fa
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان

کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 24 247 مشترک است و جایگاه 1 351 را در دسته کتب و رتبه 13 982 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 24 247 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 28 اوت, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -438 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -22 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 11.35% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 4.29% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 2 753 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 1 040 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

توضیحی برای کانال ارائه نشده است.

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 29 اوت, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

24 247
مشترکین
-2224 ساعت
-917 روز
-43830 روز
آرشیو پست ها
کاندوم من خیلی تحریک می‌کرد خار هاش درشت بود کیرشم کلفت دراز دلم میخواد داد بزنم هم از درد هم از اینکه چرا این کار گیر من نیومد خلاصه به هر روشی که فکر کنید منو گایید پاهامو جمع می‌کرد و دمر خوابیدم اومدم تو بغلش از پایین کرد تو کوسم و منو رو هوا نگه داشته بود و میکرو و منو برعکس کرد و یه تف انداخت دره باسنم بهش گفتم درد داره مراقب باش من تا حالا ندادم گفت از رفیق های قبل ازدواجت معلومه گفتم وای این از همه چي خبر داره یه تف کرد و آروم کیرشو کرد تو کونم تا تا برد تخم هاش می‌خورد به کوسم وقتی تلمبه می‌زند منم از کوس مالید تا ارضا شدم خیس عرق بودم یهو کاندوم و درآورد و کیرشو بدون کاندوم کرد تو کونم یه ۵ دقیقه مثل سگ تلمبه زد و همه آبشو خالی کرد تو کونم کونم داغ شده بود دیدم دره کونم و گرفته نمیزاره بریزه بیرون گفت میخوام تمام آبم گوشت بشه به کونت خلاصه کارش تمام شد دیدم رفت س اغ گوشیش کثافت همه رو با تصویر من فیلم گرفته بود همه رو یکم نشون داد گفتم چرا این کار و کردی گفت گفت میخوام مطیع من باشی هر چي گفتم بپوشی هر جا گفتم بیای گفتم باشه ولی تو گوشی نزار هک نشه آنم گفت سریع منتقل میکنه به سیستم سیف بعدا برام فرستاد خودم نگاه میکردم ارضا میشدم با او لباس ها نیم بوت خودمم شکل پورن استار ها شده بودم خوشم اومده بود هر هفته میرفتیم باغ با یه لباس جدید من و می‌کرد یه چند بارم رفتیم شرکتش اونجام منو می‌کرد ظاهرا اومم عاشق چرم شده بود هم دیگه شلوار و ساپورت و بیشتر لباس هام چرم شده بود شوهرم شک کرد ولی به روی خودم نیاوردم هردفعه میرفتم با یه تم جدید دیگه واقعا زن دومش شده بودم اونم خیلی هوامو داشت هر چي میخواستم میخرید منم واقعا دوسش داشتم و میخواستم تنها بکنم اون باشه نوشته: فریبا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کون و کس بدم ولی نمیشد از اون ماجرا گذشت و دیگه احسان هر چند وقت برام یه چیزی میخرید و همش یا چرم بود یا براق پالتو چرم زیپی و بوت بلند و حتی ست شورت و سوتین چرم خرید برام منم از ترس شوهر میگفتم اینها رو خواهرم داده یکم غرغر می‌کرد ول می‌کرد تا اینکه شوهرم یکم آروم تر شده بود میزاشت ِآرایش کنم برم بیرون اومدم پنجشنبه برم باغ بابام اینها که شوهرم گفت من کار دارم نمیام و تو با ماشین و بچها برو منم از خدا خواسته سریع لباس ها مو عوض کردم و شلوار چرم پوشیدم و تاپ ترکیب چرم و پارچه که اونم احسان خریدبود پوشیدم با پالتو چرم زیپی یکم آرایش کردم جلو آینه بخودم نگاه کردم دیدم وای تمام لباس های تنم و حتی خیلی ها ی دیگه مثل لگ چرم و لگ سیلیکونی و ست شویشرت و شلوار چرم و تاپ پولکی و خیلی چیزها خیلی کفش سه چهار تا برام خریده بود احسان واقعا دلم میخواست بهش یه حال اساسی بدم ولی به‌خطر خواهرم نمیشد خلاصه تیپ زدم و با بچه‌هلم رفتیم باغ بابام اونها دو تا خونه داشتن یکی براس مهمون بود ااول باغ بود یکی ته باغ بود برای خود مامان و بابام ما همیشه میرفتیم اول باغ و خواهر مو احسانم میومدن اونجا احسان اومد در و برامون باز کنه که من و دید خشکش زد منم قشنگ باسنم و میچرخوندم داشتم بهش نگاه می‌کرد دیدم زیر شلوارش بالا اومده اوف مشخص بود برای من راست کرده رفتم داخل و اول بچه ها رفتم بعدش من که باز موقع رفتن تو خونه من و انگشت کرد البته دیگه برام طبیعی شده بود در ضمن از تمام لباس هایی که میخرید می‌گفت بپوش برام عکس بگیر بفرست میگفت همیشه دوست دارم خواهر زنم خوشتیپ و سکسی باشه البته زن خودشم دست کمی از من نداشت خلاصه رفتم داخل و همه درگیر کار بود لباس هام درآوردم و منم مشغول کمک کردن شدن که بابام گفت فریبا برو از خونه ته باغ برام یه وسیله بیار چون احسانم تازه اومده بود و خسته بود منم گفتم چشم میخواستم برم احسان اوم نزدیک و گفت اونجا تو اتاق خواب برام به لباس داره برم بردارم بپوشم و عکس بگیرم من راه اوفتادم تا ته باغ ۵ تا ده دقیقه راه بود چون سر بالایی هم داشت رفتم اول کار بابامو انجام دادم بعد رفتم سراِغ پلاستیک وای چي دیدم یه اورال مخمل خیلی ناز با یه اورال چرم سورمه ای زیپ داشت جلوش واقعا نمیدونستم اینها رو از کجا می‌خره و یه نیم بوت سورمه ای هم بود وای چقدر دلبربودن اینها اول مخمل و پوشیدم سایز بود عکس گرفتم بعد اومد و اورال چرم سورمه ای روشن رو بپوشم تنم نمیشد باید لباس ها مو در می‌آوردم فقط با شورت و سوتین پوشیدم زیپ دادم بالا نیم بوت ها رو هم پوشیدم وای چقدر سکسی شده بود با این تیپ چرم میتونستم هر مردی رو بدست بیارم باسنم زده بود بیرون موها مد ریختم بیرون وای رفتم سراغ گوشی عکس گرفتم که بفرستم برای احسان یهو در اتاق باز شد دیدم احسانه اومد تو در و بست گفتم چیکار میکنی هیچی نگفت فقط‌نگاه می‌کرد بهم گفت خودم میخوام عکس بگیرم بهش گفتم کسی نیاد گفت نه همه درگیر کارن هیچکی متوجه نشد من نیستم گوشیشو برداشت اومد یکم منو بماله رفتم عقب گفت دیونه نشو کاریت ندارم خلاصه یه ژست هایی به من می‌گفت و عکس می‌گرفت که کم مونده بود کوس و کونم خودشون بگن بیا بکن من پورن هد شست های پورن ها بود عکس گرفت تمام شد گوشیش و گذاشت یه جایی من نفهمیدم گفت فریبا جون خودت میدونی که من خیلی کونت و میخوام پس من و اذیت نکن اولش قبول نکردم میخواستم فرار کنم که من و گرفت منم با اون لباس هها نمیتونستم برم خوابوندم رو تخت و گردن و گوش ها مو می‌خورد آنقدر خورد تا منم حشری شدم و نمی تونستم خودمو کنترل کنم زیپ و کشید پایین سینه هام افتاد بیرون سوتین کنار داد شروع کرد مثل گرگ ها سینه ها مو خوردن وای دلم میخواست از شهوت داد بزنم ولی اون می‌خورد سینه ها مو می‌کشید و قرمز کرده بود منم دیگه آهم بلند شده بود که گفت تو خیلی وقته به من حال نمی‌دی ولی من یه کاری میکنم که هر دفعه بیای بگی احسان منو ببر یه جا بکن زیپ و داد پایین تا کسم وای شروع کرد به خوردن کسم من تو عمرم اونجوری حال نکرده بود با اورال چرم و نیم بود داشت کوس مو می‌خورد و انگشتش تو کونم بود بهش گفت بزار یه سر و گوشی آب بدم کسی نیاد رفت سریع همه جارو نگاه کرد و اومد بازم خورد دیگه واقعا کوسم سرخ شده بود بهش گفتم بسه دیگه بکن اینو گفتم و گفت چشم الان کار شو درآورد وای از شوهرم بلند تر بود و کمی کلفتر کامل کردم تو دهنم منم یه جودی داشتم میخوردم و نگاهش می‌کرد قرمز شده بود به حدی که هر لحظه امکان داشت ارضا بشه آروم کارشو درآور گفت به پشت بخواب و پا ها تو بده بالا باز کن تا بیاد بین پاهام یه کاندوم درآورد وای خار درشت با رو کش طلا گفت اینو فقط برای کردن تو خریدم کاندوم گذاشتم دهنم و کشیدم رو کیرش اومد بین دو تا پام و آروم داد تو کوسم وای

