uz
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali شهر داستان | رمان analitikasi

شهر داستان | رمان (@dastanromancity) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 24 182 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 363-o'rinni va Eron mintaqasida 14 118-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 24 182 obunachiga ega bo‘ldi.

02 Sentabr, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -419 ga, so‘nggi 24 soatda esa -12 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 11.42% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 4.26% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 2 762 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 1 031 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Kanal uchun tavsif kiritilmagan.

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 03 Sentabr, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

24 182
Obunachilar
-1224 soatlar
-967 kun
-41930 kun
Postlar arxiv
کردم و دستم و بردم زیر سوتین و شروع کردم به مالیدن سینه مامان، مامان تند تند نفس می کشید، معلوم بود خیلی دارم کارم رو خوب انجام میدم، البته به عنوان یه تینیجر بی تجربه! همینطوری که داشتم سینه هاش رو می مالیدم مامان پاش رو بلند کرد و گذاشت رو پای من جوری که کسش به رون پام چسبید و حسابی خودش و بهم فشا رداد. منم آروم دکمه های لباسش رو باز کردم تا بتونم بدنش رو لمس کنم، کم کم دستکم رفت روی شکمش و شکمش رو شروع کردم به مالیدن، مامان با دستش سوتین رو داد بالا و حلا می تونستم برای اولین بار سینه های مامان رو از اون فاصله از نزدیک ببینم، سرم رو آروم گذاشت روی سینه هاش و شروع کردم با سنه هاش بازی کردن، با هر دو دستم سینه های بزرگش رو فشا رمی دادم و نوکشون رو لیس می زدم، گاهی گاز می گرفتم، توی ذهنم داشتم فیلمایی که این مدت دیده بودم رو به یاد می اوردم تا بتونم کارم و خوب انجام بدم، مامانم آروم داشت آه می کشید، منم دستم رو روی همه جای بالا تنه مامان می کشیدم ، پهلو هاش، شکمش ، دوتا سینه هاش و همه جا، آروم دستم رو بردم سمت دامنش و انگشتم رو از زیر بند دامن رد کردم تا ببینم چه عکس الاعملی نشون می ده، دیدم ممانعت نمی کنه، پس این دفعه انگشتم و بیشتر بردم و دیدم چشماش رو بسته و سرش رو به این ور و اون ور تکون می ده، با دستش اون سینه ای که دیگه بی کار مونده بود رو گرفته بود و فشارش می داد. من آروم دستم و بردم زیر دامن و با کمی نوازش زیر شمکش بردم زیر شورت و برای اولین بار کس مامان رو لمس کردم، که مسلما کاملا خیس شده بود، خیس و لزج ، احتمالا انقدر تحریک شده بود که نمی فهمید تو چه موقعیتی و پسرش داره کسش رو می ماله ، همینطوری دستم رو بردم زیر شورت و شروع کردم به مالیدن کس مامان، مامان دیگه طاقت نداشت، صداش بلند تر شده و بود و آه آه هاش من رو خیلی به وجو اورده بود، گاهی لب پایینش رو گاز می گرفت و سینه از رو چنگ می زد، منم همزمان با دست چپم کسش رو می مالیدم و دست راستم سینه اش رو می مالیدم و سینه اش رو میخوردم، مامان چشماش رو باز کرد و با دستش گردن من و گرفت و من و به شردت چسبوند به لباش، یه لب سفت ازم گرفت و بعد از اینکه جدا شدیم چهره ای ازش دیدم که تاحالا ندیده بودم، چشمای خمار و دهن نیمه باز که مدام داشت نفس نفس می زد و با صدای نسبتا بلندی آه می کشید، باز لبم و محکم چسبوند به لبش ، دیدم ول نمی کنه ، شروع کرد به تکون خوزدن ، دیدم پاهاش رو بست ، چند ثانیه بعد با تمام وجودش جیغ زد ، ولی جون دهنش تو دهن من بود خیلی صدا بلند نشد، بدنش به شکل عجیبی تکون می خورد و مثل مار به خودش می پیچید، ولی تمام تلاشش رو کرد تا لبش رو تز روی لب من برنداره، چند ثانیه ای این تکونا ادامه پیدا کررد و مامان آروم شد، بعد از آروم شدن باز هم تنش تکون می خورد. من که فهمیدم ارضا شده، دستم رو کشیدم بیرون و گذاشتم روی سینه اش، مامان با جشما بسته بغلم کرد و سرم رو بوسید، همینطوری که نفس نفس می زد مدام می گفت: آرش…آرش… منم گفتم جانم… معلوم بود چیزی نمی خواست بگه و فقط داشت اسمم رو صدا میزد، چند دقیقه ای همونطوری که توی بغل هم بودیم گذشت، مامان به ساعت آشپزخونه نگاه کرد، بهم گفت: پاشو برو خودت و تمیز کن مامان منم بلند شدم رفتم، انگار که هر دو نمی خواستیم چیزی بیشتر بینمون گفته و شنیده بشه… رابطه من با مامان هر روز داشت عجیب تر، هیجان انگیز تر و البته اروتیک تر می شد. بعد از اون روز توی آشپزخونه دوباره همه چیز عادی شد. مامان خیلی هوشمندانه داشت همه چیز رو کنترل می کرد. اما مشخصا روحیه اش خیلی بهتر شده بود. انگار اون روز که توی آشپزخونه به دست پسرش ارضا شده بود تاثیر خیلی زیادی توی روحیه اش گذاشته بود. از این سمتم من واقعا داشتم یه زندگی رویایی رو پشت سر میذاشتم، فکر اینکه بالاخره همین روزاست که با مامان کامل سکس کنم گاهی وقتا شبا خواب و از سرم می برد. ولی مامان همیشه یه فاصله ای نگه می داشت. منم هیچ وقت روم نمیشد راجع به چیزی باهاش صحبت کنم. انگار هر دو منتظر فرصت هایی بودیم که پیش بیاد و ازش لذت ببریم. یعنی تلاش نمی کردیم موقعیتی فراهم کنیم و منتظر بودیم اتفاقه خودش بیفته. اینجوری خیلی هیجان و لذت بیشتری داشت. با همین منوال چند ماهی گذشت. من و مامان مثل همیشه خیلی با هم خوب بودیم. مامان مثل همیشه مهربون بود. ولی یه چیزی تغییر کرده بود اونم این بود که من و خواهرم خیلی کمتر دعوا می کردیم. یعنی خواهرم اذیت های همیشه اش رو داشت اما من به خاطر حرفی که اون روز مامان بهم زده بود دیگه باهاش یکی به دو نمی کردم و همیشه کوتاه میومدم. مامان کاملا متوجه این قضیه شده بود. یه روز از مدرسه برگشتم و دیدم کسی خونه نیست. با خودم گفتم ای کاش الان یه اتفاقی بیفته و بتونم دوباره با مامان شیطونی کنم. رفت

دست از کار کشید، همینطور که پشتش به من بود کمی خم شد و دستش رو گذاشت روی سر من و شروع کرد به نوازش کردن موهام. من نفس عمیق می کشیدم و دستام رو جاهای مختلف پای مامان میکشیدم، گاهی فشار می دادم و آروم چنگ می زدم. مامان هم دیگه مرتب نمی کرد و فقط داشت سر من و نوازش می کرد. من روم نمی شد دستم و بالا ببرم و کونش رو لمس کنم. مامان آروم از چهار پایه اومد پایین و رو به روم وایساد، سرم و گرفت و گذاشت روی سینه اش، منم بغلش کردم و حسابی فشارش دادم، خیلی بد حشری بودم و کیرم قشنگ از روی شلوار به کس مامان میخورد، مامان آروم دستش رو برد پایین و از روی شلوارم شروع کرد به مالیدن کیرم. من ولی هیچ کاری نمی کردم و فقط مامان رو توی بغل گرفته بودم و فشار می دادم، مامان آروم دستش رو برد توی شلوارم و رسید به کیرم که کمی هم خیس شده بود. من آب دهنم و قورت دادم، خواستم سرم و بلند کنم که مامانم سرم رو روی سینه اش نگه داشت و نذاشت بلندش کنم. آروم شروع کردم به بوسیدن سینه مامان از روی پیرهنش. دستش رو از توی شلوار بیرون آورد و دکمه های پیرهنش رو چنتا باز کرد. من داشتم شاخ در میاوردم، حالا صورتم بین سینه های مامان بود که سفت توی سوتین به هم چسبیده بودند. بوی بدن مامان رو با یه نفس عمیق کشیدم توی بینیم و چند ثانیه مست شدم. چند ثانیه اصلا یادم رفت کجام و چه اتفاق داره می افته. شروع کردم خیلی بچگانه به بوسیدن سینه های مامان. دست مامان توی شلوار من در حال مالیدن کیر من بود که حالا به لطف عرقی که کره بودم(هم به خاطر گرمای تابستون هم به خاطر هیجان) تقریبا خیس شده بود. منم داشتم سینه مامان رو می بوسیدم. نفس هام تند بود و مامان رو سفت بغل کرده بودم. مامان خیلی آروم و حرفه ای داشت کیرم و می مالید. هر از گاهی هم می رفت پایین تر و تخمام رو می گرفت تو دستش. اون یکی دستش رو برد توی شلوارم و شروع کرد به مالیدن کونم. اصلا دیگه نمی فهمیدم چی داره میگذره. لذتی عجیب و غریب و داشتم تجربه می کردم. مامان آروم انگشت وسطش رو می کشید لای چاک کونم و کمی سوراخ کونم رو لمس می کرد. همون موقع بود که فهمیدم این کار چقدر بهم لذت می ده. ولی مامان انگار کاملا میدونست. کم کم همینطوری که با انگشتش با سوراخ کونم ور می رفت و کیرم رو می مالید من دیگه نمی تونستم تحمل کنم و شروع کردم به آه و ناله، مامان هم مدام می گفت: جانم پسرم…جاننننم… کم کم نزدیک ارضا شده بودم، مامان حرکات دستش رو تند تر کرده بود، من مدام دستم رو می کشیدم به کمر مامان، دست راستم و اوردم جلو و یکی از سینه های مامان رو گرفتم و فشار دادم، مامان یه نفس عمیق کشید، فهمیدم که خوشش میاد، پس منم همینطوری سینه اش رو فشار میدادم و مامان حرکتاش رو تند کرد فهمیدم که دارم ارضا میشم پس دستش رو از توی شلوارم در اورد و گرفت روی سرم و سرم رو فشار داد روی سینه هاش، آب با فشار ریخت بیرون و پاهام سست شد ، مامان هم من نگه داشته بود، نتونستم تحمل کنم و نشستم روی زمی ن، مامان هم باهام نشست و هر دو خوابیدیم کنار هم، من چند ثانیه چشمام رو بسته بود و نفس نفس می زدم، مامان هم من و بغل کرده بود و آروم سرم رو توی سینه اش گرفته بود. مدام می گفت : جانم آررش …جانم عزیز دلم…جانم مامان… کمی نفسم بالا اومد. ولی سینه های مامان خیلی خوب بود و نمی خواستم صورتم رو از روشون بردارم، مامان هم انگار همونجوری خوب بود، چند دقیقه که کف آشپزخونه تو بغل هم خوابیدیم، بعدش مامان پرسید: دوست داشتی؟ من که نمیدونستم چی بگم، یعنی اصلا فکر نمی کردم مامانم ازم بپرسه جق زدم برات دوست داشتی یا نه؟ من من کردم گفتم -عالی بود مامان. مامان با لبخند سرم و توی دستاش گرفت و لبش رو گذاشت روی لبام. من که توی این مدت کلی فیلم دیده بودم، شروع کردم به خوردن لبهاش، اما خیلی آروم، یعنی با نوک لبام آروم لباش رو می مکیدم، مامان خوشش اومده بود، اونم جوابم رو داد، داشتیم آروم از همدیگه لب میگرفتیم. نمی تونستم تصور کنم لحظه ای قشنگ تر از این توی دنیا برام وجود داشته باشه. من واقعا مامانم رو خیلی دوست داشتم و حالا میتونستم عشقم و بهش با بوسیدنش و یه کمی راحت تر ابراز کنم. احساس میکردم واقعا یه حس عاشقانه بهش دارم. دستم رو گذاشتم روی صورتش و بوسیدن رو ادامه دادم، حواسم نبود که مامانم الان توی اوج شهوته و خیلی تحریک شده، شروع کردم به نوازش صورتش و بوسیدن لباش، همینطوری که لباش توی لبام بود آروم زبونم رو به لباش می زدم مامان هم متقابلا زبونش رو میزد به زبون من. چشمامون رو بسته بودیم و مثل دوتا عاشق لبای همدیگه رو میخوردیم. ولی نه خیلی شهوتی، کاملا عاشقانه ، دقیقا مثل تو فیلمای هالیوودی قبل از اینکه صحنه کات بشه. ولی کم کم جفتمون لبا رو بیشتر فشار میدادم. مامان دست من و گرفت و گذاشت روی سینه اش، من جرات پیدا

