانه هم اومد خوابید روی تخت گفت امشب شب عروسی واقعی منه پرده منم مثله الهه تو باید بزنی گفتم نه! گفت جز تو به هیچ کس نمیدم شوهرمم که دیدی من ماله خود خودتم کامی من سرم لای پای ریحانه بود و یاشار داشت کیرمو می خورد گفتم میشه یاشار این کارو نکنه؟ دوست دارم فقط نگاهمون کنه ریحانه بهش گفت بشین پایین تخت نگاهمون کن و افتادم به جون کوسش انقدر خوردم و انگشت کردم تا حسابی خیس شد بعد فرو کردم توی کوسش ریحانه جیغ زد گفتم دوست داری؟ گفت آره خوبه با تو همه چیز خوبه حتی درد کشیدن گفتم یاشار خان چطوره؟ کیرم تا خایه توی کوسشه تازه میگه دوست داره این دختر عموی من واقعا عاشقه منه اما من قدرشو ندونستم الان جبران می کنم و شروه کردم تند تند تلمبه زدن اون جیغ میزد و التماس می کرد منم فقط تلمبه میزدم از یاشار کمک می خواست گفتم بیای جلو میام میکنم توی کونت بیا پتو بذار لای دندوناش که بتونه گاز بگیره کوسش تنگ بود و بشدت لیز کیرم بازی لذت بخش رفتن و اومدن خیلی خوب انجام میداد تا آبم اومد ریختم توی کوسش و افتادم روش گفت خیلی نامردی کامی مادر جنده گفتم من الهه هم همینجوری کردم باید تحمل کنی اما دروغ می گفتم مثله باباش که مامانمو می کرد کردمش که خیلی حال داد تا اسم الهه میاوردم که با اونم همون کارو کردم سعی می کرد بیشتر تحمل کنه اما نمی تونست اون شب دو بار از کوس کردمش اونم به وحشیانه ترین شکل ممکن که یاشار میگفت گناه داره آروم تر بهش گفتم من سکسم خشنه دوست نداری دیگه نمیام گفت دوست دارم دوست دارم کامی من از اون شب هفته ای یکی دو بار میرفتم خونشون و می کردمش خیلی حال میداد بخصوص اینکه وحشی بودنم خیلی خوب تحمل می کرد در صورتی که الهه همون موقع فقط ی
1 808
15
هنوز نفهمیدم ازدواج با الهه درست بود یا غلط!؟ #دختر_عمو می خواستم با یکی از دخترای دانشگاه مونن الهه ازدواج کنم که مامانم قبول نمی کرد می گفت حتما باید با دختر عموم ریحانه ازدواج کنم اما من از ریحانه خوشم نمیومد به ریحانه هم گفته بودم اما مامانم می گفت عموت خیلی به گردن ما حق داره بهتره با ریحانه ازدواج کنی چون بعدا هر چی دارن به ریحانه میرسه و قدرت مالی خوبی داری از این حرفایی که تهش این بود که ریحانه پولداره اما الهه یه دختر پاپتیه با هزار زور قبول کرد بیاد خواستگاری گفت قبلش باید دربارشون تحقیق کنیم بعد پا میشم میرم خونشون گفتم باشه الهه شهرستانی بود حالا نمیگم کجا که بحثی پیش نیاد تحقیق هم بابای ریحانه عمو ولی انجام داد اومدن گفتن مادرش جنده بوده مامان باباش طلاق گرفتن و صد جور داستان ضد و نقیض که مجبور شدم خودم برم تحقیق که فهمیدم مادرش چون شوهرش ده سال میفته زندان طلاق میگیره با پسر خالش ازدواج میکنه تا هزینه زندگی و بزرگ کردن الهه داشته باشه اما پسر خالشم یه میوه فروشی محلی کوچیک داشت که وضعشون خیلی هم زیاد خوب نبود و الهه با تلاش خودش تهران قبول شده بود با اینکه راستشو به مامانم گفتم بازم میگفت این مامانش جندست دخترشم جنده میشه بعد دیگه برامون آبرو نمی مونه خلاصه قضیه منتفی شد نمیدونستم چی به الهه بگم! از اون روز ریحانه خیلی سعی میکرد بهم نزدیک بشه اما زیاد تحویلش نمی گرفتم یه روز توی انبار خونمون بهم گفت الهه چقدر دوست داری؟ گفتم خیلی گفت چقدر؟ گفتم از همه دنیا بیشتر گفت حتی از مامانت؟ گفتم حتی از مامانم بغلم کرد گفت من می تونم کاری کنم که به راحتی به الهه برسی اما شرط داره گفتم چه شرطی؟ گفت کاری ندارم با کی ازدواج میکنی اما هر وقت خواستم باید ماله من باشی قبوله؟ بدون اینکه جوابی بدم ازم لب گرفت گفت توی این جهان جز من هیچ کس نمی تونه کاری کنه به الهه برسی پس منو از دست نده به کارت میام همه جا حتی بعد از رسیدن به الهه در آینده خواهی دید نمیخوای با من ازدواج کنی باشه اوکی برو با الهه ازدواج کن اما هر زمان بهت نیاز داشتم باید ماله من باشی و دوباره ازم لب گرفت گفت الان بهت نیاز دارم کامی سفت بغلم کن منم سفت بغلش کردم اومده بود روی پام ایستاده بود و کیرم به کوسش چسبیده بود گفت الان ماله توام دوست داری چیکار کنی باهام؟ دوست داری چیکار کنی کامی؟ گفتم دوست دارم لختت کنم نگات کنم همه لباساشو کند و لخت لخت جلوم ایستاده بود منم نگاهش می کردم می چرخید میگفت خوووب ببین کامی من خوووب ببین گفت میدونی من چی می خوام؟ می خوام تو هم لخت بشی بغلم کنی گفتم پس تو لختم کن لختم کرد منم بغلش کردم گفت این شیر آتش نشانی بذار لای پام بد جور آتیش گرفته کیرم لای کوسش بود و عقب جلو می کردم گفتم آبم اومد آبمو می خوری؟ گفت هم می خورم هم برات مکش میزنم تا قطره آخرشو می خورم کیرم گذاشتم توی دهنش و شروع کرد با زبون سرشو لیس زدن که آبم اومد و لباشو دور کیرم حلقه کرد و آبمو مک میزد گفت شوالیه من بهت حال داد؟ گفتم خیلی گفت با من باش در آینده بیشتر بهت حال میده گفتم باشه قبول من تا ابد ماله تو هم هستم کمکم کن به الهه برسم گفت دوشنبه دانشگاه نرو حدود ساعت ده و یازده یواشکی یه سر به خونه بزن فقط مراقب باش یواشکی فقط یادت باشه از هر چیزی که دیدی فیلم بگیر بده من، بعدشو بسپار به من کمتر از یه هفته شیر آتش نشانی لای پای الهه میذاری بغلش کردم بوسیدمش گفتم نگران نباش لای پای هر دوتون میذارمش گفت حالا شدی شوالیه مهربون من دوشنبه طبق گفته ریحانه حدود یازده آروم اومدم خونه دیدم کفش عموم دم دره آروم در باز کردم رفتم داخل در آروم بستم صدای مامانم که می گفت ولی تندتر مگه نون نخوردی؟ مثله همیشه نیستی ولی اینجوری من بهت نمیدم ولی خودمو رسوندم پشت در اتاقشون واااای چی میدیدم مامانم و عمو ولی ریحانه از کجا میدونست امروز و این ساعت اینجا چه خبره؟ یادم اومد فیلم بگیرم اما زاویه ام خوب نبود مامانمم ناراحت شد گفت پاشو برو امروز خبری نیست صد بار بهت گفتم مشکلاتت با زنت به من ربطی نداره الان پیش منی باید فقط روی من تمرکز کنی الان دیگه کامی میاد پاشو برو خونت که عمو ولی گفت می کنمت خوبم میکنمت فریبا من باشه مثله همیشه پاشو بخور برام مامانم داشت کیر عمو ولی که پشتش به من بود می خورد البته فقط کون عمو ولی پیدا بود منم گوشیمو گذاشتم روی فیلم برداری کج گذاشتم روی زمین کنار در اون پایین و شروع کردم فیلمبرداری بعد از خوردن مامانم داگی شد و عمو ولی توی کوسش تلمبه میزد و مامانم بهش میگفت تندتر تندتر نمیدونم عمو ولی چی مصرف کرده بود این تلمبه ها تمام نمی شد تازه هر چی می گذشت تندتر میشد مامانم می گفت آخ جون شدی همون ولی خودم همینو ادامه بده بعدش دیگه حرفی نبود فقط آه و ناله هاشون بود تا اینکه عمو ولی گفت آبم داره میاد کجا بریزمش؟ مامانم گفت بری
1 804
16
sticker.webp
2 153
17
کشوندتم تو اتاق خوب و دوباره هولم داد و افتادم رو تخت و با لحن خیلی شیطانی گفت امروز قراره همینجوری فقط شل بمونی ، شلوارمو در آورد و شورتمو کشید پایین با دستش کیرمو گرفت بهم نگاه کرد و یه لبخند زد بعد آروم آروم سرشو برد نزدیکتر و شروع کرد به خوردنش چه ساکی میزد نگم براتون کیرم میخورد ته حلقش حال تو حال شده بودم که ساک زدنو تموم کرد بهم گفت دراز بکش رو تخت دراز کشیدم دیدم شلوارشو کشید پایین اون کص تپل بهشتیشو در آورد چهار دست و پا اومد رو تخت و نشست رو کیرم و بعد خودشو آروم بلند کرد و با دستش کیرمو جلو کصش تنظیم کرد روش بالا پایین شد ، من که دو سه دقیقه بود نگذشته بود میخواست آبم بیاد گفتم بلند شه بلند که شد اینبار من خوابوندمش و شروع کرد خوردن کصش و انگشتامو میکردم داخلش که همون دقیقه اول آبش اومد و بدنش به لرزه افتاد ، پاهاشو انداختم رو شونم و کیرمو تنظیم کردم شروع کردم تلمبه زدن که کم مونده بود آبم بیاد و بهش گفتم تشنت نیست گفت خیلی تشنمه با یه لحن نیازمندی گفت که دیوونم کرد سریع کشیدم بیرون سرشو آورد جلو آبمو ریختم رو صورتش و رفت خودشو تمیز کنه و اون شب هم موندم پیشش و تا صبح چهار بار سکس کردیم . امیدوارم که خوشتون بیاد نوشته: دانیال 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
2 177
18
دیگه اینجا بود که من فهمیدم این خانوم داره قشنگ میخاره ، گفتم شیوا جون مگه با استاد جعفری کاری داشتین میکردین که میگین سر وقتش رسیدی ، خندید و هیچی نگفت و گفت میره بخوابه دیگه ، بعد منم خوابم برد و فکرم فقط درگیر شیوا بود و تو دانشگاه راجب اینم با کسی حرف نزدم کلا ، که دوباره شب روز بعدش رسید و ایندفعه خودم یه کلیپ عاشقونه به شیوا فرستادم که یه دقیقه نگذشته بود دیدم پیامی بهم ارسال کرد ، دیدم که نوشته دانیال انگار اشتباهی بجا دایرکت دوس‌دخترت اینو برا من فرستادی ، منم برگشتم خندیدم و بهش گفتم نه شیوا جون اینو برا خودتون فرستادم نگین پس بی کس موندین که اونم خندید ، بهش گفتم خوب جواب سوالمو دیروز ندادین، گفت کدوم ؟ و قضیه آقای جعفریو یادآوری کردم ، که خندید گفت منو آقای جعفری تا سه ماه قبل داخل رابطه بودیم و اونروز اومده بود تو کلاس و یاد و خاطره ی دوران رابطمونو میخواست زنده کنه که منم بهش گفتم اینبار آخره و یه کمکی بهش کردم ، من که از شنیدن این حرف جا خورده بودم گفتم عجب ، گفت آره دیگه ،بعد بهش نوشتم شیوا جون من خوابم میاد ولی قبل خوابیدن اینو بهت بگم که اگه فردا بعد از ظهر اوکی باشی بریم باهم کافه اینروزا هوا بارونی هست یه قهوی تلخ لب پنجره ی کافه میچسبه که گفت باشه ولی ساعتشو فردا هماهنگ میشیم گفتم چشم و بعدش شب بخیر و خوابیدم و فردا با استرس و هیجان رفتم دانشگاه که ساعت ۲ ظهر اونروز کلاسام تموم میشد که دیدم یه پیام از اینیستا برام اومد که دیدم شیوا جون نوشته امروز ساعت ۶ عصر فلان کافه خوبه؟ گفتم زمانش خوبه ولی چون من دعوتت کردم بریم فلان کافه که خندید و گفت باشه ۶ میبینمت ،ساعت ۱۰ دقیقه مونده ۶ بود رفتم کافه دیدم هنوز نیومده و رفتم نشستم دور یکی از میزا که مشخص بود میز دیته ، چون کلا دوتا صندل بود کنار میز که دیدم پنج دقیقه بعد رسید ، منم یه شاخه گل گرفته بودم که همونجا بهش دادم و گفت مرسی چرا زحمت کشیدی ، گفتم کاری نبود که چی میل دارین ، گفت شیک نوتلا ، گفتم باشه سفارش خودمو و شیوارو رفتم به بارتندر گفتم و برگشتم سر جام کلی گفتیم و خندیدیم ، کم م داشت میشد ساعت ۷ که گفت میخواد بره ، بهش گفتم اگه امکانش باشه بار آخری نباشه که همو میایم بیرون از دانشگاه میبینیم ، گفت تازه امروز سه شنبس و این هفته یبار دیگه هم همو میبینیم به شرطی که اینبار مکانشو خودش بگه و منم قبول کردم ، شب شد و یخورده تو اینیستا حرف زدیم و کلیپ عاشقانه فرستادیم ، فردای اونروز چهارشنبه شب دیدم گفت که فردا وقتت خالیه گفتم اره شیوا جون گفت خونه ی من مجردیه اگه مشکلی برام نباشه برم خونشون و از بالکن خونش عکس فرستاد و گفت بارونم بگیره اینجا بیشتر از کافه می‌چسبه ، من که تو کونم عروسی شده بود گفتم چشم ، برگشت خندید و گفت یه ذره مقاومت میکردی حداقل که منم ایموجی خندرو فرستادم خلاصه لوکشینشو فرستاد بعد شماره هم دیگرو هم گرفتیم که فردا وقتی رسیدم محلشون زنگ بزنم در آپارتمانشو باز بذاره برم داخل ، خلاصه زمان موعود رسید و رفتم داخل آپارتمانش دیدم یه لباس خیلی شیک ولی به شدت باز پوشیده و موهای سیاه خوشرنگشو از پشت بسته و بهم گفت بیزحمت درم ببند گفتم چشم رفتم نشستم رو مبل ، گفت نمیای بالکن بریم ، گفتم نه همینجا خوبه ، یه چایی و یخورده میوه آورد گذاشت رو میز و یخورده هم تخمه ، گفتم تخمه برا چیه ، گفت دیدم نشستی اینجا روبرمون هم تلویزیونه نظرت چیه بشینیم فیلم ببینیم ؟ گفتم باشه که رفت فلششو آورد و به تی وی وصل کرد و گفت اگه فیلمیم خودت مد نظرت داری بگو دانلود کنما گفتم نه هرچی خودت دوس داری باز کن که گفت باشه دیدم رفت روی فایل ۳۶۵ روز که تو دلم گفتم امشب انگار قراره واقعا پنجشنبه شب بشه ، زد رو فیلم و فیلم شروع شد که کلا فیلمه شروع عجیبی هم ، همینطوری داشتیم نگاه میکردیم که دیدم رو مبل پاهاشو جمع کرد و سرشو آورد گذاشت رو شونم و پرسید اذیت که نمیشی منم دستمو انداختم دور گردنش و با یه لبخند گفتم نه عزیزم راحت باش ، پنج دقیقه بود که گذشته ببود کم کم شروع کردم بازشو ماساژ دادن که یهو یه صحنه ی لب تو فیلمه رسید که برگشتم طرفش دیدم خودشم به من زل زده ، اون یکی دستمو بردم زیر چونش یخورده بالا آوردمش آروم آروم رفتم رو لباش و شروع کردیم به مکیدنای لباس هم انگار رو ابرا بودم ، اینکه استاد دانشگام الان لباش تو لبامه و خط سینش جلو چشمام و خط کص تپلش از اون شلوار تنگش معلوم بود برام مثل یه رویا بود ، همینجور که داشتم لباشو میخوردم دستمو بردم سینشو مالیدم که یهو بلند شد هولم داد عقب جورس که کامل بچسبم به مبل و اومد نشست روم و پیراهنشو در آورد و اون ممه های ۷۵ خوشگلشو گذاشت جلو صورتم و شروع کردم به خوردنش و اونم تو اون حین با کونش کیرمو از رو شلوار میمالید بعدش بلند شد و دستمو گرفت و
2 057
19
استادی که یهو رنگ عوض کرد #شوگر_ددی #عاشقی #میلف سلام این داستان ماله ترم قبله (اسامی فیکه) دانیالم ۲۴ ساله و دانشجو دانشگاه ما یه دانشگاه پسرانه ، کلا دختر نداره ولی چند تا استاد خانوم داره ، منم تجربه ی خوبی از استاد خانوم نداشتم چون یبار سر نمره یکیشون مشروط شده بودمو هرچقدر زنگ زدم نمرمو بالا نبرد ، انتخاب واحد ترم قبل بود دو تا درس تو چارتام بودن برا روز شنبه که فقط یه استاد برا هر دو درس معرفی کرده بودن و پشت سر هم بود از ساعت ۸ صب تا ۱۲ کلا طول میکشید از شانس منم استادش خانوم بود به اجبار انتخابش کردم ، دو هفته گذشته بود از ترم تازه رفتم سر کلاس ، اواخر کلاس اول که ساعت ۹:۳۰ تموم میکرد تا ساعت ۱۰ میرفتیم سلف یه صبونه ای بخوریم حضور غیاب کرد وقتی به اسمم رسید گفت دو جلسه غیبت داریو یه جلسه هم نیای حذفت میکنم ، با خودم گفتم کارم زاره گفتم باشه استاد ، از استادمون براتون بگم که یه زن مجرد ۳۸ ساله بود و اخلاق خیلی گندی تو کلاس داشت ، تا یه جینگی میشنید از کسی شروع میکرد ده دقیقه چسناله گفتن و هار میشد ، خلاصه ۵ ۶ جلسه گذشته بودم استاد ساعت ۸:۴۰ رسید ولی تو گروه تلگرامی اعلام کرده بود داره میاد پس کسی نره ، من دو جلسه قبلش یه ربع دیر کرده بودم سر کلاس نذاشت وارد شم ولی حضورمو بخاطر اینکه تو کلاس بعدی شرکت کرده بودم زده بود ، وقتی استاد ساعت ۸:۴۰ رسید و نشست سر صندلی من بهش گفتم استاد الان ما بودیم سر کلاس نمیذاشتین و اجازه ی ورود نداشتیم باز این هار شد و ۳ نمره منفی برام ثبت کرد ، زنگ که خورد رفتم صبونه اونروز هوا بارونی بود منم جزو ادماییم که زود سرمایی میشم صبونمو سریع رفتم خوردم هنو ده دقیقه به ساعت ۱۰ مونده بود رفتم سر کلاس دیدم در قفله با اینکه میدونستم استاد سر کلاس میشینه و جایی نمیره ، در رو زدم دیدم کسی جواب نمیده چند ثانیه گذشته بود میخواستم برگردم دیدم صدا قفل در اومد و باز شد و