خاطرات فریبا #دوست_پسر #خاطرات سلام من فریبا هستم خیلی وقته دنبال میکنم این سایت من میخوام اولین داستان رو براتون بزارم کاملا واقعی هستش امیدوارم خوشتون بیاد خوب من فریبا هستم ۳۸ سن دارم دو تا بچه دارم و اهل یکی از استان های غربی هستم وزنم ۶۰ کیلو هستش و قدم ۱۶۰ تقریبا قد بلند نیستم من تو دبیرستان تپل بودم لاغر کردم بدنم همه لاغر شد ولی باسنم گنده موند و همیشه تو دید بود همیشه از خونه میرفتم بیرون غیر ممکن بود انگشت نشم یا موتوری ها من و انگشت نکنن اینم از شانس ما دختر هاست یه خواهر داشتم به نام فائزه از من کوچیکتر بود ولی اهل هیچ کاری نبود دنبال کار بودیم که یکی از اقوام پیشنهاد مارکت جلوی دانشگاه و داد و من و فائزه قبول کردیم رفتیم شروع به کار کردیم فائزه زیاد اهل دوست و رفیق بازی نبود ولی من زیاد بود خلاصه ما جلوی دانشگاه مارکت زدیم نگم براتون چه پسرهای خوشگلی دلت میخواست با همه شون باشی بهشون بدی ولی خوب محل کاربرد و نمیشد منم خیلی به خودم می‌رسیدم برعکس خواهرم با چند تا پسر دوست شده بود هر روز تو مارکت یه کادو بود البته با دو سه تا شون هم سکس کردم ولی بیشتر از باسن بود بعضی روزها روزی دوبار کون میدادم پسر هام همه آبشو نو میریختن تو کونم واقعا کونم بزرگ شده بود و خوش فرم آنقدر کونم داده بودم که دسشویی راحت بودم دیگه درد نداشتم دیگه تابلو شده بودم فائزه هم گیر میداد که نکن بد میشه تو این گیر و دار یه پسره از فائزه خوشش اومد اسمش احسان بود پیگیر فائزه بود و بلاخره فائزه پا داد و باهم دوست شدن پسر خیلی خوبی بود و هست خیلی وقتها به ما کمک می‌کرد و میرفت تا اینکه برای خودم یه خواستگار اومد پسره اهل شهرهای جنوبی بود و خلاصه منم با اون سابقه درخشان در کون دادن شدم زنش و هفته های اول پرده مو زد و روزی دو بار می‌کرد منو وقتی هم پریود بودم باید میخوردم براش آنقدر فیلم پورن دیده بود که من دیگه حرفه ای شده بود تا اینکه سرکار با یه دختر رو هم ریخته بود و حتی یه بار دختره رو کرده بود منم فهمیدم و حال دختره رو گرفتم علی خیلی عصبی بود منم بخاطر انتقامش با یکی از دوستاش سکس کردم و عکس سینه ها مو می‌فرستادم برا دوستش که احسان فهمید و اون دوستشو به قصد کشت زده و منم زد دو تا بچه داشتیم و مجبور به زندگی اونم حی به من گیر میداد یه مدت اصلا نمیزاشت آرایش کنم و لباسم برام نمیخرید تا چیزی میگفتم میگفت طلاقت میدم چون از من آتو داشت منم مجبور تحمل میکردم هر از گاهی میرفتم خونه مادرم فائزه و شوهرش اونجا بودن احسان خیلی با هم خوب بودن منم خیلی حسودی میکردم احسان و هم خیلی دوست داشتم ولی خوب نمی شد کاری بکنی تا اینکه یه روز خونه مادرم بودم احسان و خواهرم اومدن احسان خسته بود رفت تو اتاق استراحت کنه منم درگیر کارهام بودم و بعد رفتم تو اتاق دیدم سرش تو گوشی هستش و بازی میکنه رفتم یه آهی کشیدم گفت چي شده فریبا جون خلاصه از شوهرم گفتم و از کارهاش و خرید نکردن برام و بقیه چیزها که حواسم نبود نزدیك تخت شده بودم و احسان موقع حرف زدن دستش و گذاشته بود رو باسنم منم متوجه نشدم موقع حرف زدن اون می‌مالید یهو متوجه شدم خودم کشیدم عقب و احسان گفت چي شده با خنده گفتم خیلی بیشعوری اونم گفتم تا حالا همچین کونم رو لمس نکرده آخه خواهر لاغر بود و ظاهرا کون هم نمی‌داد به این بد بخت بدجوری تو کف بود خلاصه هر وقت من و میدید یه جوری خودشو نزدیک میکرد و من و می‌مالید و انگشت می‌کرد منم از ترس خواهر فرار می‌کرد من بغل می‌کرد و بوس می‌کرد تا اینکه دیگه زمستون شده بود من واقعا لباس نداشتم تو خونه مادرم گفتم بهشون اون ها گفتن چرا شوهرت نمیخوره و از این حرف ها منم گفتم لج کرده و داستان های دیگه چند روز بعدش خواهرم اینها اومدن خونه ما برای دیدن بچه ها دم در احسان بهم گفت برو بالا زود بیا پایین برات چیزی دارم منم فکر کردم میخواد باز من بماله و خلاصه رفتیم بالا اومد نزدیکم گفت برو از زیر ماشین همسایه یه پلاستیکی بردار منم چند دقیقه بعد رفتم برداشتمش و آوردمش بالا رفتم تو اتاق در و نیمه بسته بودم در پلاستیک و باز کردم دیدم یه تاپ پولکی خیلی خوشگل با یه شلوار چرم خیلی ناز برام خریده نمیدونم از کجا میدونست من از چرم خوشم میخواد رفتم بیرون از کنار رد شده گفت برو عکس بگیر من ببینم مهمون ها رو پذیرایی کردم رفتم تو اتاق لباس ها رو پوشیدم وای بقدری زیبا شده بودم که اگه میرفتم بیرون همه میخواستن من و بکنن شلوار چرم تو پام نشسته بود عالی بود که یهو دیدم در باز شد احسان به بهانه استراحت اومد داخل تا من و دید در و بست گفتم چیکار میکنی ضایع است گفت نگران نباش وای من و تو اون لباس ها دید مخصوصا شلوار چرم از خود بیخود شده بود اوم کنارم و باسن مو می‌مالید که گفتم نکن زشته کسی میاد اونم رفت البته واقعا دلم میخواست همون جا بهش یه

sticker.webp0.09 KB

و با کشیدن خودش رو به بالا، باسنش رو روی دستای من گذاشت و پاهاش رو دور باسنم قلاب کرد! حالا دیگه من محکم ایستاده بودم و این سپیده بود که با تکان‌ دادن باسنش، کار رو پیش می‌برد. فرو کردن‌های عمیق، ناله‌های سپیده و قطرات جاری آب روی پوستش، ترکیبی دیوانه‌کننده ساخته بود. بعد از لحظاتی گذاشتمش رو زمین و ازش خواستم رو چهار دست پا بایسته و از پشت کردم توش. پهلوهاش رو گرفتم و خیلی نرم شروع کردم. صدای پوست خیس‌مون که به هم می‌خورد، همراه با ناله‌های نرم سپیده در فضای بخارآلود حموم پخش می‌شد. هر چی جلوتر میرفتیم، ریتم من تندتر و ضربه‌هام محکم‌تر و ناله‌های سپیده عمیق‌تر میشد. سپیده سر و سینه‌ش رو چسبونده بود کف حموم و با لحنی لوس هی اسمم رو تکرار می‌کرد. حرکت‌مان بازم تندتر شد، امواج شهوت هردویمان را به سمت مرزی بی‌بازگشت برد و با چند حرکت دیگر، و ناگهان، سپیده با یک ناله‌ی بلندتر و پیوسته، خودش رو جلو کشید و بدن لرزانش کف حموم ولو شد و زیر قطرات آب دوش و به دنبالش آب من، مچاله شد… آخرین قطره‌ آبم که بیرون جهید، منم کنارش ولو شدم و تن‌مان را به نوازش قطرات آب سپردیم. بدنامون که از تب و تاب افتاد، سپیده سرش را به سینه‌ام چسباند و من روی موهای خیسش بوسه‌ای آرام زدم. آب اون‌قدر گرم نبود اما در دلم، گرمایی بسیار عمیق‌تر جریان داشت. دقایقی بعد از حموم بیرون اومدیم و روی تخت سپیده، در آغوش هم به خواب رفتیم. عصر روز بعد وقتی از هواپیما پیاده شدم و موبایلم رو روشن کردم، یک پیام از سپیده داشتم: لعنت بهت شاعر عوضی که دلم برای خودت و شعرات تنگ شده، حتی زودتر از چیزی که فکرشو می‌کردم. ببین، برگردی یا نه… شیراز، همیشه یه تیکه‌ش مال تو می‌مونه! آرزو میکنم خیلی زود هوس کلم پلو کنی! لبخندی زیبا روی لب و قلبم نشت، اما حس دلتنگی بهم دست داد! نوشتم: دختر شیرازی، جونم، دختر شیرازی. تو باید بیای پیشم تا بشم راضی! نوشته: شاهرخ.ک 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

نوک کیرم رسید، بی اختیار چشمام رو بستم و باسنم رو به جلو کشیدم که باعث شد تا پشت کلاهک، توی دهنش پیشروی کنم. زبونش رو دور کلاهک کشید و از دهنش درآورد. بوسید، آرام، طولانی، عمیق و این چرخه رو تکرار کرد. شلوارم افتادم بود و حالا دیگه منم کاملا لخت بودم. سپیده هم حرکاتش با اشتیاق همراه بود. مهارتش نفس‌هام رو سنگین‌ کرده بود. با کشیدن باسنم به جلو و بلعیدن نیمی از کیرم، این اجازه رو صادر کرده بود که توی دهنش جلو عقب کنم و خودش هم در حالی که با ظرافت لباش رو روی کیرم می‌کشید، مشغول بازی با تخمام بود. تند شدن ریتم حرکاتم به سپیده فهماند که نباید ادامه بده. بی درنگ بلند شد سرپا و در حالیکه کیرم رو محکم توی دستش گرفته بود، به سمت اتاق خواب حرکت کرد و من رو هم دنبال خودش کشید. خودش رو به پشت روی تخت انداخت و با باز کردن پاهاش از هم من رو به بهشت دعوت کرد! یک حرارت شدید بین‌مون شعله می‌کشید. کمی از آب دهنم رو توی دستم خالی کردم و چندبا کشیدم روی کیرم. خیره به چشمای سپیده، روش خیمه زدم و با تنظیم کیرم با سوراخ کُسش خیلی نرم هل دادم تو. لغزنده تر از اون بود که جلوی پیشروی رو بگیره و خیلی زود بدنامون بهم چسبید. دستای داغ سپیده به دو طرف صورتم چسبیده و کم مونده بود لبام رو یکجا بکنه! با یک ریتم ثابت اما عمیق و پرفشار، کمرم بالا و پایین میشد و ناله‌های خفه‌ی سپیده و نفسهای شهوت زده من فضا را پر کرده بود. هر ضربه‌ای که میزدم موجی از لذت به تنم می‌فرستاد. سپیده هم با رسیدن به لحظات پر از هیجان، دوطرف پهلوهام رو چنگ زده و توی تلنبه زدن کمکم میکرد. بالاخره وقتش رسیده و سرعتم به آخرین حد رسید. گمونم هرچی به آخر نزدیک میشدم ناخونای سپیده بیشتر توی پوستم فرو میرفت! تا جایی که دیگه دردش داشت کلافه‌میکرد. ولی آمیخته شدنش با لحظه انفجارم باعث شده بود که اونم لذت بخش باشه. ضربات آخر رو چنان محکم میزدم که صدای جیغ سپیده به گمونم تا خونه آخرین همسایه هم می‌رسید. هر دو اوج گرفتیم. سپیده رعشه گرفته و مثل مار پیچ و تاب میخورد، منم انگار راه خروج آبم تنگ بود و چنان با فشار می‌پاشید که بالای تخت پر از قطرات آب چسبناک من بود. بی حال و بی رمق افتادم روی سپیده و … یک دقیقه بعد هنوز نفس‌نفس می‌زدیم، خیس آب اما همچنان با اشتیاق همدیگر رو بغل کرده و مشغول لب گرفتن بودیم! سپیده همراه با من غلتی زد و این بار اون روی من قرار گرفت. هنوزم ضربان قلبش را زیر دستم حس می‌کردم. بوسه‌ی آرامی به پیشونیش زدم و محکم‌تر از قبل بغلش کردم. سکوتی دلنشین بین‌مان بود. نیم ساعت بعد صدای نفس‌هامون آرام، اما بوی شهوت، هنوز توی هوا معلق بود که سپیده سرش را بلند کرد. موهای آشفته‌اش رو که روی صورتش ریخته بود، کنار زد. توی یک غافلگیری دندوناش رو به نوک سینه هام رسوند و یک گاز محکم گرفت. برق از سرم پرید و با حرص بهش خیره شدم اما سپیده با یک لبخند و لحن شیطنت آمیز: چیه، انتظار نداری که بذارم بخوابی؟! همزمان با بلند شدن از روی من: پاشو که بدنم به یک آب داغ نیاز داره! و بدون انتظار برای جوابم، دستم را گرفت و کشید. نور کم سرویس حمام و بخار نیمه‌گرمی که از شیر آب بیرون می‌زد، فضای وهم‌انگیز و داغی ساخته بود. سپیده وارد حمام شد و دوش را باز کرد. آب گرم با صدایی دلنشین روی کف می‌ریخت و بخار آرام آرام فضای کوچک را پر می‌کرد. اون قبل از من زیر آب ایستاد. قطرات آب روی پوست برنزش فرود می‌اومد. از روی شانه‌های ظریفش، روی سینه‌های گرد و برجسته‌اش سر می‌خوردند و پایین‌تر، از شکم صافش عبور می‌کردند، تا به ران‌های کشیده و خوش‌فرمش برسند. چند لحظه فقط نگاهش کردم. این صحنه، ترکیب بخار و بدن عریان و آب، چیزی شبیه رویا بود. سپیده با نگاهی تحریک‌کننده دست دراز کرد و من رو هم به زیر دوش کشید. زیر آب گرم، بدن‌های خیس‌مان به هم چسبید و بازهم لبامون بهم گره خورد. لب‌هایش نرم‌تر از همیشه، بوسه‌هایش طعم شهوت داشت. دستام پشتش رو نوازش می‌کردند و از شانه‌ها تا کمرش پایین می‌آمد. به برجستگی باسنش که می‌رسیدم محکم به طرف خودم میکشیدم و کمی نوک انگشتم رو به سوراخ پشتش فشار میدادم. اونم بی‌قرار شده بود. دست‌هاش روی بدنم سر می‌خورد و گاهی هم چنگ می‌زد و با نوک انگشت رد می‌کشید.بدون قطع کردن بوسه‌های، آروم به دیوار حمام چسبوندمش و با گرفتن پشت زانوش یک پاش رو از زمین جدا کردم. سپیده که بازم تحریک شده بود این‌بار خودش کیرم رو توی دست گرفت و به داخل کُسش هدایت کرد! سینه‌‌ام رو به سینه های داغ و لغزنده‌اش فشار میدادم و همزمان کیرم رو تا انتها فرو میکردم. بعد از یکی دو دقیقه که توی اون حالت داشتم نرم تلنبه میزدم، سپیده دستاش رو محکم دور گردنم قلاب کرد و با یک حرکت آرام، اون یکی پاش رو هم از زمین جدا کرد