ت… اون شب بعد از رفتن مامان عجیب ترین شب زندگی من بود. قطعا که تا صبح از هیجان خوابم نبرد. حتی نرفتن شورتم و که خیس شده بود عوض کنم. باورم نمی شد. اصلا نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده. چندین بار بلند شدم و اطراف و نگاه کردم و چیزایی که دور و برم بود و لمس کردم تا ببینم خوابم یا بیدار. نزدیکای صبح بود که خوابم برد. حدود ساعت 11 اینا بود که با صدای مامانم اینا که توی آشپزخونه مشغول صبحونه خوردن بودند بیدار شدم. بلند شدم و رختخواب و جمع کردم. از هیجان زیاد اصلا با اینکه زیاد نخوابیده بودم خوابم نمی اومد. یه نگاه به مامان که تو آشپزخونه سر میز نشسته بود کردم. مامان خیلی معمولی مثل همیشه نگاهم و با یه لبخند جواب داد. و اون روز بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته گذشت. البته موقعیتی هم پیش نیومد که بخوای راجع به اتفاق دیشب صحبت کنیم. گذشت و من از اون شب دیگه خیلی نگاهم به مامان عوض شده بود. مدام فکرم درگیرش بود و اتفاق اون شب و توی ذهنم مجسم می کردم. اما خب مسلما رفتار مامان هم کمی تغییر کرده بود. مامان که همیشه موقع از حموم بیرون اومدن لباس هاش رو پشت در توی همون راهروی منتهی به روشویی می پوشید، دیگه با حوله می اومد بیرون و دم در لباساش رو تنش می کرد. البته نه اینکه لخت بشه اما از اونجایی که می دونست من قطعا دید میزنم انگار می خواست یه کمی بهم حال بده. تو این وضعیت ها بود که یه کمی بیشتر بدن مامان رو دیدم. سینه اش رو دیدم که چقدر بزرگ بود. با وجود بزرگی پوست خیلی صافی داشت . مامانم خیلی حرفه ای بدون اینکه کسی متوجه بشه ارتباط بینمون رو وارد مرحله جدیدی کرده بود. هیچ کدوم چیزی به روی همدیگه نیاوردیم. اما مسلما جفتمون متوجه تغییر رفتار های همدیگه شده بودیم. این تغییر رفتار ها بعد از اون شب یه 15 روزی طول کشید. و البته مامان حواسش خیلی جمع بود که زمانی که خواهرم یا بابام خونه هستند هیچ وقت چنین کارایی رو انجام نمی داد. بابام که به خاطر کارش صبح می رفت ظهر می اومد، و عصر می رفت و شب بر می گشت. ظهرا هم معمولا یکی دو ساعتی چرت می زد و از بابت اون زیاد مشکلی نبود. کلا بابام آدمی بود که بیشتر سر کار بود. آدم خوبی بود و مهربون ولی خب مرد قدیمی کاری بود که زیاد یاد نگرفته بود خانواده به جز پول چیزای دیگه هم نیاز داره. خواهرم که زیاد می رفت خونه خواهرای دیگه ام. رو این حساب زیاد پیش می اومد من و مامان تنها باشیم. اما هر دو زده بودیم علی چپ و به روی خودمون نمی آوردیم و داشتیم زیر پوستی از شرایط و شیطنتامون لذت می بردیم. اتفاق بعدی زمانی افتاد که طبق معمول من و مامان توی خونه تنها بودیم. مامان داشت توی آشپزخونه ظرف های توی کابینت های طبقه های بالا رو جا به جا می کرد و اونجا رو دستمال می کشید. ما یه چهارپایه چوبی داشتیم که کمی لق بود. مامان من و صدا کرد تا براش چارپایه رو نگه دارم. رفتم توی آشپزخونه. مامان طبق معمول یه دامن بلند پوشیده بود که تا روی ساق پاش بود. رفتم کنار چهار پایه و نگهش داشتم. چهار پایه تقریبا تا سینه من بود به همین خاطر مامان وقتی رفته بود بالا یه کمی اگه خم میشدم میتونستم پاهاش رو زیر دامن ببینم. همین باعث شد کمی شیطنت چاشنی کار کنم و شروع کنم به دید زدن. به خاطر سیاهی دامن زیاد چیزی پیدا نبود و اینکه کله ام و بکنم زیر پای مامان یه کمی تابلو بود و روم هم نمی شد. یه هویی مامان پاش لغزید و انگار داشت می افتاد، من بی اختیار دستم رو بردم زیر دامن و پاهاش رو گرفتم، اونم دستش رو گرفت به کابینت تا نیفته، مامان که احتمالا دنبال همچین نقشه ای بود گفت: -همینجوری بگیر، چهارپایه رو میگیری انگار فایده نداره جفتمون می دونستیم حرفش چقدر خنده دار و احمقانه است، آخه چهار پایه رو بگیرم فایده نداره ولی پات و بگیرم فایده داره مادر من؟؟ اما خب مشخص بود که هدف چیز دیگه ایه، منم گفتم باشه . دستم همونجوری به زانو و ساق پای مامان بود اون داشت کارش رو می کرد. کم کم جرات پیدا کردم و دستم رو بردم کمی بالاتر و رون های نرم مامان رو گرفتم، مامان گفت: -مامان چقدر دستت سرده، -می خوای برش دارم؟ -نه صبر کن مامان پاهاش رو جمع کرد و حالا دست من لای دو تا رون مامان بود. اونم داشت کارش رو می کرد. آرامش عجیبی بهم دست داده بود. با دست دیگه ام هم رون دیگه مامان رو لمس می کرد. یه دفعه آروم گفت: -راحت باش. من چیزی نمیگم منم آب دهنم و قورت دادم و با دستام آروم شروع کردم به ماساژ دادن و مالیدن پاهای نرم مامان. باز دوباره داشتم اون هیجان وصف نشدنی اون شب رو تجربه می کردم. مامان پاهاش رو کمی باز کرد تا دست من راحت حرکت کنه. منم همینطوری توی سکوت داشتم توی آسمونا قدم بر می داشتم و در حالی که دستام روی پاهای مامان حرکت می رد، ناخودآگاه سرم رو گذاشت روی پای مامان و چشمام رو بستم. مامان

هیچی مامان. خودت گفتی دیگه . همه هم سن و سالام اینجوری اند. مامان: خب عزیزم درستش نیست که تو اینطوری عصبی باشی و مدام سر مهشید خالی کنی همه چیز و اونم گناه داره. خودمم به خاطر رفتارام با مهشید شرمنده بودم. ولی دست خودم نبود. روزایی که 3 4 بار جق می زدم و بازم حشرم نمی خوابید خیلی عصبی می شدم. فقطم زورم به اون بنده خدا می رسید. مامان ادامه داد: هر مشکلی داری به من بگو. مطمئن باش نه عصبانی می شم نه دعوات میکنم نه به کسی میگم. بین خودمون میمونه. حالا پاشو برو لباستو بپوش پاشدم. حواسم نبود ولی باز کیرم راست شده بود. مامانم کیرم رو که از زیر حوله زده بود بیرون رو دید. قطعا. یه خنده کوچولو کرد و رفت اون ور سر غذا. منم رفتم سمت اتاق. اما خیلی آروم بودم. همونطوری با حوله رو تخت خواهرم دراز کشیدم و خوابم برد. شب طبق عادت رخت خوابم و جلوی تلویزیون انداختم و توی تاریکی و نور تلویزیون نشستم و شروع کردم به دیدم. هوا کمی گرم بود پس تی شرتم و شلوارم در اوردم و دراز کشیدم زیر پتو. اون موقع ها یه برنامه ای بود به اسم سینما ماورا که فیلم های خوبی می ذاشت. متوجه شدم که بابام در و قفل کرد منم با خودم خندیدم و گفتم بله امشب برنامه است. یه 10 دقیقه شاید یه ربع گذشت که بابام با همون استایل همیشگی بیرون اومد. منم دیگه نگاه نمی کردم. بابام رفت دستشویی. دیدم مامانم از اتاق اومد بیرون. دامن نبستا بلند تا زیر زانو پوشیده بود و پیرهن راحتی گشاد. اومد و کنارم نشست. مامان: چرا نخوابیدی؟ -فیلم داره دیگه. فردا هم که جمعه است. مامان کنارم نشست و زاو هاش رو اورد بالا و کمی توی شکمش جمع کرد. چهره اش توی نور تلویزیون معلوم بود. به نظرم عصبی می اومد. بابام برگشت و همونجوری رفت توی اتاق. در و هم بست که بخوابه. مامان اومد این ور و کنار من به پهلو دراز کشید. من طاق باز خوابیده بودم و بالش و تا کرده بودم زیر سرم تا بتونم تلویزیون ببینم. مامان سمت راست به پهلو دراز کشید و دست چپش رو جوری که آرنجش روی زمین بود و سرش رو از روی زمین بلند کرده بود گذاشت. دست راست رو آروم گذاشت روی سینه من و شروع کرد به فیلم دیدن. من آروم آب دهنم و قورت دادم. مامان خیلی آروم دستش رو روی سینه من حرکت می داد. من سریع کیرم راست شد. ولی زیر پتو بود و دیده نمی شد. مامان پتو رو بلند کرد و انداخت روی خودش. حال جفتمون زیر پتو بودیم و نور تلویزیون توی فضای تاریک پذیرایی می تابید. مامان همینطوری سینه ام و نوازش می کرد و من چیزی نمی گفتم. کم کم دستش رو به گردنم زد. دستش رو می برد بالا و پایین و روی سینه و بالای شکمم رو نوازش می کرد. من نفس عمیق می کشیدم. مامان همینطوری با نوک انگشت و کمی هم ناخون خیلی آروم و سکسی سینه و شکمم و نوازش می کرد و من خیلی داشتم از این کار لذت می بردم. پنجه اش رو باز و بسته می کرد و نوک انگشتش گاهی به بند شورتم می خورد. دیگه از نفس های من مشخص بود که این نفس ها نفس معمولی نیست و نفس آدم حشریه. مامانم آروم سرش رو گذاشت کنار سر من و کم کم انگشتاش رو برد زیر بند شرتم. چند بار انگشتاش رو از زیر بند شورتم رد کرد. یکی دوبار لاله گوشم رو بوسید و هم زمان انگشتاش داشتند پایین تر می رفتند. من که اصلا نمی فهمیدم داره چه اتفاقی می افته. مامان آروم لاله گوشم رو گرفت توی دهنش و یه لیس خیلی کوچیک زد و بعد دستش رو برد زیر شورتم و برای اولی بار دستش خورد به کیر شق شده من. من آب دهنم و قورت دادم و هیچی نگفتم. نمی خواستم اون موقعیت استثنائی رو با کوچکترین ریسکی مواجه کنم. مامان همینطوری با دستش آروم کیرم رو نوازش می کرد و گه گاهی لاله گوشم رو لیس می زد. آروم آروم کیرم رو گرفت توی دستش و شروع کرد کیرم رو مالیدن. همینطوری که می مالید توی گوشم نفس می کشید. من چشمامو بسته بود و مامان توی گوشم می گفت: آآآآروم… چیزی نیست… و من فقط لذت می بردم. دستش رو کشید بیرون و با زبونش کف دستش رو خیس کرد و دوباره بردش توی شرتم. دیگه کاملا داشت برای جق می زد. من دستم رو از زیر پتو بردم و گذاشت روی رون پاش و رونش رو از روی دامن فشار می دادم. دست توی موقعیت خوبی نبود و روم هم نمیشه کار دیگه ای بکنم. کم کم حرکتای مامان تند تر شد و من نزدیک ارضا شدن شدم. مامان که از نفس زدنای من فهمی سریع دستش رو از زیر گردنم رد کرد و گرفت جلوی دهنم. سرم و محکم فشار داد توی سینه اش و حرکت دستش رو تند کرد و من به شدت ارضا شدم در حالی که دست مامان جلوی دهنم بود و من و توی بغلش گرفته بود. آروم توی گوشم مثل مادری که میخواد نوزادش رو ساکت کنه کفت: ههههشششش … آرووووم … و من همونطوری بغلش کردم. حسی بود که تا امروز هیچ وقت تجربه اش نکردم. چند دقیقه ای همونطوری خوابیدیم. بعد مامان بلند شد و بدون اینکه چیزی بگه یه بوس طولانی از لبم برداشت و رف