یکی از استادای مردمون که که دو ترم قبل ترش استاد خودمم بود با خوش و بش با استاد از کلاس ما بیرون اومد منم تعجب کردم چون وقتی در زدم کلا صدایی از کلاس نمیومد وارد که شدم استاد گفت در و نبندش و عصبانی به نظر میرسید و برگشت بهم گفت آرامشمو بهم زدی ، چند دقیقه وقت استراحت داریم اونم تو امروز ازم گرفتی، ازش معذرت خواهی کردم نشستم سر صندلی که دیدم رفت در رو بست و بعدش دوباره باز کرد گفت همین باز بمونه بهتره یموقع فکر دیگه میکنن و وقتی این حرفو زد با لبخند عجیبی که رو صورتش بود و با لحن خاصی گفت ،من که از شنیدن و دیدن این حرف و رفتار استاد تعجب کردم، گفتم هر جور صلاح میدونین ، همینجوری داشتم با گوشیم میچرخیدم گفت با دوست دخترت کم چت کن سر کلاسم میبینم که زیاد با گوشی ور میری ، گفتم استاد دوس دختر کجا بود و خندید گفت باشه تو راس میگی ، بعد گفت اینیستاگرام داری گفتم بله ایدیشو با ماژیک رو وایت بورد نوشت گفت فالو کن و منم فالو کردمش بعد ایدیشو پاک ، یکی دو دقیقه نگذشته بود که تایم کلاسش شروع شد و اون جلسه تموم شد ، شب تو اینیستا داشتم میپلکیدم که دیدم نوتیف پیام از طرف استاد اومد رفتم دیدم یه پست اینیستاگرامی برام فرستاده و منم پست رو لایک کردم حوصلم نکشید کلا نگا کنم چون تو ذهنم طبیعتا این بود که یه کسشر آموزشیه ، که بعد لایکم دیدم پیامی از طرفش اومد ، گفت بخواب کم با دوس دخترت چت کن ، گفتم با سلام استاد ، بخدا دوس دختر ندارم ، اونم خندید و گفت پست رو نگاه کردی ؟ که دیدم قراره ضایع بشم رفتم داخل پست که دیدم یه کلیپ عاشقونس ، گفتم بله استاد نگاه کردم ، گفت اینو فرستادم بفرستی برا دوس دخترت منم دیگه کفری شده بودم رابطه دو سالم با رلم تازه تموم شده بود کلا حال و حوصله ی رابطه نداشتم ، برگشتم گفتم استاد نکنه اینو یکی برا خود شما فرستاده ، خندید و برگشت گفت نه بابا منم عین خودت بی کس موندم ، من بازم جا خوردم چون قصدم از اون پیام این بود که هارش کنم نصف شبی ولمون کنه که دیدم خیر انگار استاد رفته تو فاز معنوی ، گفتم استاد چرا بی کس ، گفت جلسه ی اول بهتون گفتم که مجردم ، گفتم بله استاد یادمه ، که برگشت گفت از اول مجرد نبودم ، پرسیدم یعنی چی؟ گفت الان ۴ ساله طلاق گرفتم با همسرم ، منم یه ایموجی سر پایین فرستادم و گفتم متاسفم استاد ولی اگه فضولی نباشه میتونم بپرسم چرا ؟ برگشت گفت اینجا مجازیه کم استاد استاد بگو راحت باش با اسم کوچیکم صدا کن ، اسمش شیوا بود ، که منم گفتم چشم شیوا و دوباره رو سوالی که فرستاده بودم خودم ریپلای زدم و علامت سوال گذاشتم ، برگشت گفت بین خودمون بمونه ، گفت من و همسرم مشکل داشتیم و بچه دار نمیشدیم و مجبور به طلاق شدیم منم دوباره یه ابراز تاسف کردم ، بعد حرفو کشوندم سر کلاس که تایم استراحت مزاحمش شده بودم به قول خودش و ازش بابت اون معذرت خواستم ، خندید گفت عیبی نداره سر وقتش رسیدی ،
2 125
20
sticker.webp
2 394