بی‌اختیار دستم رو دور کمرش حلقه کردم. سپیده بدون هیچ مقاومتی خودش رو توی آغوشم رها کرد. لبامونو به هم چسبوندیم و بوسه‌ی اول رو داغ و طولانی گرفتیم. لبامون هنوز از هم جدا نشده، سپیده دکمه برق رو که درست پشت سر من بود رو زد و خونه در یک تاریکی خفیف فرو رفت. دستاش، یکیشون رفت پشت کمرم و اون یکی صورتم رو نوازش کرد. آهسته با خودم کشیدمش و دوتایی رو کاناپه ولو شدیم. بوسه‌ها عمیق‌تر و دست‌ها جسورتر شده بود. لبم رو که به گردنش رسوندم، پوست داغش زیر لبام ‌لرزید و نفس‌های تندش تو گوشم پیچید. دکمه های مانتوش رو باز کردم و دستم به زیر تیشرتش سر خورد، پوست لطیف شکمش رو نوازش کردم. سپیده سرشو کمی عقب کشید و ناله‌ی کوتاهی از لذت کرد. دیگه هیچ حرفی بینمون نبود. فقط لمس، نفس، بوسه. بدون عجله و با عطشی عمیق شروع کردیم بدن همدیگ رو کشف کرد. خیلی طول نکشید که پیرهن وزیر پوشامون یکی‌یکی افتاد روی زمین و نگاهم روی بدن عریان و بی نقص سپیده قفل شد. مثل یک گرگ گرسنه به سمتش یورش بردم و تن‌های برهنه‌مون در آغوش هم قفل شد. سپیده کارش رو بلد بود و عطشش هم کمتر از من نبود. هر حرکتش، هر صدای نفسش، انگار شهوتم رو بیشتر می‌کرد. دستام رو به آرامی پشت کمرش کشیدم و اونم خودش رو بیشتر به من چسبوند. هرجای بدنش رو که لمس می‌کردم پوست نرم و لطیفش زیر انگشتام می‌لرزید.با بوسه‌هایی داغ و پی‌درپی اما با طمانینه از گردنش شروع کردم و پایین رفتم‌. سینه‌هایش را که گرفتم، آرام توی دستام فشردم و نوک زبانم را روی هاله سینه هاش چرخوندم. سپیده هم چشماش بسته، اما دستاش فعال بود و با نفس‌های بریده‌بریده‌ بیشتر تحریکم میکرد. دستم به آرامی از پهلوهایش پایین آمد، روی شکم صافش سر خورد و به دکمه شلوارش رسید. نگاهی به چشماش که خیره به دستای من مونده بود، انداختم و دکمه‌ش را باز کردم. شلوار جین تنگش را با زحمت از روی رون‌های خوش‌فرمش پایین کشیدم. حالا فقط یک شورت نازک تنش بود، تکه‌ای پارچه‌ی ظریف که چیزی از زیبایی تنش پنهان نکرده بود. با یک بوسه طولانی به رو محل شرم‌گاهیش، روی سپیده خیمه زدم و لبم را روی پوست برهنه‌اش کشاندم، از گردن تا سینه، از شکم تا لبه‌ی شورت و باز هم تکرار! بعد از لحظاتی راز و نیاز با تن سپیده، سپیده آروم دستم را گرفت. همراه با دستش خودش، زیر شورتش برد و با فشار دادن انگشتاش به داخل شکاف خیسش، با لحنی پر از خواهش زمزمه کرد: آتیشش بزن! آروم و به نرمی دوتا انگشتم رو داخل اون کوره داغ و لغزنده فرو کردم. یک جوری داغ بود که انگار تمام گرمای تنش از اونجا میخواست خارج بشه سپیده با ناله‌ی بلند، باسنش رو از روی مبل جدا کرد و تنش را به دستم فشار داد. با هر ورود و خروج انگشتام باسن سپیده چندسانتی از مبل جدا میشد و با صدای ناله بلدش همراه میشد. بعد از چندبار تکرار این روش از مبل پایین رفتم و شورت خیس از ترشحاتش رو از تنش درآوردم. پاهاش رو باز کردم و سرم رو بردم بین روناش و این بار لبام پوست داغ و خیس شکافش رو لمس کردند. خیره به چشماش زبونم را نرم داخلش فرو کردم. همین که لبم به چوچوله‌اش رسید، سپیده با نفسهای برید بریده، یک وااای کشیده از گلوش خارج شد. همزمان با گرفتن و نوازش سینه‌هاش، زبونم رو داخل شکاف پر از آب لزجش جلو عقب میکردم و با ریتمی که آه و ناله‌های سپیده راهنمایش بودند پیش میرفتم. بعد از لحظاتی اندامش به رعشه افتاده بود. در حالیکه با دست‌هایش موهامو گرفته و سرم رو به زیر شکمش فشار میداد، پاهایش از شدت لذت داشت می‌لرزید.نمیدونم چقدر زمان برد که یهو سرم بین پاهاش قفل شد و یک جیغ بلند و ممتد توی خونه پیچید! بعد از چند ثانیه که انگار نفسش قطع و وصل شد، با هر دو دستش دو طرف صورتم رو گرفت و منو کشید روی خودش و به لبام حمله کرد، یک جوری میخورد و لیس میزد که انگار فقط می‌خواست لبای آغشته به اون آب کشدار خودش رو تمیز کنه! بعد از یک دقیقه که سرگرم خوردن لبام بود، یک گاز کوچولو به لبام زد و در حالی که چشم‌های خمار و گونه‌های گل انداخته‌اش بد جوری دیوانه کننده به نظر میرسید، زل زد توی چشمام. با یک لحن پر از شهوت و شیطنت: آقای شاعر پاشو که امشب خیلی کار داریم! خنده کنان بلند شدم سرپا و سپیده، با چشمانی خمار و لبخندی که هنوز از لذت میلرزید، و با دستانی لرزان کمربند و دکمه های شلوارم رو را باز کرد. انگشتان ظریفش رو از بالا زیر کش شورتم برد و همراه باشلوار تا نزدیک زانوهام پایین کشید. کیرم که انگار از یک زندان چند ساله نجات پیدا کرده باشه، همین که از توی شورت بیرون افتاد، عین فنر حالت گرفت و تا دوسه سانتیمتری لب‌های سپیده قد کشید!م و توی دستای نرم وظریف سپیده جا خوش کرد. کمی روی پوست کیرم دست کشید و به شکلی ماهرانه قسمت تیزی رو بین لباش گذاشت. نوک زبونش که به

و گفتم من رانندگی میکنم. راه که افتادیم زنگ زدم به منشی که ببینم چکار کرده،ولی گفت اولین پروازی که جا میده ظهر فرداست! خب چاره‌ای نبود شوخی کنان چندتا فحش بهش دادم و گفتم خب همونو اکی کن تا اونم نپریده! قطع که کردم خانم صراف هم خنده‌اش گرفته بود و در حال خندیدن: حالا چکار به اون طفلی داری خب بلیط گیر نمیاد دیگه؟ و با یک مکث: شیراز شباش هم قشنگه و مطمئنم از موندن پشیمون نمیشی! لبخند به لب نگاهی به نیم‌رخش انداختم و گفتم: قطعا که پشیمون نمیشم، کی از بودن توی شیراز و همنشینی با دخترای خوشگلش پشیمون شده که من بشم! در حال خندیدن: ولی شیراز چیزای خیلی خوشگل‌تر از دختراش هم داره! با خنده گفتم: با عرض پوزش با حرفتون مخالفم. وقتی جناب حافظ هم میفرمایند؛ اگر آن دخت شیرازی، بدست آرد دل ما را___ به چشم کافرش، بخشم همه شهرای ایران را! دیگه من کی باشم که بخوام بر خلاف نظر ایشون حرف بزنم؟! همزمان با گفتن: مطمئنی شعر رو درست خوندی؟ صدای قهقهه‌ش توی ماشین پیچید و چند ثانیه‌ای با صدای بلند خندید. خنده‌ش که تموم شد چند ثانیه‌ای به سکوت گذشت و من دوباره با یک فحش به منشی گفتم: خدا لعنتت کنه دختر، از صبح که میاد سرکار، ور و ور با دوست پسرش صحبت میکنه، من الان خسته و کوفته باید تو شهر غریب، آواره بشم! بازم با خنده: بیخود شایعه درست نکن، تو شیراز هیچ کس غریب نیست! ترکیب خستگی و شوخی کار خودش رو کرد، آهی کشیدم و گفتم: شهری که یک نفر توش پیدا نشه یک کلم پلو بهم بده و نذاره من امشب رو تنها بخوابم، دیگه چیش آشناست؟ در حالیکه کنج لبش رو گاز گرفته و لبخندی روی لبش بود، چند ثانیه بهم خیره موند. با لحنی که دیگه شوخی به نظر نمی‌رسید: عجـــب! و با یک مکث: اگه قول بدی بازم شعری بخونی، امشب یک کلم پلویی بهت میدم که مزه‌ش رو هیچ وقت از یاد نبری! یک لحظه فکر کردم منظورش اینه که خودش میخواد درست و اینجوری غیر مستقیم داره دعوتم میکنه! خب کدوم خری همچین چیزی رو رد میکنه که من بخوام این کار رو بکنم؟ با ترکیبی از ذوق زدگی و شوخی اون آهنگ مارتیک رو لت و پار کردم و گفتم: آخ اگر یک بار فقط یک بار بخورم شامِتو-------من اگر یک بار فقط یک بار بخوابم… کاملش نکردم، اما نگاه پر از تعجبش فقط یک لحظه دوام آورد و یکباره پاشید. بازم با صدای بلند شروع کرد به خندیدن! صبر کردم تا خنده‌اش تموم شد و این‌بار کاملا جدی گفتم:سپیده عزیز، این که سرتا پا مشتاق چشیدن طعم دستپخت شما باشم، کاملا آشکاره. ولی نه، اشما هم خسته‌اید و از انصاف بدوره که به زحمت بیفتید. امشب اگر شما فقط به بنده افتخار بدید و موقع شام روبروی من بشینید تا لذت شامم چند برابر بشه، برای من کفایت میکنه. یهو شروع کرد به خندیدن و همانطور در حال خنده: منم منظورم این نبود که خودم درست کنم، میخواستم ببرمت یک رستوران که بهترین کلم پلوی شیراز رو سرو میکنه! ماشین رو کشیدم کنار خیابون و کامل ایستادم. پر از حرص زل زدم بهش و گفتم: واقعا متاسفم برای خودم، واقعا تو خجالت نمیکشی که با احساسات یک مسافر بازی میکنی؟! در حالی‌که خنده هاش پیوسته شده و بند نمیومد، سری تکون دادم و بصورت غرولند ادامه دادم: منِ ساده رو بگو که داشتم حساب کتاب میکردم که اگه تختش دو نفره نباشه، چطور باید بخوابیم! بازم صدای خنده‌اش تا بیرون از ماشین رفت. با راهنماییش رفتیم یک رستوران نه چندان مدرن، ولی انصافا یکی از خوشمزه ترین کلم پلوهای عمرم رو خوردم.همون بگو بخند و شوخی تا یکساعت بعد که از رستوران بیرون اومدیم، ادامه داشت. ولی دیگه حد و مرزی رو رعایت نمی‌کردم و سپیده هم انگار اون سد وقارش شکسته بود و دیگه تلاشی برای جلوگیری از خندیدن نمیکرد. جلوی رستوران وقتی که گفت ؛ وااای. خدا بگم چکارت کنه. فکم درد گرفت از بس خندیدم! با پرویی دستی به گودی کمرش کشیدم و بدون توجه به نگاهش، گفتم: به نظرت حیف نیست این شبو اینجا تموم کنیم؟ هرچی عشوه داشت رو ریخت توی چشماش و فقط نگاه کرد. بدون حرف نشستیم توی ماشین و راه افتادیم. سکوت عجیبی بینمون برقرار شده بود. سپیده بدون اینکه چیزی بگه رانندگی میکرد. منتظر بودم که سکوت رو بشکنه یا بپرسه کدوم هتل برم، ولی یهو وارد یک مجتمع مسکونی شد! انقدر هیجانی و پر از ذوق بودم که نفهمیدم أصلا چطور وارد آسانسور شدیم. کدوم طبقه رو زد و داخل کدوم واحد رفتیم. وارد خونه که شدیم سپیده کیفشو روی مبل انداخت و در حالی که روسریش رو شل‌تر می‌کرد، بدون اینکه نگاه کنه یا لبخندی بزنه، گفت: راحت باش، اینجا مثل خونه‌ی خودته… نمیدونم کجا خواست بره اما، اجازه ندادم. دستش رو گرفتم کشیدم به طرف خودم. چشم تو چشم که شدیم، اونم نفسش سنگین‌تر شده و لبش کمی باز مونده بود. انگار دیگه نمی‌شد مقاومت کرد و همه چیز خودش جلو میرفت. روسری رو از سرش برداشتم و