فهمیده بود مامانم بود. چندین بار ازم پرسیده بود که خوبم و چیزی شده و چرا انقدر عصبی و پرخاشگر شدم. منم می پیچوندم و می گفتم خوبم چیزیم نیست. اولین اتفاق زمانی افتاد که من یه روز از مدرسه برگشتم و رفتم حموم. بابام هنوز از سر کار برنگشته بود و خواهرم هم رفته بود خونه اون یکی خواهرم. به خاطر اینکه توی راه افتاده بودم توی جوب با عجله رفتم توی حموم. یادم رفت حوله ببرم. خودم و که شستم طبق معمول رفتم که جق بزنم. یه کمی توی ذهنم فانتزی ساختم تا کیرم راست بشه. مامانم از در سرویس اومد توی. سرویس ما اینطوری بود که یه در داشت که رو به روی در روشویی بود و دو طرف یه در می رفت توی حموم و یه در توی دستشویی. مامان پرسید : -آرش چیزی شده؟ چرا یهویی رفتی حموم. -نه مامان تو را با بچه ها شوخی می کردیم افتادم توی جوب کثیف شدم. -اوا… چیزیت نشد. ؟؟ -یه کم پام زخم شد. -در و باز کن ببینم پات و. -چیزی نیست مامان خوبه؟ -می گم باز کن. من که کیرم اندازه یه دسته بیل شده بود با خودم گفتم حالا چجوری بپیچونمش. چند با پشت هم گفت باز کن. منم که حسابی حشری بودم نتونستم درست تصمیم بگیرم. در و باز کردم و دستم و گرفتم جلوی کیرم که با حدود 17 سانت به سختی تونستم بپوشونمش. مامانم اومد تو و خم شد که پام و ببینه. پام یه خراش بزرگ برداشته بود. ولی خون نمیومد. گفت بشین روی صندلی. منم همینجوری کیر به دست نشستم روی صندلی. خیل وضعیت بدی بود. ولی مامانم هم دزدکی چندین بار به کیرم نگاه کرد. دامنش و یه کمی کشید بالا و نشست روی زمین دستش رو کشید به پاهام. -نگاه کن چه بلایی سر خودش اورده. من که داشتم نفس نفس می زدم و ضربان قلبم خیلی بالا بود نمیتونستم چیزی بگم. فقط خیره شده بودم به مامان. مامانم آروم دستش رو میکشید روی زخم من. دست راستش روی ساق پام بود. آروم دست چپش رو گذاشت روی رون پام. و اون رو هم آروم تکون می داد. من نمیدونستم دارم خواب میبینم یا چی؟ اصلا مغزم درست کار نمی کرد. مامانم یه نگاهی بهم انداخت و پرسید: چته مامان چرا نفس نفس می زنی. من که هنوز دستم به کیرم بود فقط برای اینکه چیزی گفته باشم بهش گفتن: هیچی خوبم یه لبخند زد و بهم نگاه کرد. من حواسم نبود یکی از دستام و از رو کیرم برداشتم و آروم گذاشتم رو دستش که روی رون پام بود. دستش رو گرفتم توی دستم و فشار دادم. اونم دستم و فشار داد. حالا تقریبا نصف کیرم پیدا بود. مامانم دزدکی یه نگاه دیگه به کیرم کرد و بلند شد. دستش رو گذاشت روی شونه ام و لپم و بوسید باز یه کمی لبش رو روی لپم نگه داشت و بعد از حموم رو باز کرد و رفت. من تا مامانم رفت یه کمی به خودم اومدم. دید کیرم درد گرفته . بلند شدم شیر آبو باز کردم و یه کمی آب و خنک کردم و رفتم زیرش. دستم می لرزید. تا حالا اینطوری نشده بودم. دوباره اون عکس مامان رو که با لباس قرمزه روی صندلی نشسته بود رو مجسم کردم و باهاش جق زدم. چند دقیقه بعد از حموم اومدم بیرون. حوله رو دور کمرم پیچیدم و داشتم می رفتم سمت اتاق. مامانم صدام زد و گفت: ارش بیا برات آب میوه گرفتم. -بذار لباسم و بپوشم مامان. -بیا توش لیمو داره تلخ میشه. بعدا بپوش. رفتم توی آشپزخونه و نشستم. همونطور که حوله به کمرم بود. مامانم آب میوه رو گذاشت جلوم و از آشپزخونه رفت بیرون. یه کمی بعد یه حول دستش بود و برگشت. حوله رو گذاشت روی سرم و آروم شروع کرد به خشک کردن موهام. برام عجیب بود مامانم تا حالا همچین کاری نکرده بود. توی این مدتی که عصبی و پرخاشگر شده بودم اولین باری بود که داشتم آرامش رو تجربه می کردم. مامانم آروم دستاش رو گذاشت روی شونه ام و شروع کرد به ماساژ دادن شونه ام. بعد آروم بازو هام رو مالید. منم خیلی آروم می گفتم: اممم مامانم گفت: آرش تو مطمئنی حالت خوبه؟ چند وقته همه اش عصبی هستی؟ مدام با مهشید(خواهرم) الکی دعوا می کنی. -خوبم مامان چیزی نیست… -مامان جان من می دونم توی این سن یه سری شرایط خاصی داری. همه تجربه اش می کنند. اگه مشکلی هست به من بگو. مامانم زده بود وسط هدف. مامانه دیگه ، اون نفهمه کی میفهمه. بابام که همه اش سر کار بود و خیلی ارتباطی با ما نداشت. ولی مامانم همیشه حواسش به من و مهشید و دوتا خواهرام بود. من نمیدونستم چی بگم. مامانم همینطوری که بازو هام و می مالید گفت: -مامان جان با من حرف بزن. اگه مشکلی داری بهم بگو. من واقعا روم نمی شد حرف بزنم. تصور کنید یه پسر تینیجر توی شهرستان. توی محیط بسته. با یه خانواده نسبتا مذهبی. چی میتونه بگه؟ می تونه به مامانش بگه مامان من حشرم زده بالا روزی 3 بار جق می زنم؟؟ عمرا که نمی تونستم همچین چیزی بگم. بعدشم بگم که چی بشه؟ مثلا مامان می خواست چکار کنه؟؟ مامان ادامه داد: -آرش با تو هستما من یه کمی تو ذهنم دو دو تا چهارتا کردم که چی جواب بدم .چیزی به ذهنم نرسید. گفتم:

لرزید گف: تو چرا هنوز بیداری ؟ -هیچی داشتم تلویزیون میدیدم. -بخواب مامان صبح می خوای راه بیفتیم. -خوابم نمیاد خب . مامانم رفت یه لیوان آب خورد و اومد کنار من نشست. اونم شروع کرد به دیدن تلویزیون. همینطوری دستش رو کرد توی موهای من و شروع کرد مادرانه موهام و نوازش کردن. همینطوری که داشت موهامو نوازش میکرد یه کمی رفت پایین و دستش رو کمی به پشت گردنم کشید. چند ثانیه ای داشت گردنم رو آروم نوازش می کرد. حس خیلی خوبی داشتم . چشمام داشت سنگین می شد. یه آرامش عجیبی بهم دست داده بود. بعد مامانم خم شد که لپم و ببوسه. من که یه کمی تو خودم نبودم، تیو لحظه آخر سرم و چرخوندم. بوسه مامانم به جای اینکه روی لپم بشینه کمی لبم رو لمس کرد. مامانم حدود 2 ثانیه لباش رو همونجا نگه داشت. همون لحظه احساس کردم یه کمی کیرم بلند شده. این اولین باری بود که یه نفر لبم رو می بوسید. البته اونم نه کامل. من و بوسید و بلند شد و رفت. مامانم که رفت کیرم نصفه راست شده بود. حس عجیبی داشتم. قلبم تند تند می زد. هیجان عجیبی بود که نمیتونستم کنترلش کنم. به خصوص که لبم یه ذره خیس شده بود. مامانم یه کمی از آب دهنش و ناخودآگاه روی لب گذاشته بود. اون شب توی خواب ارضا شدم. صبح که پا شدم. شلوارم خیس بود. سریع رفتم توی دستشویی. دیدم مامانم در زد. گفتم بله. -شرت و شلوار برات گذاشتم بیرون. آویزونه به دستگیره در. من شاخ در اوردم. انگار فهمیده بود. لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون. خجالت زده بودم ولی مامان انگار نه انگار. یه لبخند بهم زد و بهم گفت بیا صبحانه ات و بخور مامان. دیر میشه. رفتیم و توی جاده من همه اش داشتم به اون لحظه فکر می کردم. عروسی مسخره ای بود. نه آهنگی و نه رقصی. مردونه افتضاح بود. یه مداح آورده بودند که مولودی می خوند. برگشتیم. چند وقتی گذشت و زندگی به همون روال سابق داشت ادامه پیدا می کرد. تا اینکه یه روز که از مدرسه بر می میگشتم(2وم دبیرستان بودم) دیدم ماشین داییم بیرون خونه پارکه. رفتم توی خونه و دیدم نشستند توی پذیرایی و جمع جمعه. سلام وعلیکی معمول و کردیم و بعدشم نهار خوردیم. بعد از هار خواهرم و زن داییم و مامان رفتند تو اتاق که عکسای عروسی رو ببینند. من خیلی کنجکاو بودم ولی خب قطعا اون خر مذهبی با نمیذاشتند من عکسای لختی پختی مراسم عروسی رو ببینم. واسه همین صبر کردم. دیدم زن داییم آلبوم و گذاشت توی کیفش که توی اتاق ما بود.چند ساعتی گذشت، داییم اینا به اصرار مامان بابام شب موندند و شام رفتیم خونه خواهر بزرگم. من داشتم از کنجکاوی می مردم. می خواستم عکسای عروسی رو ببینم. تمام طول شب فکرم این بود که چطوری دستم به آلبوم برسه. شب شد و برگشتیم خونه. وقت خواب که شد ، خانواده ما مثل اسکلا فضا رو مسجدی کردند، من و داییم و بابام توی پذیرایی و مامان و خواهر و زن دایی توی اتاق خواب بابام اینا. فرصت خیلی خوبی بود. گذاشتم یه ساعتی بگذره .وقتی صدای خر و پف دایی و بابا بلند شد منم بلند شدم و رختخواب و بردم توی اتاق خودمون، که اگرم کسی اونجا مچم و گرفت بگم اینا خر و پف می کردند و نمی ذاشتند من بخوابم. رفتم توی اتاق و در و بستم. رفتم سر کیف زن دایی و آلبوم و برداشتم. رفتم زیر پتو و با نور چراغ قوه گوشی شروع کردم با خیال راحت به دیدن آلبوم. هیجان وصف نشدنی ای بود. اما به صفحه سوم که رسیدم یه چیزی دیدم که شاخ در اوردم. لباس هیچ کس به اندازه لباس مامانم سکسی نبود. یه مینی ژوپ قرمز پوشیده بود که تا بالای رونش بود، آرایش خیلی قشنگی کرده بود و موهاش رو با فر خاصی ریخته بود روی شونه اش. لباسش آستین حلقه ای بود ولی یقه اش بسته بود. سینه های بزرگش انگار داشت لباس و پاره می کرد. بقیه عکسا رو که بعضیاش در حالت رقص و شوخی و خنده بود رو که دیدم فهمیدم مامانم خیلی شیطونه و مدام داره می خنده و با همه شوخی می کنه. توی یکی از عکسا روی یه صندلی نشسته بود و پاهاش رو انداخته بود روی هم. یه کفش پاشنه بلند بندی مشکی هم پاش بود که پاهای قشنگش رو بی نهایت سکسی می کرد. آمپرم حسابی زده بود بالا. با گوشیم چندتا عکس از روی آلوم گرفتم و گذاشتمش سر جاش. تا نزدیکای صبح با عکس های مامانم 3 4 بار جق زدم و حسابی کثیف کاری کردم. خودم و بادستمال کاغذی پاک کردم و دستمال ها رو سر به نیست کردم. از فردای اون شب عجیب نگاهم خیلی به مامانم عوض شد. وقتایی که بغلم می کرد بندش رو بو می کردم. و سعی می کردم وقتی بدنم بدنش رو لمس می کنه بیشتر حسش کنم. مدام توی اینترنت داستان های سکسی با مادر و می خوندم و کلی فیلم می دیدم. حسابی اوضاعم داغون بود. انگار دیدن اون آلبوم و اون شب جق زدن با عکسا یه بندی رو درونم پاره کرده بود و اژدهای حشرم آزاد شده بود. بعضا روزی چند بار جق می زدم. یه کمی عصبی شده بودم. حالم خوب نبود . و تنها کسی که