جبران اون سوتی وحشتناکم نمیشه ولی شاید بتونه کمی اثرش رو پاک کنه! با لبخندی زیبا و تشکر، گل‌ها رو از دستم گرفت‌. کمی بو کرد و در حالیکه داشت میگذاشت‌ روی داشبورد؛ نه بابا، تقصیر خودم بود که اولش معرفی نکردم یا قبلش یک تماس باهاتون نگرفتم! پی حرفش رو گرفتم و شوخی طور گفتم: تقصیر اصلی شما اینه که توی این چند ساله، یک بار افتخار ندادید سری به ما بزنید، یا لااقل یک تصویری از خودتون توی پروفایل بذارید که آدم بی ادبی مثل من، بهتون جسارت نکنه! خنده کنان شروع کرد به تعارف کردن و این صحبت‌ها رو چند کیلومتری ادامه دادیم. نزدیکی شهر، از برنامه و ساعت پرواز من پرسید. گفتم: ساعت ده بلیط دارم و برنامه خاصی ندارم احتمالا دوری توی شهر میزنم، که گفت،پس در خدمت‌تون هستم و با من همراه شد! چندبار اصرار و خواهش کردم که اگه کاری داره، من مزاحمش نشم ولی قبول نکرد و تاساعت نه که من رو به فرودگاه رسوند، همراهم موند.اون روز به چند جای دیدنی و توریستی سر زدیم و شام رو هم با وجود اصرارش، مهمون من بود. هرچند بیشتر حرفامون کاری و رسمی بود، ولی هرزگاهی من شوخی می‌کردم یا حرف رو به مسائلی دیگه می‌کشیدم و می‌خندیدیم. خوش گذشت و بالاخره با رسیدن به فرودگاه خداحافظی کردم و برگشتم. صبح روز بعد توی شرکت وقتی رفتم اتاق مدیر عامل که گزارش کارم رو بدم، گفتم که واسطه این کار خانم صراف بوده و پیشنهاد کردم که یک پاداش براش در نظر بگیرند. خوشبختانه استقبال کرد و علاوه بر اون، گفت باهاش صحبت کن و پیشنهاد همکاری(بازاریابی) بیشتر بده! قبل از بیرون اومدن از اتاقش هم با مدیر مالی صحبت کرد و گفت که همین امروز یک پاداش خوب برای خانم صراف واریز کنید. نزدیک ظهر به بهانه تشکر بهش پیام دادم و اونم بابت شام تشکر کرد و آخرش نوشت؛ فکر نمی‌کردم توی اون چندساعت اینقدر بهم خوش بگذره! با ترکیبی از تعارف و شوخی گفتم: نفرمایید خانم! اگر به شما، از بودن در کنار یکی مثل من خوش گذشته، پس من چی بگم که افتخار همنشینی با یک خانم زیبا و بی نظیر نصیبم شده؟ همراه با دوسه‌تا گل نوشت: شما لطفا دارید جناب مهندس! دیگه ادامه ندادم ولی ساعت نزدیک شش بود که انگار فهمیده بود پول واریز کردیم و تماس گرفته بود که ببینه بابت چیه! همراه با شوخی و خنده گفتم: لابد عوارض زیباییه! خنده‌ش گرفت و بعد از کمی خندیدن، خارج از شوخی میشه بفرمایید بابت چیه؟ علت واریز و پیشنهاد مدیر عامل رو بهش گفتم و اونم خوشحال از قدرشناسی شرکت، کلی تشکر و البته از پیشنهادمون هم استقبال کرد. از اون روز تماس‎ها و همکاری ها بیشتر شد و بعنوان یک بازاریاب دامنه کارش رو حتی به استان‌های هم‌جوار گسترش داد. در کنار مسائل کاری کم کم حرفها به مسائل غیر کاری هم کشیده شد و از لابلای همین حرفها فهمیدم که اسمش سپیده و چند سالی هست که از همسرش جدا شده و تنها زندگی میکنه. هرچند که گاهی باهاش شوخی میکردم و سربه سرش میگذاشتم، ولی همه تلاشم رو میکردم تا از حد و حدود خارج نشوم و احترامش رو حفظ کنم. خانم خوبی بود و دروغ چرا، زرنگی و مستقلش بودنش رو تحسین میکردم و سعی میکردم با حرفام بهش دلگرمی بدم و تشویقش کنم. چند تا مشتری جدید برامون پیدا کرد و یکی دوبار دیگه هم دوتایی برای بازدید رفتیم، ولی اکثر کار ها رو فقط معرفی یا سفارش میکرد که خودمون پیگیری کنیم. شش ماهی از اولین دیدار گذشته و تقریبا اواسط پاییز بود که یک روز تماس گرفت و گفت: یک کارخونه توی یکی از شهر اطراف شیراز هست که مواد مورد نظرشون رو قبلا از یک شرکت دیگه تهیه میکرده‌ا‌ند. اما انگار مواد نامرغوب بوده و حالا سیستم‌شون به مشکل خورده. من با اجازه تون صحبت کردم و برای رفع مشکل و همچنین جایگزینی مواد، شما رو بهشون پیشنهاد کردم. حجم خریدشون بالاست و به نظرم ارزش وقت گذاشتن داره. اگه موافقید یک روزی رو برای بازدید و جلسه با مدیراشون هماهنگ کنم. بعد از هماهنگی با مدیرعامل که طبیعتا اونم از درآمد و اعتبار بیشتر بدش نمیومد، خانم صراف هم برای روز چهار شنبه یعنی سه روز بعد هماهنگ کرد. ساعت نه روز چهارشنبه رسیدم شیراز و این‌بار خودش اومده بود که با هم بریم. بعد از سلام و احوالپرسی، راه افتادیم و بیشتر طول مسیر در مورد همین کار و مشکلاتش حرف زدیم. و ارد کارخونه که شدیم بعد از یک صحبت کوتاه با مسئول مربوطه و دیدن گزارش روزانه یک ماه آخر، شروع به کار کردیم. هنوز بلیط برگشت نداشتم و قرار بود اون روز برام بگیرند ولی تا ساعت شش غروب که کارم تموم شد، متاسفانه بلیط گیر نیومد! یک برنامه ده روزه بهشون دادیم و قرار شد نتیجه اون رو به ما اعلام کنند تا تصمیم نهایی رو بگیریم. راستش از این که من بشینم و اون نقش راننده رو بازی کنه، حس خوبی نداشتم به همین خاطر قبل از سوار شدن ازش اجازه گرفتم

کلم‌پلوی شیرازی! #سفر #زن_مطلقه #دوست_دختر از وقتی که تحریم‌ها شدت گرفته بود، برخلاف خیلی از کسب ‌و کارها که زمین‌گیر شده بودند، کار ما رونق گرفته بود. مشتری‌هامون در حال افزایش بودند و هر روز یک درخواست جدید از راه می‌رسید. درسته، محصولات‌مون قابل مقایسه با مشابه‌های اروپایی نبود ولی در برابر محصولات ایرانی و چینی که توی بازار ریخته بودند، حرف واسه گفتن زیاد داشت و ما هم خوشحال از این وضع، تلاش می‌کردیم که خودمون رو اثبات کنیم و مشتری‌ها رو راضی نگهداریم. چند ماهی بعد از شروع تحریم‌ها و کم شدن محصولات خارجی توی بازار، یک کارخونه بزرگ درخواست همکاری داد و مقدار محصول مورد نیازش بیشتر از اونی بود که فکر میکردیم. اما برای شروع شرط گذاشته بودند که یک کارشناس از شرکت به کارخونه مراجعه کنه، تا اوضاع رو بررسی کنه و به اونا تضمین بده که این محصول میتونه مشکل‌شون رو برطرف کنه! به انداز مصرف ده روز مواد شیمیایی براشون ارسال کردیم و خودم هم دو روز بعد راهی شدم. ساعت هفت و نیم صبح رسیدم فرودگاه شیراز و از اونجا هم یک ساعتی طول کشید تا برسم به کارخونه. مستقیم رفتم به دفتر مدیر تولید و بعد از یک پذیرایی و جلسه کوتاه، همراه با مسئول خرید، سرپرست تولید و یک خانمی که از وقتی رسیده بودم اونجا نشسته بود، رفتیم سالن تولید. تقریبا نیم‌ساعتی صحبت، بحث و توضیح مسائل فنی ، طول کشید. اون دو نفر رفتند تا من کارم رو شروع کنم، ولی خانمه قصد رفتن نداشت. تمام این مدت ساکت بود و چیزی نمیگفت ولی یک جوری بود . شاید سی و هفت‌هشت ساله با استایلی خاص که ترکیب عجیبی از جذابیت و زیبایی زنانه، اما در عین حال سرکش و وحشی‌طور توی نگاه و رفتارش داشت. از اونا که توجه آدم رو ناخواسته جذب میکنه! محلول سازی کردم و با تنظیم دوز، کار رو شروع کردم. همینطور که نگاهم به گیج‌ها و صفحه مونیتور بود، خانمه نزدیک‌تر شد و آروم گفت: خرید قطعیه و اینم که اصرار بود حضوری تشریف بیارید میخواستم که از بابت خدمات پس از فروش خیال‌شون راحت باشه و از کیفیت محصول اطمینان پیدا کنند! نگاهی بهش انداختم. خیال کردم از پرسنل بازرگانی کارخونه است که دنبال پورسانته و اینجوری میخواد کار رو به نام خودش تموم کنه! پوزخندی زدم و گفتم: بله، ممنون. اشکالی نداره ما بابت تضمین محصولات‌مون نگرانی نداریم و هر مشکلی هم که پیش بیاد در خدمت‌تون هستم. بعد از چند دقیقه و در حالی که من مشغول کم و زیاد کردن دوز تزریق بودم، دوباره جلو اومد و گفت: راستی کارتون که تموم شد یک نسخه از دستوالعمل به منم بدید؟ نمیدونستم سمتش چیه و دستور العمل تزریق مواد شیمیایی به چه دردش میخوره. اما متعجب نگاش کردم و گفتم: ببخشید من فامیلی‌تون رو نمیدونم! لبخندی زد: صراف هستم! میخواستم بگم دستورالعمل رو صوتجلسه میکنم، ولی یهو انگار یک چیزی به ذهنم اومد… گفت کی؟ دوباره نگاش کردم و این‌بار بدون اینکه سوالی کنم، خودش با یک نیشخند گفت: جناب مهندس من صرافم! مطمئن نبودم که منظورش همون خانم صراف، مشتری‌ باسابقه و خوش حساب خودمونه! مردد و با یک لبخندی ناخواسته گفتم: همون خانم صراف… ؟! در حالی که داشت میخندید: آره، خودم هستم! البته تقصیری نداشتم. چون توی مکاتبات و ارتباط با کارخونه هیچ اسمی از ایشون به میان نیومده بود و از طرفی هم توی این چند سالی که مشتری ما بود، فقط یک شماره موبایل کاری ازش داشتیم که حتی توی پروفایل‌های فضای مجازیش هم تصویری از خودش نداشت که بدونیم کی هست و قیافه‌اش چه شکلیه! همیشه از همون شماره تماس میگرفت، پول واریز میکرد و ما هم محصول مورد نیازش رو ارسال میکردیم. و حالا بعد از چند سال برای اولین بار روبروم ایستاده بود و داشتم میدیدمش. نمیدونم چطور بگم. به اون تصویری که توی ذهنم ازش ساخته بودم اصلا شباهتی نداشت و انگار رودست خورده بودم. دستپاچه شروع کردم به عذرخواهی و احوالپرسی کردن و اونم خنده کنان گفت که از همون اول فهمیده که نشناخته‌ام! تا ساعت سه طول کشید و بعد از تست نهایی و صورتجلسه کردن، کارم تموم شد. می‌خواستم مثل اومدنم، بگم یک ماشین برام بگیرند، ولی خانم صراف گفت که نیازی نیست و خودم میرسونمت. چند کیلومتری که از کارخونه فاصله گرفتیم، گوشیش زنگ خورد، رفت کنار جاده و گفت: با عرض معذرت من باید اینو جواب بدم و از ماشین پیاده شد. جایی که ایستاده بودیم دو طرف جاده مزارع کلزا بود و ترکیب فضای بهاری و گل‌های طلایی کلزا، نمای فوق العاده‌ای به جاده و منطقه داده بود. در حالی که خانم صراف از ماشین فاصله گرفته و گرم صحبت با تلفنش بود، منم پیاده شدم و چندتا عکس گرفتم. تماس‌ش خیلی طولانی نشد و قطع کرد، ولی من قبل از سوار شدن بی دلیل چندتا شاخه گل چیدم و بعد از سوار شدن گرفتم به طرفش! تعجب کرد ولی برای اینکه سوتفاهمی براش پیش نیاد، گفتم: هر چند که

sticker.webp0.09 KB

م مثله اون دفعه می خواد که عصبانی شده بودی از اینکه اول به سپهر داده بودم بغلش کردم گفتم الان دیگه عقد کردی به عشقت رسیدی سعی کن فقط با اون باشی گفت توی زندگیم دو تا مرد خیلی دوست دارم یکی تو یکی آرش خیلی دوست دارم سینا خیلی گفتم تو هم عشق منی منم خیلی دوست دارم گفت بذار برای آخرین دفعه توی بغلت بخوابم بغلش کرده بودم در گوشم گفت دیشب به آرش دادم تو رو خدا الان بدجوری می خوام بکن هیچ کاری نمی خوام بکنی دستمالی هم نمی خوام بکنی فقط بکن توش سینا دستش گذاشته بود روی کیرم گفتم نه گفتم نگو نه می خوای وگرنه راست نمی کردی فقط بکن توش سینا عشقم سینای من قول میدم این کارت جبران کنم گفتم می خواستی اینکارو کنی چرا به سپهر زنگ نزدی؟ گفت من تو رو دوست دارم دوست دارم به تو بدم فقط تو اول آرش الانم به تو خرابش نکن بزار آخرین بار لذت وجودت یادم بمونه کیرم از روی شلوار میمالید کمربندم باز کرد شلوارم کشید پایین کیرم بوسید گفت کیرتو از کیر آرش بیشتر دوست دارم رگ زیر کیرم لیس میزد هر چی آب دهن و توف داشت روی کیرم ریخته بود داگی شد گفت سینا خودم دارم بهت میگم تند تند و وحشیانه بکن توی کوسم گفتم صداشو چیکار میکنی ؟اینجا هتله گفت تو بکن قول میدم صدام درنیاد گفتم باشه کیرم تا ته کردم توی کوسش و فشار میدادم که تا ته بره داخل گفت این کارت خیلی دوست دارم سینا خیلی بهم حال میده گفتم آماده ای بریم ؟ گفت بریم شروع کردم تند تند تلمبه زدن سرشو گذاشته بود توی بالشت تا صداش در نیاد منم تا میتونستم تند تند تلمبه میزدم سرش توی بالشت بود و با دستاش روتختی چنگ میزد تا اینکه ارضا شد تکون خورد کیرم از کوسش اومد بیرون گفت صبر کن یکم بعدش خوابید روی تخت پاشو باز کرد گفت بیا تا ته بکن توش تا ته کردم توی کوسش گفت نگهدار سینا گفتم نمی تونم گفت باشه یکم توی کسش تلمبه زدم آبم اومد ریختم روی شکمش که با دستمال کاغذی پاکش کرد گفت سینا مهربون من اینها برات جبران میکنم قول میدم بعدش فقط از هم لب گرفتیم با هر لب می گفت سینا عاشقتم دوست دارم بعدش بلند شدم لباس پوشیدم اون لخت ایستاد گفت دوست دارم این تصویر ازم توی ذهنت باشه به یادم جق بزنی بوسیدمش خداحافطی کردیم و رفتم خونه فرداش ساعت 4 صبح پرواز داشتن به ترکیه تا از اونجا برن تورنتو . تا یکسال خبری ازش نبود گاهی زنگ میزد در حد احوالپرسی تا اینکه یه روز بهم گفت میخوام یه پولی بهت بدم یه مغازه بخری اما به کسی نگی من بهت پول دادم هر کس گفت بگو وام گرفتم گفتم باشه آدرس داد رفتم از صرافی پول گرفتم مغازه خریدم برای خودم بعدش ازدواج کردم برای عروسیمم پول فرستاد یه خونه رهن کردم الانم برای تولد دخترم پول فرستاد . هیچ کس هم نمیدونه من با پولای نازی صاحب همه چیز شدم . نوشته: سینا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

اما چجوری می خوای بیاریش توی بازی؟گفت تو نگران اون نباش ازش خیلی آتو دارم گفتم چی ؟گفت دارم دیگه گفتم نه بگو دیگه گفت هیچی جق زدناش دیدم بلدم چطور تحریکش کنم زودم تحریک میشه راحت میکشمش روی خودم بعد تو بیا یعنی مچ ما رو گرفتی بعدش سه تایی حال می کنیم گفتم باشه دو سه روزی گذشت مامانم از شب برامون سالاد الویه درست کرد گفت من صبح میرم کمک زن داییات قالی بافی غذا هم هست صبح مامان که رفت منم به یه بهانه الکی زدم بیرون رفتم یک ساعت بعد اومدم کلید برده بودم رفتم دم اتاق نازی دیدم سپهر داره کوس نازی می خوره رفتم داخل مثله سگ ترسیده بود گفت داداش خودش گفت کوسمو بخور گفتم کوسکش داد نزن مگه غریبه است کوس خواهرته براش بخور مات و مبهوت مونده بود سرشو فشار دادم به کوس نازی گفتم دماقت بمال بالای کوسش دوست داره که نازی خندید سپهر گفت شما دو تا قبلا اینکارو کردید ؟گفتم آره از الان دوتایی با نازی حال میکنیم گفت پس من اول میکنم توی کوسش نازی یه چشمک بهم زد گفت باشه اول تو بکن بعدش کیرش لای کوس نازی گذاشته بود لاپایی میزد براش نازی پاشو باز کرد گفت حالا بکن توش کیرش کرد توی کوس نازی یه جوری تند تند تلمبه میزد انگار قبلش ده تا زن کرده یه لحظه شک کردم نازی اول به من داده یا به اون؟ منم کیرم دستم بود و نگاشون می کردم تازه وقتی هم آبش اومد بدون اینکه کسی بهش بگه کشید بیرون آبش ریخت روی شکم نازی گفت جون به این کوس نازی داگی شد گفت دوست دارم تو اینجوری بکنی کیرم کردم توی کوسش گفت تا ته بکن نگهدار سینا جانم آخ جوووون بکش بیرون محکم بکوب توش هر بار این کار می کردم می گفت آخ جوووون آخ جوووون گفتم یه سوال گفت جانم بپرس عزیزم گفتم قبلا به سپهر داده بودی ؟گفت آره حتی اون زمان سکس با آرش تنهایی بهم حال نمیداد میومدم خونه به سپهر میدادم گفتم کلا باید دو تا مرد باشن که سیر بشی ؟خندید گفت آره سینا بکن حرف نزن بعدا میگم همشو برات بکن منم عصبانی شدم تند تند توی کوسش تلمبه میزدم نازی جیغ میزد سپهر اومد تپی اتاق گفت آرومتر تا توی حیاط صداتون میاد گفتم خفه شو دیوث خفه شو کسکش نازی گفت سپهر سپهر بیا سپهر لخت شد کیرش گذاشت توی دهن نازی گفت بخور بخور باید تحمل کنی تا آبش بیاد سپهر کیرش می کرد توی دهنش که صداش کمتر بشه به سپهر گفتم آبم اومد تا کشیدم بیرون میای میکنی توش گفت باشه داداش وقتی آبم اومد نازی هم ارضا شد کشیدم بیرون گفتم سپهر بیا بکن توش نازی گفت نه سپهر نه که سپهر اومد کرد توی کوسش و شروع کرد تلمبه زدن اونم مثله من تند تند میزد نازی جیغ میزد جر خوردم جر خوردم بسه بسه پارم کردین پارم کردین کیرم می خواستم بکنم توی دهنش که نمی خورد یه سیلی بهش زدم فرو کردم توی دهنش گریه می کرد گفتم بخور بخور جنده سپهر از من وحشی تر بود یه جور توی کوسش می کوبید تخت می لرزید توی بیرحمی و وحشی بودن از سپهر بدتر نبود دختره ارضا شد اون داشت تلمبه میزد می گفت باید آبم بیاد باید آبم بیاد نازی گریه می کرد اما سپهر داشت تلمبه میزد تا اینکه کشید بیرون و آبش ریخت روی کمرش رفت بیرون رفتم کنار نازی خوابیدم گفتم قربونت برم اذیت شدی؟ بغلش کردم گریه کرد گفت ناراحت شدی اول به سپهر دادم ؟گفتم آره خب گفت ببخشید گفتم اشکال نداره گفت منو بکش گفتم نه عزیزم چرا اینکارو کنم گفت پس از الان دو تایی می کنید ؟گفتم آره نگران نباش گفت راست شده بیا بکن گفتم نه برام بخورش گفت باشه عزیزم گفت بذار یه حال اساسی بهت بدم رگ زیر کیرم لیس میزد بعدش فقط سر کیرم لیس زد که آبم پاشید توی صورتش گفت بریم حموم ؟ گفتم باشه سپهر خواست بیاد که نذاشتم و دوتایی رفتیم از اون به بعد دوتایی باهاش سکس می کردیم البته سپهر بیشتر باهاش سکس میکرد چون به پریود بودنش هم رحم نمی کرد توی پریودی هم می کردش من اینکار نمی کردم سه سال گذشته بود و من و سپهر باهاش سکس می کردیم تا اینکه سرو کله آرش پیدا شد و نازی بهم گفت که آرش بهش پیام داده که اشتباه کردم ببخشید از این حرفها گفتم نظر خودت چیه ؟می خوای با چنین آدمی زندگی کنی ؟ گفت نمیدونم اما دوستش دارم دوستش دارم گفتم نمیدونم خودت میدونی اومدم بیرون از اتاقش پیش خودم گفتم این دخترا به معنای واقعی خرن کم کم آرش مخش زد و قرار گذاشتن چند بار هم توی اینجا همدیگه دیدن نازی اومد گفت آرش می خواد عقدم کنه بریم کانادا می خوام به مامان بگم میدونم قبول نمیکنه کمکم میکنی ؟گفتم باشه نگران نباش درستش می کنم برات آرش اومد خونمون دعوا شد مامانم زد توی گوشش خلاصه یه جنگ بزرگی شد به زور تونستم مامانم راضی کنم که قبول کنه عقد کنن یعنی جر خوووردم تا قبول کرد وقتی عقد کردن آرش بردش هتل یه روز صبح زود زنگم زد گفت بیا هتل کارت دارم رفتم اتاقش با شورت سوتین بود گفت آرش تا ظهر کار داره دوست دارم برای آخرین بار بهت بدم دل