آرش و مامان سهیلا #تابوب #مامان اسم من آرش و الان که اینا رو براتون می نویسم 29 سالمه. این اتفاقا زمانی افتاد که من 16-17 سالم بود و اوج دوران نوجوونی. اون سال ها که تازه اینترنت و چت و ارتباط مجازی وارد زندگیای ما شده بود، منم مثل همه با کنجکاوی با این فضا ها آشنا شده بود. من اون موقع ها به خوشگلی و بانمکی توی فامیلمون معروف بودم. نسبت به هم سن و سالام که همه دماغ های گنده و صورتای پر از جوش داشتند خیلی بهتر بودم. صورتم اصلا جوش نمی زد و دماغ تراشیده خوبی داشتم. من تو یه خانواده 6 نفره زندگی می کردم با سه تا خواهر که دوتاشون ازدواج کردند و رفتند سر خونه زندگی خودشون. ما توی شهرستان بودیم و بابای منم کارش آزاد بود. وضع زندگی معمولی ای داشتیم. یه خونه دو خوابه داشتیم که یه اتاق برای مامانم و بابام بود و یه اتاقم که برای من و خواهرم بود. البته من معمولا شبا توی پذیرایی رختخواب میندازم و می خوابم. مهشید خواهرم توی اتاق یه تخت داشت ولی من تخت دوست نداشتم. چون شبا خیلی وول میخورم معمولا از تخت می افتم. همین باعث شده بود چند بار وقتی نصفه شبا تلویزیون میدیدیم، توی اون نور کم بابام رو می دیدم که قفل در اتاق و باز می کنه و از اتاق میره به سمت دستشویی. همیشه شلوارش رو میگرفت می کشید بالا که مشخص نشه کیرش هنوز کامل نخوابیده. نمی دونم بنده خدا چه عجله ای داشت که با اون وضعیت بره دستشویی، ولی خب عادتش بود و این باعث شده بود من تقریبا هر شب که پدر و مادرم سکس دارند متوجه بشم. البته شبایی که بیدارم. مامانم با من رابطه خیلی خوبی داشت. با هم حرف میزدیم. من و می بوسید و بغلم می کرد. کلا خیلی مهربون بود و با خواهرام هم رابطه خوبی داشت. منم خیلی دوستش داشتم. ولی اصلا به مخیله ام نرسیده بود فکر دیگه ای در موردش بکنم. توی اون سن و اون دوران و زندگی کردن توی شهرستان، من تقریبا یه پسر ساده و چشم و گوش بسته به حساب می اومدم. تاحالا سکس و تجربه نکرده بودم و تصورم از سکس فقط فیلما و داستان هایی بود که با اینترنت قژ قژوی دیال آپ میتونستم ببینم و بخونم. مامان سهیلای من 40 سالش بود ولی خدایی خوب مونده بود زن خیلی خوشگلی بود. جا افتاده و ترگل و ورگل ت. سینه های بزرگی داشت. اون موقع که از سایز و اینا سر در نمی آوردم ولی بعد ها متوجه شدم که سایزش 85 بوده. قد متوسطی داشت و پوست سفید. پاهای کشیده خیلی قشنگی داشت. انگار که داری پاهای یه مدل و نگاه می کنی. ولی بالا تنه اش فیت نبود. یه ذره شکم و پهلو داشت که البته من این وضعیت و خیلی دوست داشتم. مخصوصا وقتایی که تی شرت سیاه می پوشید که یه کمی به بدنش می چسبید و شکمش یه ذره می زد بیرون. این یه ذره که می گم در حدی نبود که بشه گفت مادم شکم گند است. اما شکمش تخت هم نبود. یعنی یه جوری بود که می تونستی نرمی و سوراخ نافش رو از روی تی شرت ببینی. و برآمدگی سینه بزرگش که وقتی لباس کمی تنگ می پوشید با این ترکیب منظره بی نظیری رو می ساخت. مامانم همیشه توی خونه لباس پوشیده می پوشید. اگه دامن بود، دامن بلند تا مچ پا. اگرم شلوار بود که شلوار راحتی که کمی گشاده. بالا تنه هم همیشه لباس های گشاد می پوشید. بیرونم با مانتوی بلند و مقنعه بود. خیلی مذهبی نبود اما هیچ وقت لباس سکسی نمی پوشید. پاهاش رو هم که گفتم چند بار که از حموم اومد از سر کنجکاوی دید زدم و دیدمشون. همه چیز خیلی معمولی بود به جز یه مسئله ای که متوجهش نبودم. شبایی که بابام و مامانم سکس داشتند صبحش مامانم خیلی عصبی بود. معمولا صبح ها با من و بابام بیدار می شد که راهیمون کنه. رو این حساب می دیدم که حوصله نداره. ولی متوجه نبودم چرا. چون چیزی از سکس نمی دونستم. من و خواهرم رابطه خیلی خوبی با هم نداشتیم. البته الان که بزرگتر شدیم خیلی با هم رفیق شدیم ولی اون موقع همه اش تو سر و کله هم میزنیم. تا اینجای داستان که توضیحاتی بود راجع به وضعیت زندگیم توی اون سال ها. همه چیز از یه آلبوم شروع شد. اوایل تابستون بود که بعد از کنکور خواهرم دعوت شدیم تهران به عروسی دختر داییم. داییم اینا از اون خر مذهبیا بودند. عروسیشون جدا بود ولی به شکل عجیبی زن داییم تاکید کرده بود که توی زنونه همه لباسای خوشگل بپوشید و حسابی به خودتون برسید. شب قبل که قرار شد بریم من توی اتاق دراز کشیده بودم و داشتم تلویزیون میدیدم. خواهرم هم خوابش سنگین بود و هیچ وقت من مزاحم خوابش نبودم. دیدم بابام طبق معمول قفل در و باز کرد و از اتاق اومد بیرون. با همون استایل بامزه همیشگی شلوارش رو گرفته بود و کشیده بود بالا که کیرش معلوم نشه. منم که دیگه برام این صحنه عادی شده بود توجه خاصی نکردم. دیدم یه دفعه مامانم از اتاق اومد بیرون. رفت تو آشپزخونه . همینطوری که داشت می رفت آشپزخونه چشماش و تنگ کرد و با صدایی که یه کمی می

sticker.webp0.09 KB

ا گفت از این ک زیر کیرت زنت شدم با اینکه خیلی درد داشت ولی یع حس خیلی خوبی داشت انگار ک دنیا مال من شده بود گفتم منم خوشحالم ک یه زن ناز کوس باکره زنم شد ک زندگی جدیدی بهم داد هم دیگه رو بغل کردیم رفتیم حمام و بعد حمام خوابیدیم و زندگی شیرین ما شروع شد... ادامه دارد... نوشته: امید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