م بدتر میکنه هر چی مامانم گفت من حرفا و تیکه های زن دایی بهانه کردم تا قبول کرد نیاد گفتم من خودم هم دوست ندارم بیام شما برید گفت ما هم نمیریم که داییم زنگ زد باهاش حرف زد آخرش قبول کرد که خودش و سپهر برن قرار بود 8 صبح برن شبش نازی رفت حمام منم آخر شب رفتم صبح که شد تا داییم اومد دنبال مامانم و سپهر دیگه 10 صبح بود تا دم در بدرقشون کردم تا رفتن برگشتم داخل رفتم توی اتاق نازی دیدم روتختی کشیده روش گفت رفتن ؟گفتم آره گفت چه بهتر بیا جلوتر بیا جلوتر کنار تختش ایستاده بودم گفت روتختی بزن کنار زدم کنار دیدم لخته لخته مات و مبهوت نگاهش می کردم آروم رفتم روی تخت اون خودش کشید بالا پاشو باز کرد منم افتادم به جون کوسش می بوسیدمش می خوردمش لیسش میزدم کل صورتم توی کوسش بود اونم پاشو دور سرم حلقه کرده بود گفت سینا ببینمت وااای کل صورتت خیسه دوست دارم خوردنتو دماغت بمال بالای کوسم خیلی حال میده سرمو به کوسش فشار میداد می گفت دمت گرم خیلی خووووبه سینا خیلی گفت حالا منم یه حال اساسی بهت میدم تا برات خاطره بشه لخت شو کیرت لای پام بذار پاهاشو جف کرد کیرم لای کوسش میمالیدم می گفت واااااااای واااای سینا بکن کیرتو توی کوسم بکن توش تو رو خدا بکن توش پاشو باز کرد گفت بکن توش بکن توش منم کیرم کردم توی کوسش یه جیغ زد گفت جوووون بکن کوسمو سینا بکن کوسمو خودش تکون میداد تا کیرم توی کسش عقب جلو بشه خیلی حال میداد تا اون اینکار نکرد من کیرمو عقب جلو می کردم میگفت تندتر تلمبه بزن تندتر کوسش خیلی تنگ نبود اما خوب بود حال میداد گفت آبتو نریز داخل بریزش روی سینه هام می خواست آبم بیاد که تا اومدم بکشم بیرون ریخت گفت اشکال نداره اشکالی نداره خوابیدم روش گفتم پس پسره دیوث پردتو زده ؟گفت خیلی وقته هنوز دبیرستانی بودم که پردمو زد گفتم آخه چرا ؟بغض کرد گفتم ولش فذای سرت پاهاشو دور بدنم حلقه کرد بوسیدم گفتم بازم می خوای ؟ گفت بذارش لای سینه هام خیلی دوست دارم گذاشتم لای سینه هاش خیلی حال میداد گفت برو دوباره بکوبش توی کوسم این بار کیرم تا ته کردم توی کوسش اووووف اووووف می کرد گفت بکوب بکوب سینا بکوب توش تندتند تلمبه میزدم توی کوسش تا اینکه ارضا شد گفت بیا بذار لای سینه هام تا آبت بیاد لای سینه هاش گذاشتم تا آبم اومد ریخت توی صورتش گفت اشکال نداره هر اتفاقی میفتاد میگفت اشکال نداره اشکال نداره دوتایی رفتیم حموم که خیلی حال داد تا حالا با یه زن نرفته بودم حموم گفتم برام بخور گفت نه امشب خیلی کارت دارم نمی خوام با خوردن آبت بیاد با صدای آرومتر گفت باید با کردن آبت بیاد بعد حموم شورت و سوتین تنش کرد گفت می خواستم خودکشی کنم اما نمیدونم چرا ؟چرا اینکارو نکردم بوسیدمش گفتم واسه اینکه پسره دیوث پردتو زده ؟چرا خودکشی ؟تا ابد ماله خودمی خودم هر چی خواستی بهت میدم بوسیدمش گفت هرچقدر دوست داری دستمالیم کن هر جا دوست داری دست بمال دست زدم به کوسش گفت اینو بذار آخر دست زدم به کونش گفت پاشو بریم توی اتاق خوابید سوتینش باز کرد گفت منظورم ایناست گفتم اها قشنگ خودش سینه هاش دهنم میذاشت و می گفت چیکار کنم گاز گرفتن نوک سینه هاش خیلی دوست داشت میگفت خیلی دوست دارم خوب باهام ور بری خوب دستمالیم کنی بعد لاپام بذاری بعد بکنی توی کوسم گفتم باشه عزیزم هر کاری بخوای برات انجام میدم میگفت دوست دارم سینا دوست دارم فکر نمی کردم انقدر خوب باشی داداش قشنگم مرسی که هستی سینا مرررسی سینه هاشو خوردم بعدش کوسشو خوردم پاهاشو جفت کرد لای کوسش گذاشتم بعدش کردم توی کوسش اما اینبار داگی شد خیلی بیشتر حال میداد چشام کون خوشکلش میدید کیرم توی کوسش بود پاهاشم جفت کرده بود کوسش تنگ تر شده بود انقدر تلمبه زدم تا دوتایی با هم ارضا شدیم خوابیدم روش گفتم دیگه بسه دیگه بسه گفت باشه عزیزم باشه . بعدش یکم توی بغل هم خوابیدیم دیگه عصر بود رفتم یه دوش گرفتم داشتم از گشنگی میمردم دو تا جوجه سفارش دادم با نازی خوردیم و رفتیم بیرون دور دور تا آخر شب موقع خواب هم گفت دوست داره توی بغلم بخوابه توی بغل هم خوابیدیم گفت خیلی دوست دارم سینا تا همیشه ماله من باش ماله من ماله من گفتم باشه باشه عزیزم صبح که بیدار شدیم بهم گفت از فردا که مامان و سپهر میان کجا بهت بدم ؟گفتم مامان که اکثرا میره خونه بابابزرگ قالیبافی گفت سپهر که هست گفتم خب اونم من میفرستمش دنبال یه کاری گفت اینجوری که تا یکم دستمالیم کنی اومده گفتم پس این تنها باری بود که سکس کردیم گفت نه تو قول دادی گفتم خب راهی نیست مامانم زنگ زد گفت تا شب میان راستش هیچ کدوممون حوصله سکس نداشتیم نازی هم ناراحت بود گفت سینا یه چیزی بگم ؟آروم باش فقط گفتم باشه گفت سپهرم بیاریم توی بازی گفتم کثافت می خواستی به این برسی گفت نه اما خب اونم توی بازی باشه بیشتر حال میده گفتم باشه