گفت پس روزای اول به خودت این باور رو بده ک من الهام هستم نه نسرین گفتم والا تو از الهام پنج سال کوچیک تری گفت فک کنم از من خوشت نمیاد گفتم چرا خوشم نیاد تو مثل ماهی واقعا یه دختر بیست ساله اول جوانیش قد 170 وزن 60کیلو کمرش از کمر الهامم باریکتر بود گفت نکنه هیکلم دوس نداری گفتم نع بابا هیکلت خیلی هم خوبه پس گفت چرا محبت نمیکنی چرا پیشم نخوابیدی هیچ وقت گفتم شاید یه روز پشیمون بشی گفت من از خدام بود یه شوهر مثل شوهر الهام گیرم بیاد ک خدا خودت رو داد گفتم پس واقعا میخای تا اخر عمر زنم بشی گفتش ارع گفتم مطمعا هستی گفت ارع گفتم پس امشب پیشت میخابم و از امروز بع بعد مهر محبت هم کمش نمیزارم وگفت من میخام از الان شروع کنی گفتم چیکار گفت بچه رو ببریم خونه مادرم بزاریم به بهونه رفتن ستی اسکن گفتم باشه بعد این ک دخترم سپردیم دست مادرش گفت امشب پیش خودتون نگه دارین امشب دیر وقت وقت دکتر داریم فردا میایم میبریم و راهی شدیم الهام گفت منو برسون برم اریشگاه زنونه گفتم باشه یع چند ساعتی منتظرش موندم بعدش رفتیم خرید و لباس ک به صلیقه من براش لباس خریدیم یه رستوران هم رفتیم راهی خونه شدیم گفتم راضی شدی حالا گفتش بد نبود رفتیم خونه من یه دوش گرفتم اومدم دیدم تو اتاق لخت مادر زاد وایستادع همچین ک هیکلش دیدم یهوی یاد الهام افتادم خشکم زد گفت چیزی شده گفتم چرا لختی گفت مگه قول ندادی برام کم نزاری گفتم اره ولی گفت ولی نداره و چسبید بهم گفت من یه دختر بالغم و نیاز دارم گفت ما زن شوهریم گفتم اخه گفت اخه نداره لباش گذاشت رو لبام خدا شاهده خیلی وقته از فوت زنم گذشته بود و منم خیلی وقت بود بدنم به بدن زن نخورده بود لامصب نسرین هیچ کمی نداشت یه هیکل ناز و بی عیب ک یهویی کیر از زیر شلوارم راست شد هرجوری شد خودم کنترل کردم گفتم الان پات اذیت میکنه ها گفت پام خوب شد دیگه دردی نداره گفتم باش قبول ولی الان پات اینجوری گچ گرفتس گفتم فردا بریم پیش دکتر عکس بگیره اگه خوب شده فردا یکاریش میکنیم و با هزار جور التماس راضیش کردم امشب بخوابیم فردا صبح اول وقت بریم دکتر خلاصه فرداش صبح رفتیم دکتر و پاش هم خوب شده بود گچ پاش رو باز کردن رفتیم خونه تا رسیدیم خونه سریع گریه کنان رفت اتاق منم رفتم یه دوش گرفتم اومدم بیرون دیدم داره لباساش جمع میکنه گفتم کجا میری گفت تو که همش پی بهونه هستی و منو نمیخای پس برم پی خونه بابام حدقل اونجا راحترم گفتم میخای دخترم بزاری بری گفت تو که قدر منو نمیدونی پس تو بمون دخترت گفتم ترو خدا اینکار نکن من چیکار کنم اخه گفت به حرف دیشبت عمل کن گفتم باشه قبوله رفتم بغلش کردم گفتم بخدا بهترین زن دنیایی هر مردی باید از خداشم باشه یه خانوم نازی مثل تو داشته باشه گفت پس منو پس نزن گفتم باشه بغلش کردم گذاشتمش روی تخت بهش گفتم از امروز واقعا میشی زنم یجوری بغلش کردم لبام گذاشتم رو لباشو با حرص شروع کردم به دراوردن لباساش ک لخت مادرزاد جلوم وایساد بهش گفتم از امروز یه جوری بگامت ک از این تصمیمت پشیمون بشی گفت هرکاری دوس داری بام بکن منم گفتم الان نوبت توعه ک لباسام در بیاری و شروع کرد به کندن لباسام ک اخر سر تا رسید به شورتم چشماش بست و کشید پایین کیر منم راست شده بود یه کیر هجده سانتی کلفت قهویی یهویی اومد جلو صورتش و چشاش باز کرد گفت یا خدا گفتم چی شد مگه نمیخاستی همینو گفت یعنی این میرفته تو کوس الهام گفتم اره همین گفتم نه فقط کوس از کون هم همین تور گفت ترو خدا من تاحالا جز تو هیچ مردی ندیدم یکم ملایمت کن گفتم باشه و بغلش کردم دراز کشیدیم رو تخت لبام گذاشتم رو لباش با یه دستم دور کمر باریکش حلقه زدم یه دستم روی کوس ناز کوچلوش بازیش میدادم انقدر لباش خوردم کوسش ناز کردم ک التماس کرد ک دیگع بسه و بکونم تو کوسش کیرم کوس حسابی آب راه انداخته بود یکم توف زدم به کیرم مالیدم به کوسش یواش یواش سر کیرم هول دادم داخل ک زجه زنون گفت خیلی درد داره وگفت تو کمد روغن بچه هس بیار اوردم و مالیدم به کوسش اخه خیلی کوچیک و ناز بود یکمم زدم به کیرم باز گذاشتم رو کوسش و سرش کردم توش داخل کوسش یواش یواش عقب جلو میکردم لباش میخوردم و یهوی خواست از زیرم فرار کنه ک نصف کیرم کردم تو کوسش خیلی کوسش تنگ کوچیک بود انگار کل دنیا مال من شده بود گفتم چرا فرار میکنی از زیرم گفت درد داره میسوزه گفتم نسرین جون اروم باش الان تمام میشه دردات یکم عقب جلو کردم ک کیرم تا اخر رفت تو کوسش یه چند سانیه ای نگه داشتم انگار تو بهشت بودم یکم ک گذشت دیدم داره آبم میاد یه چنتا تلنبه محکم زدم کیرم کشیدم بیرون آبم ریختم رو شکمش و محکم بغلش کردم گفتم نسرین جان حالا دیگه دختر نیستی و کیرمم خونی شد بود با کوس خونیش پاک کردم دیدم داره میخنده گفتم به چی میخندی گفت خوشحالم گفتم چر

من و خواهرزنم که زن من شد #همسر #خواهرزن سلام خسته نباشید به دوستان سایت داستانڪده داستان من از اونجای شروع میشه ک 25سال سن داشتم و ازدواج کردم اسمم امید هس و خانومم اسمش الهام هس 22ساله یک سالی از ازدواجمون با خانومم گذشته بود و خدا بهمون یه دختر داده بود یع سالی هم از دنیا اومدن دخترمون گذشته بود زندگی خیلی شیرین رو با همسرم داشتیم ک یه مدتی بخاطر کرونا بازار کار کاسبی خوابید و ماهم با خانوم تصمیم گرفتیم بریم مسافرت به یجای خلوت لب مرز ایران و ترکمنستان به یکی از روستاهاش ک از کرونا هم دور باشیم و راه افتادیم رفتیم به همون روستای خلوت رسیدیم و یک هفته ای رو چون شنیده بودیم سکس در کرونا باعث این میشه ک کرونا نگیری شب روز تو اون روستا با راحله جان پی عشق حال سکس بودیم و از دختری ک خدا بهمون داده شکر گذار زندگی بودیم بعد چند روز راهی برگشت به گنبد شدیم از اقبال بد روزگار تو همون راه همسرم راحله کرونا گرفت و بعد یه مدت دار فانی رو وداع گفت و من و دخترمو تنها گذاشت درست یک سالی از این موضع میگذشت و من دخترم شبانه روز خانه مادر زنم بود حتی به مغازه کبابی هم سر نمیزدم یه مدت توی شک توی خونه بودم و بعد گذشت چند وقت ک 28هشت سالم شده بود و دخترم تازه شده بود دوسالش به امید دخترم برگشتم ب روزگار و سر کار میرفتم و میومدم خونه ک تو همین روزا پدر زنم یه روز دعوتم کرد رفتم به خونش و بهم گفت تو الان یه دختر کوچیک داری و مثل پسر نداشتمی ولی دیگه باید بری سر خونه زندگیت و زن بگیری من یه بغضی اومد تو گلوم چون عاشقون خانومم رو دوس داشتم و هنوزم تو یادش بودم ک بهم گفتن حتی شده بخاطر دخترت باید یکیو بیاری جای مادرش بگیره و بالاسر بچت باشه من گفتم هیچکی نمیتونه جای الهام رو بگیره و هیچکی نمیتونه مثل مادر خودش برای بچم دلسوزی مادر خودش رو داشته باشه و پدر زنم گفت اره میدونم هیچ ک مثل مادرش نمیشه ولی اگه خواهر زنت رو بگیری حدقل بخاطر خواهر خدا بیامرزشم ک شده برای دخترت مادری میکنه بهش گفتم اخه مگه میشه من اختلاف سنیم با نسرین خیلی زیاده اون تازه بیست سالشه حیف اون ارزو ها داره گفتم بهونه بیارم گفتم خواهر زنم نسرین راضی نمیشه بایکی ازدواج کنه ک هشت سال از خودش بزرگتره و یه بچه داره گفتن ما باهاش حرف زدیم و گفته بخاطر خواهرم ک جیگر گوشش دست یکی دیگ نیوفته قبول کرد باهات ازدواج کنه منم تعجب کردم نمیدونستم چی بگم راضی شدم گفتم بخاطر دخترم اگه خودش قبول میکنه منم راضیم فقط با یه شرط ک فقط یه مدت صیغه محرمیت خونده بشه بریم تو یه خونه زندگی کنیم اگه فردا روز اگه نسرین پشیمون شد بدون این ک در همسایه هاتون بفهمه برگرده به خونتون که لطمه ای ب آیندش وارد نشه خلاصه بعد از خوندن صیغه محرمیت رفتیم سر خونه زندگی برای من نسرین مثل خواهرم بود بعد رفتن تو خونمون تا چند ماه حتی یه رابطه نزدیک نه یه حرفی حدیثی از سکس و این چیزا بینمون نبود و انگار مثل یه خواهر بود ک من صبح میرفتم سر کار کبابی خودم و ساعت ده شب اینا بر میگشتم خونه و اون با دختر بچم تو خونه من فقط خرج خورد خوراکش و لباسش یه کارت برای خرید داده بودم دستش ک هر موقعه هرچی میخاد بخره احساس کمبود نکنه بعد از گذشت چند وقته یه روز ک سر کار بودم نسرین بهم زنگ زد سریع برس خونه ک دارم میمیرم حیرون ویرون رسیدم خونه دیدم افتاده زمین و پاش رو نمیتونه تکون بده بردمش دکتر پاش مو برداشته بود پاش رو گچ گرفتن و رفتیم خونه قصه ما از اینجا شروع شد ک وقتی رفتیم خونه دیدیم نع میتونه کارای خونه رو بکنه و نع میتونه به بچه برسه مجبور شدم موندم چند روزی خونه تا پاش خوب بشه کبابی رو هم سپردم دست پدر زنم ک گفتم نسرین پاش پیچ خورده گچ گرفتن چند روزی میمونم خونه تا پاش خوب بشه بنده خدا پدر زنم اندازه یه دنیا بهم خوبی کرده بود تو دار دنیا دوتا دختر داشت ک یکش زن خدابیامرزم الهام بود ک فوت کرد و اون یکی هم به عنوان مادر بچم شده بود باز زن من بعد گذشت یک روز بهش گفتم ظهر چی دوس داری برای ناهار درست کنیم بخوریم نسرین گفت والا برای من ک باشه نمیخاد چیزی درست کنی گفت تو یخجال الویه هس باهم میخوریم و گفت چطور شد فکر حال من کردی گفتم وظیفمه تا پات خوب بشه مراقبت باشم نسرین گفت شوهر ادم بجز کاری مراقبی کاری دیگه هم بکنه گفتم برات کم کسری گذاشتم گفت از نظر مالی نع کمی نزاشتی ولی از نظر مهر محبت الان چند ماه خونتم من تو محرم همیم یه روز هم بهم مهر محبت نکردی گفتم اخه من گفتم لال شدم گفت اخه تو چی گفت تا کی میخای بفکر گذشته باشی گذشته چیزی ک گذشت ماهم دلمون نمیخاست اینجوری بشه الهام ولی مرگ دست خداست گفتم اره بگزریم گفت بگزریم نداره یا برام مثل شوهر میشی شوهری میکنی یا هم من گفتم تو چی گفت برا خودم یه همدم پیدا میکنم گفت دلت راضی میشه یکی دیگه همدم زنت بشه گفتم نع

sticker.webp0.09 KB

ر بلکه صد بار با محسن خواهم خوابید محسن مرد رویاهای من بود و هست هرجا که هست تنش و قلبش سلامت باشه💙 نوشته: فرشته 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