می‌خواست خودکشی کنه اما عاشقم شد #عاشقی #خواهر سلام به دوستان شهوانی و حشری خودم میدونم که برای جق زدن داستان میخونید پس چون داستانم حشری کننده و جذاب باشه مجبورم حاشیه هاش کم کنم حاشیه ها کم بشه میاید میگید دروغه و فحش میدید اگرم حاشیه ها بگم 4 قسمت میشه که فقط قسمت آخرش جذابه بقیش به درد نخوره پس حاشیه ها به اندازه میگم : خاطره برمیگرده به زمانی که نازنین تنها خواهرم 17 سالش بود داداش کوچیکم سپهر 14 سالش بود و من 19 سالم بود از زمانی که نازنین 15سالش بود خاله نرگسم که آرش تنها پسرش بود بهش می گفت عروس قشنگم واسه همین آرش و نازنین همیشه با هم بودن چند بار هم میرفتن توی انبار که فکر می کردم آرش میبرتش تا براش بخوره میگم که چون میدونستیم ماله هم هستن سخت نمی گرفتیم اما یه بار که رفتم پشت در انبار شنیدم نازی میگفت کیرت بمال به کوسم جوووون آری بمال جووووووون بمال لنتی دخترا بیشتر از پسرا عشق و حال میکنن با یه عروس قشنگم برای پسره لخت شد به آرش هم حسودیم میشد البته اون ازم بزرگتر بود ولی من هنوز کوس ندیده بودم اون کیرش به کوس میمالید گفتم اینها ماله همن بذار عشق و حال کنن نوش جون جفتشون نازی دیپلم گرفت به بهانه کلاس کنکور بعضی روزا میرفت خونه خاله چون خاله نرگس میومد خونه ما آرش تنها بود میرفت اونجا از همه چیزش اطلاع داشتم اما میگم که میگفتم حالا هر کاریم بکنن نازی ماله آرشه پس بذار با هم عشق و حال کنن واسه همین دو سال پشت کنکور موند آخرشم به زور مامایی قبول شد دو سال اول دانشگاه هم خوند که خاله نرگس به بهانه سر زدن به مادرشوهر پیرش توی یکی از روستاهای شیراز یه ماهی نبودن بعدش فهمیدیم هر چی داشتن و نداشتن فروختن و رفتن کانادا هیچ کس هم ازشون خبر نداره واقعا دیدم که نازی نابود شد میگفت خیلی آرش پست و نامرده فقط ازم سو استفاده کرد دانشگاه ول کرد فقط خونه مونده بود گریه می کرد حدس میزدم چی شده اما خب کاری از دستم برنمیومد تا مدتها افسرده گوشه خونه افتاده بود ارشد که قبول شدم گفتم بذار یه جشنی بگیریم تا حال و هوای همه عوض بشه مامان خرید بود سپهر تلویزیون میدید رفتم توی اتاقش گفتم بیا می خوایم جشن بگیریم فراموش کن گفت اتفاقی برام افتاده نمی تونم فراموش کنم کنارش دراز کشیدم بوسیدمش گفتم هر اتفاقی افتاده فدای سرت گور پدرشون همین جور که حرف میزدم با دستم صورتش نوازش می کردم گفتم ببین انقدر گریه کردی همه لپ هات آب شده کلا آب رفتی نگاه کن پوست استخون شدی شکمش نوازش می کردم روناش تا زانو گفتم نگاه کن نگاه کن همش شده پوست و استخون و می بوسیدمش دستم روی نافش میذاشتم و میرفتم تا نزدیک کوسش و دوباره میومدم سمت نافش بهم گفت سینا خیلی عوضی هستی خیلیا گفتم چرا؟گفت خودت خوب میدونی ببین داری می خندی ؟ گفتم باشه من عوضی پاشو بیا جشن بگیریم گفت برو الان میام جشن گرفتیم اما خب حالش خوب نبود دیگه از اون روز نوازش و بوسیدن شده بود سلاح من برای راضی کردنش هر جا نمیومد من با نوازش و بوس راضیش می کردم بیاد و میومد تا اینکه جشن تولد بابا بزرگم بود و کل فامیل اومده بودن من و سپهر و مامانم از صبح زود رفتیم برای کمک که ساعت 10 بود مامانم گفت بذار برم این دختر سلیته بیارم همه سراغش می گیرن گفتم من میرم میارمش تا ظهر نشده آوردمش اومدم خونه دیدم روی تختشه گفت سینا من نمیام روتختی از روش کشیدم دراز کشیدم کنارش گریه کرد گفت سینا نمی خوام بیام بوسیدمش اشکاشو پاک کردم گفتم به خدا زشته همه سراغت می گیرن دستم گذاشتم روی شکمش و نوازش شروع کردم شکمش رونهاش گفت به خدا حوصله ندارم سینا نمی خوام بیام از نافش تا بالای کوسش نوازش میکردم گفتم میای میای نازی جون آروم دستم گذاشتم روی کوسش گفت نه نه سینا نه نه تو رو خدا نه گفتم میای ؟میای ؟گفت نه نه دستم گرفته بود گفت نه سینا نه دستش کنار زدم کوسش میمالیدم گفتم بگو میام بگو میام میگفت نه نمیام نمیام منم کوسش میمالیدم دیگه چیزی نمی گفت فقط گاهی آروم میگفت سینا سینا کم کم دیدم من دستم برمیدارم اون کوسش میاره بالا دستم برمیداشتم کوسش میاورد بالا تا براش بمالم شلوارش کشیدم پایین شورت نپوشیده بود گفتم وای چه کوس قشنگیه کوس شبیه جهان کوچیک میمونه که تقسیم بر دو شده آسیا و امریکا بوسیدمش که یهو زنگ خونه زدن گفتم فکر کنم مامان باشه اومده دنبال ما تو رو خدا بیا دفعه بعد برات می خورمش قول میدم گفت باشه درستم حدس زده بودم مامانم بود گفت چی شد؟گفتم داره لباس می پوشه بیاد و با هم سه تایی رفتیم خونه بابا بزرگم بعدش دیگه موردی نبود که بخوام به قولم عمل کنم تا اینکه دایی هام می خواستن برن کوهرنگ که نازی گفت نمیام مامانم گفت باهاش حرف بزن تا بیاد زشته رفتم توی اتاقش گفت هیچی نگو سینا تو بهم یه قولی دادی یادته ؟ فهمیدم چی میگه به مامان گفتم خب حق داره نیاد زن دایی کلی تیکه بهش میندازه تازه حالش

sticker.webp0.09 KB

گرفتن زبونمون رو زبون هم داشت میچرخید.گردن منو با دستش گرفته بود و آب دهن جفتمون داشت میریخت بس که وحشیانه و محکم داشتیم میخوردیم تو همون حالت دستمو بردم سمت کوصش و پاهاشو باز کرد از رو شلوار دست کشیدم چقدر گرم بود !! معلوم بود اونم خیلی حشری شده اصلا مغزم تعطیل شده بود . یعنی شوهرشم اونجا بود جلوش میکردم زنشو . نمیدونستم دارم چیکار میکنم اصلا تو یه دنیای دگ بودم دستمو خواستم از زیر کمرش ببرم تو گفت وایسا خودش دکمشو باز کرد شلوارشو یکم داد پایین یه شرت قرمز و مشکی پوشیده بود که جلوش کمی خیس شده بود . آخ آخ دستمو بردم اولین لمسی که کردم انگار کل دنیارو اون لحظه زدن به اسمم . بهترین حس دنیا بود . همزمان تو ذهنم به هزار تا چیز فکر میکردم که وای این کوص رویاس داشتم میمالیدم دستمو بردم زیرش انگشتمو کردم دیدم راحت رفت توش اینم سرشو تکون داده به صندلی یه آه کشید دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم صندلیشو خوابوندم و شلوارشو کلا از پاش کشیدیم دراومد فقط یه پیراهن زمستونی تنش بود و وسلام . موهای باز و پخش و پلا انگار داشتیم وسط خونه سوپر بازی میکردم صندلی رو کشیدم عقب و خوابونم عقب و خودمم رفتم اونور خوابیدم روش پای سمت چپشو بلند کرد یکمی آورد سمت صندلی راننده تا جا باز بشه و منم جا بشم کیرم از داغی داشت میترکید . رگای کیرم زده بود بیرون و سرش خیس بود کلا . گذاشتم لب چوچولش و فرو کردم توش . یه آهی کشید که همون صداش باعث شد ۸۰ درصد راه ارضا رو رفته باشم . اسممو بلند میگفت و ناله میکرد منم تا ته میکردم درمیاوردم راحت میرفت و درمیومد اینم با ناله می گفت چه کلفته وای پاره شدم ! این حرف زدنش واقعا دیوونم کرده بود حس کردم آبم داره میاد با اینکه قرص خورده بودم کشیدم بیرون یه دیقه کوصشو با دستم مالیدم تا آبم برگرده . همین که دیدم برگشت کیرمو خودش گرفت دستش با تف دهنش سرشو خیس کرد گفت آروم بکن توش . همین کارو کردم تا ته کیرم سر خورد توش . قشنگ معلوم بود شوهرشم بکن خبره ای بوده . پیرهنشو داده بودم بالا ممه های نسبتا سفتش با هر تلمبه ی که میزدم بالا پایین میشد . شکمش صاف بود و هیچ ترک خوردگی اینا نداشت . بدنش خیلی خوب بود تو همون حالت که سرعتمو زیاد کرده بودم لبام رو لباش بود و داشت زبونمو وحشیانه میک میزد . یه لحظه آه کشید فهمیدم ارضا شده پاهاش میلرزید . منم باز یکمی صبر کردم گفتم میشه برگردی گفت سختمه . خلاصه با خواهش برگردوندم و خوابید کمی قنبل کرد وای لعنتی چه سوراخ کونی داشت . گفتم میشه از پشت بکنم . گفت واقعا میکنی با تعجب گفتم چرا که نه . نگو این عاشق کون دادنه ولی فک میکنه من خوشم نمیاد . گفتم لعنتی اینو چرا زود نگفتی . از اونایی بود که خیلی از پشت داده بود و کیر میرفت توش داد و هوار نمیکرد . کیرمو خیس کردم فشار دادم دیدم سرش راحت رفت تعجب کردم چون هیچ آه و ناله ی نکرد . تا حالا همچین کونی نکرده بودم . کیرم توش بود یکم بیشتر فرو کردم دیدم داره درد میکشه . تا نصفه توش بود و بیشتر میخواستم بکنم جیغ میکشید . منم همون نصفشو عقب و جلو میکردم که یهو حس کردم آبم میخواد بیاد . یکم سرعتو بیشتر کردم چند تا محکم زدم مثل خر نعره میزد میگفت یواش تو همون حالت که میتونم بگم همه کیرم توش بود یه آه بلند کشیدم هرچی بود ریختم تو کونش وقتی آه می کشیدم یه جوری قربون صدقم میرفت که خودم هاج و واج مونده بودم کیرمو درآوردم قرمز شده بود و از کون اینم قطره های آبم داشت میریخت بیرون پیاده شدم و همه چی رو مرتب کردیم و با خستگی برگشتیم وسط راه سیگار روشن کردم . این اصلا سیگار نمیدونست چیه ولی ازم گرفت و کشید همین کاراش باعث میشد بیشتر ازش خوشم بیاد خیلی وقته از اون ماجرا میگذره ولی دگ الان رابطمون با هم خوب نیست و حرف نمیزنیم تو جمع خانوادگی هم معمولی رفتار میکنیم و اینم دلایلی داره . بعد این همه مدت هنوز به این ماجرا فکر میکنم باورم نمیشه چطور اتفاق افتاد چطور به شوهرش خیانت کرد . چطور اون روز قبول کرد و کشید پایین نمیدونم شاید خواست خدا بود !! این بود کل ماجرای من . اگه خوشتون اومد لطفا لایک و کامنت بزارید نوشته: رضا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

مو دیدیم یه نگاهی و لبخندی به هم بزنیم قصد من کلا همین بود . اون شب خیلی حرف زدیم و بالاخره بعد کلی اصرار راضیش کردم یه روز بریم بیرون و با هم از نزدیک حرف بزنیم .‌ اصلا نمیتونستم باور کنم قبول کرده .‌ با خودم میگفتم مگه میشه با دختر عمه رویا که این همه سال میشناسمش یهو قرار دونفره بزارم !! این فکرا باعث شده بود استرسم بیشتر بشه خلاصه با ماشین رفتم از یه جایی برداشتمش اومد نشست عقب خیلی سنگین سلام و احوالپرسی کردیم و راه افتادم بعد من با شوخی میخواستم فضا رو گرم کنم میگفتم چرا اینجوری سنگین رفتار میکنیم اونم میخندید میگفت نمیدونم چرا ازت خجالت میکشم . بعد میپرسید چرا آخه من ؟ واقعا حرفات راسته ؟ یعنی اینقدر دوسم داری ؟ اینارو گفت منم شروع کردم به قسم خوردن و … یجا گفتم بزار برم چای بخرم تو ماشین بخوریم . گفت برو بخر . رفتم و برگشتنی دیدم اومده نشسته جلو !! از تعجب شاخ در آوردم ولی به روم نیاوردم که مثلا خیلی با جنبه ام وای لامصب چقدر خوشگل بود تا حالا از این فاصله ندیده بودمش یه کاپشن چرم قهوه ی تنش بود با یه کلاه و شال که موهاش از جلو بیرون ریخته بود با یه شلوار چسب لی و چکمه بلند کلا رونش دیده میشد و بدجور رفته بود رو مخم بوی عطرش داشت دیوونم میکرد اصلا تو کمتر از یه دقیقه یه جوری حشری شدم که نمیتونید تصور کنید ‌.‌ آروم زیر چشمی نگاه میکردم به پاش اینم میفهمید . خیلی زن زرنگ و باهوشی بود . قشنگ قبل اینکه یه چیزی بگم میفهمید میخوام در مورد چی حرف بزنم . خلاصه اون روز خدافظی کردیم رفتیم خونه از اون شب تو تلگرام باهم حرف میزدیم و یکم گرم شده بودیم باهم تا اینکه گفتم میشه یه خواهشی ازت بکنم گفت چی . گفتم یبار دیگه بریم بیرون . گفت چرا . گفتم من استرس داشتم داخل شهر . اگه میشه بریم بیرون شهر یکم راحت حرف بزنیم . اینو که گفتم عصبی شد و گفت خجالت بکش . این چه حرفیه . تو در مورد من چی فکر کردی . چقدر پررو هستی . منم افتادم به خواهش و تمنا و معذرت خواهی . گفتم بخدا منظوری نداشتم ولی خب دیگه جوابمو نداد نزدیک یه هفته پیامامو سین نمیزد چقدر بهش التماس میکردم تا اینکه بعد یه هفته یه پیام اومد که ازت خیلی ناراحتم تو چی فکر کردی در مورد من پیامشو دیدم هم خوشحال شدم هم از حرفش ناراحت شدم یکم حرف زدیم گفت نمیخوام ناراحتت کنم و دلتو بشکونم . باشه بخوای میریم بیرون شهر اونم یه ساعت فقط تو ماشین حرف میزنیم و پیاده هم نمیشیم . انگار قند تو دلم آب شد چه حالی میکردم دروغ نگم اینبار به کردنش فکر میکردم میگفتم شاید شرایط یجوری شد کردمش همونطور که گفتم هوا سرد بود بود من قبلش رفته بودم حموم و قشنگ شیو کرده بودم و حتی قرص هم خورده بودم میگفتم شاید اصلا یه ساک تو ماشین برام زد خلاصه رفتم بازم دنبالش دیدم واااااای بخدا یه تیپ و آرایشی کرده بود شبیه جنده های پورن شده بود اومد نشست و یه آدامس هم دهنش راه افتادیم اصلا یجور دگ‌شده بود . خیلی شوخ و راحت . گفتم میشه آدامستو بدی بهم . گفت نه بابا . گفتم بده دیگه . آدامسشو داد وای من کیرم بدجوری شق شده بود داشت میترکید . میگفتم خدایا چیکار کنم. تو همون حال رفتم بیرون شهر و جایی که نه اونجا پلیس میره نه اصلا کسی میشه . البته اون مخالفت میکرد .‌یه جایی بود که جلومون پرتگاه بود . وایسادم کنار همون دره و دستی رو کشیدم تا باهم حرف بزنیم . فلاسک چای هم برده بودم .‌ چای ریختم و خوردیم و یهو چشامون افتاد به هم . یه سکوتی تو فضا حاکم شد .‌ همونطور نگاه میکردیم و یه نگاه شهوت آلودی بینمون بود تو همون حالت دستم روی دنده بود آروم بردم گذاشتم روی پاش . وای چقدر نرم بود . دیدم دستشو گذاشت روی دستم . بعد یهو برگشتیم جلو رو نگاه کردیم تو سکوت . دستمو همونطور میکشیدم رو رونش . اونم کاپشن گشاد تنش بود و بازش کرده بود . یعنی دستم چند سانت مونده بود به کوصش بخوره . دستمو آروم سانت به سانت بردم طرف کوصش هیچی نمیگفت . تا اینکه انگشت کوچیکه دستم خورد به کوصش هیچی هنوز حس نمیکردم شلوارش جین بود یه لحظه جا خورد خودشو کشید عقب منم سرفه کردم و دستمو کشیدم برگشت گفت دوست داشتنت همین بود منم گفتم دست خودم نبود ببخشید نمیدونم دارم چیکار میکنم باز برگشتیم همو نگاه کردیم نگاه کرد تو چشام گفت جواب وحید رو چی بدم !! وحید شوهرش بود . گفتم نمیدونم . دوباره نگاه کرد جلو . دستشو گرفت جلو دهنم با خنده گفت آدامستو بده . آدامس رو دادم بهش از پنجره انداخت بیرون . گفت بیا جلو سرمو بردم جلو یهو لبای همو گرفتیم . وااااای . الان به اون صحنه فکر میکنم انگار یه خواب بود . چقدر وارد بود . لبامو جوری میک میزد خودم مونده بودم کل بدنم میلرزید از استرس باورم نمیشد دارم لبای دختر عمه متاهلم رو میخورم .کسی که حتی یه درصدم فکر نمیکردم باهام دوست بشه . چ برسه به لب

من و دختر عمه ی متاهلم #زن_شوهردار #دختر_عمه من اسمم رضاست و ۳۰ سالمه و مجرد ۱۸۰ سانت قدمه و ۹۰ کیلو وزنم این داستانی هم که میگم نه دروغه نه کپی و نه توهم عین واقعیت رو میگم ، من تو یه خانواده ی بزرگ‌شدم که نه زیاد مذهبی هستیم نه به ظاهر روشن فکر . خانواده ی کاملا معمولی تو یکی از شهرستانای اطراف تهران همه دوست و فامیل هامونم مثل خودمون هستن . مثلا تو فامیل از این رسم ها نداریم که دختر دایی پیش پسر عمه راحت لباس بپوشه یا مثلا بلوز و شلوار بپوشن و … نه اصلا از این رابطه ها نداریم ، همه دخترا و خانوما مانتویی و چادری هستن و مردا هم سر به زیر و خیلیم رعایت میکنن ، اینارو گفتم تا بگم اصلا آزاد و راحت نیستیم کنار هم . با اینکه میگیم و میخندیم و شوخی میکنیم اما تو لباس پوشیدن و رفتار و حجب حیا باهم تعارف نداریم و خیلی رعایت میکنیم . اینجوری هم نیست که بگم فلان دختر خالم به فلانی پا میده و من با زن داییم رابطه داشتم و … نه اصلا از این چیزا نداریم حالا بخوام داستان اصلی رو بگم سال ۹۷ اینا بود که ما یه گروه تلگرامی خانوادگی زدیم و همه دختر عمه ها و دختر عموها و پسر دایی ها توش جمع شدیم . شاید ۲۰ نفر اینا بودیم . تو گروه بحث میکردیم و میگفتیم میخندیدم . من ۳ تا دختر عمه دارم که هر ۳ ازدواج کردن . و اونام تو گروه بودن . یکیشون هم سن خودم بود یکیشون ۲۵ سال داشت یکیشون ۳۵ سال و ۵ سال ازم بزرگتر اونی که ازم بزرگتر بود اسمش رویا بود و سال ۸۷ ازدواج کرده بود و الانم دوتا دختر داره یکیش ۱۲ یا ۱۳ سالش میشه یکیشم ۸ یا ۹ من و رویا هر شب بیدار میموندیم و تو گروه آنلاین بودیم و حرف میزدیم صبح که میشد بقیه میومدن میگفتن چقدر چت کردین و … خلاصه چند وقت گذشت این رویا کم کم رفت رو مخ من . اصلا اینجوری بگم واقعا بهش علاقمند شدم ! رویا یه زن تقریبا قد کوتاه بود و شاید ۱۶۵ اینا قدش میشد و اندام معمولی . موهاش همیشه طلایی میشد و خیلیم آرایش میکرد . یعنی دقیقا از همون خانمایی بود که من عاشقشون بودم . اگه بخوام تشبیه به یکی کنم میگم اندام و استایل و شمایل دقیقا مثل شکیرا خواننده خارجیه . همونطور موهای طلایی و قد تقریبا کوتاه . البته قیافش از شکیرا قشنگ تره این رویا همونطور که گفتم بدجور رفته بود رو مخ من تا اینکه کار اشتباه رو کردم و شبا وقتی بقیه آف میشدن رو پروفایلم یه چیزایی میذاشتم و اینم میدید ولی خب هیچی نمیگفت اینقدر از این کارا کرده بودم دگ مطمئن بود دوسش دارم و بهش حسی دارم بخاطر اون خیلی کم باهام حرف میزد و شبا اصلا دگ چت نمیکرد هردو از هم دورتر شده بودیم ، ولی خب اونم یکی دوبار کاری کرد که فهمیدم ازم خوشش میاد و بهم علاقه داره . از شانس تخمی‌من یه شوهر خوش هیکل و جوون هم داره که چیزی کم نداره با این شرایط من میدونستم اصلا راهی نداره باهام رابطه داشته باشه از اون زنایی بود که بدجور زندگی و خانوادشونو دوست دارن و به هیچ قیمتی به شوهرشون خیانت نمیکنن . ولی خب همون کارش باعث شد بیشتر بره تو ذهنم ( همون یه هفته که برام پروفایل میذاشت و مثلا مینوشت منم دوست دارم ولی نمیتونم نزدیکت بشم ) البته به این قاطعیت نمینوشت و تو قالب شعر میگفت ای کاش از اول باهام بد رفتاری میکرد تا من ادامه نمیدادم . ۲ یا ۳ روز گذشت تا اینکه دیدم ۱۸۰ درجه اخلاقش عوض شد !!! دگ آدم حسابم نمی کرد !! از گروه رفته بود و بلاکم کرده بود نمیدونم چیکارش کرده بودم ولی مطمئنم یه اتفاقی افتاده بود شاید باور نکنید از سال ۹۷ تا ۱۴۰۲ همینطور گذشت . ۵ سال من فقط پروفایلش رو چک میکردم و همدگ رو تو مهمونیا میدیدم حرف نمیزدیم ، حتی الانم که اینارو مینویسم باز از ذهن و قلبم نرفته و واقعا دوسش دارم سن منم یجوریه که اطرافیان همه توقع ازدواج ازم دارن ولی خب من تن به ازدواج نمیدم اگه دروغ نگم این زن منو یه جورایی گیر خودش کرده بود و نمیتونستم به هیچکس جز این فکر کنم سرتون رو درد نیارم سال ۱۴۰۳ بود که من دوتا قرص ترا خوردم و خیلی نعشه کرده بودم . اومدم خونه شب احساساتی شده بودم تو دایرکت اینستا بهش پیام دادم ، مطمئن بودم که جواب نمیده نیم ساعت گذشت یهو دیدم اسمش افتاد انگار دنیارو بهم دادن ، یه جوری دستام میلرزید از استرس که نمیتونید تصورشو کنید . من ۵ سال تو فکر این آدم بودم و شب و روز بهش فکر میکردم ‌ . حالا خودتون ببینید آدم چه حالی میشه دیگه . جواب داد گفت کاری داری . یکم حرف زدیم و گفت من اگه میخواستم جوابتو بدم تو چند سال اخیر میدادم . چرا دست از سرم برنمیداری . منم احساسی شده بودم و هی زبون میریختم . میگفتم بخدا عاشقت شدم و نمیتونم ازت دست بکشم و … اونم میگفت من متاهلم اگه مجرد بودم قضیه فرق میکرد و … اینم اضافه کنم که به هیچ عنوان به سکس و این چیزا فکر نمیکردم . چون خیلی دوسش داشتم فقط میگفتم باهاش رابطه داشته باشم تو مجازی . وقتی هم جایی ه

sticker.webp0.09 KB