انگشتش به سرشونه هام میکشید لباس زیرمو درآورد و نگام کرد نمیتونستم سرمو بالا بیارم دست برد داخل شرتم متوجه عمق فاجعه شد و گفت وااااای… امشب چه دومادی بشم من…خواست شلوارمو در بیاره گفتم محسن من شکمم زشته خط بخیه زایمان دارم نمیخوام ببینمش عصبی شد محکم شرتمو کشید پایین گفت کوش اون خطه؟ و شروع کرد به لیسیدن و بوسیدن خط بخیه ی زایمانم محسن اغواکننده بود یه جنتلمن نقطه به نقطه ی بدنمو لیس زد و عرق کرد و قربون صدقه م رفت انگشتای پام سینه هام ،پشتم ،همه ی سوراخ های بدنم آهمو دراورده بود طوری برانگیخته شده بودم که احساس میکردم بدنم مثل بخاری گرما میده بیرون دستامو گرفت نشوند کنار تخت شرتشو کشید پایین و یه کیر گنده اورد بیرون رگش بیرون زده بود خواست براش ساک بزنم شروع کردم به ساک با صدای بلند و عصبی گفت از اون پایین نگام کن جنده ی خوشگلم… حین ساک زدن نگاش میکردم موهامو گرفته بود و اه مردونه شو دراومده بود. گاهی سرمو میگرفت و تو دهنم تلمبه میزد عوق میزدم یه جوونی میگفت رو در میاورد می کوبید به صورتم حرکاتش تحقیر امیز بود ولی از لذت اون منم لذت میبردم کشاله های رونشو لیسیدم اومدم بالا شکمش و گردنشو میک زدم رو نوک دوتا انگشت پاهام بودم و قدم بهش نمیرسید رفتم سمت لاله ی گوشش و زبونمو کردم تو اون پیج و خم های گوشش چشماشو بست و راه های بلند سر داد آلتشم بالا شکممو سوراخ میکرد از بس سفت شده بود در یک لحظه محکم هلم داد رو تخت انگار برق از سرم پرید محسن گفت تموم شد فرشته پاره ت میکنم امشب پاره میشی سوراخاتو یکی میکنم بد جایی اومدی با حرص رفت بین دوتا پاهام چنان محکم لیس میزد و زبونشو حرکت میداد که کل عضلاتم شل شده بود . همه ی وجودمو در اختیارش گذاشته بودم حتی روحمم مالک شده بود با حرفاش با بوی خوبش با کارایی که برام میکرد چشمام باز نمیشدن . پاهامو انداخت رو شونه هاش و به سر آلتش تف زد و مالید به چاک بهشتم و‌بالا پایین کرد. دیگه اون محسن مهربون چند دقیقه قبل نبود و یکم ترسناک شده بود سر آلتشو وارد و مکث کرد، همونجوری وایستادو نگام کرد بعد یهو همشو داد تو… جیغ کشیدم یهو اون همه حس تبدیل شد به درد. خودمو عقب میکشیدم ولی آلتش مثل دسته ی بیل تا دلم میومدو خارج میشد میگفت داد بزن… حال میکنم زیرکیرمی تو به من نمیدادی؟ چند ماه از بس جقتو زدم کور شدم و تا ته فرو میکرد وحشی و نامردانه… ملحفه ی زیرمو چنگ زده بودمو کاری از دستم بر نمی اومد جز تحمل کردن بعد از چند دقیقه تلمبه کاری خشن دردام کمتر شد تازه داشتم لذت میبردم که کنار کشید دستشو دراز کرد گفت پاشو نشستم میوه آورد🤦🏻‍♀️ گفتم مگه الان وقت میوه است گفت آره دقیقا الان وقت پذیراییه یه آلو برداشتم و گاز زدم و نگاش کردم اونجاش داشت منفجر میشد ولی دست برداشته بود ازم اومد کنارم دراز کشید و خیار گاز زد کیرشم همونطور شق بود هرزگاهی دست میکشید و هورنیم میکرد رفتم روی روناش نشستم و از خایه تا کلاهکشو لیس زدم. تف مالی کردم و نشستم روش… چشاشو بست و کیرشو داخلم شق کرد . از رونام گرفت و بغلم کرد و همونجوری میزد تو… صداش به قدری بلند بود که تحریک میشدم.احساس کردم دارم ارضا میشم و باورم نمیشد که تو این مدت کم من دارم به ارگاسم میرسم گفتم همینجوری ادامه بده و روش شروع کردم به پیچ و تاب دادن بدنم طوری به ارگاسم رسیدم که تمام بدنم روش لرزید‌ چند لحظه که گذشت خواستم کیرشو در بیارم که یکم از اذیت ارگاسمم کم بشه گفت کجاااااا؟ و شروع کرد به تلمبه های محکم و گاز و میک زدن بدنم. فقط میگفتم کبودم نکن که به گا نریم. اونشب محسن تمام عیار منو گایید. سه بار پشت سر هم! بار آخر هم کونمو تونل کرد. ما ۳ساعت تمام سکس کردیم به استثنای ۲۰-۳۰ دقیقه بین ارضا شدن محسن که اونم با معاشقه گذشت. آخرین بار محسن بغلم کرد بوسید بوئید… موهامو به صورتش مالید گفت فرشته هیچ وقت نخواه همه ی مردا دوستت داشته باشن همینکه تو دنیا یکی باشه که هروقت یادت افتاد کیرش برات شق میشه کافی نیست؟ گفتم کافیه بدون بهترین شب زندگیم بود حتی اگر گناه باشه من تخلیه ی روحی روانی شده بودم احساس میکردم یه تازه عروس و یه ملکه م برخورد محسن ماهها حال منو خوب نگه داشته بود. بعدها هم درخواست سکس کرد و رد کردم ازم خواهش کرد بریم یه سوییت که قبول نکردم. ما ۸ ماه بعد به شهرمون برگشتیم. یعنی بهمن ماه ازش خبری ندارم چون خطمو عوض کردم وقتی مردی میره دنبال تمایلات نفسانیش خیلی مهمه بدونه که زنش تا یه جایی میتونه تحمل کنه کنار اومدن و سازش تا جایی مهمه که بدونی طرف مقابلت هم برای این موندن و سختی ها ارزش قائله همیشه هم زندگی روی خوش نداره همیشه جوون نیستم همیشه نیاز جنسی ندارم گاهی عذاب وجدان میگیرم اما زیباترین گناه زندگیم رو مرتکب شدم هنوز همسرم معتاده و اگر روزی ازش جدا بشم نه یکبا

ذ و گذاشت درست رو سطل زباله بالای کیسه ی آشغالا. و رفت زباله هارو به سطل بزرگ شهرداری انداختم شماره رو دیدم و حفظ کردم میدونستم داره از دور نگاه میکنه کاغذ تو دستم مشت کردم و‌انداختم تو سطل شهرداری😁 فقط یادمه در ساختمونو محکم کوبید یه خنده پیروزمندانه زدم از اینکه کفریش کردم و برگشتم خونه. شماره هنوز تو ذهنم بود سیوش کردم وارد تلگرام شدم عکس خودش بود محسن خیلی خوش پوش بود. با موهای مشکی و ریش مرتب یه لحظه خودمو باهاش تصور کردم خنده م گرفت. این جوون رعنا و خوش تیپ کجا و من کجا… نزدیک عید ۱۴۰۰بود و همه مشغول .نوروز شد و ما به شهر خودمون مهمون اومدیم. بعد تعطیلات دوباره به شهر کاری همسرم برگشتیم. وضعیت روحی من اصلا تعریفی نداشت. شوهرم شیشه مصرف میکرد با وجود اینکه موقعیت شغلی مناسبی داشت و پرستیژ خانواده مون بهم نخورده بود ولی من در حسرت یک سکس یه ربعه بودم. کل سکس ما نهایت ۲ دقیقه طول میکشید(زمان دخول) و این زجر بزرگی برای من بود. همسرم برای شبهاش هم دوست پیدا کرده بود که با هم مصرف کنن و من ساعتها تنها میموندم نصف شب برمیگشت و اگر نیازی داشت برطرف میکرد من هم از فرط خودارضایی به دیر ارضایی مبتلا شده بودم و این روز به روز تو‌روان من تاثیر میذاشت یک شب که شوهرم خونه نبود تصمیم گرفتم به محسن پیام بدم واقعا قصدم سکس باهاش نبود. اون توجهش خیلی قلقلکم میداد سلام دادم یه ربع بعدش جواب داد باورش نمیشد احوالپرسی کردیم و رابطه ی من و‌محسن شروع شد. وضعیت زندگیمو بهش گفتم. تعریف های محسن از من یه آدم دیگه ساخته بود. من همون فرشته ی قبلی بودم ولی دیگه چشمام میخندید. زندگی تو رگام جریان پیدا کرده بود. اواسط خرداد بود که محسن بهم پیشنهاد سکس داد. گفتم متوجهی می خواهیم چه غلطی بکنیم؟ گفت فرشته یه لحظه از این گناهو تباه بیا بیرون! یک بار برا خودت زندگی کن… مگه نگفتی شوهرت بهت خیانت کرده؟ اون خوش بوده تو هم خوش باش. بیا یکبار هم که شده بهشتو به من بده. تن تو بهشت منه. دیوونه ت شدم کاری نکن بیام خونه ی خودتون زوری هم که شده کارمو بکنم حالم بد بود. داغ کرده بودم. گفتم امکان نداره من تو رو راه بدم به خونه مون گفت تو اوکی رو‌بده من زمین و زمانو بهم میدوزم. حدود۷-۸ روز بعد شبش محسن پیام دادم یکی از اقوامشون تو تهران فوت شده و مادر و پدر و برادر کوچیکترش میرن تهران و این بخاطر کارش میمونه تو شهر مورد نظر خواهش محسن به التماس تبدیل شده بود و من از اینکه باهاش هم خواب بشم قند تو دلم اب میشد ولی التماسش می چسبید. این التماس برام ارزش داشت چون سالها ازش محروم بودم. صبح روز بعدش تصمیم گرفتم گول بخورم و به محسن اوکی رو دادم قرار شد شب که همسرم خونه رو ترک کرد و مطمئن بودم تا ۳-۴ ساعت دیگه برنمیگرده برم طبقه ی بالا بچه ها خوابیدن و من یه لباس زیر اسپرت سفید با یه جفت جوراب سفید مچی تنم کردم به اضافه ی تیشرت و شلوار و مانتو و شال چراغارو خاموش کردمو بدون اینکه کفشی پام کنم از پله ها رفتم بالا. محسن کنار درو باز گذاشته بود. وارد شدم چراغا خاموش بودن یه لحظه ترسیدم گفتم سلام در کسری از ثانیه محسن از موهام گرفت و منو اروم کوبوند به دیوار لباشو گذاشت رو لبام و با بوسه شروع کرد سلام عشقم … سلام سکسی ، سلام عزیزم ، سلام دیوونه کننده ی من، سلام روانی کننده ی من، … و همینجوری وحشی وار میبوسید خیس شده بودم محسن خیلی عالی شروع کرده بود از اینکه تو اون هیکل بلند و مردونه ش گم شده بودم لذت میبردم. مانتو تیشرت و شلوارمو دراورد. به تاریکی چشامون عادت کرده بود و کم کم جزئیاتو میدیدم نشست و رونامو بوسید از روی شرتم فرشته کوچولومو بوسید کمی رفت عقب تر. گفت فقط کاش میدیدی چه بدن سکسی داری. من نه کون آنچنان بزرگی داشتم نه بدن گوشت آلودی… ولی فقط اینو میدونم که هرچی بود موردپسند محسن بود از دستم گرفت و رفتیم سمت اتاقش پشت در خم شد و بغلم کرد دستامو انداختم دور گردنش این چرا مثل پرنسس با من برخورد میکرد خدایا…درو باز کرد باورتون نمیشه کل اتاق پر شمع بود با یه نور چراغ خواب قرمز نحیف همونجوری ماتم برده بود خندید گفت قشنگ شده؟ گفتم من شب زفافم اتاقم اینطوری نبود. گفت اینم عوض شب زفافت… و گذاشتم رو تخت گفت فرشته میخوام اینو بدونی اگه فرهنگ اجازه میداد یه لحظه هم برا بدست اوردنت معطل نمیموندم. من خیلی دیر بدنیا اومدم یا شایدم تو خیلی زود. مطمئن باش اگر روزی ازدواج کنم زنم باید شبیه تو باشه. تو اونی هستی که من سالها تجسمش میکردم ولی نمیدونم چرا خدا اینطوری بهم رسوند… گفتم من بچه دارم محسن! حتی اگه جدا بشم هم نمیتونم کنارت باشم اونقدرام عوضی نیستم بیام وارد زندگیت بشم خودم نمیدونم چرا اینجام ولی امیدوارم خدا منو ببخشه حالت چشمای محسن عوض شد…ابروهاش یکم رفت تو هم و خیره شد به بدنم. با

من آدم دلخواه اون بودم #میلف اسم من فرشته ست و ۴۰ سالمه و ۱۵ سال ازدواج کردم ازدواج من عاشقانه بود و بعد از چند سال دوستی به ازدواج ختم شد… من همون سال اول متوجه شدم همسرم به مواد مخدر آلوده شده ولی از آنجایی که در شهر کوچیکی بودیم و آبرو همه چیز بود متاسفانه من دم نزدم… دعواها و قول ها موقت بود. زندگی ما بالا و‌ پایین زیادی داشت.ولی… وقتی انسانی مخدر رو به دست میگیره یعنی زن و بچه و زندگیش اول اون ماده هه هست. همسر من بعد از مدتی بسیار پرخاشگر و عصبی شدو مشکلات جنسی مثل زود انزالی گرفت و برای منی که مثل یه تکه ذغال گداخته تو سکس بودم این عذاب بزرگی بود. کار به جایی رسیده بود که سالها بعد از اینکه شوهرم کارشو‌تموم می کرد می نشستم جلوش و‌خود ارضایی میکردم 😔و این باعث یه سری مشکلات روانی در من شده بود. مدتی گذشت و کار شوهرم به یه شهر دیگه افتاد و‌ما مجبور شدیم به شهری خیلی دورتر از محل زندگیمون نقل مکان کنیم.طبقه همکف آپارتمانی رو‌اجاره کردیم. من از دوران مجردی فیتنس کار میکردم و اصلا الان هیچکس باورش نمیشه ۴۰ سالم و قد و هیکلم تقریبا مثل خانومای ۳۰ ساله س موقع اسباب کشی زن همسایه طبقه سوم برامون چایی آورد و خوش آمد گفت. بعد حدود سه ساعت دیدیم درو‌میزنن باز که کردم دیدم یه پسر حدود ۲۵-۲۶ سال با یه ظرف میوه ایستاده سلام داد و‌مکث کرد. گفتم بله؟ گفت مامانم اینارو داد بدم به شما(فهمیدم پسر اون خانومه طبقه سومه) تشکر کردم و اومدم تو. ولی از نگاهش متوجه شدم این یه چیزیش شد. دیگه بیخیال از اینکه بچه ست و… چند ماهی سپری شد. من هراز گاهی تو راهرو و کوچه این آقا پسر میدیدم که با چشماش منو داره تکه پاره میکنه ولی اهمیت نمیدادم. یک روز مامانش اومد و منو برا مولودی به خونشون دعوت کرد. از آنجایی که باهم سلام علیک‌و‌مراوده داشتیم گفتم اگر کمکی لازمه بیام. اونم از خدا خواسته گفت اره بیا عزیزم همین الان تو‌خونه دارم سبزی پاک میکنم. منم اومدم تو خونه به بچه ها گفتم بشینید کارتون ببینید من برم کمک همسایه یه تیشرت پوشیدم با شلوار لی و مانتو و شال و رفتم خونه شون. استرس داشتم و وارد شدم نشستیم دور روفرشی . خانومه گفت کسی خونه نیست و مانتو و شالتو در بیار منم دراوردم. سبزی پاک شد رفتم دستامو بشورم موقع برگشتن دیدم دوتا چایی ریخته و ازم خواهش کرد با هم بخوریم و من رفع زحمت کنم. چایی دستم بود که یهو کلیدو انداختن و پسرش با عجله وارد شد. من از هول بلند شدم که لباسمو بپوشم یهو این منو دید! به مامانش نگاه کرد بعد به من بعد سلام داد رفت تو اتاقش سیما (مادرش) نق زد که همیشه در میزنه ها الان از شانس کلید انداخت. پاشدم مانتومو پوشیدم و خداحافظی کردم دیدم پسره جلوتر از من میره بیرون گفت اومده بوده وسیله برداره و برگرده محل کارش… من هم یه دیقه بعد پشت سر اون از خونه رفتم بیرون. آسانسور پایین بود و من به خیال اینکه اون با اسانسور رفته از پله ها آروم آروم اومدم پایین یهو دیدم تو پاگرد بین دو تا طبقه ایستاده. دونستم جریان چیه. ولی خودمو نباختم. من از پله ها پایین میومدم و این از نوک انگشتای پای من برانداز میکرد تا سلولهای موهای سرم. رسیدم بهش ، یه لحظه مچ دستمو گرفت، عرق کف دستشو احساس کردم با لرز گفت، فرشته داغونم کردی ،نمیتونم تحمل کنم و حسمو بهت نگم !تیز نگاهش کردم حداقلش از اینکه‌این‌چه طور راحت داره اسممو بدون خانم و‌پس وند و‌پیش وند میگه. دستمو محکم از دستش کشیدم گفتم غلط کردی مگه کوری من شوهر دارم؟ بعد با سرعت از پله ها اومدم پایین اونم پشت سرم اومد گفت میدونم میدونم… خدا لعنتم کنه کاش نبود . کاش فقط یک شب مال من بودی… حالا دیگه داشت توهین میکرد برگشتم گفتم کی گفته من شبیه زنای یک شب خوابم؟ گفت نه نه بابا منظورم این نیست اصلا غلط کردم از روزی که دیدمت مغزمو شستشو دادی… دیگه به طبقه ی همکف رسیده بودیم بدون هیچ مکالمه ی اضافی تو لابی جدا شدیم وارد خونه مون شدم قلبم داشت میومد تو دهنم.رفتم جلوی آینه خودمو نگاه کردم. یعنی واقعا شرایط من مورد پسند یه پسر بود؟ چند تا خط کوچیک کنار چشمام بود و با یه ذره خط لبخند. از اینکه کسی منو بخواد حس بدی داشتم ولی از اینکه یه نفر بهم توجه میکرد حالم خوب بود. محسن(پسر همسایه) اعتماد به نفس منو روشن کرده بود. اعتمادی که سالها با زندگی کنار یک فرد معتاد از دست داده بودم. من خانمی با قد ۱۶۵ گندمی، وزن ۵۸ با اندامی عالی و چهره ای جذاب بودم… و فراموش شده بودم. ورزش رو‌بیش از پیش جدی گرفتم و‌ادامه دادم.حدود ۶ ماه از این اتفاق گذشت و دیدار ما تو لابی و کوچه اتفاق می افتد. یه شب که میخواستم زباله ها رو بذارم بیرون، محسنو دیدم تا منو دید تندتر حرکت کرد نزدیک سطل زباله که شدیم از جیبش یه کاغذ درآورد که شماره تلفن روش نوشته بود گفت فقط یه پیام بده کاریت ندارم و کاغ

sticker.webp0.09 KB

کشیدم…نزاشتم بلند بشه…بعدش رفتیم حموم و من رفتم سر کارم…یادمه دقیق۲۲بهمن بود…دقیق.چون زنم گفت علی امروز راهپیمایی۲۲بهمنه همه جا تعطیله نرو مغازه بریم خونه بابام هم سری به زنه بزنیم سنگین شده…هم دلم گرفته.گفتم تو رو میبرمت بعدش خودم میرم مغازه…گفت ظهر میای ناهار…گفتم آره میام…خوشحال شد…بردم رسوندمش…برگشتم سراغ میترا.در زدم رفتم داخل.رسیده نرسیده سلام داده نداده.تا منو دید گذاشت زیر گوشم.گفتم عشقم چته چی شده.گفت اینو ببین.لامصب چطوری و کی اینکارو کردی…گفتم این چه.گفت بی‌بیبی چکه،گفتم اون چیه دیگه…گفت دوباره پریود نمیشم شک کردم حالم هم خوب نبود.رفتم بیبی چک گرفتم تست حاملگی، لعنتی باردارم.خندیدم…گفتم دمت گرم خدایا…دکتر دمت گرم.گفت کدوم دکتر.گفتم همون که یادم داد کی و چه وقت زهرمو بهت بریزم…لامصب فک کردین فقط خودتون زرنگین…تو یا اون سیاهه مردنی…من یک ساله منتظرم تا تو مادر بچه ام بشی…تو عشق منی من زندگی رو با تو شناختم…دیدی پیر نیستی…دیدی فقط یکبار ریختم داخلت حامله شدی…رفته واسه من کوس اجاره کرده که برام بچه بیاره…مگه خودم مردم کوس گیر بیارم…عشقم کنارمه…نازنین من کنارمه…گفت علی من اینو میندازم… یک قرآن کوچیک جیبم بود در آوردم. گفتم به این قرآن اگه بچه منو سقطش کنی…خدا میدونه خودمو میکشم…خونم گردن تو تا روز قیامت…گفت علی سارا گناه داره.گفتم سارا با پدرش گوه خورده گناه داره…بی پدر سگ پدر.۱۰سال بیشتره منو مسخره کردن.‌لامصب خودش بهم نامه داد زن بگیرم…گفت پس من این خونه رو میفروشم از اینجا منو ببر.گفتم چشم…خودم خونه دارم نزدیک مغازه ام…میبرمت اونجا…از اول هم همین فکر رو داشتم…گفت راست میگی.گفتم بخدا…فرداش عقدش کردم…اسباب کشید اونجا…سارا فک کرده بود صیغه ما فسخه…من هم قسم خوردم فسخش کردم…دروغ نگفتم اول باید صیغه رو فسخ کنی بعدش عقد کنی…عید امسال ماه رمضون…شکر خدا مادر بزرگم مرد…فقط روز سوم اونجا رفتم و بقیه عید تموم۱۴روز رو پیش میترا بودم…اصلا نمیزارم کار کنه.بچه هاش هم خوشحالند…عجب زنی گرفتم نور علی نور…هر روز خوشگلتر میشه…نوک سینه هاش بخاطر حاملگی سیاه شده.تا الان که سارا نفهمیده…روزها بهش سر میزنم پسرش شبها پیش مادرشه…خیالم راحته…شناسنامه المثنی گرفتم که به گا نرم…همه کار ها رو درست جور کردم…روزها هر روز ناهار پیش میترا هستم…شام پیش سارا.ولی بچه بدنیا بیاد یکشب اینجام یکشب اونجا…هچکس هم نمیتونه گوهی بخوره…ولی بچه سارا زودتر بدنیا میاد…داییه تمام خرج اون زنه رو داده…صدوبیست میلیون پول رحم اجاره رو داده…نمیدونم دیگه چی بگم و تعریف کنم…کلش همین بود…من نمیتونم حتی فکر یکروز بدون میترا سر کردن رو بکنم…خودش میگه میدونم مادرم هم اینقدر که تو منو دوست داری دوستم نداشته…گفتم پس چرا میخواستی ازم جدا بشی؟؟گفت از طرف مادرت و داییت تحت فشار بودم…گفتم مگه لال بودی،گفت نخواستم اوقات زندگیت تلخ بشه.گفتم عزیز دلم تو نباشی که اوقاتم سیاه میشه…تو نباشی زندگی برام مفهومی نداره…تو انتخاب خودمی…سارا انتخاب مادرم…پس همیشه باید باشی…دوستان ماجرای خودم بود…ممنون از همه شماکه وقت گذاشتین خوندین… نوشته: علی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

وته…میگن فلفل نبین چه ریزه بشین درشتهاشو جدا کن…حکایت توست…چند بار پشت سر هم نشست و بلند شد…نگاهم کرد.گفتم میتونی بهم بوس بدی.گفت آره اومد پایین چندبار بوسیدمش…فرغونی خوابوندمش زیرم و با چندتا تلمبه سنگین زیر کیرم هر دو ابمون اومد…بغلش کردم توی بغلم بردمش حموم…توی حموم گفت علی اگه میترا بچه بیاره منو چکار میکنی؟گفتم میخواستی چکار کنم…همسرمی باهم زندگیمون رو ادامه میدیم…اونم بچه هاش بزرگن ازدواج می‌کنند میرن سر خونه زندگی خودشون…هر کی سی زندگی خودش تو هم هستی…گفت علی میدونی چون رحم من ضعیفه بچه توش زنده نمیمونه…میخام به خرج خودم پولشو بابام میده ها…کسی رو بگیرم رحمش رو اجاره کنیم بچه تو و من رو توی دل اون بکارند.گفتم میشه مگه؟گفت آره…چی میگی؟گفتم عالیه…گفت بعدش میترا رو چکار میکنی؟گفتم اصلا ربطی به میترا نداره…گفتم که تو جای خود اون جای خود.گفت اگه میترا باشه بابام طلاق منو ازت میگیره.گفتم بابات گوه میخوره…گفت علی بابامه ها…گفتم ببین زندگی رو بهم نریز…همون کاری که گفتی رو بکن تا مادر بشی…ولی زندگی منو میترا رو خراب نکن…بابات هم اگه میخاد روی سگی منو ببینه…توی کارام میتونه دخالت کنه…تا جرش بدم…داییم میدونست دیوونه بشم…پدر مادر دایی عمو نمیشناسم…ازم می‌ترسید.گفتم کاری که گفتی رو بکن…گفت یعنی اگه بگم بیا مرکز درمانی ناباروری،،میایی…گفتم تو بگو تا جهنم هم باهات میام…گفت پس خاک تو سرم که خودم زندگی خودمو بهم ریختم…محکم توی بغلم…توی حموم اینقدر گریه کرد که نگو و نپرس…یعنی از اول هم میومدی یا الان که زن گرفتی اینجوری میگی،گفتم بخدا از اول هم میومدم…تو هیچوقت نخواستی،هزار بار گفتم بیا بریم دکتر ببنیم ایراد کار چیه…ولی تو نیومدی گفتی نباید توی کار خدا دخالت کنیم هر وقت بخواد خودش بهمون بچه میده…باز هم گریه کرد گفت آره تو راست میگی…آخه من میدونستم پدرت مجبورت کرد که منو بخاطر پول بابام بگیریم…میترسیدم این مشکلم باعث بشه که طلاقم بدی…گفتم از اول هم احمق بودی…خوله بی غیرت که نیستم طلاقت بدم بری زیر یک مرد دیگه…با دومتر قد فردا فامیل چی میگفتن.گفت بخدا همیشه مادرت بهم میگفت علی بدجور متعصبه شاید دوستت نداشته باشه اما طلاقتم نمیده.اون بچه منه میشناسمش…گفتم دیدی خودت مقصری، گفتم نگران نباش تو همیشه زن من هستی و خواهی بود…فقط بگو پدرت موش ندووونه…گفت باشه. پس من دنبالش میفتم…گفتم باشه هر کار لازمه بکن.کوسشو ببین به این کوچولویی،چی خطرناکه،،مث این اختاپوسهای سیاه زهردار کوچولو میمونه، اولین بار از ته دل خنده هاشو دیدم…خودمونو شستیم…مث خانوم خوب نشست زیر پام طوری ساک زد که توی فیلم سوپرها هم ندیده بودم…قدم میترا توی زندگیم خوب بود.بعد چند ماه گشتن بالاخره زنی رو پیدا کرد که رحمش رو بهمون اجاره داد…توی زیر زمین خونه پدرش ازش نگهداری می کرد تا بچه سالم بدنیا بیاد و زنه تحت نظر خودمون باشه… پاییز شد…سالگرد شوهر میترا رو دادن…توی اینمدت من روزها هروقت دلم سکس میخواست صبح که سارا میرفت مدرسه من اونجا با میترا حال میکردم.من عاشق میترا شده بودم خودشم میدونست.دو روز بعد سالگرد شوهرش گفتم میترا بریم محضر گفت عجله نکن علی…گفتم چرا.گفت شاید نظرم برگشت…دارم داماد دار میشم…برام زشته بخام شوهر کنم…گفتم میترا یکساله منتظرم…نمیدونی چقدر دوستت دارم…گفت آره میدونم و شکی ندارم…ولی علی جون اولا خانومت داره برات بچه میاره…گفتم خانومم نه خانومه…دوما چه ربطی به اون داره…گفت بعدشم باید برای پسرم زن بگیرم.گفتم خودم براش میگیرم…مغازه پدرش هم هست…خودمم برای دخترت جهیزیه میگیرم…انگار بچه خودم هستن…میترا دلمو نشکون خدا دلتو میشکنه ها…بهم قول دادی…تو اهل دین و ایمانی نباید دروغ بگی…گفت علی اصرار نکن.فهمیدم آب از جای ديگه گل آلوده.گفتم باشه ولی صیغه ات رو فسخ نمیکنم.گفت باشه…باهات هستم…اولین باری که بعد پریودیش رفتم پیشش،۴روز گذشته بود…خودمم چند روز بود سکس نکرده بودم.کمرم پر پر بود.رفتم دکتر قشنگ توجیحم کرد.یکهفته که اون پریود بود.و چند روزی که گذشته بود یک کله داروخوردم مث شیر جنگی رفتم سراغش…میدونم قرص ال دی نمی‌خورد می‌ترسید سرطان بگیره…عشق و حال قشنگی باهاش کردم…زیر کیرم خوابیده بود…دلم سکس میخواست…چندباری تا ته کوس محکم کوبیدم دردش اومد حتی چشماش اشک اومد.اب کیرم اومد اولین پاشش رو ریختم ته کوسش بقیه رو ریختم روی شیکمش…نفهمید ریختم ته کوسش سکس درد آوری باهاش انجام دادم…اومد بلند بشه ترسیدم ازش بریزه بیرون بفهمه…گفتم دراز بکش آروم بشی خودم پاکت میکنم…شاید دوباره دلم خواست…گفت نه علی اینبار خیلی دردم اومد.من دیگه دارم پیر میشم…تحمل ندارم…داشت مقدمه چینی می‌کرد که ازم جدا بشه.گفتم صدساله بشی باز هم زن خودمی، بهونه نیار.تو از صدتا جوون هم خوشگلتر و بهتری…نیمساعتی بغلش دراز

اید خرجمو بدی ها…گفتم نمیگفتی هم نمیزاشتم بری سر کار…مگه که بیایی کمک خودم مغازه خودم…چون خوشگلی نمیخام چشم بیگانه بهت بیفته…توی ماشین بوسم کرد گفت قربون غیرتت بشم…کلی باهم چرخیدیم…دخترش زنگ زد.مامان جون اگه دور دورتون تموم شد بیا خونه عمو منتظرند…گفت چشم تو راهم…رفتم خرید.رسوندمش اونجا…برگشتم خونه…خیلی حال قشنگی داشتم…انگار چیزی خوردی یا کشیدی از خودت بیخود میشی…عشق دو نفره قشنگه…وقتی طرفت باحاله مجنونت میکنه…دلم می‌خواست الان کنارم بود فقط چشاشو نگاه میکردم…فقط چشاشو…اصلا فکر سحر و ماه رمضون نبودم…ساعت۱۲شب از چشمی در دیدم برگشتن خونه…اس دادم رسیدی عزیزم…سین نخورد…یکساعتی طول کشید.اس داد آره بیداری مگه…گفتم بد تنهام میترا…مگه خوابم میگیره…دلم نگاهتو و صداتو میخاد…کاش پیشم بودی،نوشت عزیزم.فردا پسرم مرخصی چند روزه اش تموم میشه…برمیگرده سر خدمتش.بعدش بیشتر همدیگه رو میبینیم…نوشتم سلامتی باشه…نوشت در ضمن ممنون از کادوهات،خیلی خوشحال شدن…درست نیم ساعت بعدش.برام سحری آورد.گفت بخور بگیر بخواب. کمی بغلش کردم…صبح ساعت۶بود زنگ خونه رو زدن…پسر میترا بود.گفتم جانم مهدی جان…اینوقت صبح طوری شده…خیلی پسر با ادب و مذهبی و معتقد و سر به زیریه،گفت عمو علی خواهرم بهم گفت مامانم حلالت شده…خودش نمیدونه من هم میدونم…ولی تو رو خدا مواظبش باش تموم زندگیش زجر کشیده…دیشب وقتی از پیش شما برگشت تازه برای اولین بار دیدم از ته دل میخنده.گفتم شک نکن…عمو جان من از مادرت بدتر زجر کشیدم…گفت در ضمن ممنون از هدیه های قشنگت…گفتم انشالله کفش و کمربند دامادیت،خدا پدرتو بیامرزه…رو بوسی کرد و رفت…گفتم اول صبحه…ماشین گیرت نمیاد تا ترمینال بزار بیام برسونمت…گفت نه کمی پیاده میرم تا کسی سوارم کنه…گفتم نه راه ترمینال دوره برو پایین الان اومدم…هدفم بود باهاش بیشتر رفیق بشم…بلاخره اگه مادرش برام بچه بیاره این یک‌جور برادر ناتنیش میشد دیگه…بردمش تا ترمینال رسوندمش و کمی پول سر راهی بهش دادم…جوونهایی که خدمت رفتن ميدونند… پول سر راه که بهت میدن چقدر بدردت میخوره…گفت عمو علی الان با خیال راحت بقیه خدمت رو تموم میکنم…میدونی مردی هست مواظبش باشه…رفت من هم برگشتم…رسیدم خونه در رو زدن دیدم میتراست…محکم بوسم کرد.گفتم روزه ام رو باطل کردی،گفت علی خیلی آقایی… فهمیدم اومد پیش تو فک کرد من نفهمیدم رفت پایین دوباره برگشت بالا…آخه هرچی از پنجره نگاه کردم ندیدمش…از چشمی نگاه کردم داشت با تو حرف میزد.گفتم بهتر شد…بار بزرگی از روی دوشمون برداشته شد…گفتم فقط مونده زن من…گفت اونم میدونه من با اجازه اون صیغه تو شدم…گفتم نه دروغ میگی؟گفت روزه ام ها دروغم چیه…گفتم خدا راشکر.گفت خودم میدونم منو دوستم نداره…ازدواج اجباری اینجوریه…بعدشم من بدنم ضعیفه علی خیلی قویه و پر احساس زنی مث تو میخاد…گفتم خدا را شکر…اول سال تحویلی عصبی بودم‌ ناشکری کردم…ولی خدا راشکر…همه چی درست شد…تا بعد عید فطر که مدرسه ها باز شدن.گاه گداری هم رو می‌دیدیم… یا میومد مغازه من…البته من اصلا به سارا بی مهری یا کم وکسری نمیکردم…تازه چون دوباره نماز میخوندم…خیلی خوشش میومد…یکبار بهش گفتم سارا جان…هر وقت دلت سکس خواست بهم بگو…به جون دوتامون من عاشق سکس باهاتم تو نمیخای.گفت باشه ولی آروم… فهمیدم الان میخواد.گفتم عزیزم دوست دارم مث اون دفعه وحشی بشی…گفت نه خونه کثیف میشه.گفتم مگه دوست نداشتی،؟گفت خیلی خوشم اومد ولی علی خونه مون چی.گفتم دختر دایی خوبم…خودتو عشقه خونه چیه…میخوام بکنمت ابتو بپاشی بیرون کیف کنی…گفت ولی دردم میاد.گفتم خانوم معلم کوچولو درد لازمه سکس خشنه،گفت نمیدونم.گفتم لخت شو…روی تخت.گفتم داگی کن نترس…گفت باشه…دلم براش سوخت کوس کوچولو و سیاه سوخته ولی نرم و تردش رو به دهن گرفتم…گفتم آروم باش لذت ببر.گفت باشه علی جان.برام بخور.دلم میخواست…کوسشو برای اولین بار از ته دلم چنان خوردم که توش پر آب شده بود…بلند شدم گفتم حاضری گفت بکن که دلم داره آتیش میگیره…چنان کردمش که خودم نمیتونم بگم این سرعت سکس،رو از کجا آوردم… تا جیغش در اومد کشیدم بیرون…از اون کوس سیاه و کوچیکش یک‌جور آب پاشید روی کیر و خایه هام…که نگو نپرس چرب هم بود…نزاشتم در بره دوباره چنان کردمش که دادش در اومد…چنان پاششی داشت…گفتم خدایا این دختر به این ریزه میزه ای این حجم آب رو کجاش قایم کرده بود.برگشت سرپا لبهاشو انداخت توی لبهام.حالا نخور کی بخور…از جلو.کیرمو لای کوسش کردم…سینه های کوچولوش رو خوردم…دوباره دنبال لبهام بود…برم گردوند.من زیر بودم اون رو…کیرمو گرفت نشست روش…حتی میترا هم جرات اینکار رو نداشت…میگفت رحمم درد میگیره…کیرت همش نمیره داخل…ولی این کوسش چسبید به شیکمم.گفت خوبه.گفتم دمتگرم…گفت میترا هم میتونه…گفتم هیچکی نمیتونه…فقط کار خود کوچولو موچول